30 مرداد 90
یکشنبه 30 مرداد 90
از خواب که پا شدم حال خوشی نداشتم ، داغ بودم ، توی سینه ام آتش روشن کرده بودند ، دهانم خشک بود ، زبانم سنگ سنگینی شده بود که زورم نمی رسید تکانش بدهم ، استاموبلی پلوی سحری زهر خودش را ریخته بود ، اولین قاشقش را که خوردم و تندی ادویه اش زد توی گلویم فهمیدم چه حالی خواهم داشت ، به خاطر همین شیشه ی شربت بیدمشک خاکشیر را تا ته بالا رفتم ، قلپ قلپ دلستر آناناس را سر کشیدم ، لیوان لیوان آب یخ ریختم و سر کشیدم . لامصّب افاقه نکرده بود ، گلویم هم داغ بود هم تلخ هم خشک ، از خودم بدم می آمد ، همیشه وقتی داغ و تلخ و خشک باشم سگ می شوم ، یک سگ اژدهایی که وقتی دهانش را باز می کند آتش بیرون می ریزد ، سگ که می شوم دوست دارم تنها باشم ، کسی سراغم نیاید تا پرم به او نگیرد ، کسی سراغم نیاید تا مجبور نشوم زبان سنگی سنگینم را توی دهان خشک تلخم بچرخانم . این جور مواقع بی حوصله و کسل می شوم ، همیشه برایم سؤال است بی حوصلگی و کلافگی اول از روح شروع می شود بعد به جسم می رسد یا از جسم شروع می شود بعد به روح می رسد . این بار شک نداشتم که از جسم شروع شده به روح رسیده ، کار استامبولی پلوهای سحری بود ، این که گفتم شک نداشتم را دروغ گفتم ، شک داشتم ، شاید هم داغی و تلخی و بی حالی از روح شروع شده بود و زده بود به جسم . می توانست کار گعده و شب نشینی دیشب باشد ، حسی مثل خماری بعد از جنابت ، اهل بخیه و عرق خور ها هم گویا چنین حسی را تجربه می کنند ، عسر بعد از یسر ، غم بعد از خوشحالی ، سکوت بعد از قهقهه ، بی حالی بعد از هیجان ، کلافگی بعد از معاشقه ، یک وقتی محسن حسین زاده می گفت توی روانشناسی به این حالت می گویند شیدا افسردگی ، می گفت آفت زندگی های درویشی همین شیدا افسردگی هایش است ، راست می گفت ، توی ذهنم شب هایی مرور می شدند پر از خنده و قهقهه و بدمستی با صبح هایی پر از خماری و سگی و داغی و تلخی و بی حالی .
بی حوصله که باشم می روم سراغ اینترنت ، رفتم سراغ اینترنت ، همان دو سه تا صفحه ی همیشگی را باز کردم ، صفحه هایی که هر روز باز می شوند بی آنکه نوشته ی جدیدی داشته باشند ، مثل خانه ی پدر بزرگ مادر بزرگ ها که یک زمانی اجاقشان پر خاکستر بود و دسته دسته آدم می رفت و آدم می آمد و حالا تمام خانه را گرد و غبار گرفته ، و دیوارها و سقف ها را تار عنکبوت بسته . به خودم گفتم کی فکرش را می کرد این صفحه یک روزی اینقدر ساکت و غمگین شود ، به عدد پیام های آخرین متن نگاهی انداختم ، روی شش مانده بود ، آخرین متن مثل سر زدن مادر بزرگ به خانه ی قدیمی اش بعد از سال ها رها کردن خانه بود ، معلوم بود کسی از آمدنش خبردار نمی شود ، همسایه ها سراغش نمی آیند ، بچه ها و نوه ها دورش را شلوغ نمی کنند ، قدیم ترها که این جوری نبود ، عدد پیام هایش از صد بالا می زد ، آن روزها من تازه یک صفحه راه انداخته بودم ، عدد پیام های صفحه ام به سه تا و چهارتا هم نمی رسید ، فکر می کردم خیلی زشت باشد ، گاهی اوقات خودم می رفتم برای خودم پیام می گذاشتم ، خودم خودم را تحویل می گرفتم ، خودم خودم را نقد می کردم ، بعد خودم پیام های خودم را باور می کردم ، خودم را تحویل می گرفتم ، خودم را اصلاح می کردم ، گاهی هم خودم را بی خیال می شدم و محلش نمی گذاشتم . بی حوصله که باشم یک کار دیگر هم می کنم ، اسم خودم را توی اینترنت سرچ می کنم ، این کار عین همان کاری ست که وقت های بی پولی انجام می دهم و با این که می دانم هیچ پولی توی حساب ها نیست باز هم موجودی آن ها را چک می کنم ، بی حوصله که هستم اسم خودم را سرچ می کنم به این امید که شاید نوشته ی جدید داشته باشم و خودم از آن بی خبر باشم ، شعر تازه ای سروده باشم و خودم نشنیده باشمش ، شاید کسی از من تعریف کرده باشد و من ندانم ، شاید کسی فحشی داده باشد و نشنیده باشم ، این جوری هم نیست که همیشه دست خالی برگردم ، یک بار توی همین سرچ زدن های از سر بی حوصلگی یک کتاب از خودم را پیدا کردم که نمی دانسم آن را من نوشته ام ، اسمش بود " دلتنگ مباش کسی هست " از خودم خوشم آمد که عجب اسمی برای کتاب انتخاب کرده ام و خودم نمی دانسته ام ، ناشر اشتباه کرده بود ، یک کار برایش انجام داده بودم اسمش بود " اگر باران تو باشی " کار یک بنده ی خدای دیگری را هم زده بود به اسم من ، همین است که همیشه توی دلم یک چیزی می گوید شاید در اوج بی پولی اشتباهی شده باشد و پولی توی حسابت آمده باشد .
صالح که تلفن کرد حالم کمی بهتر شد ، چند روز پیش برایش اس ام اس دادم داریم از هم دور می شویم ، " داریم " واقعیت ماجرا نبود ، از هم دور شده بودیم ، یک ربعی با هم صحبت کردیم ، من تقصیر ها را انداختم گردن او ، او انداخت گردن من ، بعد با هم انداختیم گردن روزگار و زمانه و کار و زندگی . بیست و چهارم شهریور عروسی دارد ، گفت عروسی اش را توی یک باغ رستوران گرفته اند که همه ی معماری اش به سبک چینی ست ، تعریفش را از دیگران شنیده بودم ، می گویند معمارهایش را از چین آورده ، راست و دروغش با خودشان . گفتم یعنی باید با چوب غذا بخوریم ، خندید ، خندیدم ، خندیدیم .
سگ که باشم خواب آلود می شوم ، دکتر جاوید سیاهی های خونی توی لیوان سفید حجامت را نشانم می داد و می گفت سودای خونت بالاست ، بابا می گفت مال غلظت خون است ، می گفت ما همه مان ارثیه ای غلظت و فشار خون داریم ، ابروهایم روی چشم هایم سنگینی می کرد ، می خوابیدم افسردگی می گرفتم ، گفتم گور پدر افسردگی ، ملحفه ی سفید گلدار را زیر بغلم زدم ، از توی کتابخانه " شهر بانو "ی محمد حسن شهسواری را برداشتم ، کوبر را کم کردم ، روی کاناپه ولو شدم ، " شهربانو " را یکسره خواندم ، با شهربانو یکسره گریه کردم ، حالم خوب شد ، سینه ام خنک شد ، سگ داغ رفت ، دلم آرام گرفت .
افطاری قرار بود کوکوی بادمجان داشته باشیم ، من گفتم به شرطی که نازک باشد ، فاطمه گفت پنیر پیتزا هم بهش می زنم ، من گفتم آلبالو پلو بهتر نیست ؟ فاطمه گفت دلم غذای نونی می خواهد ، من گفتم کوکوی بادمجان سنگین است ها ، فاطمه گفت آقا ! دلم برنج نمی خواهد ، من گفتم برای من که فرق نمی کند ، فاطمه بادمجان و قارچ و پنیر پیتزا را از فریزر بیرون آورد تا یخشان وا برود ، آنقدری کتاب خواندم که خوابم ببرد ، نام من سرخ نفس های آخرش را می کشد اما تمام نمی شود ، همچنان از عشق منزوی را زیر و رو کردم خوشم نیامد ، خوابم برد ، بیدار که شدیم فاطمه گفت دلش اصلا کوکوی بادمجان نمی خواهد ، بادمجان ها و قارچ ها و بسته ی پنیر پیتزا را گذاشت توی یخچال ، خندیدیم ، قرار شد برای شب قدر برویم جمکران .