30 مرداد 90

یکشنبه 30 مرداد 90

از خواب که پا شدم حال خوشی نداشتم ، داغ بودم ، توی سینه ام آتش روشن کرده بودند ، دهانم خشک بود ، زبانم سنگ سنگینی شده بود که زورم نمی رسید تکانش بدهم ، استاموبلی پلوی سحری زهر خودش را ریخته بود ، اولین قاشقش را که خوردم و تندی ادویه اش زد توی گلویم فهمیدم چه حالی خواهم داشت ، به خاطر همین شیشه ی شربت بیدمشک خاکشیر را تا ته بالا رفتم ، قلپ قلپ دلستر آناناس را سر کشیدم ، لیوان لیوان آب یخ ریختم و سر کشیدم . لامصّب افاقه نکرده بود ، گلویم هم داغ بود هم تلخ هم خشک ، از خودم بدم می آمد ، همیشه وقتی داغ و تلخ و خشک باشم سگ می شوم ، یک سگ اژدهایی که وقتی دهانش را باز می کند آتش بیرون می ریزد ، سگ که می شوم دوست دارم تنها باشم ، کسی سراغم نیاید تا پرم به او نگیرد ، کسی سراغم نیاید تا مجبور نشوم زبان سنگی سنگینم را توی دهان خشک تلخم بچرخانم . این جور مواقع بی حوصله و کسل می شوم ، همیشه برایم سؤال است بی حوصلگی و کلافگی اول از روح شروع می شود بعد به جسم می رسد یا از جسم شروع می شود بعد به روح می رسد . این بار شک نداشتم که از جسم شروع شده به روح رسیده ، کار استامبولی پلوهای سحری بود ، این که گفتم شک نداشتم را دروغ گفتم ، شک داشتم ، شاید هم داغی و تلخی و بی حالی از روح شروع شده بود و زده بود به جسم . می توانست کار گعده و شب نشینی دیشب باشد ، حسی مثل خماری بعد از جنابت ، اهل بخیه و عرق خور ها هم گویا چنین حسی را تجربه می کنند ، عسر بعد از یسر ، غم بعد از خوشحالی ، سکوت بعد از قهقهه ، بی حالی بعد از هیجان ، کلافگی بعد از معاشقه ، یک وقتی محسن حسین زاده می گفت توی روانشناسی به این حالت می گویند شیدا افسردگی ، می گفت آفت زندگی های درویشی همین شیدا افسردگی هایش است ، راست می گفت ، توی ذهنم شب هایی مرور می شدند پر از  خنده و قهقهه و بدمستی با صبح هایی پر از خماری و سگی و داغی و تلخی و بی حالی .

بی حوصله که باشم می روم سراغ اینترنت ، رفتم سراغ اینترنت ، همان دو سه تا  صفحه ی همیشگی را باز کردم ، صفحه هایی که هر روز باز می شوند بی آنکه نوشته ی جدیدی داشته باشند ، مثل خانه ی پدر بزرگ مادر بزرگ ها که یک زمانی اجاقشان پر خاکستر بود و دسته دسته آدم می رفت و آدم می آمد و حالا تمام خانه را گرد و غبار گرفته ، و دیوارها و سقف ها را تار عنکبوت بسته . به خودم گفتم  کی فکرش را می کرد این صفحه یک روزی اینقدر ساکت و غمگین شود ، به عدد پیام های آخرین متن نگاهی انداختم ، روی شش مانده بود ، آخرین متن مثل سر زدن مادر بزرگ به خانه ی قدیمی اش بعد از سال ها رها کردن خانه بود ، معلوم بود کسی از آمدنش خبردار نمی شود ، همسایه ها سراغش نمی آیند ، بچه ها و نوه ها دورش را شلوغ نمی کنند ، قدیم ترها که این جوری نبود ، عدد پیام هایش از صد بالا می زد ، آن روزها من تازه یک صفحه راه انداخته بودم ، عدد پیام های صفحه ام به سه تا و چهارتا هم نمی رسید ، فکر می کردم خیلی زشت باشد ، گاهی اوقات خودم می رفتم برای خودم پیام می گذاشتم ، خودم خودم را تحویل می گرفتم ، خودم خودم را نقد می کردم ، بعد خودم پیام های خودم را باور می کردم ، خودم را تحویل می گرفتم ، خودم را اصلاح می کردم ، گاهی هم خودم را بی خیال می شدم و محلش نمی گذاشتم . بی حوصله که باشم یک کار دیگر هم می کنم ، اسم خودم را توی اینترنت سرچ می کنم ، این کار عین همان کاری ست که وقت های بی پولی انجام می دهم و با این که می دانم هیچ پولی توی حساب ها نیست باز هم موجودی آن ها را چک می کنم ، بی حوصله که هستم اسم خودم را سرچ می کنم به این امید که شاید نوشته ی جدید داشته باشم و خودم از آن بی خبر باشم ، شعر تازه ای سروده باشم و خودم نشنیده باشمش ، شاید کسی از من تعریف کرده باشد و من ندانم ، شاید کسی فحشی داده باشد و نشنیده باشم ، این جوری هم نیست که همیشه دست خالی برگردم ، یک بار توی همین سرچ زدن های از سر بی حوصلگی یک کتاب از خودم را پیدا کردم که نمی دانسم آن را من نوشته ام ، اسمش بود " دلتنگ مباش کسی هست " از خودم خوشم آمد که عجب اسمی برای کتاب انتخاب کرده ام و خودم نمی دانسته ام ، ناشر اشتباه کرده بود ، یک کار برایش انجام داده بودم اسمش بود " اگر باران تو باشی " کار یک بنده ی خدای دیگری را هم زده بود به اسم من ، همین است که همیشه توی دلم یک چیزی می گوید شاید در اوج بی پولی اشتباهی شده باشد و پولی توی حسابت آمده باشد .

صالح که تلفن کرد حالم کمی بهتر شد ، چند روز پیش برایش اس ام اس دادم داریم  از هم دور می شویم ، " داریم " واقعیت ماجرا نبود ، از هم دور شده بودیم ، یک ربعی با هم صحبت کردیم ، من تقصیر ها را انداختم گردن او ، او انداخت گردن من ، بعد با هم انداختیم گردن روزگار و زمانه و کار و زندگی . بیست و چهارم شهریور عروسی دارد ، گفت عروسی اش را توی یک باغ رستوران گرفته اند که همه ی معماری اش به سبک چینی ست ، تعریفش را از دیگران شنیده بودم ، می گویند معمارهایش را از چین آورده ، راست و دروغش با خودشان . گفتم یعنی باید با چوب غذا بخوریم ، خندید ، خندیدم ، خندیدیم .

سگ که باشم خواب آلود می شوم ، دکتر جاوید سیاهی های خونی توی لیوان سفید حجامت را نشانم می داد و می گفت سودای خونت بالاست ، بابا می گفت مال غلظت خون است ، می گفت ما همه مان ارثیه ای غلظت و فشار خون داریم ، ابروهایم روی چشم هایم سنگینی می کرد ، می خوابیدم افسردگی می گرفتم ، گفتم گور پدر افسردگی ، ملحفه ی سفید گلدار را زیر بغلم زدم  ، از توی کتابخانه " شهر بانو "ی محمد حسن شهسواری را برداشتم ، کوبر را کم کردم ، روی کاناپه ولو شدم ، " شهربانو " را یکسره خواندم ، با شهربانو یکسره گریه کردم ، حالم خوب شد ، سینه ام خنک شد ، سگ داغ رفت ، دلم آرام گرفت .

افطاری قرار بود کوکوی بادمجان داشته باشیم ، من گفتم به شرطی که نازک باشد ، فاطمه گفت پنیر پیتزا هم بهش می زنم ، من گفتم آلبالو پلو بهتر نیست ؟ فاطمه گفت دلم غذای نونی می خواهد ، من گفتم کوکوی بادمجان سنگین است ها ، فاطمه گفت آقا ! دلم برنج نمی خواهد ، من گفتم برای من که فرق نمی کند ، فاطمه بادمجان و قارچ و پنیر پیتزا را از فریزر بیرون آورد تا یخشان وا برود ، آنقدری کتاب خواندم که خوابم ببرد ، نام من سرخ نفس های آخرش را می کشد اما تمام نمی شود ، همچنان از عشق منزوی را زیر و رو کردم خوشم نیامد ، خوابم برد ، بیدار که شدیم فاطمه گفت دلش اصلا کوکوی بادمجان نمی خواهد ، بادمجان ها و قارچ ها و بسته ی پنیر پیتزا را گذاشت توی یخچال ، خندیدیم ، قرار شد برای شب قدر برویم جمکران .

 

29 مرداد 90

شنبه 29 مرداد 90

تا یازده خوابیدیم ، عادله و مانان و بابایش توی اطاق مطالعه ، من توی اطاق خواب که تمام پرده هایش کشیده شده بود روی تخت ، فاطمه یک ربع مانده به نه از خانه بیرون رفته بود ، وقت رفتنش ساعت را نگاه کرده بودم ، نگرانش بودم ، تا صبح نخوابیده بودیم ، شبش برای احیاء رفته بودیم جمکران ، جمکران رفتن را دوست دارم ، نه به خاطر خواب شیخ حسن جمکرانی که راست و دروغش با خودش و اعتبار داشتن و نداشتن خوابش هم با آن ها که حوصله ی این حرف ها و دعواها را دارند ، نه به خاطر مناره های بزرگ و زشتش که آدم را یاد برج های قصر کارتون رابین هود می اندازد ، نه به خاطر نمازش که حتی یک بار هم با صد تا ایاک نعبد و ایاک نستعین نخوانده امش ، خیلی خیلی هنر کرده باشم دو رکعت نشسته و تمام ، یک وقتی نجف توی حرم امیرالمؤمنین رفتم پیش یکی از علما ، رو نکردم طلبه ام ، درباره ی نماز زیارت امیرالمؤنین پرسیدم ، داشت از سوره ی یاسین و الرحمن بعد از حمدها می گفت که یکهو  لبخندی زد و با لهجه ی نجف آبادی شیرینش گفت اگر هم  حالش را نداری معمولی بخوان ، مثل دورکعت نماز صبح ، بعد نگاهش را به ضریح انداخت و گفت به امیرالمؤمنین بگو من واسه ی خود خدا دو تا قل هوالله بیشتر نمی خونم ، واسه ی شما یاسین و الرحمن بخونم ، خدا بدش نمی یاد اونوقت ؟ صد تا ایاک نعبد برای امام زمان ؟ خدا بدش نمی آید آن وقت ؟ جمکران را همیشه دوست داشتم به خاطر مردم ، شب قدر توی مسجد جمکران بوی وسوسه کننده ی خیار می آمد، بوی پف فیل ، بوی برنج شمالی و خورشت قیمه ی خانواده ی کناری که برای سحری شان آورده بودند ، بوی شیطنت بچه هایی که با اسکیت هایشان از میان خانواده هایی که دسته دسته توی صحن جمکران نشسته بودند می گذشتند و نگاه ها را بدنبال خودشان می کشاندند . جایی که مردم باشند خدا هم هست ، به خاطر همین گاهی اوقات به خودم می گویم شاید خدا توی چاه جمکران هم باشد . آن روز زمستانی  که کارد به استخوانم رسیده بود ، رفتم  سراغ دکه ی کنار چاه برگه ی عریضه گرفتم ، با مداد سیاه نتراشیده ای که داشتم عریضه ام را نوشتم ، برای پیرزن قد خمیده ای هم روی برگه هایش عریضه نوشتم ، از بیماری اش ، از بچه دارنشدن نوه اش ، از اینکه دلش می خواست برود سوریه و کربلا ، رفتم عریضه ام را انداختم توی چاه جمکران ، پیش خودم گفتم دکتر سروش امثال تو را می بیند که بعدا به آخوندها گیر می دهد که سطحی و خرافاتی اندها . پیش خودم جواب دادم کله ی پدر سروش و آخوندها با هم . آن روز خدا توی چاه جمکران هم بود، دیروز و فردایش را نمی دانم شاید توی معبدی در هند بوده شاید توی رودخانه ای در چین ، شاید هم در کلیسایی در واتیکان .

کمی توی تخت معطل کردم تا عادله این ها با آرامش صبحانه بخورند . صبحانه که خوردند لباس پوشیدند ، به صورتم آب زدم و روی مبل نشستم و آماده ی رفتن شدنشان را نگاه کردم ، فاطمه رفتنی خواسته بود اگر توانستم نگهشان دارم تا او هم برسد ، دعوت کردم بمانند ، عصر بروند ، فردا صبح بروند ، بابای فاطمه دلش می خواست برگردند ، سر به سرش گذاشتم ، گفتم این بار از قم خسته شده اید ها ؟ عادله دلش می خواست بمانند ، وسوسه اش کردم که شب می رویم آقای سیب زمینی ، مامان عادله مثل همیشه پر بود از آرامش و سکوت و حکمتی  که به آدم این اطمینان را می دهد همیشه بهترین تصمیم ، تصمیم مامان عادله است ، توی این سال ها همیشه همین طور بوده ، همه پذیرفته ایم حرف آخر ، حرف مامان فاطمه باشد . آدرس مانتو فروشی ها را پرسیدند ، خداحافظی کردند و رفتند ، یک ربعی  توی خانه قدم زدم ، بعد کتاب خواندم . بعد کار نوشتنی داشتم ، نوشتم .

ساعت از دو گذشته بود که زنگ خانه را زدند ، از توی آیفون هرچه نگاه کردم گوشه ی سیاه چادری را می دیدم که باد تویش می دوید و انگشت هایی که تلاش می کردند با بازی هایشان جلوی چشمی آیفون را بگیرند ، گوشی را برنداشتم ، دکمه ی در باز کن را زدم و به انتظار فاطمه نشستم ، زنگ در خانه را که زدند فاطمه پشت در بود اما با عادله و بابا و مامانش ، عادله پر بود از شیطنت های دخترانه ، فاطمه و مامانش می خندیدند ، حاج آقا لبخندش را با اخم پوشانده بود یعنی مخالف برگشت بوده . من هم لابد می خندیدم . گفتم چه خوب کردید برگشتید ، مامان فاطمه گفت از دست دختر ، عادله پلاستیک های سفید مارک دارش را نشان می داد ، گفتم پس شب مهمان عادله خانمیم ، بابای عادله گفت نه ! ما پنج می رویم اصفهان ، همه نشستیم روی مبل ها تا عادله مانتوهایش را نشانمان بدهد ، یک مانتوی گل بهی چهارخانه ای بامزه خریده بود که وقتی می پوشید پف می کرد و مثل گلابی می شد ، من و بابایش با هم گفتیم مثل این عروسک هایی که توی این برنامه کودکه نشان می دهد . یک مانتوی مجلسی هم خریده بود رنگش چیزی بین قهوه ای و نارنجی می زد . گفتم بد نگذرد عادله خانم ، خندید و گفت من هیچی ندارم بپوشم .

رفتم توی اطاق پای بساط کتاب هایم که روی زمین ولو شده بود ، فاطمه آمد نشست روی صندلی پشت میز ، عادله و بابا مامانش ناهار خوردند و یکی یکی آمدند توی اطاق روی زمین نشستند و بساط گپ و گعده ی بعد از ظهری شروع شد ، بابای فاطمه می گفت بعد از ظهر راه بیفتند ،  من و عادله و فاطمه مخالف بودیم ، می گفتیم بمانید فردا سحری را که خوردید راه بیفتید ، عادله دلش می خواست باز هم برود خرید ، دلش آقای سیب زمینی هم می خواست ، بابای عادله دلش می خواست عصری برود شب را اصفهان باشند ، می گفت خواب بعد از نماز صبح را دوست دارد ، مامان فاطمه فقط لبخند می زد و می گفت ما چه کار کنیم از دست شما پدر جان ؟ محمد تلفن کرد که دوستانش را برای افطار دعوت کرده خانه ، بهانه ی ماندن جور شده بود ، بابای محمد هنوز دلش می خواست بروند ، من گفتم اصلا شیر و خط می کنیم ، به عادله گفتم از توی ظرف شکلات خوری در دار هندی که دور تا دورش کله های کوچک و بزرگ فیل  کار شده و مابین کلّه ها نگین های شیشه ای زرد چسبانده شده یک سکه در بیاورد ، مامان عادله به خنده افتاده بود و گفت من چه کنم از دست شماها ؟ عادله یک سکه ی پنجاه تومانی درآورد ، به بابای فاطمه تعارف کردم که خودتان بیندازید ، مامان فاطمه گفت خودتان بیندازید ، گفتم اگر آن رویی که عدد است آمد بروید اصفهان ، گفتم عدد نشانه ی کار و کاسبی ست ، اگر آن روی سکه آمد که سیمرغ و گل دارد یعنی بمانید تا بزم صمیمی و باصفای خانواده به هم نخورد ، سکه را گذاشتم نوک انگشت شصتم و پرتش کردم ، نزدیک بود بخورد به لوستر وسط اطاق ، عادله زودتر از همه به سکه رسید ، شادمانه فریاد زد آخ جون ! می مانیم ، بابای عادله حرفی نزد ، بابای عادله از آن آدم هایی ست که بعید می دانم توی تمام دنیا یک دشمن داشته باشد ، از بس مهربان و مردم دار و با ادب است ، توی دلم گفتم چه خوب شد که نرفتند . اگر می رفتند هوای قم می گرفت ، گرد و غباری می شد ، خنده از لب های فاطمه می رفت ، خانه غمگین می شد ، توی غربت که باشی آرزویت همیشه این است که مهمان ، هر کی می خواهد باشد عصر نرود ، اگر می خواهد برود یا اول صبح برود یا آخر شب ، رفتن دم عصری خیلی غم دارد ، آن روزهایی که دماوند بودیم و بیشتر پنجشنبه جمعه ها مهمان داشتیم به هر بهانه ای سعی می کردیم مهمان ها عصر جمعه نروند ، عصر های جمعه که می رفتند غمباد می گرفتیم ، اگر اصلا نمی آمدند این جوری نمی شد ، اگر نمی آمدند عصر جمعه غم معمولی خودش را داشت که می شد آن را توی دالان بهشت از دل بیرون آورد و به جایش از مزرعه های گلی که آخر دالان بودند انبوهی از دسته گل های همیشه بهار و مارگاریت سفید خرید و بعد تا آخر شب وسط آشپزخانه ولو شد  و گلدان های غرق گل درست کرد ، گلدان هایی که هنوز بعد از دو سال و نیم پر است از گل های خشک مارگاریت سفید و همیشه بهار زرد ، مهمان که می آمد اما عصر جمعه بوی غم می گرفت ، اگر می ماندند می بردیمشان جیلارد برایشان بستنی سنتی زعرفانی با خامه ی زیاد می خریدیم ، می بردیمشان یادبود شیخ شبلی را نشانشان می دادیم ، می بردیمشان گردو فروشی و عسل فروشی های دماوند برایشان گردو و عسل و حلوا لوز می خریدیم ، تا آخر شب جمعه بیدار می ماندیم و خیلی اوقات صبح که پا می شدیم مهمان هایمان رفته بودند و  یک تکه کاغذ باقی گذاشته بودند که روی همه شان چیزی شبیه به این نوشته شده بود که دلشان نیامده از خواب بیدارمان کنند و بابت همه ی زحمت هایمان ممنون و زود زود باز همدیگر را ببینیم و شمنده و از این حرف ها ، لای یکی از سر رسیدهایم این کاغذها را نگه داشته ام ، غیر از یکی که مال عروس و دامادی بود که دوران عقد آمدن خانه مان و بعد از چند ماه از هم جدا شدند ، مثل خود آن دو تا که لابد هرچه بوی خاطره می  داد را پاره کرده اند من هم آن کاغذ را پاره کردم .

برای نماز مغرب رفتیم حرم ، نه کارت دعوتی در کار بود نه شیر پاکتی ، رزق که نباشد همین می شود ، دم در پسر بچه ای لقمه های نان و پنیر و سبزی و خرما می داد ، شلوغ شده بود ، رفتم توی صف که نه ، توی حلقه ی دور پسر بچه خودم را جا دادم و به زور یک لقمه از دستش گرفتم ، بیرون که آمدم پیش خودم گفتم یک لقمه برای پنج نفر کم است ، دوباره رفتم توی شلوغی دور پسر بچه و یک لقمه ی دیگر هم گرفتم ، بابای فاطمه از مردی که با کتری طلایی لیوان های یک بار مصرف را پر از شیر می کرد برایم شیر گرفته بود . با خرما و نان پنیر سبزی و شیر افطار کردیم و رفتیم میدان سالاریه ، آقای سیب زمینی گفت چهل دقیقه ی دیگر ، برگشتیم باما پیتزا و مرغ سوخاری سفارش دادیم . برای فاطمه یک مانتوی طوسی روشن خریدیم ، از سوپر ایرانیان آب معدنی و بستنی آلاسکا و بستنی فالوده ای خریدیم ، عادله برای خودش یک بسته آدامس ویویدنت هم خرید . بابای فاطمه اول روی کاناپه و بعد توی اطاق خوابید و ما تا نزدیکی های سحر هلو قاچ کردیم ، بامیه و چایی خوردیم ، بستنی لیس زدیم و برای دخترها شوهر پیشنهاد کردیم وبرای پسرها دختر نشان کردیم ، از عروس و دامادهای جدید گفتیم که چه کاره اند و چه شکلی آمده اند خواستگاری و شغل پدرشان چیست و مهریه را چقدر گرفته اند گفتیم ، از خاطرات قدیمی ، از این که برای محمد باید دست و آستین بالا بزنیم که گفتیم چشم های عادله و فاطمه – خواهر شوهر ها - به قائده ی یک باز شکاری برق می زد . دلمان می خواست شب آنقدر طول بکشد تا تمام دخترهاو پسرها را به هم برسانیم .


28 مرداد 90

جمعه 28 مرداد 90

تا دوازده خوابیدم ، نه ساعت کوک کرده بودم نه توی دلم برای کاری یا قراری آشوب بود ، اگر می خواستم می توانستم یکی دو ساعت دیگر هم کشش بدهم ، ترسیدم افسردگی بگیرم ، وقتی زیاد می خوابم دلم می گیرد ، روزهای معمولی بیشتر ، روزهای تعطیل کمتر ، غم نداشتم ، بیداری شب قبل تا صبح یک بهانه بود ، بیدارماندن برای شب قدر یک بهانه . الکی بودن بهانه ی دومی را خودم هم می دانستم . همه می دانند خواب ، خواب می آورد .

بابا و مامان فاطمه یک ساعتی بود بیدار شده بودند ، صبحانه نان بربری و حلیم خورده بودند ، عادله خواب بود ، فاطمه بیدار شد ، روی مبل ها لم دادیم و کمی گپ زدیم ، برای چندمین بار نقشه ی سفر مشهد را از نو مرور کردیم ، با قطار برویم یا ماشین شخصی ؟ ماشین شخصی . کی حرکت کنیم ؟ مامان فاطمه گفت  تا ظهر شنبه – شنبه ی هفته ی بعد – قرار مصاحبه ی دانش آموزها را تنظیم کرده . خاله اعظم معاون پرورشی یکی از آن دبیرستان های شاهد است که هم خودشان هم بچه ها  هم  خانواده ی بچه ها فکر می کنند جایی خبری ست و برای ورود به آن مدرسه به رییس هر اداره ای که حرفش در رو داشته باشد تا مستخدم آن اداره رو می اندازند و بعد بچه ها امتحان می دهند و آخر کار نوبت به خان هفتم یعنی مصاحبه می رسد . برای غیر شاهد ها خان هشتمی هم هست . پول که یحتمل ساده ترین بخش ماجرا به حساب می آید . عصر شنبه حرکت کنیم . از کدام جاده برویم ؟ جاده ی جدید گرمسار ، من و بابای فاطمه با هم گفتیم . شب را کجا بخوابیم  ؟ من پیشنهاد دادم سمنان . بابای فاطمه گفت گفت قم ، مامان فاطمه حرف داماد را پسندید . سمنان . من گفتم شب برویم خانه ی احسان بهزاد ، گفتم تنها هستند . فاطمه گفت می تواند سوییت های کانون را هماهنگ کند ، مامان و بابای فاطمه حرف فاطمه را پسندیدند . گفتند مزاحم مردم نمی شویم . من گفتم چه مزاحمتی ؟ توی غربت مهمان داشتن شیرین ترین نعمت هاست . با و مامان فاطمه به فاطمه گفتند سوییت های کانون را هماهنگ کن . هم رفتنی ، هم برگشتنی . کی برگردیم ؟ فاطمه گفت من صبح شنبه حتما حتما باید قم باشم . کسی چیزی نگفت .

برنامه ی سفر که تمام شد برنامه ی عقد و عروسی ها شروع شد . تا مهر تقویممان پر بود از عقد و عروسی ها ی دوست و فامیل . اصفهان و تهران . بابا مامان فاطمه به دعوت ها خیلی احترام می گذارند ، به خاطر همین همه دوستشان دارند . مثل ما گنده دماغ نیستند ، گنده دماغ بازی در آوردم ، گفتم من که توی این همه عقد و عروسی خیلی هنر کنم فقط عروسی صالح را می روم و عروسی نرگس خاله زهره را . این را فقط به فاطمه گفتم البته ، برای شر درست کردن کمی زود بود . بد بختی ما این خاص دعوت کردن هاست که خانواده ی عروس یا داماد پیله می کنند که دختر و دامادتان را یادتان نرود ها ، دختر و دامادتان نیایند ناراحت می شویم ها ، دختر و دامادتان را بگویید آن تاریخ حتما اصفهان باشند ها . خود حاج آقا زنگ می زنند شخصا هم دعوت می کنند . این آخری واقعا از همه بدتر است . به فاطمه گفتم من در دوران مجردی عروسی هیچ کدام از پسر دایی ها و پسرخاله ها و پسر عمه ها و دختر عمه هایم خودم نرفتم ، حالا بیایم عقد نوه ی خاله ی شما که توی این چهار پنج ساله فقط دو سه بار پدرش را دیده ایم یا بیایم تهران عقد دختر دختر خاله ی مامان شما ؟ بهانه می گرفتم ، خودم هم می دانستم ، دوری ها و نزدیکی های ظاهری برایم مهم نبود . نیمه ی شعبانی که گذشت هم عروسی دختر عمه ی خودم بود اصفهان هم عروسی دختر دختر خاله ی مامان فاطمه تهران ، اولی را نرفتم اما دومی را با طیب خاطر رفتم . فاطمه با لحنی پر از شیطنت و طنز گفت این آخری رفتن داره ها ! عقد توی کاخ نیاورانه . خندیدم و گفتم لباس چی بپوشیم ، عادله که از تازه از خواب بیدار شده بود خمیازه ای کشید و مثل همیشه گفت من که هیچی ندارم . مامان عادله خندید ، من گفتم باید عادله را معرفی کنیم کمیته ی امداد  از بس که هیچی نداره بپوشه .

اذان که دادند دفتر و کتاب هایم را از اطاق مطالعه برداشتم و رفتم توی اطاق خواب . می خواستم عادله این ها راحت ناهار بخورند . یکی از علت های سفرشان همین بود ، عادله و بابای عادله خیلی ضعیف شده بودند ، چشم های حاج آقا گود افتاده بود ، لاغر تر از این هم که همیشه هستند فکر نمی کنم بشود تصور کرد که بعد بشود گفت لاغر تر شده بودند . البته فقط به خاطر این نیامده بودند ، اول ماه رمضان به مامان فاطمه گفتم توی این چهار ساله شما هیچ شبی افطاری خانه ی ما نیامده اید . تمام این چهار سال را بیرون از اصفهان بودیم ، قرار شد یک شب افطاری بیایند . آمدند . نماز که تمام شد ، رفتم روی تخت ، دو تا بالش را روی هم گذاشتم و شکمم را انداختم روی بالش ها . خودکارها و مدادها و روان نویس ها را پخش کردم روی گل های آبرنگی روتختی ، کتاب با خودم صحیفه ی سجادیه آورده بودم . یک ایده ای از خیلی وقت پیش توی ذهنم جرقه زده بود . دلم می خواست بدانم امام چه چیزهایی را به عنوان " رزق " می داند و در طلب رزق از خدا دست روی آن ها می گذارد . شب های قدر که جایی دعوت نداشتم ، اگر دعوت بودم حتما این بحث را ارئه می کردم ، شاید اسمش را می گذاشتم رزق شب قدر ، شاید هم چیز دیگری ، دعای بیست و دوم صحیفه – عندالشّدّة و الجهد و التعسّر الامور – پر بود از رزق ، اللهم صل علی محمّد و آله وارزقنی الرّغبة فی العمل لک ، اللهم صل علی محمّد و آله وارزقنی خوف غمّ الوعید و شوق ثواب الموعود ، اللهم صل علی محمّد و آله وارزقنی سلامة الصّر من الحسد . این بند آخری به دلم نشست ، همان طور که از خدا دوری و سلامت از حسادت را می خواست همان وقت هم از خدا می خواست چنان کند که وقتی نعمتی را – دینی یا دنیایی – در دست کسی دید بهتر و زیاد تر و راسخ ترش را از خدا بخواهد . به نظرم آمد این بند با خودش یک جور نسخه ی عملی  درمان حسادت دارد .

 توی ذهنم گذشت اگر شب قدر جایی دعوت بودم باید آن وقت به تفسیر  آیاتی که از رزق می گویند هم نگاهی می انداختم ، بعد با خودم کلنجار می رفتم که منبر را چه شکلی شروع کنم ، توی ذهنم جرقه زد از این جا شروع می کنم که شب قدر شب رزق است ، شب تقدیر است و از این عبارات، تعریف لغتی و اصطلاحی رزق را می گویم و نگاه اسلام درباره ی طلب رزق، این ها را سریع و خلاصه می گویم  تا برسم به تفاوت آدم های کوچک و آدم های بزرگ در طلب رزق ، بعد می روم سر وقت صحیفه و قرآن و دعای افتتاح و آخر کار هم به رزق وصال اشاره می کنم و اینکه رزق خوبان وصال است و شب وصل است و طی شد نامه ی هجر را می خوانم و چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی را کنار آیه ی انا انزلناه فی لیلة مبارکه می خوانم و بعد آرام آرام دل ها را می بردم به آخرین شب قدر اباعبدالله و عاشوراییان و رزق شهادت را می گویم و می گویم  آن شب قدری که کوچولوها از خدا آب و نان و پول بیشتر و خانه ی بهتر می خواستند یک عده ای هم بودند که آن ها هم از خدا رزق می خواستند اما نه رزق آدم کوچولو ها را ، اللهم ارزقنا توفیق الشهادة را می گویم و ارام آرام روضه را شروع می کنم ، توی روضه به حرمت قرآن هایی که دست مان هست اشاره می کنم و که می بوسیمشان و بالای سرمان می گذاریم و آخر مجلس نگرانیم که مبادا کمترین بی احترامی به آن ها بشود و همان وقت از این می گویم  که حسین قرآن ناطق است ، از قرآن های روی نیزه می گویم و از مصحف ورق ورق ، بعد لا به لای هق هق ها و گریه ها صیغه ی توبه را می خوانم . بعد دل ها را می برم خانه ی خدا ، خدا را صدا می زنم : یا رب البیت الحرام، یا رب الشهر الحرام، یا رب البلد الحرام، یا رب الرکن و المقام، یا رب المشعر الحرام، یا رب المسجد الحرام . بعد با مردم لبیک اللهم لبیک می گوییم ، من می خوانم مردم تکرار می کنند ، توی این تکرار کردن خیلی ها بلند بلند گریه می کنند . بعد تن صدایم را می آورم پایین ، قرآن ها را مقابل صورت باز می کنیم ، بعد قرآن ها را بالای سر می گیریم و قسم دادن ها را شروع می کنیم ، به هر اسمی که می رسم یک شعر زیبا می خوانم ، به خود خدا که می رسم از بیدل می خوانم : تو کریم مطلق و من گدا چه کنی جز این که بخوانیم ، به امیرالمؤمنین که می رسم زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی را می خوانم ، به حضرت فاطمه که می رسم شعر قزوه را می خواندم : نه مثل ساره ای و مریم نه مثل آسیه و حوّا / فقط شبیه خودت هستی ، فقط شبیه خودت زهرا / اگر شبیه کسی باشی شبیه نیمه شب قدری / شبیه آیه ی تطهیری ، شبیه سوره ی اعطینا / به امام حسن که می رسیدم داستانی از کرم و مهربانی اش با دشمنانش می گفتم و می خواندم دوستان را کجا کنی محرم / تو که با دشمنان نظر داری ، به امام حسین که می رسیدم می خواندم ای زلف خونفشان توام لیلة البرات / وقت نماز شب شده حیّ علی الصلاة را بعد همه بلند بلند گریه می کردیم .

از یک طرف از روضه ی خودم گریه ام گرفته بود از طرف دیگر از دست خیال پردازی هایم به خنده افتاده بودم . لابه لای این گریه و خنده و لابه لای دفتر ها و کتاب ها و قلم ها و بالش ها خوابم برد . حوالی هفت با زنگ تلفن بیدار شدم ، فاطمه تلفن را جواب داد ، مامان و بابای فاطمه بودند ، رفته بودند حرم زیارت ، گفتند برای افطاری حرم دعوت شده ایم ، بهشان کارت دعوت داده بودند ، فاطمه پرسید می رویم ؟ گفتم می رویم . گفت می آییم . عادله هم توی خانه بود ، با ما آمد . خیابان های دور حرم را کامل شسته بودند ، آسمان قرمزی چشم نوازی داشت ، حرم که رسیدیم قرآن می خواندند ، من رفتم چسبیدم به ضریح ، اذان که دادند با بوسه به ضریح افطار کردم ، یواشکی زبانم را زدم به حلقه های ضریح . توی شبستان بابای فاطمه را دیدم ، کنار دستش نشستم . نماز را آقای کریمی جهرمی می خواند ، یک پسر بچه ی شیرازی کنارم نشسته بود ، ده دوازده سالی بیشتر نداشت .  لهجه اش بوی شاه چراغ می داد ، پرسید همینجا پخش مستقیم میشه ؟ خندیدم و گفتم آره . معلوم بود از قبل همه ی جوانب را بررسی کرده بود و جایی نشسته بود که دوربین ها بیشتر نشانش بدهند . آقای کریمی جهرمی توی قنوت نماز مناجات مسجد کوفه ی حضرت را خواند . بین دو نماز خادمان حرم به هر کسی یک بسته ی خرما دادند ، یک لیوان شیر بسته بندی شده . دلم می خواست طعم تلخ دهانم برای نماز عوض شود . قبل از نماز عشا یک دانه خرما خوردم و لیوان شیر را تا ته سر کشیدم . جوانی بیست و چهار پنج ساله ، با ریش پر فسوری و پیراهن نانجی و شلوار لی سورمه ای از توی صف ما بلند شد ، از توی یک کیسه ی پلاستیکی برای هر نفر یک ساندویچ نان و پنیر و سبزی و خرما که توی پلاستیک فریزری پیچیده بود بیرون می آورد و به دستش می داد . افطاری حرم زرشک پلو با مرغ بود . همه با هم آرزو کردیم ان شاء الله قسمت بشود افطاری های صحن جامع رضوی . مامان فاطمه گفت من به خواهرشان گفتم دلمان برای برادرشان تنگ شده است . حرم خلوت شده بود . من به رزق امشبمان فکر می کردم و پلوگوشت هایی که روی گاز مانده بود تا سر بشود و برود توی یخچال .

27 مرداد 90

پنجشنبه 27 مرداد 90

آن هایی که قرار بود بیایند نیامدند ، آن هایی که فکرش را هم نمی کردیم آمدند . محسن حسام گفت خانواده شان اسباب کشی دارند ، نیامدند . صالح از قبل گفته بود درگیر برنامه ی دم افطار شبکه اصفهان – حوض پر از ماه - است ، خانه ی عمویش هم دعوت بود ، مجوز سفر دروان عقدی هم نداشت ، نیامدند . حامد سحری اس ام اس داد که : " مسعود جان اجابت دعوت دوست داشتنی و صمیمانه شما بر من میسر نیست  " نیامدند . احمد تلفن کرد که فاطمه خانم تب دارد ، نیامدند . میثم اس ام اس داد که : " فاطمه ی ما کمر درد شدید پیدا کرده معلوم نیست باییم "  از مطب دکتر که بیرون آمدند  اس ام اس داد که نمی آیند . هادی تلفن کرد که اصفهان گیر افتاده اند نمی تواند بیاید . آن یکی هادی گفت معلوم نیست ، کوچولویشان هنوز چهل روز را تمام نکرده بود ، دو دل بودند که بیایند یا نیایند ، نیامدند . یاسین حجازی تلفن کرد ، با صدایی حزن آلود و پر از شرم و حیا عذر خواهی کرد ، از قهقهه های همیشگی اش خبری نبود . آن یکی محسن تلفن کرد که خانمش نمی آید ، می خواست تنهایی بیاید ، گفتم نیاید . گفتم ما برای وصل کردن آمدیم ، صورت خوشی نداشت . نیامد . امین تلفن کرد که تاریخ را یادشان  رفته بوده و قرار میهمانی گذاشته اند . از دو هفته قبل دعوت کرده بودیم . نیامدند . مرتضی اصلا گوشی را بر نداشت .

عوضش عادله روی گوشی فاطمه اس ام اس داد مهمان نمی خواهید . من از طرف فاطمه جواب دادم از خدامونه ، کی و کی . به پینگلیش که نوشته بودم معلوم بود اولی پرسش از میهمان هاست و دومی پرسش از زمان آمدنشان . نوشت مادر ، پدر ، خواهر ، افطار . فاطمه مصرّانه دعوتشان کرد . من اس ام اس دادم که بدمینتون هایمان را هم بیاورند . عادله جواب داد اگه اومدیم باشه ، جواب دادم : " اگه نداره دیگه . مگه اگه و دیگه داره ؟ اگه رگ خواب بابا را بلد باشی دیگه اگه و مگه نداره . اگه کسی نگه اگه و مگه کسی دیگه چیزی نمی گه " علیرضا که روز قبلش رفته بود تهران استقبال دوست انگلیسی اش گفت که با هم می آیند . حس قشنگی داشت ، مهمانی ناشناخته از فرسنگ ها آن طرف تر می آمد وقتی دوست هایم یکی یکی وادنگ آمده بودند و مهمانی را کلّه کرده بودند . حمید آمد ، معین آمد ، مسعود آمد ، حتی علی شیر که روز قبلش اصفهان بود و گفته بود که نمی آید هم از اصفهان رفته بود تهران و از تهران با حمید و معین آمد ، علی کاروان هم آمد ، مثل همیشه نجیب و خندان و دوست داشتنی . حتی میر محمد و فاطمه خانم هم که گفته بودند نمی آییم آمدند . شاید انتظار این همه نیامدن را نداشتند .

زحمت خرید و خرد کردن و مایه ی جوجه ها با احسان بود ، زحمت حلیم با میر محمد ، فاطمه برنج را دم کرد ، من سالاد درست کردم و توی ظرف های پیرکس بیضی شکل ریختم . فاطمه هلو ها و انگورها را توی ظرف های بلور چید و رویشان سلفون کشید . من زولبیا بامیه ها را توی سینی بلوری اُردُر خوری چیدم و رویش سلفون کشیدم . خربزه ها را از شب قبل قاچ زده توی یخچال گذاشته بودیم . فاطمه از روی کاغذ بیست و شش تیری که روز قبلش نوشته بودیم . یکی یکی چیزهایی که باید بر می داشتیم را توی ساک مسافرتی نارنجی مان می گذاشت . بابا و مامان و عادله رسیدند ، یک سینی بزرگ انجیر سفید از درخت خانه ی قبلی شان چیده بودند . یک جعبه ی بزرگ زولبیا بامیه هم آورده بودند . احسان تلفن کرد که هفت بوستان باشیم ، زیر انداز ها را پهن کنیم ، جوجه ها را سیخ کنیم ، آب را جوش بیاوریم . مسعود تلفن کرد که حرمم ، کجا بیایم ، منقل و سیخ هایمان  از آن روزی که رفته بودیم پشت بام خانه ی میرمحمد جگر کباب کرده بودیم آن جا مانده بود ، احسان گفت که نان را هم خودش می خرد . ما هفت و چهل دقیقه رسیدیم ، احسان و الهام خانم و محمد مهدی – پسر چهارساله شان – زودتر رسیده بودند ، زیرانداز را پهن کرده بودند ، جوجه ها را هم سیخ گرفته بودند . به حمید زنگ زدم که کجایی ، تازه اول چمران بودند ، تا که گفت ده دقیقه ی دیگه می رسیم قم به فاطمه گفت علی شیر پشت فرمان است . توی تمام این سال ها هیچ کس را ندیده بودم در سرعت به پای علی برسد .

نسیم خنکی می آمد ، جایی میان چمن ها و گل ها زیر انداز ها را کنار هم پهن کردیم ، فاطمه سفره ی یک بار مصرف کاغذی را که طرح و نقشش را با وسواس انتخاب کرده بود و پر بود از اسلیمی ها و خطایی های سبز با زمینه ی سفید پهن کرد . نوشابه ها و دلستر ها و بطری های آب معدنی را گذاشتم توی سفره که باد سفره را نبرد ، الهام خانم ظرف های سالاد را وسط سفره گذاشت ، فاطمه کاشی قدیمی اش را گذاشت وسط سفره و رویش را پر شمع کوچک کرد . من و احسان دو تا منقل را به هم چسباندیم ، من با کف دست ذغال ریختم توی منقل ها ، دست هایم را با شلنگ آبی که پای گل ها گذاشته بودند شستم ، فاطمه توی نیم لیوان ها نبات زعفرانی انداخت . بابا و مامان و عادله آمدند . میر محمد و فاطمه خانم با دو تا ظرف بزرگ حلیم رسیدند . علیرضا و دوست انگلیسی اش واحد هم آمدند . اذان دادند . واحد زودتر از همه نماز خواند ، حمید گفت توی کمربندی قم اند . مامان عادله حلیم داغ را توی کاسه های قهوه ای کشید ، بابای عادله ذغال ها را سرخ سرخ کرد . من آب جوش نبات خوردم ، میرمحمد چایی می خواست ، فاطمه گفت وای مامان ! باز هم یادم رفت مهمان غیر اصفهانی داریم . بعد برای مادرش توضیح داد که آب جوش نبات لب افطار رسم اصفهانی هاست و تهرانی ها با چایی افطار می کنند ، احسان فقط آب یخ خورد ، می گفت چی می شد خدا روزه را چهل و هشت ساعته می کرد ولی آب خوردن را گیر نمی داد . مامان عادله از حلیم خوشش آمده بود . حلیم اصفهان با حلیم قم و تهران فرق می کند . جوجه ها را که گذاشتیم روی منقل حمید و علی شیر و معین و علی کاروان هم رسیدند . معین پیاده که شد معطلش نکرد ، سیگار را گذاشت زیر لب و افطار کرد . حمید آب جوش خواست ، علی ها حلیم خوردند . واحد از دود و دمی که توی پارک راه انداخته بودیم متعجب بود ، علیرضا حرف های واحد را برای بقیه و حرف های بقیه را برای واحد ترجمه می کرد . سخت ترین بخشش ترجمه ی حرف های پر از شوخی و حکمت و طنز و مطایبه ی حمید بود .

افطاری که تمام شد میر محمد و فاطمه خانم رفتند سینما ورود آقایان ممنوع را ددند و برگشتند . بچه ها بیشتر با واحد گفت و گو می کردند ، واحد دانشجوی مطالعات اسلامی دانشگاه آکسفورد بود ، به طور تخصصی فلسفه ی اسلامی کار می کرد ، برای پیدا کردن یک سری نسخه آمده بود ایران ، میتن و باوقار و خوش برخورد و شاد و خوش صحبت بود . با هم از همه دری صحبت کردیم ، سیاست ، دین ، شعر ، فرهنگ ، فلسفه ، به شعر خیلی علاقه داشت هرچند چیزی نمی فهمید . پرسید بزرگترین شاعر معاصر ایران کیست ، مسعود گفت سایه ، حمید گفت کدکنی ، من گفتم توی شعر مدرن شاملو هم هست ، بعد پرسید که یعنی توی قد و قواره های سعدی و حافظ و رومی ، من گفتم هرگز ، مسعود گفت سعدی و حافظ و رومی مثل اورست می مانند ، این ها تپه های کوچولوی پای قله ف از من پرسید چرا ، پرسید در شعر گفتن مهارت و مطالعه مهم است یا جوشش صوفیانه و عارفانه ، پرسید شعرای معاصر چه چیزی کم دارند که نمی توانند مثل سعدی و حافظ و رومی شعر بگویند . پاسخ دادم هر دوتایشان مهم است اما عشق از همه مهمتر است . وقتی از واحد پرسیدم :  have you ever been in love ? ریز ریز حندید و با حرکات سر نشان داد که بسوزد پدر عاشقی . از دین با هم صحبت کردیم ، دو تا از لیوان های مقوایی را گذاشت مقابلش ، یکی را با کف دست فشار داد و قیافه اش را عوض کرد و بعد توی هر دو تا آب ریخت ، به لیوان اول که حالا مثل یک قلب شده بود اشاره کرد و پرسید توی این چیست گفتم آب . به آن یکی لیوان اشاره کرد و پرسید توی این چیست گفتم آب . واحد گفت دین مثل همین آب می ماند . فرهنگ ها و جغرافیا مثل این لیوان ها ، نمی شود گفت توی این لیوان آب هست توی این یکی نیست ، بعد گفت بهترین دین آنست که توی هیچ ظرفی نباشد و هیچ شکلی به خودش نگیرد . علیرضا گفت چنین دینی به نظرش غیر ممکن است . علی از واحد پرسید در ایران چه چیز برایش عجیب بوده ، واحد گفت چهره ی گرفته و عبوس و غمگین آدم ها . ماا به خیال خودمان تمام شب را خندیده بودیم .

تا دو نیم شب توی بوستان بودیم ، گپ زدیم ، چایی خوردیم ، بچه های اهل بخیه به بهانه ی قدم زدن سیگاری روشن کردند ، آخر شب رفتیم شهربازی ، دختر ها سفینه سوار شدند و جیغ کشیدند ، من و محمد مهدی کشتی سوار شدیم و جیغ کشیدیم . مهمانی مان به جای یک آپارتمان کوچک در یک باغ بزرگ برگزار شده بود ، با نسیمی خنک که مدام صورت ها را نوازش می کرد ، آسمانی که روی سرمان هوار نمی شد ، هوایی که دم نمی کرد و مهمتر از همه زحمت های زیادی که از دوش زن ها برداشته شده بود . یک گاز پیک نیکی کوچک بود که رویش کتری آب جوش بود و قوری چایی ، ظرف های یکبار مصرف توی کیسه های زباله رفته بودند و ظرف های میوه و شیرینی وسط حلقه های گعده دست به دست می شدند . وقت برگشتن به سمت خانه ها هیچ کس باورش نمی شد ساعت از دو و نیم نیمه شب گذشته باشد .

26 مرداد 90

چهارشنبه  26 مرداد 90

نیم ساعت مانده به اینکه مادر زنگ بزند فاطمه روی تخت خواب بود ، آقا روح الله و فاطمه خانم و محمدحسین دو ساله توی اطاق مطالعه . روی کاناپه دراز کشیده بودم و از سرمای کولر لحاف را به خودم پیچیده بودم و کتاب می خواندم . در این بین با نوک انگشت هایم خرده زولبیا های کنار جعبه ی شیرینی را می گذاشتم توی دهانم و انگشتم را آنقدر می میکیدم که دیگر هیچ مزّه ی شیرینی نداشته باشد . به این فکر می کردم که آدم ها چقدر می توانند عوض شوند ، عادت هایشان ، خلق و خوهایشان ، دوست داشتنی هایشان ، بد آمدنی هایشان ، به خودم فکر می کردم که در همه ی این سال ها در فاصله ی افطار تا سحر یک جعبه ی زولبیا بامیه می گذاشتم کنار دستم ، استکان های چای را سنگین و تلخ پر می کردم و هی چایی می خوردم و هی بامیه و هی چایی . می گفتم بعد از افطار قند خونم می افتد ، بابا می گفت این چه حرفیه آدم حسابی ؟ امسال حتی نیم کیلو هم نخریدیم ،دوست نداشتم ، میلم نمی کشید . چقدر من عوض شده ام ، منی که اگر یک ساعت دیواری توی کمد یکی از اطاق های خانه بود تا نمی رفتم و باطری اش را در نمی آوردم خوابم نمی برد حالا روی کاناپه ، زیر تیک تاک ساعت میناکاری شده ی بالای سرم هفتاد کلّه خوابم می برد انگار نه انگار . سحری ما فسنجان خوردیم آن ها نان و پنیر و هندوانه . من هندوانه هم خوردم . اذان که دادند آقاروح الله این ها نماز خواندند و زدند به جاده . ما نماز خواندیم و خوابدیم . من تا ده و نیم خوابیدم . فاطمه هشت و نیم رفته بود . من نفهمیده بودم .

بیدار که شدم از خانه بیرون نرفتم ، مطالعه در اطاق مرتب شده آنقدر لذت داشت که نگذارد ترکش کنم ، نشستن پشت میزی که صفحه ی قهوه ای سوخته ی رویش برق می زد ، دست بردن به سمت لیوان سفالی  که انواع و اقسام مدادهای سیاه قد و نیم قد توی آن چیده شده بود ، بازی کردن با یک زیر لیوانی چوبی شمسه که با آبرنگ نقاشی شده بود ، چشم انداختن به کتاب هایی که بعد از گرد گیری برق می زدند ، خیره شدن به سمت گلدان ژاپنی قرمز رنگی که دختر خاله ام برای عروسی مان هدیه گذاشته بود و حالا پر بود از خارهای خشک و گل های خشک شده ی زرد و سبز وقرمز و آبی و نارنجی و مشکی . تلنگر زدن به انارهای خشکی که مثل خوشه های انگور با کنف از گوشه کنار اطاق آویزان شده بودند ،نگاه کردن به دار قالی برجسته ای که رویش نگین کار شده بود ، زیر باد خنک کولر، توی اطاقی که پرده هایش تا آخر کشیده شده بود و نور اطاق را نارنجی کرده بود آنقدر لذت داشت که نخواهم از خانه بیرون بروم . از بین کتاب ها " دیدن دختر صد د صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل " را برداشتم . از کارهای " موراکامی " بود . داستان سال اسپاگتی مرا برد پیش معین . ماکارونی خیلی دوست داشت . می گفت حاضر است همه سال همه ی وعده های غذایی اش را ماکارونی بخورد . موراکامی می گفت : " سال 1971 بعد از میلا مسیح ، سال اسپاگتی بود . آن سال اسپاگتی می پختم تا زندگی کنم و زندگی می کردم تا اسپاگتی بپزم " من با معین بودم . تا آن آخر آخرش که می گفت : " پوسته های سبوس گندم های طلایی در کشتزار های ایتالیا درباد شناورند . می توانید فکرش را بکنید که ایتالیایی ها چقدر متحیر می شوند اگر بدانند چیزی که در سال 1971 صادر می کرده اند تنهایی محض بوده است ؟ " معین محض محض تنها بود .

فاطمه که آمد ساعت از سه گذشته بود . نماز خواندیم . آمار مهمان ها را چک کردیم . مدام کم و زیاد می شد . یکی می گفت می آییم ، آن یکی می گفت نمی آییم . قرار بود سی تا باشیم .آماررا روی بیست تا بستیم . افطاری قرار شد جوجه به سیخ بزنیم . قرار شد سفره ی افطار را توی بوستان بیندازیم . صفای بیشتری داشت . قرار شد برای سحری بیاییم خانه . قرار شد سحری عدس پلو با گوشت بپزیم . یک برگه از سر رسید من کندیم ، صفحه ای که مال یکشنبه بیست و شش تیر بود ، قرمزی عددش می گفت تعطیل بوده ، صفحه ی نیمه ی شعبان را کنده بودیم . هفده جولای دوهزار و یازده . فاطمه گوشه ی بالای صفحه نوشت خرید های سوپری ، بعد زیرش نوشت . دلستر دو تا ، زیرش نوشت کوکا دو تا ، زیرش نوشت کانادادرای زرد یکی ، دوغ یکی ، زیرش نوشت پنیر ، خیار شور ، نان خشک ، ماست ، چیپس . دوباره آمد بالای صفحه و کنار خرید های سوپرزی یک خط عمودی چین دار کشید و نوشت خریدهای میوه فروشی : زیرش نوشت خربزه دو تا ، انگور ، هلو ، گوجه ، کاهو ، خیار ، هویج ، لیموترش ، سیب زمینی ، پیاز . بعد یک خط دیگر کشید و نوشت خرما ، زولبیا بامیه ، یک خط دیگر کشید و نوشت آب ، یخ ، دوباکس آب معدنی ، یک خط دیگر هم کشید و نوشت حلیم ، برنج . بالای صفحه جای نوشتن نداشت . آمد پایین صفحه و نوشت خرید های یکبار مصرفی و زیرش ادامه داد بشقاب ، لیوان ، نیم لیوان ، کاسه برای حلیم ، بشقاب برای میوه ، قاشق چایخوری ، سفره ی کاغذی طرح دار . بعد رفت آن طرف کاغد و زیر هم شروع کرد به نوشتن ، کلمن ، قاشق چنگال ، گاز ، قوری ، کتری ، چایی ، نبات ، سینی بزرگ ، کبریت ، شربت بیدمشک خاکشیر ، شکر ، ژله ، زیرانداز ، جلوی زیر انداز نوشت روفرشی بزرگه و پایینش نوشت نمک و فلفل . کاغد و خودکار و سررسید بینمان خوابمان برد . تا هفت خوابیدیم .

اذان که دادند آب جوش و خرما را توی خانه ی خودمان خوردیم ، برای افطار رفتیم بیرون ، اول رفتیم فلکه ی سالاریه پیتزا دلفین ، گوشت وقارچ خمیر نازک تمام کرده بود . تمام کرده بود را فاطمه می گفت ، من می گفتم مگه میشه توی نیم ساعت تموم کنه ؟ رفتیم فلکه بستنی فست فود "باما " قرار بود یونانی سفارش بدهیم ، آخرش یونیک سفارش دادیم ، فیله ی مرغ کبابی داشت با سس مخصوص و قارچ بلنچ . قارچ سوخاری هم سفارش دادیم با سیب زمینی سرخ کرده . نوشابه ی لیوانی پر از یخ هم گفتیم . دختری که پشت صندوق بود گفت طبقه ی بالا بوفه ی افطار است پایین بنشینیم ، رییس رستوران که آمد تحویل گرفت و گفت چرا پایین نشسته ایم ، تشریف ببریم بالا . یک بار سر یک انتقاد به کیفیت غذا دوستمان شد . طبقه ی بالا برایمان خرما و زولبیا بامیه هم آوردند ، یک کاسه سوپ هم سفارش دادیم .

توی خریدها میوه و برنج از همه گرانتر شد ، به فاطمه گفتم بندگان خدا عیالوارها ، توی تلویزیون میوه فروشی مجیدی گل زد . فاطمه گفت دمش گرم ، با این سنش هنوز از همشون بهتره . روی یک مقوا نوشته بود خیار شور اعلا موجود است . گفتم نیم کیلو بدهد .

تا یک ساعت مانده به  سحر توی آشپزخانه بودیم . قبل از خواب " نام من سرخ " را ادامه دادم . از این که یک ماجرا را همه روایت می کنند خوشم آمده بود . حتی یک جسد یا یک درخت یا یک سگ یا پول و یا حتی از همه زیبا تر مرگ و سرخ ، توی ذهنم بود ای کاش می شد یادداشت هایم را می دام به همه ی آدم هایی که اسمشان آمده ، آن ها هم آن ماجرا را روایت می کردند ، از پنجره ای که من ندیده بودم  ، یا فراموشش کرده بودم ، یا نفهمیده بودم یا حواسم نبوده . مثلا ماجرای ازدواج طلاق مجید و زهرا را یک بار می دادم به عمه بهجت روایت کند ، یک بار به عمه صدیق ، یکبار به شوهر عمه ها ، یک بار به مجید ، یک بار به زهرا ، یا حتی مثل ارهان پاموک می دادم به خود  ازدواج ماجرا روایت کند ، می دام به دعوا ، می دادم به طلاق ، می دادم به فحش ، می دادم به همسرهای بعدی ، می دادم همه روایت می رکدند ، من فقط روایت مادر بزرگ و بابا را نوشته بودم . یا ماجرای خرید میز را می گذاشتم فاطمه هم روایت کند ، آنوقت حتما می نوشت مسعود باز هم گفت نه ! هزار بار برای خرید میز رفته بودیم  و هربار نه گفته بود ، البته نه اینکه هر هزار بارش را او گفته باشد ، پانصد تا او نه گفته  پانصد تا من ، پانصد تایی که من گفتم نه  زشت بودند خب ! آن ها که من می پسندیدیم گران می شدند ، سیصد تومان کم کمش می شد ، تا پانصد ششصد تومان هم می رفت . میزی که آن شب توی سمساری دیدیم خوب بود ، خوب بود یعنی بد نبود ، آدم وار بود ، مسعود باز هم می گفت نه . من گفتم تو چی کار داری ؟ من می خوام واسه تولدت بخرم ، پول میز را آنشب من حساب کردم ، نه اینکه پول را مسعود نداده باشد ، خواستیم کارت بکشیم ، کارت خوان سمساری خراب بود ، مسعود رفت از توی کارت من پول در آورد ، پول را مسعود داد اما از کارت من در آورده بود . مردها همه شان سر و ته یک کرباسند دیگر ، نه یادشان می ماند که برایشان هدیه خریده ای ، نه یادشان می ماند که برایت هدیه بخرند ، یادشان که نمی ماند هیچ برایشان مهم هم نیست . تازه آنشب قرار گذاشتیم به هیچ کس نگوییم دست دوم است ، لامصّب نوی نو بود ، با مسعود قرار گذاشتیم که یک مثل راز کوچولو بین خودمان بماند ، امان از دست فضولی مهمان ها ! اولین مهمان هایی که داشتیم آنقدر گیر دادند که چه خوشگل و چه خوب و چند خریدید و از کجا خریدید که مسعود تاب نیاورد و همه چیز را ریخت روی داریه ، یعنی می خواست دروغ نگفته باشد حالا توی قصه اش چند تا دروغ کوچک و بزرگ سر هم کرده . دروغ بزرگ تر از اینکه پول میز را او داده ؟

کتاب را که بستم توی ذهنم گفتم اگر همه بخواهند یک ماجرا را روایت کنند که آنوقت برای نویسنده حیثیتی باقی نمی ماند . فاطمه خواب بود . رفتم سر روایت خودم ، میز را خریدم ، نه تولدی در کار بود ، نه کارت خوانی خراب بود ، نه هیچ چیز دیگری .

 

25 مرداد 90

سه شنبه 25 مرداد 90

از خانه بیرون نرفتم ، حتی برای یک دقیقه ، تمام شب را بیدار مانده بودم ، ده از خواب بیدار شدم ، فاطمه هشت و نیم رفته بود ، خوابم پر بود از موسیقی ، سرخوش بودم ، رادیو را روشن کردم ، رفتم سر وقت اطاق مطالعه ، برای مهمانی پنجشنبه باید مرتبش می کردم ، کتاب هایی که کُپه کُپه روی زمین چیده شده بودند جا برای خواب میهمان ها نگذاشته بودند ، شب قبلش فاطمه گفت روی کتابخانه بچینمشان بروند تا سقف ، اطاق ، زیادی به هم ریخته بود ، صاحبخانه مان می گفت خانه اش را به بک زن و شوهر جوان می دهد که بچه نداشته باشند ، گول خورد ، خانه اش را دو تا بچه ی شیطان اجاره کرده بودند که پدر و مادر بالای سرشان نبودند ، ، صندلی چرخ دار را از پشت میز کرم قهوه ای آوردم پای کتابخانه  ، میز را چند ماهی می شود که خریده ام ، توی این چند ساله میز همیشه جزء فهرست خریدمان بود ، یک میز اِل می خواستم که هم میز کامپیوتر باشد هم میز مطالعه ، آن ها که ما می پسندیدیم قیمتشان حوالی سیصد هزار تومان بود ، توی فهرست خرید ها میز هرچقدر دست و پا می زد نمی توانست خودش را به بالای صفحه برساند ، همیشه در آخر می ماند وهمیشه هم رویش خط کشیده می شد . یک بار تا بالای صفحه آمد ، نه به خاطر الویت دار بودنش ، به خاطر درآمد بیشتری که در آن ماه داشتم ، یک میز پسندیده بودیم اسم مدلش مرجان بود ، می گفت سیصد هزار تومان ، دو ماهی طول کشید تا برویم سروقتش ، شده بود سیصد و پنجاه هزار تومان ، حرف پنجاه هزار تومانش نبود ، به فاطمه گفتم مملکت اینقدر خر تو خر ؟ میز را از یک سمساری خریدیم ، شب روی ریل قدم زده بودیم و به میدان که رسیده بودیم آمده بودیم توی خیابان که چشمک زد . لا مصّب نوی نو بود ، حتی یک خش نداشت ، یک کشوی سه طبقه ای هم داشت که اِل اش را تشکیل می داد ، از سمسار پرسیدم چند ؟ گفت میز شصت تومان ، قفسه سی تومان ، گفتم روی هم هشتاد و پنج تومان ، گفت نوی نو است ، سیصد هزار تومانی می ارزد ، گفت مال یکی از این شرکت هایی بوده که جوان ها جوگیر می شوند و راه می اندازند یک هفته نشده زیرش زایمان می کنند . کلی خرت و پرت دیگر هم برای فروش گذاشته بودند ، هشتاد و پنج تومان راضی نشد ، نود تومان در جا دادم ، رفتم دم خانه ماشین آوردم ، قطعاتش از هم جدا می شدند . میز را که توی ماشین می گذاشتیم سمسار از این که میز را به این قیمت فروخته ناراحت بود ، بدش نمی آمد معامله را به هم بزند ، گفت حواسش نبوده که میز انیقدر نو و سالم است ، حواسم بود ، معامله را به هم نزدم .

مرتب کردن اطاق مطالعه از همه جای خانه بیشتر طول می کشد ، عوضش یکی از لذت بخش ترین کارهای زندگی ست ، اولش یک بمب کلافگی و سردرگمی توی اطاق منفجر می شود ، کف اتاق پر می شود از کتاب ، از کاغذهای کوچک و بزرگ ، از کاغذهای سیاه و سفید ، از تزیینی های ریز و درشت . اولش هنگ می کنی ، پیش خودت می گویی عجب غلطی کردم به این اطاق دست زدم ، توی ذهنت اطاق مطالعه را به یک خانه ی کلنگی تشبیه می کنی که یک جایش را بخواهی درست کنی گند می خورد به هزار جای دیگر ، به خودت نق می زنی که نمی شد سر هم بندی اش کنی ؟ بمب گیجی و کلافگی توی اطاق ترکید . کف اطاق پر شد از  کاغذهایی که هرکدام یک جوری به یک بهانه ای یک رو یا پشت و رو سیاه شده بودند ، سی دی هایی که یعضی هایشان جلد داشتند و خیلی هایشان لخت و عور و خش خشی بودند ، عروسک های دست ساز فاطمه که خودشان را پشت میز تلویزون قدیمی پنهان کرده بودند و میز را که از اطاق بردم توی تراس ولو شده بودند کف اطاق ، کتاب هایی که توی طبقه های میز قایم شده بودند ، کتاب هایی که بین میز و کتابخانه روی هم چیده شده بودند و در این فاصله به چشم نمی آمدند ، کتاب هایی که بین کتابخانه و میز ، زیر پنجره روی سر هم سوار شده بودند و مثل ماشین هایی که دوبل و سوبل پارک می کنند از یک ردیف بیشتر شده بودند ، کفشدوزک هایی که  لیوانشان افتاده بود روی زمین و همه جا پخش شده بودند ، مداد ها ، خودکار ها ، روان نویس ها ، خط کش ها ، از همه گیج کننده تر انبوه کاغذهای بزرگ لوله شده که کارهای طراحی فرش و نگار گری فاطمه بودند ، کاسه های انار ، گلدان های پر از انواع و اقسام گل خشک ، گلدان های خار که پخش زمین شده بودند و مدام توی پایم می رفتند و اعصابم را گچی می کردند . نوار کاست های قدیمی ، اسناد و مدارک بی ارزشی که جرأت نمیکردم  توی سطل آشغال بریزمشان  . روزه هم که بودم نورٌ علی نور شده بود .

هربار موقع مرتب کردن اطاق مطالعه توی خاطره ها غرق می شوم ، می روم به گذشته های دور و نزدیک ، هر کتاب یک خاطره است ، کی خریدمش ، کجا خریدمش ، آن روز آب و هوا چطوری بود ، آب و هوای دل خودم چی ، اولش چی نوشتم ، چند بار خواندمش ، از همین کتاب به کی هدیه کردم ، اول آن کتاب چی نوشتم ، لای کتاب ها چی جا گذاشته ام ، نامه ی عاشقانه یا پول یا یک یادداشت علمی یا یک خط خطی مبهم و بی معنا ، این کتاب را کی بهم هدیه کرد ، حالا کجاست ، اِ راستی من این کتاب را داشتم یادم رفته بود ، این یکی را کلی پول دادم اما یک صفحه اش را هم نخواندم . این یکی را جوگیر شدم خریدم ، مد شده بود . وای که چقدر دلم برای تو تنگ شده بود ، کجا قایم شده بودی نامرد ؟ این بار این را به " پرنده گفت شاعرم " گفتم . شعرهای افسانه شعبان نژاد است با تصویر گری های پرستو احدی . توی تنهایی ام هزار بار خوانده بودمش ، برای بچه ها هم هزار بار . از آن شعرهایی بود که کم پیش می آید اما دوست داشتم شاعرش من بودم ، چیزی فراتر از لذت بردن از زیبایی یک شعر ،تقدیمش کرده بود به هر چه پرنده و هر چه درخت . " ... و در صدای هر پرنده / در سکوت هر درخت / واژه ای ست .... " یک جایی اش می گفت : " پرنده استخاره کرد / جواب استخاره خوب بود / پرنده ماند و از درخت شاخه ای اجاره کرد / و چند روز بعد / کسی به استخاره اش جواب داد / به آن پرنده سایه سار / به آن درخت، آب داد / .../ پرنده گفت شاعرم /   درخت را سرود / درخت گفت زنده ام / وراز زنده بودنش پرنده بود / ... پرنده گفت درد / درخت گفت صبر / تن درخت زخمی از نوشته های عاشقانه بود / ... / پرنده گفت مرگ / درخت گفت راز / و تار عنکبوت راز مرگ را / برای کفشدوزکی / چه ساده کشف کرده بود " همین می شود که مرتب کردن اطاق مطالعه از همه ی مرتب کردن ها بیشتر طول می کشد .

لابه لای همه ی چیز هایی که سیل شده بودند و کف اطاق ریخته بودند یک کشف تازه داشتم ، یک آویز باف فرشی از عکس دکتر شریعتی ، کار فاطمه بود ، تا حالا ندیده بودمش ، روی قاب اش نوشته بود شیوه و نوع بافت : ترکی . رجشمار : سی و پنج . نخ چلّه پانزده لا . پود ضخیم : بیست و چهار لا ، پود نازک ده و نیم . خامه شش لا . شیرازه هجده لا و کلی عدد و رقم دیگر که جلوی نیم گره های عمودی و افقی و خفت مشترک و ربع گره و گوشه گره و گره قرضی و ایستاده ی نوع یک و دو و گره مضاعف نوشته شده بود .

فاطمه که رسید بگویی نگویی کار اطاق تمام شده بود ، این می توانست خوشحالش کند ، از درد معده به خودش می پیچید . نای دکتر رفتن نداشت ، روزه اش را هم نخورد ، گفت ای کاش می شد فقط یک قرص راینیتیدن خورد ، از یخچال یک بسته گوشت کبابی بیرون گذاشت ، دو پیمانه برنج توی آب ریخت ، توی خودش گره خورد و تا نزدیکی های اذان خوابید ، بیدار که شد بهتر بود . روی گوشت ها پیاز حلقه کرد ، نمک و آبلیمو زد و برنج را ریخت توی پلو پز . تلویزون را روشن کرد . آب را گذاشت جوش بیاید . من توی خانه می پلکیدم . هال را جارو برقی کشیدم ، فرش ها را جارو زدم ، گلیم ها را تکاندم ، فاطمه گوشت ها را به سیخ زد ، من سیخ ها را روی گاز این رو و آن رو کردم ، فاطمه معجونی از زرشک و زعفران و کره و شکر برای روی برنج درست کرد ، من مواظب بودم کباب ها پخته ولی آب دار باشند . برنج توی پلوپز مثل کیک شده بود ، ته دیگ طلایی نرم با مایه ی زرشک و زعفران و کره و شکر با تکه گوشت های آب دار کباب شده و لیمویی که روی آن چلانده می شد طعم و رنگ و بوی متفاوتی به سفره ی افطار داده بود .

بعد از افطار باز هم خانه مرتب کردیم ، من جارو ی هال را تمام کردم ، فاطمه تزیینی ها را چید ، گرد گیری کرد ، لکه گیری کرد ، اتاق مطالعه را با ظرافت زنانه از نو مرتب کرد ، من رفتم توی دستشویی ، با برس و تی و مایع شست و شوی " من " همه جا را برق انداختم . فاطمه رفت توی آشپزخانه ، گاز را تمیز کرد ، من رفتم توی آشپزخانه ظرف ها را شستم . فاطمه کف آشپزخانه را جارو کشید ، پرسپولیس و مس دو دو مساوی کردند ، تلفن زنگ زد . آقا روح الله و فاطمه خانم بودند ، سالروز ازدواجشان نیمه ی رمضان بود ، یکهو هوایی شده بودند بیایند قم  ، بروند جمکران و حرم . با اصرار کشاندیمشان توی خانه ، گفتیم سحری بخورند و برگردند . برای اینکه نشان بدهم تعارف نداریم به آقا روح الله گفتم سر راه ماست و نان هم بخرد . پر شده بودم از بوی گند عرق . تا آن ها بیایند پریدم توی حمام ، ساعت از یک شب گذشته بود . ماست و نان و هندوانه خریده بودند .سؤال های راه آهنی را از روح الله پرسیدم . گفت ریل همان دو تا خط آهنی موازی ست . اسم آن بلوک ها تراورس است که البته آهنی و چوبی هم دارد ، گفت اسم آن خرده سنگ هایی هم که بین تراورس ها ریخته اند بالاست است . برایم خیلی مهم بود بدانم هر روز دارم زیر پا چی را له می کنم . بیقه دو و نیم خوابیدند . من تا سحر بیدار ماندم . " نام من سرخ" را می خواندم و " پرنده گفت شاعرم " را . آخر پرنده گفت شاعرم مثل همیشه خیلی غم داشت . آنجا که می گفت : پرنده گفت :برگ / درخت گفت : باد / و برگ های خویش را به باد داد / آنجا که می گفت پرنده گفت : کوچ / درخت گفت : آه / پرنده کوچ کرد و رفت تا بهار / درخت ماند و انتظار . آنجا که می گفت : درخت ایستاده بود / تمام شاخه ها پر از سکوت .

24 مرداد 90

دوشنبه 24 مرداد 90

تلفن زنگ زد ، با خودم گفتم مادر است ، تا برسم قطع کرده بود ، نگاهی به ساعت انداختم ، روی دو مانده بود ،گفتم چه وقت خوابیدن ساعت است ، ساعت موبایل هم دو بود ، نصف شبی مزاحم داشتیم ، شاید هم اشتباه گرفته بود ، تلفن ما از این ها که شماره نشان می دهد ندارد ، بد خواب شدم ، چهار که مادر تلفن کرد خواب آلود جواب دادم ، روی کاناپه خوابم برد ، از خواب که پریدم دوازده دقیقه تا اذان مانده بود ، هول هولکی چند لقمه ای غذا خوردیم ، بیشتر آب که تشنه مان نشود ، اذان که د ادند نماز خواندیم ، خوابیدیم ، تا نه صبح ، فاطمه دوشنبه ها تا ساعت شش کانون می ماند ، صبح ها یک ساعت دیر تر می رود ، نه و نیم رفت ، من کار نوشتنی داشتم ، ماندم .

پرسه ای در اینترنت زدم ، یک ربعی از این ور خانه تا آنور خانه قدم زدم ، فیش ها را زیر و رو کردم ، یکی از چادر های فاطمه را تا کردم و به کمر بستم ، نشستم به تایپ کردن ، همه اش از قبل توی ذهنم نوشته شده بود ، روزهای قبل که رانندگی می کردم ، که حرف می زدم ، که نماز می خواندم ، که کتاب می خواندم ، در همه ی این حالت ها داشتم متن می نوشتم ، آدم خوش قولی نیستم ، متواضع هم نیستم ، اما پیش آن ها که با وجود بد قولی هایم تحملم می کنند ، نازم را می کشند ، تا آخرین لحظات صفحه بندی و طراحی نشریه را معطل نگه می دارند تا نوشته ی من برسد کم می آورم ، مثل همیشه ، با آهنگ تق تق دکمه های کیبورد به خودم گفتم : (آخه نوشتن هم شد کار ؟ ) زدگی از نوشتن گرد و غبار نا امیدی از زندگی و بیهودگی دنیا را توی تمام اتاق ، پشت میز ، روی کلیدها ، روی انگشت هایم که بر صفحه کلید می رقصیدند ، توی چشم هایم که این روزها از بی رمقی شان توی آینه خسته می شوم ، توی قلبم که این روزها گاه گداری درد می گیرد و من فکر می کنم هنوز عوارض کله پاچه ی خانه ی خانم جون است ، پاشید . یاد روزهایی نه چندان دور افتادم که عاشقانه می نوشتم ، نه برای چندر غاز پولی که  می دهند ، برای نویسنده شدن می نوشتم ، بعد نوشته هایم را همان جور دستنویس برای روزنامه ها و مجله ها پست می کردم ، می رفتم تا اداره ی پست ، نرسیده به ورودی دالان بهشت ، همه ی راه سر بالایی بود ، از کنار رودخانه می رفتم ، پاکت سفارشی می گرفتم ، سفارشی پست می کردم ، گاهی هم پیشتاز ، آن روزها می شد هزار تومان ، سیزده هزار تومان شهریه می گرفتم ، بعد از آن هر روز می رفتم لب دکه ی روزنامه فروشی پای میدان فرامه ، لب ایستگاه تاکسی های دماوند – گیلاوند ، منتظر آمدن مجله می شدم ، هیچ وقت اسمم توی هیچ کدام نبود ، حتی توی مطالب رسیده ، حتی یک تشکر خشک و خالی ، چند روز پیش از یکی از مجله ها زنگ زدند ، خواستند برایشان بنویسم یا اجازه بدهم از نوشته هایم استفاده کنند  ، سردبیر مجله قبلا همه کاره ی یک مجله ی دیگر بود ، قبلا که می گویم بر می گردد به هشت شاید هم نه سال پیش ، دقیق که فکر می کنم اصلا  ده سال درست است ، صبح زود از دماوند راه افتادم رفتم دفتر آن مجله ، دفترشان جای با کلاسی بود ، آدم هایش با کلاس بودند ، اسم و رسم داشتند ، سردبیر امروز ، همه کاره ی آن روز تحویلم نگرفت ، برگشتنی بغض کرده بودم ، به حاج آقا که گفتم خندید ، دعوایم کرد ، برای حاج آقا حرمت طلبه ها خیلی مهم بود ، گفت درسم را بخوانم ، گفت قدر آن روزها را بدانم ، قدر خلوت هایش ، قدر فراغت هایش ، قدر حجره نشینی هایش ، گفت صبر داشته باشم ، گفت توی نویسندگی خبری نیست ، بعد تلفن کرد ، با کسی قرار گذاشت ، گفت فلان روز می رویم تهران ، فلان روز می شد پانزدهم رجب ، از دو روز قبلش اعتکاف شروع می شد ، حاج آقا معتکف نشد ، من هم معتکف نشدم ، حاج مسلم راننده ی حاج آقا آمد دنبالمان ، با تویو تای سفید شاسی بلندش ، رفتیم تهران ، کانون پروش فکری ، همان که روبروی سینما آزادی ست ، از توی راهرو یک نفر با موهای بلند و سبیل پر پشت سفید و لب خندان  آمد به استقبال حاج آقا ، قیافه اش برایم آشنا بود ، حاج آقا با سید مهدی شجاعی قرار گذاشته بود، باورم نمی شد ، چند ساعتی را پیش سید مهدی بودیم ، بحث ریاست سید مهدی بر حوزه ی هنری داغ بود ، سید مهدی می گفت آقای " زم " هنرمندها را مقابل  " آقا " قرار می دهد . ناهار پلو و عدس خوردیم . حاج آقا مدیر حوزه مان بود . به آن نشریه گفتم نه ، بعد از ده سال دلم هنوز از آن روز چرکین بود ، یک استکان چایی هم تعارف نزدند ، صفحه ی اول مجله شان جملات اخلاقی زیبا  می نوشتند .

یک جایی یک وقتی یک کسی از یک نویسنده ای  پرسیده بودچطور نویسنده شدی ؟ نویسنده گفته بود درست همانطور که یک زن به فحشاء کشیده می شود ، اول برای این که خودم را ارضاء کنم ، بعد برای ارضاء دوستانم و دست آخر برای پول ، گاهی اوقات بعد از نوشتن حس یک زن روسپی خسته و تکیده سراغم می آید ، یک زن روسپی درجه چندم ، یک نویسنده ی درجه چندم ، آن وقت ها نمی دانم غمی که توی آن حس است از درجه چندم بودن است یا از روسپی بودن ، شاید اگر یک وقتی یک زن روسپی درجه اول را دیم از او پرسیدم که از کارش غمگین است یا نه ، شاید هم از این سؤال را از یک نویسنده ی درجه اول پرسیدم ، شاید هم روزی خدا را چه معلوم  من هم یک نویسنده ی درجه اول شدم و خودم با تمام وجود درک کردم که راز غم بعد از نوشتن کجاست . تا ساعت چهار یک سره نوشتم ، فقط برای نماز دست کشیدم و پاسخ به یکی دو تا تلفنی که این روزها هی کمتر و کمتر و کمتر می شوند .

متن را فرستادم ، بی آنکه پاکت سفارشی بخواهد ، بی آنکه دست نویس باشد ، بی آنکه بعد از ده سال حتی هزار تومان هزینه بخواهد ، بی آنکه در نیم ساعت بین دو کلاس مجبور باشم همه ی راه را بدوم ، رفتنی سربالایی اش را ، برگشتنی سرپایینی اش را ، بی آنکه دلم هر روز بتپد که یعنی می شود یک جایی چاپش کنند ، بی آنکه برایم مهم باشد که اصلا چاپ می شود یا نه ، بکنند یا نکنند حق التحریرش را می دهند ، گیرم یک زن روسپی توی اتاق رفته باشد و بی انکه تن فروشی بکند پولش را گرفته باشد . لابد پیش خودش می گوید چه بهتر ، به سردبیر گفتم کمی تند و تیز است ، گفت اگر اجازه بدهند ، دفعه ی قبل نوشته ام درباره ی سینمای روحانیت را چاپ نکردند ، پولش را دادند ، گفتم چه بهتر .

خانه را بوی غم گرفته بود ، راه افتادم  به سمت کتابخانه ی مدرسه ی هنر ، غمگین که باشی دنیا را غمگین می بینی ، روی ریل راه آهن یک مرغ مرده دیدم که پرهای کنده شده اش تا چند قدم آن طرف تر ریخته بود ، یک دسته گل بزرگ پلاسیده که زیر پای آدم ها و چرخ قطارها  له شده بود ، کلی رخت و لباس های کهنه ، یک استخوان جمجمه ی سر گوسفند ، یک قاب شکسته . توی کتابخانه " باید تو را پیدا کنم " عباس عبدی را خواندم ، غرق در غم و خواب بودم .

افطار بوستان علوی دعوت بودیم ، احسان گفته بود به جای خانه برویم آن جا با صفاتر است ، نان خشک شان خیلی خوشمزّه بود ، احسان گفت مال حبّاد است ، چلو مرغ پخته بودند ، نسیم خنکی می آمد ، خربزه قاچ زدیم ، فالوده گرمک خوردیم ، چایی زدیم ، جنگ شبانه ی بوستان شروع شد ، صدایش از بلندگوهای بوستان پخش می شد . مجری از بچه پرسید حَج به اضافه ی آب چه می شود ، بچه گفت حجاب ، بعد پرسید پیامبر اولین قدمی که در مدینه برداشتند به کدام سمت بود ؟ ساخت ویلا یا ساخت مسجد ؟ بچه گفت ساخت مسجد ، مجری کیف کرده بود ، صدای دست می آمد ، غم از دلم بیرون نمی رفت ، به خاطر نوشتن بود یا حس حماقتی که مجری توی بلندگوها فریاد می زد ، خودم هم نمی دانستم . خانه که آمدیم تلویزیون نود پخش می کرد . فاطمه خوابید ، من دو تا کاسه بستنی کشیدم و روی کاناپه ولو شدم ، پر بود از علی دایی ، پر بودم از یک غم مبهم .

23 مرداد 90

یکشنبه 23 مرداد 90

گفته بودم بعد از افطار می زنیم به جاده ، گفته بودم این جوری بهتر است ، توی راه می شود چایی خورد ، میوه خورد ، چایی خورد ، زولبیا بامیه خورد ، چایی خورد ، آجیل خورد ، چایی خورد ، آب خورد ، ایستک خورد ، چایی خورد ، یا هیچ چیز نخورد و فقط چایی خورد . اگر شب می زدیم به جاده از بزرگراه کاشان می رفتیم ، بدنم طراوت لازم برای رانندگی در شب را نداشت ، خوابم می آمد ، گفتم بعد از سحری راه می افتیم ، دلم می خواست تا آخر مهمانی را باشم ، بزممان  تازه گل انداخته بود ، مهمان ها که رفتند ساعت دوازده شب بود ، مامان فاطمه گفت دیگر شیطنت نکنیم ، چراغ ها را خاموش کرد ، خواب از سرمان پریده بود  ، عادله از توی یخچال ژله آورد ،  توی تاریکی من و فاطمه و محمد و عادله و مامان عادله و بابای عادله ژله خوردیم و خندیدیم ، توی رختخواب که رفتیم ساعت از یک گذشته بود .

سحری کمتر از روزهای قبل خوردم ، مامان فاطمه گفت چرا ؟ بیشتر می خوردم خوابم می گرفت ، اذان که دادند ، نماز نخوانده لباس پوشیدم ، فاطمه برایم عطر کلد خریده بود ، بوی چموشی داشت ، خواب از سرم پراند ، نماز خواندیم ، مامان فاطمه انواع و اقسام خوردنی ها را توی ظرف های مختلف بسته بندی کرده بود ، ماشین را از پارکینگ خانه ی قبلی شان بیرون آوردم ، مامان فاطمه برایمان قرآن گرفت ، گفت الله خیرٌ حافظا و هو الرحم الراحمین ، سر کوچه ، از توی آینه که دید زدم هنوز دم در ایستاده بود ، بنزین زدیم ، رفتم دم خانه ی خودمان کارت سوخت بابا را بدهم ، مامان آمد دم در ، کلی خوردنی هم او آماده کرده بود ، بوسیدمش ، پیشانی ام را بوسید ، برایمان دعا کرد ، صدقه کنار گذاشت ، یک ربع مانده به شش اول جاده بودیم ، پلیس راه را که رد کردیم سر دو راهی بزرگراه ، جاده قدیم مردد بودم که کدام را بروم ، آن ور ذهنم که می گفت جاده قدیم حرفش را به کرسی نشاند ، گفت جاده قدیم پیچ و خم دارد ، چراغ بازی و سبقت گرفتن و سبقت پس دادن دارد ، گفت بیکاری دو هزار تومان عوارض بدهی ؟ گفت تازه این جاده راه به راه دستشویی دارد ، بیست دقیقه نیم ساعتی هم که زودتر می رسید ، به حرفش گوش کردم . اول جاده یک حمد خواندیم ، شش تا قل هوالله ، سه تا آیت الکرسی ، چهار قل را هم خواندیم ، بعد فاطمه سه بار خواند افوّض امری الی الله ان الله بصیرٌ بالعباد ، این سبک دعا خواندن اول جاده ها را از مامان فاطمه یاد گرفته ایم . گاهی اوقات نوزده تا بسم الله هم دارد البته .

من اجیر بودم ، خوابم نمی آمد ، کیلپس موی فاطمه را زده بودم به فرمان و باهاش بازی می کردم ، حس می کردم پشت کامیونی نشسته ام که روی فرمانش یک دسته ی کوچک دارد ، فاطمه وسط صحبت کردن بی آنکه خودش بفهمد خوابش برد ، نیم ساعتی خوابید ، از خواب که بیدار شد گفت آقا ببخشید نفهمیدم ، گفتم اجیرم ، راحت بخوابد ، خواب از سرش پریده بود ، تا قم با هم صحبت کردیم ، از جاده ی نیزرار ، امامزاده عبدالله رفتیم ، نه صبح قم بودیم ، فاطمه را رساندم لب کانون ، خودم رفتم خانه ، غذا ها باید به فریزر و یخچال می رسید ، خودم به دستشویی و خواب نیاز داشتم .

دمغ بودم ، یک جور حس افسردگی و بی حالی آمده بود سراغم ، بدنم خستگی اش را واداده بود به روحم ، از این که روی کاناپه ولو شده بودم و حال و توان هیچ کاری را نداشتم از خودم بدم می آمد ، حس بی کاری و بی حالی توی روز روشن ، توی خانه اذیتم می کرد ، دنبال چیزی بودم که این تنهایی و بی رمقی را از بین نبرد ، با آنکه غرق در خواب بودم تلفن را نکشیدم ، موبیل را هم ساکت نکردم ، بریده بریده خوابیدم ، با صدای زنگ تلفن ها از خواب پا می شدم ، با صدای زنگ پیامک ها از خواب پا می شدم ، نا امیدانه دنبال یک خبر انرژی بخش بودم ، مثل وقت هایی که آدم به بی پولی مطلق می خورد ، ته ته جیبش را می تکاند ، پول خردهایی که این ور و آن ور خانه ریخته را جمع می کند ، همه ی این پول ها که تمام شد دست هایش را توی جیبش می کند و راه می افتد توی خیابان ، می ررود لب عابر بانک ها ، با این که خودش همین چند روز پیش ته تمام حساب ها را خالی کرده ، باز هم کارت هایش را یکی یکی چک می کند ، یک روزنه ی امیدی ته قلبش هست که می گوید شاید کسی برایت پول ریخته باشد ، شاید اصلا بانک اشتباه کرده باشد و اشتباهی پول کس دیگری را به حساب تو ریخته باشد ، شاید از جایی طلبی داشته باشی که یادت رفته باشد ، هر بار این امیدها به سراغت می آید و هربار هم ناامید می شوی و می بینی که هیچ خبری نیست اما بار بعد که دوباره به بی پولی خوردی باز هم امیدوار می روی لب عابربانک ها کارت های خالی ات را چک می کنی . تلفن یا پیامک انرژی بخشی در کار نبود ، تا دو که رفتم پی فاطمه بریده بریده و افسرده و بی حال روی کاناپه از این پهلو به آن پهلو می شدم ، حالتی داشتم که نه خواب بود نه بیداری ، برزخ بود ، برزخی پر از حس سرما و افسردگی . دنبال فاطمه که رفتم حالم بهتر شد ، توی خانه نماز خواندیم ، من " نام من سرخ " را آنقدر ادامه دادم که خوابم ببرد ، ساعت چهار خوابم برد ، ساعت را روش شش کوک کرده بودم .

افطاری بنیاد ارشاد و رفاه امام صادق دعوت بودم ، دو سه روز قبل که آقای شاه آبادی زنگ زد دعوت کرد معذرت خواهی کردم ، گفتم ما توی قم تنها هستیم خوش ندارم موقع افطار فاطمه را تنها بگذارم ، بلافاصله خانمش زنگ زد فاطمه را برای افطار دعوت کرد خانه شان ، فاطمه قبول کرد ، گفت می روم کلّی چیز خوشمزّه یاد می گیرم برایت می پزم ، دست پخت خانم شاه آبادی حرف ندارد ، انواع و اقسام غذا ها و شیرینی ها را جوری درست می کند که دلت نمی خواهد آن غذاها و شیرینی ها تمام شود ، آقای شاه آبادی گفته بود یک ساعت مانده به افطار جلسه است ، خواسته بود که خواهشا سر وقت برسم ، عمامه ام بگویی نگویی کثیف شده بود ، انداختمش توی ماشین لباسشویی ، دکمه ی برنامه ی لباسشویی را چند بار زدم تا چراغ کوئیک واش روشن شود ، بیست دقیق طول می کشید ، بیست دقیقه را دوباره خوابیدم .

پایان بیست دقیقه فاطمه هم بیدار شد ، تلویزیون را روشن کرد ، روی کاناپه نشست ، سر عمامه را گرفت ، من عقب عقب رفتم تا توی اتاق خواب ، شروع کردیم به تکان دادن عمامه ، مثل یک رودخانه ی سفید پر از ابر که از یک جایی موج بر می دارد و این موج ها تا آخر می روند ، با هر تکان دست عمامه موج بر می داشت و آن موج خودش را تا ساحل دست روبرویی می رساند ، هر چقدر که ریز تر دست ها را تکان می دادیم موج ها بیشتر و سریعتر می شدند ، با تکان دادن پارچه ی نم دار نسیم خنکی توی خانه می وزید ، انگار که از این بازی خوشمان آمده باشد انواع و اقسام حرکت دست ها را امتحان می کردیم تا ببینیم رودخانه ی مان چگونه موج بر می دارد و از دل موج هایش چه چیزهایی می شود خلق کرد ، پارچه ی سفید عمامه که خشک شد لبه هایش را روی هم گذاشتیم ، این حرکت را چند بار تکرار کردیم تا یک نوار سفید داشته باشیم ، بعد من نوار سفید را آرام آرام جمع کردم تا به فاطمه برسم و سر دیگر عمامه را بگیرم و ازش تشکر کنم و بنشینم به عمامه بستن روی زانو .

عمامه را که بستم ، لباده ی شکلاتی رنگم را از کاور در آوردم ، لباده و عبای شکلاتی رنگ مال عیدها ، مهمانی ها و مراسم با کلاس است ، جاهای معمولی یا لباده ی قهوه ای ام را می پوشم یا لباده ی سرمه ای را ، پارچه ی لباده ی شکلاتی رنگ را بردم خیاطی معینی ، کارش را تن بعضی از بچه ها دیده بودم ، خوشم آمده بود ، می گفتند بیشتر برای اماراتی ها می دوزد ، داخل مغازه که رفتم تحویلم نگرفت ، گفت کار ما به درد شما نمی خورد ، گفت بروم یک جای دیگری لباده ام را بدوزم ، نگران پولش بود ، دو سه برابر دستمزد دیگران بلکه بیشتر پول دوخت می گرفت ، صد و پنجاه هزار تومانی برای دوخت یک لباده شرط می کرد ، با این پول می شد چهار تا لباده ی آماده خرید ، پول پارچه اش که خودت داده بوی به کنار ، موهی جوگندمی داشت ، دندان هایش رخته بودند ، قیافه اش به خیلی سیگاری ها می خورد ، از برخوردش بدم آمد ، گفتم حالا شما یک نگاهی به پارچه ی ما بکن ، ببین اصلا به درد لباده می خورد یا نه ، پارچه را که دید صد و هشتاد درجه عوض شد ، انگار که پارچه ی ابریمش زیر دستش باشد از لمس کردنش دست بر نمی داشت ، مدام زیر لب می گفت انگلیسی اصله لامصّب ، پرسید از کجا گیرش آورده ام ، مامان فاطمه از مکه برایم خریده بود ، نگفت چقدر اما کلی پولش را داده بودند ، حاجی معینی گفت  می دانم چقدر می ارزد یا نه ، منظورش این بود که خیلی می ارزد ، گفت حیف این پارچه است دست کس دیگری برود ، گفت خودش می دوزد ، اندازه که زد گفت شلوارش را هم از توی همین پارچه در می آورد ، گفت خیلی شیک می شود ، برای  دو ماه دیگر تاریخ زد ، اول ذی الحجه بود ، گفتم برای عید غدیر می خواهمش ، متعجبانه گفت یعنی دو هفته ی دیگه ، گفتم دو هفته و چهار روز دیگه ، گفتم عید غدیر سالگرد ازدواجمان است ، همه خانه ی مادر زن جمع می شوند ، پارچه را دوباره لمس کرد و گفت ببینم چه می شود ، یک روز مانده به عید غدیر که با فاطمه رفتیم لباده ام را بگیریم بالای سر مغازه پارچه ی سیاه زده بودند ، توی مغازه عکس جوانی های حاجی معینی را قاب کرده بودند ، موها و ریش های سیاه ، کت سیاه ، پیراهن سفید ، با لبخدی زیر پوستی که وقتی خیره می شدی به قاب عکس حواله ات می کرد ، با یک ربان مشکی گوشه ی سمت چپ بالای قاب ، پسرش گفت چهارروز پیش رحمت خدا رفته ، لباده ی من را دوخته بود ، پسرش گفت آخرین کاری بود که خود حاجی معینی دوخت ، همان دو هفته ای که خودش گفت فرصت داشت .

لباس که پوشیدم فاطمه گفت خوش تیپ شدید آقا ، ندزدندتون ، راست می گفت ، خوش تیپ شده بودم ، با تاکسی رفتم ، یک قسمت راه یک طرفه بود ، جوانی با موتورش جلوی پایم ترمز کرد ، تا بنیاد رساندم ، از من تشکر بود و از او التماس دعا ، توی چشم هایش یک حاجت بزرگ موج می زد . به اواخر جلسه ی قبل از افطار رسیدم ، تا من به دیگران و دیگران به من معرفی بشوند اذان دادند ، نماز خواندیم و به سالنی که سفره ی افطار پهن شده بود رفتیم ، سفره پر بود از رنگ و طعم و بو ، اول چشم هایم را بستم و بو کشیدم و افطار کردم ، بعد با چشم هایم رنگ ها ی سفره را مزمزه کردم و افطار کردم ، انگار سفره را به جای چیدن نقاشی کرده بودند ، کاسه های حلیم و معجون داغ ، پیاله های آش گوشت ، سبدهای سبزی خوردن ، بشقاب های پنیر و گردو ، پارچ های شربت بید مشک و خاکشیر ، نان سنگک خاشخاشی ، نان خشک ، سینی های بزرگ خربزه ، سینی های بزرگ هندوانه ، بشقاب های رطب و خرماخشتی ، قوطی های کوکا ، بطری های آب معدنی ، بعد از همه ی این ها شام آوردند ، سینی های برنج که کنار هر کدام یک سیخ کباب برگ گذاشته بودند و یک شیخ کباب کوبیده ، دور کباب ها را هفت قلم آرایش کرده بودند ، هویج حلقه شده و خیار شور و کلم و جعفری و گوجه و پیاز حلقه ای .

بزم خوبی بود ، بقیه ی کانس که دعوت شده بودند متخصص نسخ خطی و کتاب شناس بودند ، بعد از افطار درباره ی تشکیل کتابخانه ی تخصصی امام صادق با هم گپ زدیم ، آخر شب که همه رفتند من ماندم و آقای شاه آبادی و آقای احمی قمی ، برایم از آثار هنری که از سرتاسر دنیا جمع کرده بود گفت ، گفت قبل از ماه رمضان توی برج میلاد نمایشگاه داشته ، از آن مجموعه دارهای عشق آثار هنری دینی بود ، کشورهای مختلف نمایشگاه زده بود ، برایم از قرآن روی پوستی که کار کرده بودند گفت ، گفت قرآن را روی ششصد و دوازده صفحه ی پوستی سی پنج در پنجاه کار کرده اند ، گفت هر صفحه تذهیب مختص به خودش را دارد ، گفت گل آیه های هر سوره متناسب با خود سوره نگار گری شده است ، گفت مثلا گل آیه های سوره ی ابراهیم گلستان در آتش است ، گل آیه های سوره ی نحل لانه ی زنبور عسل است ، گل آیه های سوره ی محمد – صل الله علیه و آله – گل محمدی ست ، می گفت قرار است پانصد میلیون تومان به دولت بفروشدش ، از تابلوی چرمی سوره ی انا انزلناه که با خط ریحان نوشته شده بود گفت و بعد دست کرد توی جیبش ، یک دانه گز لقمه ای تعارفم کرد و گفت این با همه ی گزهایی که خورده ام فرق می کند ، رویش نوشته بود بلداجی اصل ، گفت شیرینی اش از عسل است و ترنجبین خالص دارد ، گفت کیلویی سی و دو هزار تومان ، یک گاز که زدم طعم معرکه ای داشت ، نصفه ی دیگرش را توی پلاستیکش پیچاندم و گذاشتم برای فاطمه ، قرار شد یک شب با فاطمه برویم قرآن و بقیه ی کارها را ببینیم ، ساعت کمی داشت تا به دوازده برسد .

22 مرداد 90

شنبه 22 مرداد 90

مادر بزرگ شب خانه ی بابا اینها ماند ، بابا خوابید ، ایمان رفت پایین سر کار و بار خودش ، من و فاطمه و مامان و مادر بزرگ دوباره چایی دم گذاشتیم ، خربزه قاچ زدیم ، سوهان عسلی خوردیم ، گپ زدیم ، دو ساعت مانده تا سحر خوابیدیم . سحر که شد بابا به مادر بزرگ گفت روزه نگیرد ، ایمان مادر بزرگ را دعوا کرد ، مامان گفت عمو تذکر داده مبادا روزه بگیرید ، من گفتم : "خانم جون اشکالی نداره ، روزهایی که افطار خونه ی کسی دعوت هستید را روزه بگیرید بقیه اش را نه " بابا گفت این چه حرفیه می زنی ؟ ایمان گفت از خودت فتوا می دی ؟ مادربزرگ گفت قربونت برم ننه ، مادر بزرگ به بابا گفت روزه با آدم کاری نمی کنه ، اون که ریشه ی آدم را می خشکونه حرصه ، من گفتم اسمشه که آدم مریض تو ماه رمضون روزه نیست ، فقط منتش سرشه ، بابا گفت هر کاری دلتون می خواد بکنید ، مادر بزرگ خندید و گفت از اوّل همینو بگو ننه .

صبح که شد همه از خانه بیرون رفته بودند ، من بودم و مادر بزرگ ، می خواستم کتاب بخوانم ، جوامع الحکایات را از کتابخانه ی بابا نشان کرده بودم ، مادر بزرگ روی مبل ها نشسته بود ، از بالای راه پله ها  توی پارکینگ را دید زدم ، بابا ماشین نبرده بود ، گفتم حاج خانم پاشو بریم سر عمّه ها ، مادر بزرگ انگار که دنیا را بهش داده باشند خندید و پرسید راست می گویم ؟ گفت با این کار ثواب دنیا و آخرت را می برم ، عمّه پروین عمّه کوچیکه است ، بین او و عمو همیشه سر این که که کدام یک عزیز کرده ی مادر بزرگند کل کل است ، عمه پروین می گوید مامانم محل به ما نمی گذارد ، فقط می گوید ننه مهدی ، عمو می خندد و می گوید ننه پروین ، ننه حسین ، ننه ابالفضل ها را فراموش کرده ای ؟ حسین و ابالفضل – پسرهای عمه پروین را می گوید ، عمه پروین دیشب خانه ی بابا این ها بود ، بابا عمه بهجت و عمه صدیق را هم دعوت کرده بود ، ظاهرا شوهرهایشان خیلی مریضند ، عذر خواهی کرده بودند ، گفته بودند از خانه نمی توانند تکان بخورند ، مادر بزرگ دوست داشت آن ها هم بودند ، بیشتر به خاطر بابا ، بابا پسر ارشد خانواده است ، مادر بزرگ دوست دارد این بزرگتری حرمت گذاشته شود .

مادر بزرگ سریع لباس پوشید ، همیشه فرز و تند است ، توی راه رفتن ها همه از او عقب می مانند ، خوش صحبت است ، فاطمه می گوید سیاست مدار است ، خوش اخلاق است ، توی مادر بزرگ ها چهره و رفتارش از همه جوانتر می زند ، هفتاد و پنج سالی دارد . می خواست عمه ها را بادیدن من غافلگیر کند ، زنگ زد خانه ی عمه بهجت ، عمه که گوشی را برداشت ، همین که مطمئن شد خانه هستند ، گفت الآن دوباره زنگ می زنم ، گفت یکی دارد زنگ خانه را می زند ، گوشی را قطع کرد و گفت : " بدو مسعود ، عمه ت خونه ست " تا آمدم لباس بپوشم لنگه در های پارکینگ را باز کرده بود .

آدرس خانه ی جدید عمه بهجت را تلفنی از بابا پرسیدم ، بار آخری که من و فاطمه خانه شان رفتیم عید نوروز بود ، عمه مادر شهید است ،  پسراولش جانباز است ، پسر دومش شهید شده ، اسمش سعید است ، بابا می گوید سعید عروس همه هنره ی فامیل بود ، توی فاو شهید شد ، والفجر هشت ، من فقط از روز خاکسپاری اش خاطره های مبهمی توی ذهنم مانده ، اما یک عکس از سه چهار سالگی ام هست که سعید با یکی از آن قلّاب های حرفه ای ماهیگیری یک ماهی بزرگ گرفته ، من دارم باهاش دعوا می کنم که ماهی را به من بدهد ، یک عکس دیگر هم هست که بابا می گوید خود سعید  گرفته ، عکسی که من از اینکه قلّاب و ماهی را به من نداده بغض کرده ام و دارم می زنم زیر گریه ، دوربین زنیت حرفه ای اش هنوز توی خانه ی عمه هست ، خانه ی قدیمی ما با خانه ی قدیمی عمه توی یک محلّه بود ، بعد ها من رفتم توی همان پایگاه بسیجی که زمان جنگ سعید رییسش بود ، بچه های جنگ به خاطر سعید دوستم داشتند ، شانزده سال بیشتر نداشتم .

ماشین را پارک کردم ، مادر بزرگ دوید زنگ خانه را زد ، هیچ کس خانه نبود ، شاید صد تا زنگ زد مادر بزرگ ، باورش نمی شد توی این فاصله ی کوتاه عمه از خانه بیرون رفته باشد ،بور شد ، بیشتر جوش من را می زد ، گفت عجب اشتباهی کردم ، گفت شاید رفته مسجد ، گفتم : " خانم جون سه ساعت تا اذون مونده " گفت : " شاید رفته خونه ی نرگس " ، نرگس دو سه هفته ای ست که عروسی کرده  ، گفتم شاید .

قسمت نبود عمه بهجت را ببینیم اما ثوابش را بردیم ، این را برای دلداری مادربزرگ گفتم که حرص نخورد ، رفتیم خانه ی عمه صدیق ، عمه توی خانه تنها بود  یکی از عروس ها و نوه اش هم بودند ، طبقه ی بالا زندگی می کنند ، شوهر عمه باوجود بیماری رفته بود سر کار ، مادبزرگ همیشه می گوید : " آقا مهدی وجود داره " مادر بزرگ وجود را به معنای همه ی مردانگی های عالم به کار می برد، عمه از آمدن مادر بزرگ ذوق زده شد ، از وقتی که آقا جون مرد و عمو مادر بزرگ را برد طبقه ی پایین خانه ی خودشان ، عمه ها رفت و آمدشان به خانه ی مادر بزرگ را کم کرده اند . عمه صدیق و زن عمو گاو به گاو شده اند ، مادر بزرگ می گوید گاب به گاب ، یک دختر داده اند یک دختر گرفته اند ، عمه ها و دختر عمه ها حرف های خاله زنکی بین خودشان و ختر عموها و زن عمو را بهانه کرده اند ، کمتر می آیند و میروند ، این را مادر بزرگ می گوید ، خودشان هم می گویند اما بیشتر می گویند گرفتاریم ، غیر عمّه کوچیکه که دو تا پسر دبیرستانی دارد هر کدام برای خودشان یک پا مادر بزرگ شده اند ، عمه صدیق هفت تا بچه دارد ، ده تا نوه ی قد و نیم قد ، عمه بهجت هم با سعید هفت تا بچه دارد و ده تا نوه ، مادر بزرگ همیشه می گوید الهی خوشتان باشد .

عمه گفت شوهر عمه از دست احمد ناراحت است ، می گوید چرا رفته برای خودش خانه خریده ، مادر بزرگ حسابی دعوایش کرد ، گفت به آقا مهدی بگو حرف چرند نزند ، گفت بگو این فکر غلط را از سرش بیرون کند ، عمه کفت آقا مهدی نمی تواند دوری نوه ها را تحمل کند ، مادر بزرگ گفت بیخود ! عمه درد دل کرد برای مادر بزرگ ، از عروس ها نالید ، از بچه ها نالید ، عمو به خاطر همین چیزها بود که پای عمه ها را از خانه ی مادر بزرگ کوتاه کرد ، گفت خوشی هایشان مال شوهر ها و بچه ها و نوه هایشان است همه ی دردها و غصه های عالم را می آورند برای مادر من ، عمو دنیا دیده است ، کارخانه دار است ، رک است ، عمه ها از او حساب می برند ، توی این یکی عمو راست می گفت ، مخصوصا بعد از ازدواج پسر عمه بهجت با دختر عمه صدیق ، مادر بزرگ مخالف بود شدید ، بابا و عمو کارد می زدند خونشان در نمی آمد ، مادر بزرگ می گفت ما یک بار گاب به گاب کردیم یک عمر چوبش را خوردیم ، بابا می گفت این ها از لحاظ فرهنگی به هم نمی خورند ، عمو می گفت این وصلت توی فامیل مایه ی شر می شود ، عمه ها و شوهر عمه ها مادر بزرگ را بردند پیش آشنای قدیمی اش سر کتاب باز کند ، گفتند نه حرف ما نه حرف مامان و برادر ها ، هرچی کتاب خدا گفت ، زن قرآن را که باز کرد گفت ، همه اش بد ، همه اش اختلاف ، همه اش آتش ، همه اش بدبختی ، مادر بزرگ گفت دیگر ادامه نده ، دختر خاله پسرخاله عاشق هم بودند ، گفتند مادر بزرگ امّل است ، شوهر عمه ها یواشکی قرار مدار هایشان را گذاشتند ، آن روزها خانه ی عمه صدیق یک باغ بزرگ و درندشت بود ، مراسم عقد را آنجا گرفتند ، مادر بزرگ خفقان گرفت ، بابا و عمو را قسم داد که جیک نزنند ، گفت شیرشان را حلالشان نمی کند ، شب که به خانه برگشتیم بابا به مامان گفت بدبخت شدیم زهرا ! شب فامیل های آقا مهدی ردیف به ردیف ، حلقه به حلقه توی حیاط باغی خانه نشسته بودند و ورق بازی می کردند ، بابا می گفت پشتشان را کرده بودند به مجید – داماد – و او را به قائده ی یک حیوان هم به حساب نمی آوردند ، یک ماه بعد ورق برگشت ، دعوا شد ، زد و خورد شد ، یک بار توی خانه ی قدیمی ما صدا ها بلند شد ، دست ها بلند شد ، عمه ها حرمت شکستند ، مادر بزرگ تمام حرص های دنیا را ریخت توی سینه اش ، ماجرا مربوط به بیست سال پیش است ، حالا هر کدامشان از همسر بعدی دو تا بچه ی دبیرستانی دارند . عمه ها با هم مثل گذشته رفیقند ، آن روزها را یا فراموش کرده اند یا به روی هم نمی آورند .

نزدیک اذان که شد مادر بزرگ گفت حاج اقا ما را ببر مسجد نماز بخونیم ، گفتم در خدمتیم ، قبل از رفتن ، تا عمه توی اتاق بود مادر بزرگ رفت سر یخچال ، نگاهی به آن انداخت ، هنوز دلش برای بچه ها یش می تپد ،نگران خورد و خوراکشان است ، نگران این که کم و کسری نداشته باشند . خداحافظی کردیم .

مادر بزرگ را بردم ، مسجد محله ی قدیمی شان دروازه نو ، مادر بزرگ بال در آورده بود ، اشک توی چشم هایش حدقه زده بود ، تمام راه دعایم می کرد ، می گفت خدا هرچه می خواهم روزی ام کند ، به دروازه نو که رسیدیم هنوز همه چیز سر جای خودش بود ، بازارچه ای که یک طرفش زورخانه بود و طرف دیگرش مسجد ، مادر بزرگ با صدای بلند گفت خدا پهلوان محمد را بیامرزد ، پهلوان محمد کسوت محل بود ، بابا می گفت تمام دنیا بهش احترام می گذاشتند ، مرد بود ، بچه که بودیم یک بار دست محسن در رفت ، پهلوان محمد شکسته بندی می کرد ، بردندش توی زورخانه جا انداخت ، محسن با چشم گریان برگشت ، دردش آمده بود ، دستش خوب شد ، وقتی پهلوان محمد مرد محسن از خواب پرید ، آن روزها دانشجو بود ، گریه اش گرفته بود ، پهلوان محمد آمده بود به خوابش ، از محسن خواسته بود حلالش کند ، گفته بود آن روز حساب کودکی محسن را نکرده بوده ، گفته بود به خاطر دردی که آن روز محسن کشیده این طرف گیر است ، التماسش کرده بود حلالش کند ، بابا گریه اش گرفت ، گفت قیامت  چقدر سخت است . به یاد قدیم دستی توی سنگابه ی در وردی مسجد کشیدم ، توی حیاطش قدم زدم ، توی شبستانش نماز خواندم ، مادر بزرگ مسجد را ریخته بود بهم ، زن ها از دیدنش بال در آورده بودند .  

شب خانه ی فاطمه این ها میهمان داشتند ، مادر بزرگ را که رساندم خانه رفتم آنجا ، فاطمه دندانپزشکی بود ، مامان جون و عموها و عمه می آمدند . مامان فاطمه افطار کباب حسینی درست کرده بود ، کوکو قندی پخته بود ، عادله ژله های رنگ به رنگ ساخته بود ، حاج آقا از بیرون کباب کوبیده گرفته بود ، آشپز یادش رفته بود گوجه بدهد ، من توی تراس گوجه به سیخ زدم .

سر سفره ی  افطار بابای فاطمه گفت واقعا بعضی وقت ها هیچ چیزی خوشمزه تر و لذت بخش تر از آب خوردن نمی شود ، عمو حمید مکثی کرد و گفت هیچ کدام شما به اندازه ی من لذت آب خوردن را نچشیده ، نگاه ها به سمت عمو خیره شد ، عمو حمید ادامه داد چهل و هشت ساعت تشنگی توی گرمای پنجاه درجه و بعد یک لیوان آب رادیاتور ماشین را قلپ قلپ سرکشیدن لذت بخش ترین آب خوردن دنیاست ، . عمو گفت از وقتی توی مرز اسیر شدیم تا خود بصره یک قطره آب هم به ما ندادند ، چهل و هشت  ساعت ما را با دهان خشک توی برق آفتاب و سرمای شب نگه داشتند ، بصره که رسیدیم آب رادیاتور زنگ زده جلویمان گذاشتند ، بچه ها با ولع تمام می خوردند . عموحمید ده سال توی خاک عراق اسیر بود ، از یک مهر پنجاه و نه تا شهریور شصت و نه ، در اولین روز جنگ لب مرز خرمشهر اسیر شده بود .من تکه های یخ را ریختم توی لیوان و کانادادرای زرد را تا سر پر کردم ، از عموحمید پرسیدم توی اسارت نوشابه هم می دادن ؟ عم خندید و گفت هیچ وقت ، عمو حمید گفت ما توی اسارت فقط یکبار سیر شدیم آن هم آن روی که بردندمان کربلا ، میهمان خانه ی حضرت ابالفضل ،

 

 

21 مرداد 90

جمعه 21 مرداد 90

سحری دوباره همه خانه ی خانم جون جمع شدیم ، هر دو گروه که از خانه بیرون زده بودیم ، هم آن ها که رفته بودند دعا ، هم ما که رفته بودیم کوه صفه و میدان امام و پل خواجو برگشتنی خرید کرده بودیم ، چیپس و پفک و کرانچی و  ماست موسیردار و دلستر ، زن ها توی ایوان نماز می خواندند ، مردها پتوها را روی سرشان کشیده بودند ، دخترها با هم پچ پچ می کردند ، بساط خوردنی ها  را توی ایوان ، جلوی سجاده ی خاله ها پهن کردیم ، مامان ها جوش بچه هایشان را میزدند که کرانچی فلفلی نخورند ، بچه ها باولع می خوردند ، پسرها برای اینکه دخترها کمتر بخورند با دست ماست بر می داشتند ، دخترها جیغ می کشیدند ، مردها از زیر پتو سر بیرون آورده بودند و می خندیدند ، سفره را پهن کردند ، تا پهن شدن سفره نوبت نماز خواندن پسرها شد ، هر کسی گوشه ای از  حیاط دور تا دور فرش شده را انتخاب کرده بود،  نسیمی که از لای شاخه ی های شاه توت و خرمالو پیچ می خورد و توی اتاق ها می رفت خواب را از چشم ها می گرفت ، سفره ها پهن شد ، سینی های پلو و ماش ، ظرف های شکر و خرما ، بشقاب های سبزی خوردن ، کاسه های ماست ، نان خانگی و پنیر و عسل ، من پلو ماش را ساده خوردم ، فاطمه با خرما ، بچه های خاله ناهید با شکر ، بچه های خاله اکرم با گوجه ی خرد شده و نمک ، بچه های خاله ناهید همیشه سر پلو ماش بچه های خاله اکرم را مسخره می کنند ، می گویند : " آخه کی پلو ماش را با گوجه می خوره !؟ " من پلو ماش را با دست خوردم .

اذان دادند ، نماز خواندیم ، همه ماشین ها را آورده بودند توی حیاط پشت سر هم قطار کرده بودند ، پژوی دایجون این ها به سمند خاله ناهید اینها گیر بود ، سمند خاله ناهید این ها به پرشیای خاله اکرم این ها ، پرشیای خاله اکرم این ها به تندر خاله مریم این ها ، خاله مریم شیطنت خاله کوچیکه بودنش گل کرد ، گفت حالش را ندارد ماشین را جابجا کند ، همه از خدا خواسته خانه ی خانم جون خوابیدند ، ماشین ما و خاله اعظم این ها بیرون بود ، فاطمه در گوشم گفت برویم که پشه دارند ، من گفتم برویم که صبح افتاب توی چشممان است ، محمد گفت برویم ، شارژر موبایلش را می خواست ، از سر شب خاموش شده بود .

ساعت یازده نم نمک همه بیدار شدیم ، قلب درد شدید داشتم ، یکبار نزدیکی های هشت از خواب بیدارم کرده بود ، فاطمه گفت شاید به خاطر چربی باشد ، من گفتم احتمالش هست ، چند فصل دیگر از " نام من سرخ " را خواندم ، کارا و شکوره با هم قرار عاشقانه داشتند قاتل شوهر عمه را کشت ، ، حاج آقا پریشان آمد توی خانه ، محمد سراسیمه رفت بیرون ،  سر چهار راه تصادف وحشتناکی شده بود ، موتور پلیس گذاشته بود دنبال یکی از این موتور سنگین ها ، محمد گفت هفتصد و پنجاه بود ، موتور زده بود به یک پراید ، پرت شده بود توی هوا ، با مغز آمده بود روی زمین ، پای چراغ راهنمایی رانندگی ، ضربه آنقدر زیاد بود که بلوک های سیمانی پای چراغ کنده شده بود ، مغز طرف پاشیده بود کف آسفالت ها ، این ها  را محمد می گفت ، از تراس فقط می شد جمعیت مردم را دید که روی سر هم قل می زدند ، همه اول به آب و آتش می زدند تا جمعیت را پس بزنند و صحنه را از نزدیک ببینند ، بعد دست هایشان را جلوی دهانشان می گرفتند و زور می زدند تا از صحنه دور شوند و عق نزنند  ، نیروهای یگان ویژه که رسیدند مردم جوش آوردند ، عاقل ترها و ریش سفید ها گفتند بروند و الّا کار به شورش می رسد ، رفتند ، مردم پلیس را مقصر می دانستند ، احساساتشان جریحه دار شده بود ، من با خودم کلنجار می رفتم ،  یک ور ذهنم می گفت اگر موتوری مقصر نبود باید می ایستاد ، باید به ایست پلیس احترام می گذاشت ، پلیس وظیفه اش را انجام داده بود ، ور دیگر ذهنم می گفت امروز جمعه است ، صبح جمعه شهر پر می شود از این موتورهای مسابقه ای ، جوان ها جمعه ها با این موتورها می روند پیست موتور سواری شاهین شهر ، محمد می گفت جوان بود ، از بچه های همین محله بود ، می گفت خون تمام چهار راه را پوشانده بود و اسفالت ها سرخ سرخ شده بود ، رسیدم به خود فصل " نام من سرخ " سرخ می گفت : " من سرخم و از سرخ بودنم هم خیلی راضی و خوشبختم چون پر قدرتم ، عمیقم ، مثل یه تیکه آتیش گرم و سوزانم ، متفاوتم و هیچ شبیه و بدیلی ندارم " من باز هم به یاد حرف های بابای امین پشت اتاق آی سی یو افتادم : " رمضون ماه بلاست حاجی ، رمضون ماه خونه ، من تموم برادرام تو ماه رمضون کشته شدن ، دو تاشون توی کامیون از سرما پیک نیکی روشن کردن خفه شدن ، یکی شون تو جنگ کشته شد ، اون یکی از عشق دختر همسایه دیوونه شد و دم دمای غوروب ماه رمضون جلو چشم همه بنزینا ریخت رو سر و بدنش ، کبریتو کشید و خودشا تو کوچه آتیش زد  به امین گفتم سحر راه نیفت ، ای کاش به جای زن مردم خودش مرده بود ، قلبم رضا نبود بیاد تو جاده ، به شما ها توی حوزه چی یاد می دن حاج آقا دیانی ؟ احترام به پدر و مادر یاد نمی دن ؟ نصف شب از بندر رسیدم فرستادم پی اش بیا ببینمت بابا ، مسجد بود ، نیومد ، اذون صبح را که گفتند اومد واسه خداحافظی ، التماسش کردم  نرو بابا جون ، من جوونی و پیرم را تو جاده گذاشتم حاج اقا ، وقتی رفت به مامانش گفتم من که از دستش رضا نیستم ، خدا هم رضا نباشه ، می دونستم سالم نمی رسه ، ای کاش خودش مرده بود ، بیچاره دختر مردم "

فاطمه روی گوشی موبایلش آهنگ بچه گونه ی تولد تولد تولدت مبارک را گذاشت ، بیا شمعا را فوت کن ، مامان و عادله را صدا کرد ، عط کادو شده ی مامان و گردنبند و گوشواره ی عادله را گذاشت روی میز ، به افتخارشون دست زدیم ، نوزدهم تولد عادله بود ، بیست و یکم تولد مامان عادله ، بدون شمع و کیک و بستنی و شیرینی جشن تولد گرفتیم .

بعد از ظهر زود رفتیم خانه ی بابا این های خودم ، شب مهمان داشتیم ، بابا مامان فاطمه دعوت بودند ، عادله و محمد هم ، مادر بزرگ هم ، عمو جان و بچه ها و دامادها هم ، عمه پروین و بچه ها هم ، بابا مامان لیلا خانم هم ، عمه خانم – عمه ی لیلا خانم – هم ، سی و چند نفری می شدیم . بابا گفته بود سفره را توی حیاط می اندازیم ، پای باغچه ، زیر آسنمون خدا ، مامان گفته بود سختمان می شود ، کلی ظرف باید از طبقه ی بالا بیاوریم طبقه ی پایین ، توی تراس کرسی گذاشته بودند ، سفره ی قلمکار رویش پهن کرده بودند ، دو تا گاز پیک نیکی ، دو تا قوری چینی بزرگ گلدار ، قدح پر از نبات  ، سینی های طرح و نقش دار و استکان های دسته دار ، سینی قلمکار مامان را پر از میوه کردیم ، فاطمه پرتقال ها و هلو ها و سیب گلاب ها و شلیل ها و خیارها را با دقت و وسواس خاصی چید ، بابا خندید و گفت این جوری که کسی دلش نمی آید به این میوه ها دست بزند ، مامان گفت بعد از شام بشقاب بشقابش می کنیم و روی میزها می چینیم ، مامان ظرف های خرما و گردو و پسته و کشمش را گذاشت روی میز ، پارچ های دوغ را لب اپن آشپزخانه چید ، نزدیکی های غروب بابا گفت برویم غذا را بیاوریم ، سفارش داده بودند آشپز بپزد ، آشپز بابا را خیلی تحویل گرفت ، حدس زدم یکی از شاگردهای قدیمی بابا باشد ، شاگردهای بابا همه جا هستند ، توی دانشگاه ، توی بازار ، توی بیمارستان ، حتی تو تیم های فوتبال ، تا چند سال پیش ذوب آهن که بازی می کرد ما برای بچه ها قیافه می گرفتیم که جلال امیدیان شاگرد بابا بوده ، بابا خودش هم ورزشکار بود ، تنیس روی میزش حرف نداشت ، توی زیر زمین خانه ی قبلی مان هم وزنه داشت ، هم یک میز پینگ پنگ قدیمی هم وسایل زورخانه ، یک عکس قدیمی سیاه سفید هم داشت از زمان شاه که با یک زن ژاپنی مسابقه ی پینگ پنگ می داد ، بابا می گفت هر سه گیم را به زن ژاپنی باخته ، راهنمایی که بودم عکس را می گذاشتم لای کتابم و توی مدرسه به معلم ورزشمان که فکر می کرد پینگ پنگش خیلی خوب است نشان می دادم و می گفتم راستش را می گویید با بابای من مسابقه بدهید . بعدها بابا ناظم همان مدرسه شد .

ظرف های داغ برنج و کباب و جوجه را توی صندوق ماشین چیدیم ، ظرف خورشت ماست و ظرف زرشک و زعفران را آوردیم توی ماشین ، آشپز به بابا توصیه کرد کباب ها را آب دار بکشیم ، لب خانه که رسیدیم اذان دادند ، عمه و دختر عموها گفتند اول نماز بخوانیم ، صدایم می کردند ،  بابا گفت تو از پای بساط چایی بلند شو نماز بخوان مردم افطار کنند ، نماز را به جماعت خواندیم ، با اب جوش زعفران و خرما افطار کردیم ، شوهر عمه تا آخر شب شادی روح اموات صلوات چاق می کرد ، بعد از شام مثل همه ی اصفهانی های با تعصب نشستیم پای مسلبقه ی سپاهان و نفت ، سپاهانی ها که گل می زدند خانه منفجر می شد . مادربزرگ گفت امسال یازدهمین سال آقاجون بود . آقا جون توی ماه رمضان رحمت خدا رفت ، یادم آمد شبی که تازه خاکش کرده بودیم همه خانه ی عموجان جمع بودیم ، تلویزون سریال طنز پخش می کرد ، همه پای سریال می خندیدند ، مادر بزرگ خوشحال بود ، می گفت خنده ی این ها نشانه ی خوشی و راحتی آقا جونه . یازده سال گذشته بود ، شوهر عمه شادی روح آقا جون صلوات چاق کرد .

20 مرداد 90

پنجشنبه 20 مرداد 90

ساعت را یک ربع مانده به چهارکوک کرده بودم ، برق نبود ، کورمال کورمال تا آشپزخانه رفتم ، نیمی از شهر در خاموشی مطلق بود ، از دوردست فقط چراغ های سبز جمکران روشن بود ، از پنجره ی اتاق ها سرک کشیدم ، از زاویه ی آن پنجره ها هم شهر تا چند خیابان آن طرف تر خاموش خاموش  بود ، برگشتم توی آشپزخانه ،  کبریت برداشتم ، اولین کبریت  را روشن کردم ، یاد دخترک کبریت فروش افتادم ، یاد این که کودکی های ما چقدر با این قصه های غم انگیز گذشت . با کبریت اول راهم را تا پای شمع های تنه درختی کوبیده شده به دیوار دید زدم ، از یک هنرمند قمی خریدیمش ، کار با چوبش حرف نداشت ، یک تنه درخت صاف که  شاخه ی موج داری از پایین تا بالایش لغزیده بود با دو تا جاشمعی چوبی حباب دار ، شمع هایش را روشن کردم ، رفتم سراغ قفسه دیواری ، شمع بزرگ رویش را روشن کردم گذاشتم روی اپن آشپرخانه ، یک شکع مکعب مستطیلی ایستاده ، با بدنه ای پر از گل های خشک شده ، روی میز ناهار خوری فاطمه یک کاشی چند رنگ گذاشته بود با دو تا جاشمعی کاسه ای نارنجی ، شمع هایش را روشن کردم و با احتیاط و وسواس گذاشتمش روی میز صبحانه خوری لب پنجره ی آشپزخانه ، فاطمه بیدار شد . باد خنکی می وزید . رادیو دو موج کوچکمان را روشن کردم ، فاطمه برنج هایی که از شب قبل توی پلو پز پخته بود را ریخت توی قابلمه و گذاشت روی گاز ، سحری باز هم فسنجان داشتیم .

فاطمه گفت این زیبا ترین سحری عمرم بود ، گفت تا حالا زیر نور شمع سحری نخورده بودم ، توی تاریکی ، از من پرسید : " تو چی !؟ " گفتم : " یادش به خیر ، زمون جنگ ، خط مقدم ، توی سنگر ها این شکلی افطار می کردیم " فاطمه خندید و گفت بعله ! چایی از دیشب مانده را داغ کردم ، فاطمه گفت واقعا بندگان خدا توی جبهه هم روزه می گرفتند !؟  گفتم آره خب ! بعد از چند لحظه ، انگار که کشف تازه ای داشته باشد گفت : " خب خدا را شکر که اون وقتا ماه رمضون توی تابستون نبوده " روزه داری در مرداد داغ قم اذیتش کرده است .

در خانه ی ما برق که می رود ، آب هم می رود ، برق که نباشد پمپ ها کار نمی کنند تا آب را هشت طبقه بیاورند بالا و بعد از بالا پخش کنند بین طبقات پایین ، خوبی اش این است که آب آشامیدنی مان از آب توی شیرها جداست ، دبه های بیست لیتری را از دستگاه آب شیرین می کنیم . عصر بیست لیتر آب آورده بودم ، شانسمان گفته بود ،  آب شیرین را ریختیم توی آفتابه ی مسی کنج دستشویی ، زیر نور شمع دستشویی رفتیم ، زیر نور شمع وضو گرفتیم ، از رادیو اذان می دادند  ، زیر نور شمع نماز خواندیم ، فوت کردیم توی شمع ها ، خوابیدیم .

فاطمه هشت رفت سر کار ، من تا یازده خوابیدم ، شدید کمبود خواب داشتم ، چشم هایم درد گرفته بود ، می خواستیم با زبان روزه توی مغز آفتاب ، اذان  که دادند ، بزنیم به جاده ، شب ، اصفهان خانه ی " خانم جون " افطاری دعوت بودیم ، خانم جان مامان مامان فاطمه است ، به مامان بابیش می گویند " مامان جون " ماه رمضان ها هرسال خانه ی خانم جون مراسم کلّه پاچه خوران برقرار است ، قانونش این است هر خانواده یک کلّه پاچه ، من و فاطمه یک خانواده به حساب می آییم ، یک دست کلّه پاچه ی اختصاصی سهممان است ، همه ی عروس دامادها یک خانواده به حساب می آیند ، سال های سال ، از زمانی که حاج آقا زنده بوده و پایه ی این مهمانی را گذاشته بوده . آن سال هایی که شش تا کلّه پاچه سر سفره بوده   تا سال پیش که بیست و دو تا کلّ] سر سفره بود ، همه می دانستند هر جای دنیا که باشند باید شب پانزدهم را هر جور که شده خانه ی حاج آقا باشند ، پارسال قرار مراسم را به خاطر ما گذاشتند دومین شب جمعه ی ماه ، اذان که دادند راه افتادیم تا به افطاری خانم جون برسیم .

از جاده  قدیم رفتیم ، جاده ی امام زاده عبدالله ، جاده ی طایقان و نیزار ، از آن جاده های پر پیچ و خم و سربالایی سر پایینی داری که هم ترس دارد هم هیجان ، هر باز توی سر زیری هایش که می افتیم و یک چیزی توی دلمان تکان می خورد فاطمه می خندد و می گوید " آخ جان ، شهر بازی " نماز را امامزاده عبدالله خواندیم ، مسافرها تک و توک زیر سایه ی  خنک درخت های کنار امامزاده ناهار می خورند ، رودخانه ای که از پشت امامزاده می گذشت کم آب شده بود . دست فروشی انگور می فروخت . تا اصفهان برسیم آلبوم های موسیقی بالا پایین می شدند ، خشته که شدیم نوبت رادیو بود که مدام موج به موج شوند، رادیو معارف ، رادیو جوان ، رادیو آوا ، رادیو فردا ، رادیو قرآن ، رادیو پیام ، یک ساعت مانده تا اصفهان ، شهرام شکیبا برنامه ی طنز عصر های پنجشنبه اش را شروع کرد ، تا برسیم از خنده و قهقه روده بر شده بودیم .

خانه ی فاطمه این ها دوش گرفتیم ، لباس هایمان را اتو زدیم ، کمر به زمین گذاشتیم ، با مامان و عادله گپ زدیم و نزدیکی های اذان رفتیم خانه ی خانم جون . تمام حیاط را فرش انداخته بودند، ایوان ها را مخطأ چیده بودند  باغچه ی وسط حیاط پر بود از گل های اطلسی و مارگاریت ،از برگ های  درخت توت و خرمالو آب می چکید ، یک میز  دایره ای قدیمی گذاشته بودند لب ایوان روبروی در ورودی ، رویش را خرما و نان خشک و پنیر چیده بودند ، کنار ایوان دو تا سماور ذغالی و دو تا قوری چینی بزرگ گذاشته بودند ، روی یکی از قوری ها  گل سرخ کار شده بود ، روی آن یکی نقاشی رنگ و رفته ی یک زن فرنگی که لباسش سینه هایش را کامل نپوشانده بود ، زن یک سینی چای دستش بود و غم زده به روبرو نگاه می کرد . جای چند تا خش قدیمی و کهنه ی چاقو روی نقاشی زن پیدا بود ، دو تا سفره ی عمود بر هم دو طرف حیاط پهن کرده بودند ، وسط سفره ها کاسه های ترشی چیده بودند ، بشقاب های سبزی خوردن ، کاسه هایبزرگ  چینی گل سرخ پر ازیخ ، لیوان های قدیمی که تهشان به سبزی می زند ، کوکای سیاه و کانااد درای نارنجی ، سفره های قلمکاری که تویشان نان خانگی گذاشته بودند .

 اذان که دادند ، با خرما و آب جوش و نان خشک و پنیر افطار که کردند ، نماز که خواندند ، نفسشان که جا آمد   برای هر نفر یک پیاله آب گوشت کشیدند ، فاطمه رفته بود سر دیگ ها کمک ، کله پاچه ی ما را خودش آورد ، گفت یکی از خوشگل هایش را برای خودمان کنار گذاشته . توی آبگوشت ها نان خانگی تلیت کردیم ، فاطمه کلّه را اوراق کرد ، من توی قدح های پر از یخ نوشابه ریختم ، لای هر لقمه ترشی خانگی خانم جون گذاشتم ،  فلفل زدم . مغز تکاندم ، نوشابه سر کشیدم .

خانم جون اسمش عالم است ، پنج تا دختر دارد یک پسر ، خواهرش – خاله پری – هم دقیقا همین طور است ، او هم پنج تا دختر دارد یک پسر . از دل این شش تا امسال بیست و سه تا خانواده بیرون آمده بود . یکی از خانواده ها نتیجه ی خانم جون و شوهرش بود که تازگی ها عقد کرده بودند بقیه نوه های خانم جون ، اگر خدا بخواهد سال دیگر باید دو سه تایی کلّه به فهرست اضافه کنند . همین روزهاست که برای دو سه تایی از نوه ها دست و استین بالا بزنند .

بعد از افطار ما جوانترها گوشه ی حیاط کنار پنجره ی بزرگ میمهان خانه جمع شدیم ، اول پانتومیم بازی کردیم ، از آن شبی که سد خمیران جمع شده بودیم و ما از مجید خاله ناهید خواستیم " ایزی لایف " را بازی کند بیشتر سوژه ها بی ادبانه شده . بعد " دست ها " را بازی کردیم ، هر کس می سوخت بقیه جیغ می کشیدند ، بزرگ ترها می دانستند هرچقدر بگویند ساعت یازده شب است ، کمی ساکت تر ، همسایه ها اذیت می شوند کسی به حرفشان گوش نمی کند ، چیزی نگفتند ، بعد " هُپ " بازی کردیم ، مضرب چهار ، اولین کسی که حذف شد علی خاله اکرم بود ، خیر سرش نخبه ی فامیل است ، رتبه ی کارشناسی ارشدش شده دو ، دارد شال و کلاه می کند بیاید دانشگاه شریف ، بعد از سوختن هم از بیرون بازی  گیر داده بود سی و دو مضرب چهار نیست ، مهدی خاله مریم گفت : " چار هشتا سی و دو تا "امسال می رود کلاس سوم دبستان ، بعد محمد خاله اعظم یک بازی یادمان داد . خاله اعظم همان مامان فاطمه است ، بعد قرار شد هر کسی خاطره ی خنده دار بگوید ، اقا محمد – داماد دایجون – محمد خاله ناهید ، من ، محمد خاله اعظم ، حمید خاله زهره خاطره های خنده دار گفتیم و تا یک شب ریسه رفتیم .

دخترها نقشه ریختند تا سحر خانه ی خانم جون باشیم ، پلو ماش را بار گذاشتند ، پسر ها دو دسته شدند ، بعضی ها رفتند مسجد جامع دعای ابو حمزه ، من و مجید خاله ناهید و حسین و علی خاله اکرم و آقا محمد - داماد دایجون – رفتیم کوه صفه . ماه یک نفس داشت تا کامل بشود ، ساعت دو نیمه شب بود .

 

19 مرداد 90

چهارشنبه 19 مرداد 90

از خانه بیرون نرفتم ، کار نوشتنی داشتم ، از یک نشریه سفارش مطلب گرفته بودم ، دو تا ، یکی را گذاشتم برای صبح ، همان که اسمش را گذاشته بودم " سرکنگبین و صفرا " آن یکی را برای عصر ، عنوانش بود " مرا بشنو ! همین " ، کاغذهای برچسب دار را گذاشتم روی میز ، رنگشان به سبز پسته ای می زد ، صورتی هم داشتم ، کوچک بودند ، زرد هم داشتم ، اندازه شان بزرگ بود اما از همدیگر بد کنده می شدند ، خیلی اوقات که اصلا کنده نمی شدند ، پاره می شدند ، همان سبزپسته ای ها را برداشتم ، تهران خریده بودمشان ، از شهر کتاب توی خیابان بهشتی ، همه ی حرف ها و فکرها و ایده هایی که چند روز قبل توی ذهنم وول خورده بودند و از سر و کول هم بالا رفته بودند را آوردم روی کاغذها ، هر کدام را روی یک کاغذ می نوشتم ، بعد کاغذ را می کندم و می چسباندم روی دیوار کنار میز مطالعه ، می رفتم سروقت کاغذ بعدی ، این جور وقت ها کارم شبیه به یک معلم دبستان است ، وقتی وارد کلاسی می شود که بچه ها در نبود معلمشان  توی سر و مغز هم می زنند ، جفتک می پرانند ، جیغ می کشند ، گرگم به هوا بازی می کنند ، کتک کاری می کنند ، موشک هوا می کنند ، روی تخته سیاه شکلک معلم را می کشند ، با کتاب توی فرق سر هم می کوبند ، من همیشه کمی پشت در این کلاس می ایستم ، " کمی " دست کمش یک هفته می شود ، زیادهایش تا یک ماه هم می رود ، می گذارم هر وروجکی که دلش می خواهد بیاید بیاید هر کی دلش می خواهد برود ، اجازه می دهم بچه ها توی مغزم هرچقدر می خواهند جیغ و هوار بکشند ، بازی کنند و آتیش بسوازانند ، آنقدر پشت در صبر می کنم تا خسته شوند ، خسته که شدند یقه ی کتم را صاف می کنم و می روم توی کلاس بچه هایی که از شدت خستگی ولو شده اند را روی نیم کت خودشان می نشانم ، بعد یکی یکی می آورمشان پای تخته و سؤال پیچشان می کنم ، قبل از نوشتن مغز من همچین کلاسی می شود ، ایده ها و فکرها و حرف ها همچین بچه هایی .

دیوار کنارم پر شد از برگه های سبز پسته ای برچسب دار ، حالا باید بچه ها را  به صف می کردم ، همه شان را یک دور بالا پایین کردم ، از نو خواندمشان ، تمام که شد شماره گذاری شان کردم ، شماره گذاری قاعده و قانون ور نمی دارد ، کشکی ست ، کشک اسم های دیگری هم دارد ،  ذوق نویسنده منظورم است . کاغذی که آخرین شماره نصیبش شده به راحتی می تواند جای اولی را بگیرد ، اولی برود روی نیمکت سومی بنشیند ، سومی برود جای دوازدهمی ، دوازدهمی جای نهمی ، باید دید آقا معلم صبح از کدام دنده اش بلند شده ، چه ویری دارد ، اگر با زنش دعوایش شده باشد یک جور شماره گذاری می کند ، اگر حقوقش را اضافه کرده باشند یک جور دیگر .

کاغذهای سبز پسته ای پر شده بودند از نوشته هایی بد خط و کج و معوج با روان نویس سیاه و شماره هایی گوشه ی بالای سمت چپشان با روان نویس نارنجی ، دور هر شماره یک دایره ی قناسی که دو سرش هیچ وقت به نمی رسند کشیده شده بود ، روی بعضی کاغذهای سبز پسته ای یک ضربدر بزرگ با روان نویس بنفش کشیده شده بود ، ضربدر بنفش یعنی آقا معلم این بچه را با تیپا از کلاس بیرون انداخته : اخراج .

کاغذها را به ترتیب شماره از روی دیوار جمع کردم ، آقا معلم این جوری بچه ها را به ترتیب شماره به صف می کند ، سر هر شماره پشت سر شماره ی قبلی ، آقا معلم - بسته به حال و روزش – گاهی اوقات روی منظم بودن صف حساس می شود ، همه کاغذها باید طابق النعل بالنعل روی هم چسبیده شده باشند ، گاهی اوقات هم برایش مهم نیست ، آنوقت صف بچه ها می شود مثل یک ماری که موقع خزیدن هی پیچ و تاب بر می دارد .

کاغذهای به هم چسبیده را گذاشتم روی میز ، حالا بچه به ترتیب شماره هایشان روی نیمکت هایشان نشسته اند ، سکوت در کلاس حکم فرما می شود ، این حساس ترین و سرتوشت ساز ترین بخش کلاس است ، این که آقا معلم کلاس را چه شکلی شروع کند ، آقا معلم یک تکه گچ بر می دارد ، فوتش می کند ، بالای تخته سیاه می نویسد " بسم الله الرحمن الرحیم " بعد بر می گردد و دوباره چشم توی چشم بچه ها می دوزد و سکوت را ادامه می دهد . در این موقع گاهی اوقات بین نیمکت بچه ها قدم می زند و آن ها را ورانداز می کند ، گاهی اوقات جای دو تا از آن ها را عوض می کند ، گاهی اوقات کل کلاس را به هم می ریزد و از نو شماره شان می زند ، گاهی اوقات آن بچه ای که با ضربدر بنفش اخراج شده را صدا می زند و به کلاس برش می گرداند ، گاهی اوقات بر سر انگشت هایش روی میز ضرب می گیرد ، گاهی هم می رود توی آبدارخانه ی معلم ها برای خودش یک چایی می ریزد تا ببیند چه برای شروع کلاس چه خاکی باید به سرش بکند ، بعضی روزها هم می شود که آقا معلم  هرچقدر به خودش فشار می آورد نمی تواند کلاس را شروع کند ، آنوقت می گوید : " امروز کلاس تعطیل ، تا فردا ".

 دو تا کلاس داشتم ، بچه هایش یک هفته بود توی سرم جیغ می کشیدند ، توی نماز ، توی خواب ، توی کتابخانه ، موقع رانندگی ، یکی از مطالب را صبح نوشتم ، یکی را عصر ، آقا معلم کلاسش که تمام می شود می نشیند به حساب کتاب کردن که اول ماه کی می رسد ، حقوق ها را کی می دهند ، یعنی حقوق ها را اضافه می کنند ؟ گروهی ، تشویقی چیزی نمی دهند ؟ بعد توی ذهنش نقشه می کشد حقوق ها را که دادند می رود آن کفشی را که شب قبل برای همسرش پسندیده بود اما پول خریدش را نداشت می خرد .

پیش خودم فکر کردم اگر  حق التحریر یکی را هم که شده  تا آخر ماه رمضان دادند می روم و آن کفشی پومای گردویی رنگی که دیشب نشانش کرده بودم را برای فاطمه می خرم .

آقا معلم از کلاس که بر می گردد همسرش می گوید خسته نباشید ، خدا قوت ، امروز خیلی خسته شدید آقا ، کمی استراحت کنید . یعد می گوید لباس بپوش افطار نشده برویم خرید .

یک ساعت مانده به افطار از خانه بیرون رفتیم ، مغازه ی نان فانتزی گلستان را که یک خیابان آن طرف تر از خانه مان بود افتتاح کردیم ، یک بسته نان ساندویچی لقمه ای خریدیم ، از سوپری شیر و دلستر میوه های استوایی خریدیم ، از دستگاه با کارت  آب شیرین برداشتیم ، برگشتنی تقاطع خیابان صدوق را که خواستم دور بزنم بوی گل های اطلسی هجوم آورد توی ماشین ، تقاطع پر بود از گل های اطلسی سفید و صورتی و بنفش ، زدم روی ترمز ، سرم را بیرون آوردم تا ریه هایم از بوی اطلسی ها پر شود ، ماشین پشت سری دستش را گذاشت روی بوق . آقا معلم اینها افطار کوکوسیبی داشتند با گوجه ی خرد شده و ترشی مخلوط گراندیس و دلستر میوه های استوایی و زیتون .

 

18 مرداد 90

سه شنبه 18 مرداد 90

تمام شب را نخوابیدم ، شش و نیم صبح رفتم توی رختخواب ، فاطمه هشت رفت ، فهمیدم ، خواب های بدی دیدم ، خواب مرگ ، خواب دعوا ، خواب کتک کاری ، خواب تعقیب و گریز ، با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ، یادم رفته بود سیمش را بکشم ، یک ور مغزم می گفت بی خیال ، ور دیگرش می گفت جواب بده ، از دست خواب های آشفته نجاتم داده بود ، جواب دادم ، بابا بود – Babam  - بابای خودم ، گفت ظهر بخیر ، گفت می دانی ساعت چند است ؟ کمی مانده بود تا نه بشود ، برای بابا صبح زود بیدار شدن یک اصل است ، می خواست بداند جمعه افطار کجاییم ، می خواست خانواده ی فاطمه اینها را برای افطار دعوت کند ، درباره ی هدیه ی چشم روشنی خانه ی جدیدشان صحبت کرد ، خانواده ی فاطمه قبل از ماه رمضان رفتند خانه ی جدید ، خانه ی جدیدشان یک آپارتمان بزرگ است ، درست روبروی خانه ی قبلی شان ، خانه ی قبلی شان را نفروختند ، تجربه ی آپارتمان نشینی نداشتند ، گفتند شاید خوشمان نیامد ، بی استثنا همه عاشق خانه ی قبلی بودند ، به خاطر حیاطش ، به خاطر حوضش ، به خاطر باغچه اش که یک درخت شاه توت داشت ، یک درخت زیتون ، یک درخت آلبالو ، یک درخت انجیر ، به خاطر یاس هایی که روزهای آخر اسفند بویشان تا هفت محل آن طرف تر می رفت ، به خاطر شمعدانی هایی که همه از قلمه شان می بردند ، به خاطر انجیرهایی که سبد سبد خانه ی همسایه و فامیل می رفت ، به خاطر آلبالو پلو با مرغ هایی که آلبالویش گرم گرم تازه از درخت چیده شده بود ، به خاطر ایوان رو به باغچه ، ایوان رو به گل های سرخ رز ، جایی که می شد قبله ام یک گل سرخ را با تمام وجود فهمید ، به خاطر کنده درخت هایی که برای نشستن دور تا دور باغچه چیده شده بودند ، به خاطر در ها و پنجره هایی که از همه سو به حیاط باز می شدند .

نفروختندش ، گفتند شاید از آپارتمان نشینی خوشمان نیامد ، گفتند شاید خواستیم برگردیم ، هیچ وقت بر نمی گردند ، به خاطر همه ی خوبی های آپارتمان جدیدشان ، به خاطر تراس بزرگش که حالا غرق گل شده است ، به خاطر آشپزخانه ی دو تکه ی اندورنی و بیرونی دارش ، به خاطر سالن بزرگش ، به خاطر منظره اش ، به خاطر گرمای زمستان و خنکی تابستانش ، به خاطر بوی تازگی و نویی که از همه ی خانه لبریز است ، به خاطر رنگ کابینت ها ، به خاطر زیادی کابینت ها ، به خاطر رنگ درها ، رنگ دیوارها ، رنگ سرامیک ها ، به خاطر مجالی که به نو شدن همه چیز به بهانه ی تغییر خانه داد ، نو شدن گاز ، نو شدن تخت و دراور ، نو شدن پرده ها ، نو شدن سطل آشغال ، نو شدن سطل دستشویی ، نو شدن سطل حمام ، نوشدن پتوها ، نو شدن روفرشی ها و روتختی ها ، نو شدن میز مطالعه ، نو شدن ویترین ، نو شدن لیوان ها ، استکان ها ، ظرف ها ، نو شدن قاب ها ، حتی به خاطر ریموت در پارکینگ ، حتی به خاطر موسیقی آسانسور ، هیچ وقت بر نمی گردند . پیشنهاد بابا برای چشم روشنی خانه ی جدیدشان مثل همیشه کتاب بود .

تا ساعت ده توی خانه پلکیدم ، خواب از سرم پریده بود ، از خانه بیرون زدم ، هوا کمی تا قسمتی ابری بود ، نسیم خنکی در جریان بود ، سلّانه سلّانه تا مدرسه هنر رفتم ، نیم ساعت طول کشید ، کتاب " نان سال های جوانی " نوشته ی هاینریش بل را برداشتم . از او فقط " عقاید یک دلقک "  را خوانده بودم ، چند صفحه ای که گذشت خواب توی چشم هایم خانه کرد ، مدام چرت می زدم ، از آن چرت هایی که غالبا موقع رانندگی سراغ آدم می آید ، یکهو و بی خبر و ناگهانی و شیرین ، هرچه آب به سر و صورتم زدم فایده ای نداشت ، کتاب را به زور تمام کردم ، تمام داستان در یک دوشنبه می گذشت ، همان جور که در خود کتاب آمده بود ابدیت باید یک روز دوشنبه باشد ، از این جمله خیلی خوشم آمد : گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد . داستان مرد جوانی بود که با درد گرسنگی و فقر دست و پنجه نرم کرده بود . به فاطمه اس ام اس دادم که کتابخانه نمی مانم ، گفتم برگشتنی بیاید دنبالم ، ساعت سه و نیم آمد ، چهار خانه بودیم ، چند فصل دیگر از نام من سرخ را خواندم تا خوابم ببرد ، تا هفت و نیم خوابیدیم ، افطار باقی مانده ی پیتزای دیشب را داشتیم ، مثل همیشه خوشمزّه تر از تازه اش بود .

بعد از افطار علیرضا اس ام اس داد برویم کافه ، جواب دادم برویم ، فاطمه زنگ زد خانه ی دایی ، زیارت قبول گفت ، عمره بودند ، دایی و زن دایی و ریحانه و خانم جان ، گوشی را داد به من ، زیارت قبول گفتم ، فاطمه با زن دایی و ریحانه صحبت کرد ، بعد زنگ زد خانه ی خانم جان . زیارت قبول گفت ، بعد گوشی را داد به من ، زیارت قبول گفتم . بعد فاطمه تلفن کرد خانه ی خودشان ، دستور پخت فسنجان را گرفت ، عادله از آن طرف گوشی داد زد بعد از چهارسال آشپزی یاد نگرفته ای ؟ فاطمه گفت چی می گه این ؟ عادله امسال می رود دوم دبیرستان ، فاطمه تلفن را که قطع کرد گفت چه دمی در آورده وروجک ! نوروز که شد عیدی به عادله کتاب دادم ، چند تا کتاب داستان ، اول کتاب " زن زیادی " جلال نوشتم اگر من جای جلال بودم اسم کتابم را می گذاشتم " خواهر زن زیادی " . حالا تولدش بود ، متولد نوزده مرداد است ، به علیرضا زنگ زدم بیاید میدان صفاییه ، فاطمه گفت اول برویم هدیه ی تولد عادله را بخریم ، ساعت یک ربع به یازده بود ، علیرضا زودتر رسیده بود ، برای تولد عادله یک گردنبند و دو تا گوشواره خریدیم ، روی گردنبند و گوشواره ها مروارید کار شده بود ، طرح طلا بود ، جواهرهای ریز رویش  کار شده بود ، راز زیباییش در تنوع رنگ نگین هایش بود که توی هم موج برداشته بودند ، قیمتش بالا بود ، زده بود سی و نه هزار تومان ، فاطمه ارزان ترهایش را نپسندید ، هجده هزار تومانی هم داشت ، فاطمه گفت مارک دار است – Clio- سنگینمان می شد ، فروشنده تخفیف داد ،  سی هزار تومان خریدیمش ، یک جعبه ی صورتی پر رنگ برایش انتخاب کردیم ، فروشنده گفت مبارک باشد .

علیرضا گفت برویم کافه هنر ، پاتوق قبلی مان کافه تلخ بود ، کافه هنر تازه افتتاح شده است ، علیرضا گفت خلوت تر است ، کافه هنر طبقه ی پنجم مجتمع عصر جدید است ، من نرفته بودم ، مجتمع عصر جدید تازگی ها افتتاح شده ، گوشه ی شمال شرقی فلکه میثم – سالاریه - خیلی طبقه دارد ، یک طبقه مانده به آخرش فست فود پدر خوب است ، یک بار با مهدی حسین زاده و مهدیه خانم رفتیم ، کارت قرعه کشی گرفتیم ، یک پژوی 206 سفید گذاشته بودند لب در ، به اسممان در نیامد ، تحریمش کردیم ، طبقه ی چهارم کافه ترانه افتتاح شده بود ، علیرضا گفت برویم کافه ترانه ، میز کنار پنجره ی مشرف به میدان را انتخاب کردیم ، نامجوی ملایم پخش می کرد : " چون است حال بستان ای باد نو بهاری / کز بلبلان بر آمد فریاد بی قراری / گل نسبتی ندارد / با روی دلفریبت / تو در میان گل ها / چون گل میان خاری " آخرین جرعه ی باقی مانده از کاپتان بلک را نا امیدانه ریختم توی پیپ ، نمی دانستم کام می دهد یا نه ، به یاد روزهایی افتادم که کاپتان بلک ارزان بود ، روزهایی که وقتی پیپ را پر می کردم توتون ها از گوشه هایش می ریختند ، به  بچه ها که اعتراض می کردند می گفتم جناب حافظ فرموده اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک ، به این فکر می کردم که زمان حافظ شراب ارزان بوده ، لابد !

صدای جیغ و فریاد کودکانه می شنیدم ، فکر کردم از شهر بازی طبقه ی آخر می آید ، یا فکر کردم از توی میدان می آید ، هیچ کدام نبود ، صدای سوت باد شدیدی بود که زور می زد از شیار لای پنن\جره ها سرک بکشد توی کافه ، از پنجره که نگاه کردم درخت های توی میدان آرام و قرار نداشتند ، لامپ نئون قرمزی که مدام روشن و خاموش می شد زنده بودن شب را اعلام می کرد ، فاطمه هات چاکلت سفارش داد ، من فرانسه با شیر ، علیرضا فرانسه بدون شیر ، پول کافه را علیرضا حساب کرد ، تا یک و نیم آنجا بودیم . بیرون که آمدیم فاطمه گفت پوما  off  پنجاه در صد زده ، گفتم ما زورمان به پنجاه درصد این ها هم نمی رسد ، گفت حالا بیا سر بزنیم ، کفش هایم خیلی افتضاح شده بودند ، بار آخری که اصفهان بودم بابا دعوایم کرده بود ، گفت : " مردم چی می گن ؟ " گفت شما یعنی درس خوانده اید ، گفت شما باید الگو باشید ، گفت این کفش ها دیگر رنگ و رو ندارد ، اگر چند سال پیش بود می گفت : "لباس پوشیدن یه  بچه افغانی بَه زِ شماست " چند سال پیش نبود اما بابا این را گفت . هنوز همان پسر همیشگی اش بودم ، گفت از این کفش های آشغال نخرم ، بابا معتقد است باید از کفش ملّی خرید کرد .

یک کفش سفید سرمه ای را انتخاب کردیم ، نه به خاطر این که ترکیب رنگ سرمه ای که رویش کار شده بود با سفیدی که از کنار احاطه اش کرده بود جلوه ی زیبایی به کفش داده بود ، نه به خاطر این که خیلی سبک بود و به آدم حس پرواز می داد ، نه به خاطر این که این ترکیب رنگ به بیشتر لباس هایی که داشتم می خورد ، نه به خاطر هیچ کدام از این ها ، انتخابش کردم به خاطر قیمتش که زده بود پنجاه هزار تومان ، پنجاه درصد تخفیفش می شد بیست و پنج هزار تومان ، فروشنده گفت این مشمول پنجاه در صد نیست ، گفت سی و پنج هزار تومان ، فاطمه یک کفش قهوه ای گردویی را امتحان کرد ، معرکه بود ، رویش زده بود صد و پنجاه هزار تومان ، با تخفیف می شد هفتاد و پنج هزار تومان ، فروشنده گفت مشتری آخر شبید هفتاد هزار تومان ، همانقدر که شک نداشتم باید بخریمش همانقدر هم پول نداشتیم که بخریمش ، کفش سفید سرمه ای را برای من خریدیم به سی هزار تومان . یک حس شادمانی کودکانه توی قبلم موج می زد ، شبیه به حسی که چند روز پیش زینب توی فرودگاه اصفهان توی گوشم گفت ، از من خواست که بنشینم ، گفت : " عمو ! یه چیزی بگم پیش خودمان می ماند ؟ گفتم : " آره عمو ، بگو " گفت : " قول ؟ " گفتم : " قول " گفت : " عمو ! من توی قلبم حس شادی دارم " پدر و مادرش از عمره بر می گشتند ، شب قبلش آمده بود خانه ی عادله مهمان بازی ، مامان عادله مشغول اسباب کشی بود ، شام پلو ماش پخته بود ، ماش هایش از آن ماش های نپز بودند ، همه با غذا بازی کردند ، زینب هم با غذا بازی کرد هم با عروسک های عادله ، زینب آن شب جدی ترین و صریح ترین مخالفت ها را با عوض کردن خانه اعلام کرد ، گفت خانه ی جدیشان اصلا قشنگ نیست ، گفت از این خانه نروند ، زینب خودش در یک آپارتمان بزرگ زندگی می کرد ، سکوت تمام خانه را گرفته بود ، همه می دانستیم که بچه ها بهتر از همه می بینند ، بچه ها بی غرض قضاوت می کنند ، بچه ها زیایی را شهود می کنند ، بچه ها چیز هایی را می بینند که آدم بزرگ ها نمی بینند ، همه از صراحت و قاطعیت زینب غمگین شده بودند . ساعت از دو نیمه شب گذشته بود  که بیدارم کرد  گفت : " عمو ! یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟ " گفتم : " نه عمو ! بگو ! "  گفت : " عمو ! من خیلی گشنمه " خانه که رسیدیم به قاعده ی یک دختر پنج ساله ی  شام نخورده گرسنه بودم ، ساعت از دو گذشته بود .

17 مرداد 90

دوشنبه 17 مرداد 90

گفتم سحری را من درست می کنم ، گاز را روشن کردم ، ته زود پز روغن سرخ کردنی ریختم ، گذاشتم داغ بشود ، دو تا پیاز توی روغن خرد کردم ، پیاز ها را تفت دادم ، زردچوبه اضافه کردم ، ادویه ی مرغ اضافه کردم ، نمک اضافه کردم ، هم زدم ، از فریزر یک بسته سینه ی مرغ در آوردم ، با پیاز ها تفت دادم ، این رو آن رویشان کردم ، فلفل دلمه خرد کردم ، گوجه خرد کردم ، زیره ریختم ، آب ریختم ، سیب زمینی انداختم توی زودپز ، درش را گذاشتم ، آشپزی را روزهای بعد از عمل مادر یاد گرفتم ، مادر روی تخت خوابیده بود ، پایش را عمل کرده بودند ، من می رفتم توی آشپزخانه ، مادر آموزش می داد . سحر چلو مرغ خوردیم ، معرکه شده بود .

بعد از سحر نخوابیدم ، تا شش ، تجربه ی خوبی بود ، دم نکردم ، شش رفتم توی رختخواب ، تا هشت خوابیدم ،  با فاطمه بیدار شدم ، رساندمش لب کانون ، خودم رفتم دانشگاه ، کلی کار عقب افتاده داشتم ، اول مشغول ترجمه شدم ، چند صفحه ای از کتاب  A practical companion to ethics   بود ، از لزوم به کار بردن خلاقیت در مواجهه با مسائل پیچیده ی اخلاقی می گفت ، می گفت بن بستی در راه نیست ، یک مسئله ی اخلاقی مشهور را مثال می زد ، مسئله ای که لورنس کوهلبرگ طرح کرده بود ، مسئله ی " هایتس " ، هایتس شوهر زنی بود که سرطان داشت ، زن با مرگ دست و پنجه نرم می کرد ، فقط یک دارو می توانست او را زنده نگه دارد ، رادیومی که داروسازی در همان شهر زن و شوهرش – هایتس – کشف کرده بود ، داروساز دو هزار دلار می خواست ، ده برابر ارزش واقعی دارو ، هایتس آن پول را نداشت ،ه به همه ی آشناها رو انداخت ، فقط نیمی از پول جور شد ، داروساز قبول نکرد ارزان تر بفروشد ، مهلت هم نداد ، هایتس  میان دو گزینه مانده بود ، دزدی یا مرگ همسرش ، هایتس دارو را دزدید ، آیا کار او غیر اخلاقی بود ؟

رفتم سراغ دکتر اسلامی ، در مورد پایان نامه صحبت کردم ، گفت برای استاد راهنما با دکتر جوادی صحبت کنم ، فاطمه یک شاگرد دارد اسمش نرگس است ، از آن بچه های خلاق و دوست داشتنی ، فاطمه از روی نقاشی ها و حرف های نرگس حدس زده بود پدرش راننده کامیون باشد ، پدر چاقی که خیلی وقت ها نیست لابد راننده کامیون است ، گذشت تا فاطمه دوره ی گام به گام اندیشه را در کانون اجرا کرد ، فلسفه برای کودکان ، نرگس را برای اولین دوره انتخاب کرده بودند ، مادر نرگس گفته بود باید از پدرش اجازه بگیرد ، فاطمه تعجب کرده بود ، مادر نرگس گفته بود پدر نرگس دکترای فلسفه دارد ، استاد دانشگاه است ، در این زمینه باید او نظر بدهد ، نرگس عاشق فاطمه است ، به پدرش گفته خیلی کمکم کند ، پارتی گردن کلفتی ست .

بعد از نماز با دکتر مفتاح صحبت کردم ، چند ماهی واتیکان بود ، عنوان گزارش سفرش را گذاشته بود " از قم تا رم " اتاقش خیلی خنک بود ، گفتم فاصله ی جهنم تا بهشت ، فاصله ی حیاط دانشگاه تا اتاق شماست ، دکتر مفتاح رییس دانشکده است ، خندید .  

تا پنج بیشتر نتوانستم تاب بیاورم ، توی مخزن کتابخانه چشم هایم دو دو می زد ، به فاطمه گفتم آماده باشد ، رفتم دنبالش ، سر راه از سوپری بزرگ شهرک قدس کارت اینترنت خریدم ، دختری زیر بیست سال آمد توی مغازه ، سبزه بود ، روسری اش تا افتادن یک وجب بیشتر نداشت ،  با دست هایش چادرش را دور کمرش حلقه کرده بود ،  گفت مارلبوروی قرمز پایه بلند دارید؟ مارلبوروی قرمز پایه بلند را جوری گفت که یعنی نمی داند چیست ، " ر " مار را کشید :" ماررررررل"  مکثی کرد و "بورو " را گذتشت پشت بندش  ، جمله اش دو تا علامت سؤال داشت ، یکی سر مارلبورو یکی هم آخر جمله ، آنقدر شیطنت در رفتارش بود که زار می زد برای خودش می خواهد ، که داد می زد همیشه این شکلی سیگار می خرد ، با هم از مغازه بیرون آمدیم ، سوار یک پراید نوک مدادی شد ، راننده اش دختری هم سن و سال خودش بود ، با خنده دور شدند ، جلوی ماشین یک پژو 206 سفید پارک شده بود ، منتظر ماندم راننده اش بیاید ، چراغ های 206 روشن و خاموش شد ، دختری با مانتو و شلوار سفید در ماشین را باز کرد – جدی و عصبانی – انگار که من اشتباه پارک کرده باشم نگاه تخطئه آمیزی حواله ام کرد ، خواست چادرش را که مثل شال به کمرش گرفته بود بردارد ، پاکت مارلبوروی سفیدی از دستش افتاد ، با عجله برش داشت ، با جدیت و عصبانیتی که در چهره اش موج می زد معلوم بود برای خرید از آن قر و اطوارهای دختر سبزه را نداشته ، می شد حدس زد رفته توی مغازه ی بغلی ، با صدای بلندی که همه بشنوند گفته : " یک پاکت مارلوبو لطفا ، سفید ، نخیر !کوتاه ، این که عربی ست ، اصلش را ندارید ؟ همین را بر می دارم ، چقدر شد ؟ " ، عصر مارلبورو بود . فاطمه لب در ایستاده بود ، گفت دلش افطاری خوشمزّه می خواهد ، گفتم پیتزا درست کنیم ،از میوه فروشی لب میدان  کاهو و خیار و هلو انجیری و بادمجان و سیب زمینی خریدیم ، از سوپری توی خیابان قارچ و پنیر پیتزای رنده شده و کوکا و شیر  ، از نانوایی سنگکی محل به قاعده ی دو چونه خمیر . مهدی اخلاقی و سمانه خانم و صدرا را هم دعوت کردیم ، صدرا پسر دو ساله شان است  . دست کم من فکر می کنم مثل همه ی بچه کوچولوهای دیگر دو ساله است . ساعت شش  رسیدیم خانه ، فاطمه از فریزر یک بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشت ، یک بسته سویای چرخ کرده تا هفت خوابیدیم . ساعت زنگ زد ، تا هفت و ربع خوابیدیم .

مهدی و سمانه پسر دایی و دختر عمه اند، واسطه ی ازدواجشان اما من بودم ، شش سال پیش ، محرم ماهی بود ، توی حجره مدرسه ی دماوند ، نشسته بودیم ، درباره ی عشق و عاشقی و ازدواج صحبت می کردیم ، برای مهدی فال زدم ، این آمد : " چرا نه در پی عزم دیار خود باشم / چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم / غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم / به شهر خود روم و شهریار خود باشم " تا آنجا که می گفت : " چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی / که روز واقعه پیش نگار خود باشم " روز واقعه را بهانه کردم و گفتم روز عاشورا  با یار کنار هم خواهید بود ، درباره ی خواستن صحبت کردیم ، از زیر زبانش کشیدم به دختر عمه اش علاقه دارد نامرد! نمی دانم چی شد از زبانش پرید ، در آن لحظه این را فقط من و می دانستم و مهدی و خدا ، موبایلم را برداشتم ، شماره ی خانه ی مهدی این ها را گرفتم ، مهدی نمی دانست دارم شماره ی چه کسی را می گیرم ، مادرش پشت خط بود ، سلام کردم ، احوالپرسی کردم ، بعد رک و راست گفتم حاج خانم چرا آقا مهدی را زن نمی دهید ، بعد گفتم نفرمایید ، بعد گفتم آقا مهدی بهترین دوستیه که من داشتم ،  بعد گفتم من هم زن می گیرم ، بعد گفتم من خواستگاری هم رفته ام ، بعد گفتم شما دعا کنید ، بعد گفتم پس آقا مهدی همه چی را رو لو داده ، بعد خندیدم ، بعد گفتم برای آقا مهدی یک عروس خوب پیشنهاد دارم ، بعد گفتم اصفهانی ؟ نخیر ! خیالتان تخت اصفهانی ها  به بیرون از اصفهان دختر نمی دهند ، خندیدیم ، بعد گفتم عروس را خودتان می شناسید ، بعد گفتم اسمش سمانه است ، بعد گفتم دختر عمه ی مهدی جان ، بعد شنیدم که مادرش پشت تلفن وارفت ، صدایش از قله سقوط کرد ته درّه ، در حال سقوط گفت جدا !؟ باشه ، عصری بابایش بیاید صحبت می کنم ، بعد گفتم خدا حافظ ، تلفن را که قطع کردم ، مهدی گوشه ی حجره یخ زده بود . عاشورا نشده قرار مدارهایشان را با هم گذاشتند ، عمه گفت کی بهتر از مهدی ، بابای مهدی گفت کی بهتر از سمانه ، قرارها و خلوت های عاشقانه شروع شد ، پاتوقشان پارک لاله بود ، برای اولین قرار مهدی خوش تیپ کرد ، کاپشن کتان کلاه دار من را گرفت ، صبح زود پارک لاله قرار گذاشته بودند ، مهدی زود تر رسیده بود ، رفته بود روی یکی از نیم کت های پارک نشسته بود ، سمانه خانم که رسیده بود مهدی چسبیده بود به نیمکت ، نیم کت را تازه رنگ کرده بودند ، از کاپشنم فهمیدم آن فصل نیم کت های پارک لاله را آبی کرده اند ، مهدی کاپشن را برد خانه با نفت و بنزین شست ، هم بو گرفت هم لکه دار شد ، بو و لکه ای که نشانه ی عاشقانه ی بعضی ها بود . سر اذان آمدند .

فاطمه و سمانه خمیر نان سنگکی را توی سینی فر پهن کردند د ، رویش را پر سس کردند ، روی سس ها بادمجان چیدند ، گوشت چرخ کرده ی سرخ شده ریختند ، بعد زیباترین تابلوی هنری دنیا را خلق کردند ، سرخی گوجه ، طلایی سیب زمینی سرخ شده ، سبزی فلفل دلمه ای ، سفید سیاهی قارچ های خرد شده ، در موج های سفید پنیر پیتزا ، رنگ ها روی سر و کول هم راه می رفتند ، ساعت ده آماده شد ، در قدیمی گوشه ی سالن را گذاشتیم وسط سفره ، فاطمه پارسال در را از زیر زمین خانه ی مادر بزرگش پیدا کرد ، مادربزرگش گفت خدا عقلت بدهد دختر ، فاطمه از دیدن قپّه های دور در چشم هایش برق می زد ، ظرف های سنتی را گوشه اش چیدیم ، سینی پیتزا را گذاشتیم وسطش ، غرق در زیبایی سفره شدیم . تلویزیون را روشن کردم ، فوتبال داشت ، مجیدی گل زد ، آن ها زدند به تیرک دروازه ، من و مهدی گفتیم : وااای ! چه بد شانسی . وقتی رفتند ساعت از دوازده شب گذشته بود . من که رفتم کیسه ی زباله را بیندازم توی شوتینگ ساعت دقیقا یک نیمه شب بود ، برگشتنی گند زدم ، به جای چراغ راهرو ، زنگ خانه ی همسایه را زدم ، زن از پشت در گفت کیه ؟ من دویدم توی خانه ، لابد آمده بود در را باز کرده بود ، لعنت به مزاحمی گفته بود و رفته بود . یک فصل دیگر از نام من سرخ را خواندم : " من ، پول " آخر شب به این فکر می کردم که یک روز گذشت و حتی یک نفر به من تلفن نکرد .

 

16 مرداد 90

یکشنبه 16 مرداد 90

ساعت دو خوابیدیم ، فاطمه قبل از خواب تنگ را توی همان پارچه ی کرم غرق گل های ریز ریز بنفش و نارنجی پیچید ، از اولش هم قشنگ تر شد ، کوک ساعت می گفت یک ساعت چهل و پنج دقیقه برای خواب فرصت داریم ، تمامش را خواب دیدم ،  خواب دیدم حمید بازرگان با یک دختر شر و شور لبنانی ازدواج کرده است ، سبزی فروش محلّه از دستشان کلافه بود ، خواب دیدم اطراف اصفهان جایی بود مثل لاله جین همدان ، پر از ظرف ها و مجسمه های ی سفالی بزرگ ، خواب دیدم با دوچرخه جاده های شمال را طی می کنم ، جاده هاپر از مه بودند ، حتی یک قدم جلو تر را نمی شد دید ، من با دو چرخه همه اش را رفتم ، ساعت زنگ زد ، مادر تلفن کرد ، سحر پلو گوشت داشتیم ، سفره را انداختم ، سبد حصیری را پر از سبزی خوردن کردم ، کاسه های سفالی را پر ماست ، رویش دانه های خرفه ریختم ، می گویند عطش را کم می کند ، می گویند خون ساز است ، فاطمه بیدار شد ، غذا را داغ کرد ، غذا را آورد سر سفره . تلویزیون را روشن کردم ، شبکه ی یک را ندیدیم ، شبکه ی دو را هم ، شبکه ی سه را هم ، شبکه ی قم را هم ، صدای تلویزیون را تا آخر  را قطع کردم ، رادیو را روشن کردم ، تلویزیون فقط به خاطر عدد سبزرنگ گوشه ی پایین سمت چپش روشن بود ، عددی که مدام کمتر و کمتر می شد . به فاطمه گفتم صبح با او می آیم ، گفتم می روم دانشگاه ، لباس هایم را اتو زدم ، متنی که باید ترجمه می کردم را پرینت گرفتم ، دنبال فلش مموری سیاه رنگ می گشتم ، مدادم را پیدا کردم ، خیلی وقت بود که گمش کرده بودم ، نماز خواندیم ، خوابیدیم .

فاطمه ساعت هشت صدایم کرد ، بیدار شدم ، نای راه رفتن نداشتم ، گفت عجله کنم ، پلک هایم از هم باز نمی شدند ، رفتم دستشویی ، آب زدم به صورتم ، افاقه نکرد ، بیرون که آمدم ولو شدم روی کاناپه ، گفتم نمی آیم ، خوابم می آید ، فاطمه رفت ، ساعت را روی نه و نیم کوک کردم ، خوابیدم . بیدار شدم ، لباس پوشیدم ، قید دانشگاه را زدم ، پیاده راه افتادم به سمت مدرسه ی هنر ، راه همیشگی ، ریل راه آهن ، آفتاب کم رمق تر از روزهای قبل بود ، نرسیده به میدان ، روی ریل ، مردی خجالت زده به سمتم آمد ، حدس زدم گدا باشد ، سر و وضعش مرتب بود ، حدس زدم از آن گدا های امروزی باشد که با سر و وضع مرتب و قیافه ی آدم حسابی ها مردم را سرکیسه می کنند ، راهم را سد کرد ، تکه کاغذی را که با دو تا دستش گرفته بود  نشانم داد ، با خودکار آبی آدرس دو تا داروخانه رویش نوشته شده بود ، اولی زنبیل آباد ، میدان صدوق اول عطاران ، دومی اول خیابان هنرستان ، حدس زدم از آن گداهایی باشد که هزینه ی دوا و درمان را بهانه می کنند ، آدرس دومی را پرسید ، از آن جایی که ایستاده بودیم ، روی ریل ، خیابان هنرستان سمت راست من می شد و سمت چپ او ، مکثی کرد ، کاغذ را هنوز با دو تا دستش گرفته بود ، بی خداحافظی از بالای ریل جستی زد پایین و دوید به سمت خیابان هنرستان .، چند قدم آن طرف تر کارگرها قیر داغ می کردند . ساعت ده رسیدم کتابخانه .

مجموعه داستانی از یوریک کریم مسیحی را برداشتم ، اسمش بود رؤیا ، خاطذه ، شادی و دیگران ، اولین داستانش را که خواندم خوشم نیامد ، حکایت عشق و عاشقی ما را برداشتم ، نویسنده اش اصغر اللهی بود ، خوشم آمد مخصوصا از داستان " من کله شق خر " . داستان و شعر حکم گرم کردن برای مطالعه ی علمی را دارند ، دوفصل دیگر از انسان اخلاقی و جامعه ی غیر اخلاقی را خواندم ، فصل سوم ، سرمایه های مذهبی فرد برای حیات اجتماعی ، فصل چهارم ، اخلاق ملل ، جرج واشنگتن می گفت نباید به ملّت ها فراتر از منافعشان اعتماد کرد ، اذان دادند . حاج آقا دعای روز پنجم را خواند ، پشت سری ها گفتند ششم است ، حاج آقا گفت پنجم است ، شمردند ششم بود ، حاج آقا چند بار گفت فکر می کرده امروز شنبه است ، این را بین اقامه ی نماز عصر هم گفت . بعد از نماز مجموعه ی روضه در تکیه ی پروتستان ها را زیر و رو کردم ، مجموعه شعر های  علی محمد مؤدب است ، به این فکر کردم که چگونه کوه استعداد یک شاعر می تواند پایمال مباحث تاریخ مصرف دار شود ، فکر کردم مرز درد و عقده کجا می تواند باشد ، فکر کردم حیف مؤدب که در مجموعه ی اشعارش نوشته شده باشد : " از چهره ها شراره ی غیرت رفت / با افتتاح هر دکل تی وی / مردانگی به موز خریدن شد / و ماهرانه چیدن با کیوی " مؤدبی که می تواند غزل بی نظیری با مطلع  " ای جان جان جان جهان های مختلف " را خلق کند ، فکر کردم سیاست زدگی چه بلایی می تواند سر هنر بیاورد ، فکر کردم شعرهای مؤدب وقتی که از اندیشه تهی می شود و بوی گند سیاست می دهد ، چقدر خنده دار می شوند مثل " این عالمان کوچک خوش برخورد / با کله های پوک پر از خالی / دایم پی شکستن و ویرانی / با تیشه های تیز پلورالی " مؤدبی که ثابت کرده بود می تواند دردها و اعتراض هایش را این گونه فریاد بردارد : " چون بانگ اذان مأذنه تا مأذنه صدبار / در شهر شما گشتم و دیدم که خدا نیست " ، فکر کردم دلم برای مؤدب تنگ شده ، مؤدب بچه ی خوبی ست .

فاطمه ساعت سه و نیم آمد دنبالم ، خسته بود ، گفتم سر و ته کند ، سنگکی سر کوچه پخت می کرد ، شاطر دستمال سفید چرک مرده ای به سرش بسته بود ، بوی نان داغ گرسنه ام کرد ، هرم آتش تنور تشنه ، یک دانه نان گرفتم ، فاطمه بی حوصله رانندگی می کرد ، ناراحت بود ، سر کار اذیت شده بود ، این را در آسانسور گفت ، فاطمه آدم صبوری ست ، تا کارد را به استخوانش نرسانند این شکلی نمی شود ، رسانده بودند ، تنگ نظری های رییس کلافه اش کرده بود ، خاله زنکی هایش ، ظاهر سازی هایش ، شعاربازی هایش ، توی کتابخانه که بودم فاطمه  اس ام اس داد برای برنامه ی افطاری شان اسم پیشنهاد کنم ، چندتایی برایش فرستادم ، حبیب نظاری هم چندتایی پیشنهاد داده بود ، ترکیب هایی از ماه و خدا ، رییس گفته بود نه ! رییس گفته بود اسم برنامه باید " میّت " داشته باشد ! فاطمه این را که گفت دهانم باز ماند ، خشکم زد ، گفتم چی !؟ میّت !؟ گفت : در میّت مدیر عامل ، منظورش " معیّت " بود ، گفتم معیّت ، خانم شیرزاد ، پرسید معیّت یعنی چی ، جواب دادم همراهی ، گفت باید " ولایت " هم داشته باشد . فکر کردم در سال های بعد از انقلاب چقدر آدم ها ترسو شده اند ، چقدر متملّق ، چقدر شعار زده ، فاطمه گفت پنجاه و هفتی رفتار می کنند ، من فکر کردم پنجاه و هفتی ها جور دیگری بودند . گفتم افطاری حلیم بخریم ، بچه ها را هم دعوت کنیم ، قبول کرد ، برای همه اس ام اس دادم ، پاسخ ها مثبت بود .

پنج فصل دیگر از " نام من سرخ " را خواندم ، زیتون می گن بهم / نام من استر / من ، شکوره / من شوهر عمه تونم / قاتل خواهند گفت بهم . خوابیدم .

با صدای زنگ خانه از خواب پریدم ، در هپروت بودم ، فاطمه گفت کیه ؟ از چشمی در نگاه کردم ، زنی با یک سینی ، شلوراک پوشیده بودم ، برای این که منتظر بماند با صدای بلند گفتم کیه !؟ و بدون این این که پاسخ زن را بشنوم گفتم اومدم . در این فاصله لباس عوض کردم ، زن سینی به دست منتظر ایستاده بود ، توی سینی چند تا ظرف آش رشته بود ، گفت خونه ی خانم یزدی همینه ؟ نگاهش کردم و گفتم نه . مجبور شد یکی از ظرف های آش را به ما بدهد ، گفت : ( حالا اشکالی نداره ! یکی اش را بردارین ) ، برداشتم . بویش تمام خانه را پر کرد . ساعت از هفت گذشته بود .

علیرضا آمد لب میدان ، رفتیم از کبابی امیر حلیم خریدیم ، دوران مجردی حلیم های صبح جمعه را از او می خریدیم ، علیرضا گفت ما فرستادیمش مکه ، بنزین زدیم ، علیرضا گفت مثل همیشه ، گفتم مثل کش مرتضی علی ! رفتیم زنبیل آباد از بستنی " داش علی " بستنی و فالوده خریدیم ، به علیرضا گفتم عاشق ها را می شود از توی گودر شناخت ! از عدد یکسان جلوی اسمشان ، علیرضا گفت سیگارش تمام شده ، اذان می گفتند ، نان خریدیم و آب معدنی و سیگار ، اذان می گفتند ، علیرضا یک نخ گذاشت زیر لبش ، روشن نکرده از زیر لبش برش داشتم ، گفتم ثواب افطارش مال ماست ، گفتم توی خانه یک خرما بخورد بعد سیگار را آتش بزند ، همین کار را کرد ، آب جوش و نبات هم خورد . من خودم شیر خوردم .

میر محمد و فاطمه خانم آمدند ، مهدی و محمد رضا هم آمدند، یکی از دوست های مهدی در راه بود ، مهدی اهل مهران است ، با محمد درباره ی خرید لپ تاپ صحبت کردم ، فکر کرده بودم برای پایان نامه بهتر است داشته باشم ، آنوقت برای تایپ و ترجمه مجبور نبودم توی خانه بمانم ، قیمت ها و مدل ها را از توی سایت های مختلف در آورد ، به هیچ کدام زورم نمی رسید ، بی خیال شدم . مرتضی تسخیری تلفن کرد ، گفت خودش نمی تواند مجری برنامه باشد ، گفت با علیرضا صحبت کنم تا قبول کند ، گفت فیگور خوبی دارد ، فیگور را او گفت ، گفتم ای خدا شانس بدهد ، این را توی دلم گفتم ، مایه ی خنده مان جور شده بود ، تصور این که علیرضا با آقای جوادی و مکارم و سبحانی سر یک میز بنشیند همه را به قهقهه انداخته بود ، قبول نمی کرد ، قبول نکرد ، کلی خندیدیم . محمد و فاطمه خانم فردا صبح می رفتند شمال ، ییلاق . خیلی اصرار کرد ما هم برویم ، برایش خواندم : گون از نسیم پرسید / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان / همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم ... ساعت دوازده شب بود .

 

 

15 مرداد 90

شنبه 15 مرداد 90

دیر و خسته رسیدیم خانه ، ساعت از دو گذشته بود ، نگهبان مجتمع سلام کرد ، فاطمه پرسید سحری چی بخوریم ، تخم مرغ تنها جوابی بود که می توانست خوش حالش کند ، گفتم تخم مرغ ، آنقدر خسته بود که نای خوشحال شدن نداشت ، خوابیدیم ، یک ساعت می شد خوابید ، صدای زنگ ساعت را نفهمیده بودم ، تلفن خانه مدام زنگ می زد ، از خواب پریدم ، لبم تبخال زد ، تا آمدم تلفن را بردارم قطع شد ، خودم زنگ زدم خانه ، اشغال بود ، موبایلم زنگ خورد ، مادر بود . باقی مانده ی پلو ماش های دیشب را گرم کردم ، سه تا تخم مرغ نیمرو کردم ، فاطمه به زور بیدار شد ، نیم ساعت مانده بود اذان بدهند .

اذان که دادند عطش داشتم ، فرصت نکرده بودم لیمو توی لیوان آب یخ بچلانم . اذیت شدم ، به فاطمه گفتم حرف نزنیم ، گفتم حرف زدن بعد از سحری تشنه ام می کند ، گفتم فقط بخوابیم ، عطش داشتم ، سخت خوابیدم .

هشت و نیم از خواب پریدم ، فاطمه هنوز خواب بود ، سحری دیده بودم که ساعت موبایلش  را راوی هشت کوک می کند ، صدایش کردم ، گفت به خودش یک ساعت مرخصی داده است . تا نه خوابیدیم . بیدار شدیم ، فاطمه رفت ، من ماندم ، کار نوشتنی داشتم ،  پرسه ای در کوچه پس کوچه های مجازی زدم ، ایمیلم را چک کردم ، پیام ها ی وه را تایید کردم ، یکی پیام گذاشته بود که به خاطر اینکه مردم پای منبر من بوده اند توی شهر فردوس نتوانسته اند جلوی خودکشی دختر همسایه را بگیرند، دختر حامله بوده ، بچه ی توی شکمش هم سقط شده بود  ، فکر کردم  شهر فردوس توی خراسان باشد . فکر کردم  قدیم ها که با اتوبوس می رفتیم مشهد ،  شهر فردوس سر راهمان بود  . اشتباه گرفته بود . این را گفتم ، دلم آرام نگرفت ، هی یک چیزهایی نوشتم ، لا اله الّا الله گفتم پاکشان کردم ، هی یک چیزهایی نوشتم ، بی خیال گفتم ، پاکشان کردم ، تازگی ها کلا صبور شده ام . آنقدر که برای خودم هم تعجبی ست ، چند وقت پیش که از جلسه ی کذایی تهران بر می گشتیم میر محمد هم از صبوری ام تعجب کرده بود ، گذاشته ام به حساب آغاز پیری . احساس پیری می کنم ، مثل همه ی آن هایی که در آستانه ی سی سالگی قرار دارند ، بی خیال شدم . ننوشتم .

فصل دوازدهم " نام من سرخ " را خواندم . اسمش بود " پروانه می گن بهم " فصل سیزدهم را هم خواندم . اسمش بود لک لک می گن بهم . برگشتم سراغ کامپیوتر ، نقدی بر آقا یوسف نوشتم . این شکلی شروع می شد : " آقا یوسف یک منبر است ، یکی از آن قصه هایی که روی منبر تعریف می شوند  " موبایلم  زنگ خورد ، نوشته بود : Baba ، بابا یعنی بابای فاطمه ، اگر می نوشت Babam  می شد بابای خودم ، نام بابای فاطمه مرتضی ست نام بابای من مصطفی . دیروز که داشتیم از کنار دانشکده ی مدیریت دانشگاه تهران رد می شدیم ، فاطمه ذوق زده گفت : (این دانشکده ی بابای من است ) . بابایش دو تا لیسانس دارد ، قبل از انقلاب به خاطر مبارزات انقلابی از دانشگاه علامه اخراجش می کنند ، حالا یک لیسانس از دانشگاه علامه دارد ، یک لیسانس از دانشگاه تهران ، یکی مهندسی ماشین آلات کشاورزی ، یکی مدیریت دولتی . تلفن را جواب دادم ، گفت  هر چی روی گوشی فاطمه زنگ می زند ، جواب نمی دهد ، گفتم شاید توی جلسه باشد ، شاید هم یادش رفته باشد از حالت بی صدا درش بیاورد ، گفتم اگر کاری هست به من بگوید ، چند روز دیگر تولد   maman f  است ، maman f  روی گوشی من یعنی مامان فاطمه . از اولین روزهای ایام خواستگاری به همین اسم ذخیره شد ، در طول این سال ها عوضش نکردم ، گفت که می خواسته درباره ی هدیه ی روز تولد maman f  با فاطمه مشورت کند ، هدیه ی روز زن برای مامان فاطمه یکی از این گوشی های لمسی سامسونگ خریده بودند ، دو هفته ی پیش که شمال بودیم ، لب ساحل انزلی آب خورد و سوخت ، من شوخی می کردم که هدیه باید گارانتی داشته باشد .

اذان که دادند  هنوز داشتم می نوشتم ، نوشتنم که تمام شد نیم ساعت از اذان گذشته بود ، صبر کردم تا فاطمه بیاید نماز را به جماعت بخوانیم ، بدنم خسته شده بود ، احساس کوفتگی داشتم ، از پشت میز بلند شدم ، کش و قوس رفتم ، رادیو را روشن کردم ، اخبار می گفت ، از کاهش رتبه ی اعتباری آمریکا ، از بحران بدهی آمریکا ، از ثبت نام وانت بارها ، آمریکایی نبودم ، وانت بار هم نداشتم ، موجش را عوض کردم ، شعری از پابلونرودا می خواند که یک جایی اش می گفت : گویی هر آنچه هست / قایقی کوچک است / راهی جزیره های تو / که چشم به راه منند .

فاطمه ساعت سه آمد ، با بابایش صحبت کرده بود ، بابایش گفته بود عطر بخریم ، سر به سرش گذاشتم ، گفتم این که می شود هدیه ی حاج اقا ، خندیدیم . نماز خواندیم ، خوابیدیم . خواب دیدم به جاهای دور سفر کرده ام .

شش و نیم از خواب پا شدم ، فیضیه نرفتم ، باید متن مهدی را کامل می کردم ، سحر اس ام اس داده بود که : " در این اوقات شریف با خود عهد کنیم مطالب مردم را بدهیم " عهد کرده بودم بدهم ، متن نیمه کاره مانده بود ، یک دور خواندمش ، ویرایشش کردم ، متن مانده مثل پیتزای مانده می ماند ، خوش مزّه تر است ، کاملش کردم ، درباره ی قبرستان بود ، خودم دوستش داشتم ، یک جایی اش نوشته بودم : " در قبرستان آدم می تواند زمان را – فاصله را – از میان بردارد و سر قبر خودش بنشیند ، سر قبر خودش که نشست یادش بیاید  چقدر دلش برای خودش تنگ شده ، چقدر تا زنده بوده و نفس می کشیده قدر خودش را ندانسته ، حالا که مرده است به یاد می آورد که چه آرزوها که برای خودش نداشته . در قبرستان آدم می تواند  برای خودش گریه کند ، یک دل سیر ، سر قبر خودش از تنهایی هایش بگوید ، از غم ها و غصه هایش ، چنگی بزند و رشته ی بغض های گره خورده توی حنجره اش را پاره کند ، سنگ صبور که گفته اند اصل جنسش همان سنگ قبر خود آدم است " برای مهدی اس ام اس دادم دعای سحر مستجاب شد .

 ساعت یک ربع مانده به هشت  بود ، از اتاق بیرون آمدم ، خانه تاریک بود ، فاطمه خواب بود ، چراغ ها را روشن کردم ، تلویزیون را هم ، لباس پوشیدم بروم شیر بخرم ، افطارها دلم شیر خنک می خواهد ، می خواهم قلپ قلپ سر بکشم ، میهمان ماه عسل گرفتم ، اسمش مصطفی بود ، دلم می خواست با او دوست باشم ، بهش می گفتند بمب انرژی ، با سرطان دست و پنجه نرم کرده بود ، همسرش هم بود ، یک خانم دکتر هم بود که سرطان داشت ، پایش را به خاطر سرطان قطع کرده بودند ، همسر او رهایش کرده بود . نشستیم پای برنامه ، مصطفی آخر برنامه گفت دلش می خواهد با همسرش خادم امام رضا باشند ، توی آسانسور یادم آمد چند سال پیش هادی و خانمش - مهرنوش - میهمان ماه عسل بودند ، همان برنامه ای که مهرنوش خانم گفت از شیرینی دانمارکی متنفر است و عالم و آدم فهمیدند هر وقت که می روند خانه ی هادی باید شیرینی دانمارکی بخرند . هادی و مهرنوش الآن ترکیه اند ، همینقدر از آن ها می دانم  ، یادم آمد مهرنوش خانم پای عکس های مشهد ی که توی فیس بوک گذاشته بودم نوشته بود دلش برای مشهد تنگ شده است . شیر دامداران خریدیم ، نهصد و پنجاه تومان ، از مغازه که بیرون آمدم اذان می گفتند ، یک سمند نقره ای با سرعت پیچید ، لیوان یک بار مصرفش را از ماشین انداخت بیرون ، افطار ماکارونی داشتیم ، از قبل مانده بود .

بعد از افطار فاطمه گفت چشم هایت را ببند ، بستم ، فکر کردم برایم خوردنی می آورد ، چشم هایم را که باز کردم یک تنگ شیشه ای بنفش گذاشت روی میز مطالعه ، هدیه ی فاطمه خانم و محسن حسام بود ، ماه رمضان پارسال زحمت کشیده بودند ، با یک پارچه ی نارنجی پر از گل های ریز ریز کادویش کرده بودند ، زیبا بود ، بازش نکرده بودیم ، بعد از یک سال فاطمه بازش کرده بود . بور شدم  . قرار شد فردا همان جوری که بود کادویش کند .

14 مرداد 90

جمعه 14 مرداد 90

تا سحر نخوابیدم . یک ربع مانده به سه رسیدیم خانه . رفته بودیم خانه ی میر محمد ، علیرضا هم بود ، این بار برگشتنی تا خانه رساندمش ، دیر بود . مشغول نوشتن شدم ، منیر اس ام اس زد چهارشنبه افطاری خانه شان  دعوتیم . تشکر کردم ، گفتم  معلوم نیست ، ناراحت شد ، گفت کلاس می گذارید ، منیر دختر ماست ، من را پدر جان صدا می کند ، پدر منیر رییس بانک بود ، توی یک سرقت مسلحانه - از همان هایی که توی فیلم ها نشان می دهند – کشته شد . خودش را انداخته بود روی سر دسته ی سارق ها ، سر دسته ی سارق ها شلیک کرده بود توی قلبش ، اگر توی قلب کسی شلیک بکنند می میرد ، پدر منیر مرده بود ، سر دسته ی سارق ها نتوانسته بود فرار کند ، گرفته بودندش ، یکی از همدست هایش را هم ، همدست دیگر اما فرار کرده بود ، منیر عشق عکاسی بود ، نگذاشتند دانشگاه ، هنر بخواند ، حالا دارد پزشکی می خواند ، سر دسته ی سارق ها اعدام شد، همدستش حبس ابد خورد ، همدست سوم را هر چه کردند لو ندادند ، منیر هیچ خواهر و برادری ندارد ، قبل از ازدواج دخترخوانده ی  فاطمه بود ، بعد از ازدواج شد دختر ما . سعادت آباد ، بلوار دریا ، نام یک خیابان را به اسم پدرش گذاشته اند ، چهار شنبه باید تا آنجا برویم . سختمان می شود ، گفتم: " تا ببینیم " . سحر پلو ماش داشتیم .

نماز خواندیم ، خوابیدیم ، پرده ی اتاق را کشیدم ، کولر روشن بود ، رفتم زیر لحاف ، هوا خنک بود ، آفتاب از شیشه ی در بالکن توی اتاق سرک کشید ، اذیت کننده بود ، چادر مجلسی فاطمه را گذاشتم لای در ، آفتاب دیگر داخل نمی آمد ، تا ده و نیم خوابیدم . فاطمه تا دوازده خوابید ، سری به اینترنت زدم ، بعد رفتم توی آشپزخانه . کلی ظرف تلنبار شده بود ، رادیو دو موج کوچیکمان را بردم توی آشپزخانه ، روشنش کردم  موج اف ام  ، رادیو آوا ، پیچ را تابندم ، رادیو فرهنگ ، پیچ را تباندم ، رادیو ورزش ، پیچ را تاباندم ، رادیو پیام ، پیچ را نتاباندم ، برنامه های خوبی داشت ، پر بود از موسیقی و شعر ، می خواند : " این بار / تو بگو دوستت دارم / آسمان را گرفته ام / که به زمین نیاید " . می خواند : " لحظه هایی هست / که دلم / برای تو / تنگ می شود / من / نام این لحظه ها را / همیشه / گذاشته ام  " ظرف ها را می شستم .

حوالی دوازده و نیم به آقای زائری اس ام اس زدم ، شب قبل برای برای اولین برنامه شان را دیده بودم – شب های روشن – پرسیدم : انتقاد هم می پذیرید ، دلیور اس ام اس آمده و نیامده تلفن کرد ، پرسیدم : انتقاد هم می پذیرید !؟ گفت برای همین زنگ زده است . انتقاد کردم ، اول همه ی انتقاد ها عبارت " به نظر من " داشت . اینجوری لابد مؤدبانه تر می شد . گفتم   شأن آدم ها بالاتر از آنست که دکور برنامه های تلویزیونی باشند ، گفتم  این توهین به کرامت انسان هاست ، گفتم  آن زنی که روی سجاده نشسته ذکر می گوید و تسبیح می چرخاند ، فیلم است ، تئاتر است ، مسخره است ، مادر بزرگ من را ، مادر من را مسخره می کند ، بعد گفتم لوکیشن برنامه خوب نیست ، سر باز است ، شما می خواهی صدایت به افراد حاضر در آنجا هم برسد ، مدام داری داد می زنی ، خسته کننده می شود ، روی اعصاب می رود . آقای زائری سکوت کرد ، تأمل کرد ، توضیح داد ، تشکر کرد . آقای زائری آدم خوبی ست .

جمعه ها چیزی نمی خوانم . به حکم من حصّل فی التعطیل عطّل فی  التحصیل . جمعه بود ، چیزی نخواندم ، با فاطمه آشپزخانه را تمیز کردیم ، روی کابینت ها را ، گاز را ، سینک را ، میز صبحانه خوری را ، گلیم رویش را ، سرامیک ها را ، احسان ساعت دو و نیم می آمد . ساعت دو رفتم حمام . ریش هایم را مرتب کردم . دوش گرفتم . لباس پوشیدم . احسان آمد . گفتم ماشینش را توی سایه پارک کند . به علیرضا تلفن کردم آماده باشد ، طبق برنامه باید یک ربع مانده به سه علیرضا را سوار می کردیم ، افطار خانه ی مسعود دعوت بودیم . مسعود – اینها – ندارد ، مجرد است ، اقتصاد خواند اما عشق ادبیات و عرفان بود ، حالا کارمند بانک سامان است . تهران ، شعبه ی بازار ، ماه رمضان ها بچه ها را دعوت می کند ، ساعت سه اول جاده بودیم ، طبق برنامه بود ، هوا بیش از اندازه گرم بود ، کولر ماشین تا اخرین درجه زور می زد ، برنامه ی سینما ریخته بودیم ، سینما آزادی پنج و نیم اینجا بدون من را داشت ، پنج و چهل آقا یوسف را ، احسان گفت مهتاب توقف کنم سوهان بخرد ، ساعت مچی ام را بالا آوردم ، گفتم بر طبق این ساعت یک دقیقه بیشتر توقف نمی کنم . ساعتم مدت هاست خوابیده ف می توانستند تا روز قیامت در مهتاب بمانند ، من و فاطمه نماز ظهر و عصر را آنجا خواندیم ، چهار رکعت به نفع هر کدام صرفه جویی شده بود . فاطمه دم در نمازخانه ایستاده بود ، گفت یکی از دوست هایم را دیده است . امین داشت با تلفن صحبت می کرد ، مفصلا سلام و علیک کردیم ، امین بیش از اندازه به من محبت دارد ، اول خانم امین ما را دیده بود ، اول به امین گفته بود دوستت را دیدم با خانمش ، بعد گفته نبود نه ! دوست خودم را دیدم با شوهرش ، گیج شده بودند ، ول کرده بود رفته بود نماز بخواند . من دوست امین هستم . همسر امین هم دوست قدیمی فاطمه است . یک بار بیشتر همدیگر را خانوادگی ندیده بودیم . تطبیق نکرده بودند ، گیج شده بودند ، آن ها هم افطار خانه ی مسعود دعوت بودند ، از اصفهان می آمدند ، قرار شد آنجا همدیگر را ببینیم ، سینما نمی آمدند .

چهار و چهل دقیقه سینما آزادی بودیم . این یعنی جلو تر از برنامه بودن ، علیرضا پیاده شد بلیط بگیرد ، جمعه ها و سه شنبه ها رزروز نمی کنند ، اینجا بدون من را تمام کرده بود ساعت یازده و نیم داشت و یک و نیم ، آقا یوسف را گرفته بود ، تا فیلم شروع بشود رفتیم داخل کافی شاپ سینما نشستیم . بی چای و بستنی و کیک شکلاتی و قهوه .

هفت و نیم از سینما بیرون آمدیم ، آقا یوسف از آن " بد نبودها " بود . خوب بود ، قابل تحمل بود . درباره اش چیزکی خواهم نوشت . تا خانه ی مسعود راهی نبود ، عصر جمعه ی تهران بود ، خیابان ها خلوت بودند ، نیم ساعت مانده به افطار رسیدیم ، من و احسان سالاد درست کردیم ، خیار پوست کندیم ، خیار خرد کردیم ، پیاز پوست کندیم ، پیاز خرد کردیم ، گوجه خرد کردیم ، احسان توی آشپزخانه به سالدها فلفل زده بود ، خندیدیم ، حمید و معین هم آمدند ، مسعود برای افطار قیمه پخته بود . الویه درست کرده بود . ژله درست کرده بود . برنج را داده بود بیرون بپزند ، علیرضا و معین رفتند برنج را بیاورند ، فاطمه رفت توی آشپزخانه ، مسعود رفت حمام . توی حمام بود که اذان دادند ، حمید به در حمام می زد . ما می خندیدیم .

محسن حسام و فاطمه ، میثم و فاطمه ، من و فاطمه ، فقط  این بار احمد رضا و فاطمه نبودند تا جمع فاطمه ها جمع شود و شماره بدهیم تا گیج نشویم . علیرضا و خانم مخلص پور هم آمده بودند ، از اسکاتلند که آمده بود ندیده بودمش ، دوشنبه بر می گشت . یکی از دوست های آنجایی اش هم آمده بود . اسمش حمید بود  کیوان و خانمش آمدند ، از پارسال که ماه رمضان رفته بودیم سر مزار مادرش ندیده بودمشان  ، مهدی شیخ و خانمش ، اصلا نمی دانستم ازدواج کرده ، آخرین بار ماه رمضان دو سال قبل دفتر تهران دیده بودمش ، خانمش دانشگاه تهران عکاسی می خواند . مهر ازدواج کرده بودند ، بی خبر بودم ، تبریک گفتیم ، آقای جیحانی و خانمش آمدند ، نه می دانستم ازدواج کرده نه می دانستم تهران زندگی می کند ، تبریک گفتم ، هادی و پرستو خانم و علی کوچولو آمدند  . از ماه رمضان پارسال که افطار و سحر خانه مان بودند ندیده بودمشان ، اگر هم دیده بودم یادم نمی آمد . احمد آمد ،این یکی هنوز  مجرد بود ، بیش از یک سال بود که ندیده بودمش امین و خانمش آمدند ، ماجرای مهتاب را تحلیل کردیم  . کلی خندیدیم .

. حرف ها ، خنده ها ، حال و احوال پرسی ها ، صحبت های دو به دو ، قرار و مدارها ، بابا کجایی بی معرفت ها ، چه خبر ها ، شنیده ام ها ، کجایی ها ، چه کار می کنی ها ، خبرت را از فلانی دارم ها ، شماره ات عوض شده ها ، به ما سر بزنید ها ، فلان نوشته ات را فلان جا خواندم ها ، پچ پچ ها و قهقهه ها ، نگذار بگویم ها ، یادش به خیر ها ، عجب ها ، امشب را اینجا بمانید ها ، نه باید برگردیم ها ، افطار خانه ی ما بیایید ها ، ببینیم چه می شود ها ، این ها تا نزدیک دوازده شب طول کشید . فلاسک را از چایی تازه دم پر کردیم و به قم برگشتیم .

13 مرداد 90

پنجشنبه 13 مرداد 90

همان چهل دقیقه را خوابیدم . قبلش بیدل خواندم ، از این خوشم آمد : محو یاریم و آرزو باقی ست / وصل ما انتظار را ماند / بی تو آغوش گریه آلودم / زخم خون در کنار را ماند . جای دندان پلنگ میرشکاک را خواندم ، از این خوشم آمد : گر هزاران بار برگرداندم خورشید می جنگم / استخوان ها در تنم دشنه ست و رگ ها تشنه مهمیز است . در اینترنت پرسه زدم ، دوش گرفتم و همان چهل دقیقه را خوابیدم .

پیش دستی کردم و به خانه زنگ زدم . مادر دیر گوشی را برداشت . فکر کردم خواب مانده اند ، مادر گفت نماز می خوانده ، سحر شیرین پلو با مرغ داشتیم ، دوست دارم . بعد از سحر حالتی داشتم که امشب فهمیدم مشهدی ها به آن می گویند " اجیر " . اجیر یعنی سر حال ، قبراق ، شارژ ، فاطمه خانم عرب زاده می گفت بعد از سحر آدم اجیر می شود ، بعد از سحر اجیر بودم ، نام من سرخ را ادامه دادم .

ساعت نه از خواب بیدارشدم ، فاطمه هشت رفته بود ، نفهمیده بودم ، ساعت نه از خواب بیدار شدم ، ساعت نه و ربع از خواب بیدارشدم ، ساعت نه و نیم از خواب بیدارشدم . لباس پوشیدم . شلوار کتان تایلندی با پیراهن آبی راه راه و کمر بند چرم قهوه ای . فاطمه بود نمی گذاشت این شلوار را بپوشم . می گوید مایه ی بی آبرویی ست . می گوید خدا نکند تو از لباسی خوشت بیاید ! تا افتضاح ترین وضع ممکن می پوشی اش . می گوید سر پاچه هایش ریش ریش شده اند ، زانو انداخته است ، بد می ایستد ، فاطمه نبود ، پوشیدمش . دلم گیوه می خواست . نداشتم . قرار بود مشهد که رفتیم ، فلکه ی آب به سمت حرم ، اخرین فروشگاه دست راست ، قبل از آب میوه فروشی ، برویم آنجا و برای من گیوه بخریم ، گیوه ی فاطمه را پارسال از همانجا خریدیم . پارسال هردویمان گیوه می پوشیدیم . پدرم دعوایمان کرد ، گفت بهتان می گویند گیوه پا .

ساعت نه و پنجاه دقیقه به ریل راه آهن رسیدم . شروع کردم به شمارش گام هایم . هرگام یک نمی دانم اسمش چه می شود ! شب از فاطمه پرسیدم : اسم این مستطیل های بتونی میان ریل های راه آهن چیست ، فاطمه خنید و گفت : خب معلوم است ریل راه آهن ! گفتم آنوقت نام دو خط آهنی موازی  چه می شود ؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت به ترکیب این دو تا می گویند ریل راه آهن . باید یک وقتی از روح الله ترابی بپرسم  . پدرش باز نشسته ی راه آهن است . فاطمه گفت مثل پله های نردبان ، صد تا صدتا می شمردم . هر صدتایی که تمام می شد یک گوشه ی ذهنم یادداشت می کردم و دوباره از یک شروع می کردم . روی تمام پله ها حک شده بود 85 RAI   CGB   . معنی اش را نفهمیدم ، هشتاد و پنج احتمالا عرض ریل باشد ، شک داشتم  . تا چهارصد و پانزده رسیده بودم . قطار پشت سرم سوت زد . تا سوت بعدی بیست تای دیگر هم شمردم ، سوت بعدی بوی عصبانیت و فحش می داد ، جز من کسی روی ریل راه نمی رفت ، کنار رفتم تا قطار رد شود . یک لوکوموتیو ، یک یدک کش و یک واگن باری ، جوانکی سیاه سوخته روی یدک کش نشسته بود ، پاهایش آویزان بودند و جوری به شهر نگاه می کرد که انگار بار اولش بود شهر را می دید ، از پنجره ی واگن مردی مردی میان سال با کلافگی و بی حوصلگی سرش را گذاشته بود لب پنجره . از چهره اش معلوم بود دلش سیگار می خواهد .

ده و ده دقیقه توی کتابخانه بودم . کسی نبود . اول " تمام زمستان مرا گرم کن " علی خدایی را خواندم ، خوشم آمد . بعد " انسان اخلاقی و جامعه ی غیر اخلاقی " راینهولد نیبور  را شروع کردم . ایده ی مرکزی کتاب تفکیک میان اخلاق فردی و اخلاق اجتماعی و گروهی ست ، نقد توهمات اخلاق گرایانه در باب سیاست و قدرت در دنیای طبقه ی متوسط ، ضرورت های سیاسی ، اجتناب ناپذیری تضاد ، ضرورت  کاربرد زور و مباحثی از این دست ، تا اذان  مقدمه و دو فصل اولش را خواندم .

فاطمه ساعت دو و نیم آمد دنبالم ، تا آن وقت داشتم  " شطح نو  " از هیوا مسیح را می خواندم ، از توضیح نامش خوشم آمده بود : شطح نو / سخنان شماس خراسانی / عارف قرن هیچدهم . مقدمه اش هم که نامش را گذاشته بود " به جای حرف های همیشگی " خوب بود اما خودش چنگی به دل نمی زد . هوا خیلی گرم بود . هشت طبقه را که رفته بود بالا تازه یادش آمده بود که قرار بوده بیاید دنبالم . هشت طبقه آمده بود پایین ، هشت طبقه با هم رفتیم بالا . ساعت سه ی بعد از ظهر بود .

قبل از خواب یک فصل از نام من سرخ را خواندم ، یک بسته گوشت چرخ کرده و یک بسته سویای چرخ شده از فریزر بیرون گذاشتم تا یخشان وا برود ، هوس ماکارونی کرده بودیم . تا شش و نیم خوابیدیم ، سیم تلفن قطع ، گوشی ها بی صدا ، شش و نیم بیدار شدیم ، امید مهدی نژاد تلفن کرد . از آن غزلم که می گفت : از کوله های کهنه غذا در می آوریم / خب راستش ادای تو را در می آوریم خوشش آمده بود ، کاملش را می خواست ، می خواست بداند که آیا شعر خوانی هم می کنم یا نه ، برای شب شعر نمایشگاه قرآن می پرسید . گفتم آنقدر شعر جدی ندارم که در شب شعر بخوانم . به پای تعارف گذاشت . من جدی گفته بودم . هیچ وقت از اینکه شعر را به صورت جدی دنبال نکرده ام پشیمان نشده ام . امید پسر خوبی ست .

آب آشامیدنی مان ته کشیده بود ، بیرون رفتم ، خربزه خریدم و کاهو و پپسی ، دبه ی آب را پر پر نکردم ، سنگین می شد . به خانه که برگشتم پپسی را گذاشتم توی یخچال ، کاهو را برگ برگ کردم و ریختم توی سبد ، فاطمه گوشت ها و سویاها و قارچ ها را سرخ کرده بود ، آب ماکارونی را گذاشته بود جوش بیاید ، برای سحر نقشه ی پلو ماش کشیده بود ، ماش ها در آب جوش قل می زدند ، من خواستم کتری را آب کنم ، دبه ی آب خورد به قابلمه ی ماش ها ، وارونه شد ، فریاد کشیدم ، وای ! وای ! فاطمه توی اتاق بود ، دوید توی آشپزخانه ، ماش ها ریخته بود کف آشپزخانه ، گفتم چیزی ام نشده ، گفتم خدا خیلی رحممان کرده ، گفتم دیگر در این قابلمه ی دسته دار چیزی نجوشاند ، تعادل ندارد ، گفتم خطرناک است ، گفتم خدا خیلی خیلی رحممان کرده است ، روی پای چپم می سوخت ، ذق می زد ، چند قطره آب جوش ریخته بود رویش . رفتم توی دستشویی آب سرد ریختم روی جای سوختگی ، افاقه نکرد ، برگشتم توی آشپزخانه عسل مالی اش کردم ، گر کشیدم ، برگشتم به هال ، کیف پولم را برداشتم ، دنبال اسکناس دو هزار تومانی گشتم ، نبود ، یک اسکناس پنج هزار تومانی گذاشتم لب قفسه ی دیوارکوب . به فاطمه گفتم که صدقه ست ، یادم حرف های پدر امین افتادم ، آن رمضانی که امین از شیراز به سمت قم راه افتاده بود و نرسیده به قرق چی چپ کرده بود ، یک نفر مرده بود و امین به کما رفته بود ، بابای امین راننده ی کامیون بود ، می گفت به امین گفته آن شب راه نیفتد ، می گفت ماه رمضان ماه بلاست ، برادر هایش در ماه رمضان کشته شده بودند ، این حرف ها را پشت آی سی یو می زد ، می گفت شما آخوند ها فقط حرف های توی کتاب ها را خوانده اید ، او اما از تجربه می گفت . پلو ماش دیگر تبدیل شده به نماد مهربانی و رحمت خدا برای ما ، یکشب – دو سال پیش که دماوند زندگی می کردیم – سفره ی شام  را انداخته بودیم پای تلویزون ، شام پلو ماش و وشکر داشتیم ، توی فیلم یکی از شخصیت ها به اون یکی گفت : خدا خیلی دوستت داره ، اون یکی گفت از کجا بفهمم که خدا منو دوست داره ؟ فاطمه همان سؤال را تکرار کرد ، من سکوت کردم ، نمی دانستم ،  فردا صبح توی جاده ی دماوند – تهران با کامیونی که صندوق عقب ماشینی که ما توش نشسته بودیم را له کرد ، همان که شیشه ی عقب را خرد و خاکشیر کرد  بی آنکه به ما صدمه ای بزنه خدا جوابمان را گذاشت کف دستمان . افطار ماکارونی خوردیم با سالاد و پپسی و خربزه .

 

 

 

12 مرداد 90

 

چهارشنبه 12 مرداد 90

چهل دقیقه خوابیدم ، اول ساعت زنگ زد . بعد تلفن زنگ زد ، مادر پشت خط بود . سلام و احوال پرسی و دعا . بچه ننه نیستم ، سال هاست که طعم زندگی دور از خانواده را چشیده ام . سال ها یعنی نزدیک به سیزده سال ، اصفهان که بودم آن ها دو سال خارج از کشور بودند ، اصفهان که بودند دوران هجرت من آغاز شده بود . با این حساب بچه ننه نیستم اما روز به روز بیش از اندازه به مادرم وابسته می شوم . صحبت با او برایم اعتماد به نفس می آورد . سحرهایی که با صدای او آغاز می شوند چیزی کم نخواهند داشت . فاطمه هم بیدار شد . آب جوش آمده بود بی آنکه چایی دم شده باشد . فاطمه چایی نمی خورد و این یکی از حسرت های بزرگ زندگی مشترک ماست . نه این که نخواهد بخورد . اول از دواج سعی کرد به خاطر من چای خور شود . معده اش به هم ریخت ، دکتر منعش کرد ، چایی خوردن یک نفری هیچ حس و حالی ندارد . من که اگر بساط چایی فراهم باشد استکان پشت استکان بالا می اندازم ، تلخ و سنگین ، گاهی اوقات چند روز می گذرد و در خانه لب به چایی نمی زنم . تا فاطمه آبی به صورت زد چایی هم دم شد . چایی ارل گری تویینینگز انگلیسی .

سحری خامه و عسل خوردیم ، بیست دقیقه تا اذان مانده بود . من چایی خوردم ، فاطمه نماز شب خواند ، من دو رکعت نماز شب خواندم ، فاطمه روی کاناپه خوابش برد . ده دقیقه تا اذان مانده بود . من آب خوردم . خواب از سرم پرید . چند صفحه ای قرآن خواندم . برای این قرآن خواندن پول گرفته ام ! ماجرا به هفت هشت سال پیش بر می گردد . وقتی طلبه پایه ی دوم شاید هم سوم بودم، در آن سال ها آدم شاید هم آدم های پولداری بودند که به طلبه ها پول می دادند تا برای خودشان شاید هم امواتشان ختم قرآن کنند . سی هزار تومان . من هم آن سال ثبت نام کردم و پولش را گرفتم . نیاز داشتم . ب آن پول کتاب خریدم . اما فکر می کنم هفده یا هجره جزء بیشتر در آن ماه رمضان نخواندم . اجازه گرفتم مابقی اش را بعدا بخوانم . حالا دارم جبران مافات می کنم .تا خوابم نگرفته بود فاطمه را بیدار نکردم . کمی از پنج گذشته بود . برای نماز بیدارش کردم . نماز خواندیم . خوابیدیم .

فاطمه هشت از خانه بیرون رفت . من تا ده خوابیدم . خوابم نمی آمد اما حساب کتاب هایم می گفت که کمبود خواب دارم ، برای خودم مادری کردم و به زور خودم را خواباندم . برنامه ریزی کرده بودم از خانه بیرون نروم . چند متن عقب افتاده داشتم که باید می نوشتم . فاطمه پیغام گذاشته بود که لطفا گوشت ها را یک دور دیگر چرخ کن و بعد مثل همیشه به قاعده ی یک مشت خودت داخل پلاستیک فریزر بریز و صاف کن و داخل فریزر بگذار . دیشب خیلی دیر رسیده بودیم خانه . دور دوم چرخ کردن گوشت ها مانده بود . از بوی گوشت و پیاز که روی پوست دستم می ماند بدم می آید . دستکش دست کردم .

سیم تلفن را وصل کردم . صبح قبل از خواب در آورده بودمش . موبایل را هم از حالت خاموش درآوردم . تلفن ها شروع شد . آقای شاه آبادی زنگ زد ، درباره ی برنامه ی دیشبش مفصل با هم صحبت کردیم ، از بنگاه زنگ زدند که مشتری بفرستند خانه را ببیند . گفتم صبر کنند تا با خانم زرگریان – صاحبخانه – صحبت کنم . قراردادمان تا هفت مرداد بود ، ما یک ماه هم سرش کرده بودیم . می خواستیم برویم خانه ی خودمان . خانه ی خودمان اما احتمالا دو سه ماه دیگر کار داشته باشد . اصفهان که بودیم قرار شد تا عید اجاره را تمدید کنیم تا سر صبر و با فرصت کافی کارهای خانه را انجام دهیم . خانم زرگریان موافقت کرد . خانم خوبی ست ، دکترای زبان دارد و استاد دانشگاه است ، پنجاه هزار تومان گذاشت روی اجاره ی قبلی . مبلغ اجاره شد سیصد و پنجاه هزار تومان . چاره ای نیست .

برای نوشتن هنوز گرم نشده بودم ، " نام من سرخ " ارهان پاموک را شروع کردم . خوشم آمد ، خیلی ، نزدیک به هفتصد صفحه است . راوی ها در هر فصل عوض می شوند ، جذاب و گیرا شروع شد : من یه جسدم .

کامپیوتر ساعت دوازده و نیم روشن شد . سری به اینترنت زدم . پیام ها را تایید کردم . ایمیلم را چک کردم . علیرضا ایمیل زده بود . نامش را گذاشته بود " من آن چهل دقیقه بیدار بودم " شیوه ی نوشتنم را نقد کرده بود . اولش نوشته بود که می داند از نقد استقبال نمی کنم . اشتباه کرده بود . خوشم آمد . تمام ایرادها و نقدهایش به جا و درست بود . هرجا که در متن دست برده بود معرکه شده بود ، تا امروز قلم علیرضا را جدی نگرفته بودم . حس بازنشستگی در دلم نشسته بود . دور ، دور جوان هاست .

فیش های تحقیقی متن اول را که پرینت گرفتم اذان می گفتند ، نماز خواندم ، بعد از نماز شروع به نوشتن کردم . یک طرح پژوهشی برای یک برنامه ی تلویزیونی با رویکرد تطبیقی ، ایده های خام اما خوبی در سر دارند ، قرار است من در حوزه ی ادیان ابراهیمی کمکشان کنم . متن که تمام شد ضعف وجودم را گرفته بود ، ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود . کتاب هایم را برداشتم و روی کاناپه ولو شدم ، ضعف اجازه نمی داد یک کتاب را مستمر بخوانم ، یک فصل از " نام من سرخ " خواندم ، چند صفحه ای قرآن ، چند صفحه ای حمید مصدق ، " سوت زدن در تاریکی " شهاب مقربین را اما  یک جرعه تا آخرش رفتم ، صد و هفتاد و شش صفحه اش را یک جا . یکی از شعرهایش را برای بعضی ها اس ام اس کردم ، همان که می گوید : " گوشی را بردار / دارد دلم زنگ می زند / از آهن نیست / اما / در هوای تو / خیس از بارانی که می دانی از آسمان کجا باریده است / دارد زنگ می زند / گوش کن / چگونه از همیشه بلند تر / مانند طنین یک فریاد / صدای زنگ پیچیده در اتاقت / دلم دارد زنگ می زند / گوشی را بردار " از آن کتاب هایی ست که بارها برای خودم و دیگران خواهم خواندش .

فاطمه ساعت چهار و نیم آمد ، من باید شش و نیم از خانه می رفتم بیرون ، یک متن دیگر مانده بود که باید می نوشتم . او خوابید ، من بیدار شدم ، بیست دقیق این میان فاصله افتاد . نه من بیدار بودم و نه او خواب . صحبت می کردیم ، نوشتن را ساعت پنج آغاز کردم ، درباره ی قبرستان رفتن است . خودم از نوشته ام خوشم آمد . تمام نشد

شش و نیم برای جلسه ی نقد نهایة که چه عرض کنم ، نقد فلسفه و عرفان به طرف حرم راه افتادم ، فاصله ی پارکینگ تا فیضیه را مشغول به عدد و رقم و حساب کتاب بودم ، پارکینگ برای این یک ساعت روزی سیصد تومان از من می گیرد ، رفت و برگشتم با تاکسی می شود ششصد تومان ، هزینه ی بنزین و استهلاک ماشین هم هست ، جای پدرم خالی ست تا ببیند یکی دیگر از پیش بینی هایش درست از آب درآمده ! روزگار آدممان کرده است . پنجشنبه ها کلاس تعطیل است ، تصمیم گرفتم از شنبه با اتوبوس و تاکسی بیایم . استاد تکلیفش را با من نمی داند ، گاهی نقدش می کنم و گاهی در اثبات حرف هایش سخن می گویم . تعارض های بسیاری در کلام خودشان هست ، این منافاتی با ایرادهای جدی شان به فلاسفه ندارد ، به نظرم وجود این تفکرات و جریان ها در حد همین حجره های فیضیه و مباحثات و مناظرات برای شکستن تابوی فلسفه ی اسلامی و یکه تازی های حضرات خوب و ضروری ست ! بیشتر از اینش اما خطرناک خواهد بود . فرهنگ و هنر و ادبیات ما چه بپسندیم چه نپسندیم با عرفان و تصوف گره خورده است . کافر خواندن مولانا و حافظ و جامی و نظامی و عطار و دیگران همانقدر بی سلیقگی می خواهد که هم عرض قرآن خواندن فصوص و اسفار . هر دو طرف بیش از اندازه متعصب و خشک و بی سلیقه اند . خدا به خیر کند .

از فیضیه که بیرون می آمدم به حرف های بالا فکر می کردم ، به  نسبت آن ها با حکومت دینی و حکومت سکولار . مقابل ضریح که خواستم سلام بدهم منبری حرم روضه ی مسلم بن عقیل می خواند ، خورشید را در آسمان سر بریده بودند ، سرخی همه جای آسمان را شتک زده بود . منبری از آخرین سلام مسلم به امام می گفت ، آن طرف تر زنی از خادم حرم سراغ فیش غذا می گرفت . من دلم هوس امام رضا کرده بود . از حرم که بیرون رفتم اذان می گفتند . فاطمه سفره ی افطار را پهن کرده بود ، نان خشک ، پنیر ، خرمای شیر دار در یک ظرف ، رطب در یک ظرف ، سبزی خوردن تر و تازه در سبد حصیری ، آب جوش و نبات ، نان ، اسفناج سرخ کرده و ماست ....

 

11 مرداد 90

سه شنبه 11 مرداد 90

تا سحر بیدار بودم . کتاب خواندم ، روی صندلی ، کنار پنجره ی آشپز خانه رو به جمکران نشستم و پیپ کشیدم و به چراغ های سببز جمکران خیره شدم ،  دوش گرفتم و نوشتم . ساعت را یک ربع مانده به چهار کوک کرده بودیم ، مادر هم همان زمان زنگ زد ، با لبخند پشت تلفن آیات اول سوره ی مزمّل را خواند : قم الیل الا قلیلا ، فاطمه را صدا زدم و تا او بیدار بشود و تخم مرغ ها را نیمرو کردم ، سحر برنج و تخم مرغ داشتیم . برای جلوگیری از عطش لیمو ترشی را در لیوان آب فشردم و یکسره بالا کشیدم ، فاطمه گفت این کار در طول روز ضعف می آورد و من برایش توضیح دادم که شکم سیری ساعت های اولیه ی روزه داری بیشتر از گرسنگی اذیتم می کند و عطش چند ساعت بعد از سحری زجر آورترین لحظه های روزه داریم است .

از پنج تا هشت خوابیدیم ، فاطمه را رساندم لب کانون و خودم به دانشگاه رفتم ، سری به کتابخانه زدم اما کتابی نگرفتم ، اساتیدی که با آن ها کار داشتم نیامده بودند ، در سالن مطالعه حتی یک نفر هم نبود و این نشان می داد که ما چقدر امروز سحر خیز بوده ایم . رفتم سراغ اینترنت و برای متنی که سفارش گرفته بودم شروع به تحقیق و جستجو کردم . چیز زیادی حاصلم نشد . سراغ اساتید و دوستانی رفتم که می توانستند قرار ملاقاتی با استاد ملکیان برایم هماهنگ کنند ، برای موضوع پایان نامه  ای که انتخاب کرده ام به مشورت و راهنمایی اش نیاز دارم ، شماره تلفن و آدرس منزل و یکی دو پاتوق حضورش را گرفتم . تازه آنوقت بود که یادم آمد موبایلم را در خانه جا گذاشته ام . ساعت ده و نیم بود .

از دانشگاه بیرون زدم به سمت خانه ، جعفر گفت که تا سر بلوار جمهوری با من می آید . در راه از شایعه ی حصر مشایی گفت و من برایش منبر همیگش ام درباره ی این موضوع را که برای خودم از هزارمین مرتبه هم می گذرد ارائه کردم .

به خانه که رسیدم ساعت یازده بود و موبایل خاموش . این یعنی این که از صبح چند ده تا زنگ خورده بود و پای همین زنگ خوردن ها نفس های آخر شارژش را کشیده بود . در فاصله ی شارژ سراغ گودر رفتم ، نوشته ی خاصی توجهم را جلب نکرد ، نوشته های بعضی از دوستان درباره ی حوادث سوریه به نظرم بیش از اندازه خام آمد . از پنجره ی اوضاع و احوال سیاسی ایران حوادث سوریه را نگریستن ، چیز جز تصویر های کج و معوج و مغشوش در پی نخواهد داشت . به اصطلاح اصول گرایان و ولایتی ها آنقدر شتابزده عمل می کنند که نمی فهمند با هم ردیف کردن بشار و آقای خامنه ای چه جنایتی در حق رهبری می کنند . این ها سند می شود .

از خانه بیرون زدم  ، ساعت دوازده بود ،  پنج دقیق ی بعد مدرسه ی هنر بودم . تا نماز ظهر " تهران در بعد از ظهر " مستور را خواندم ، چند روایت معتبر درباره ی بهشتش عالی بود ، هنوز آنقدر احساساتی هستم که با خواندن چنین متن هایی نم بارانی به پنجره ی غبار گرفته ی چشمم بزند . چند روایت معتبر درباره ی دوزخ اما تکراری و کلیشه ای و شعاری . سوژه ی زنان روسپی مثل خود این زنان بیش از اندازه دستمالی شده است ! چند روایت معتبر درباه ی برزخ هم خوب بود، آن جمله ای که دانشجوی سال آخر ریاضی زیر تخت بال سری اش نوشته بود را با تمام وجوم درک می کردم : ( باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود ، بس که در سفری .... )

اذان که دادند ساعت از یک گذشته بود و پس از نماز ساعت از یک و نیم کمی آن طرف تر رفته بود . مجموعه شعر " کلاغ پر سیما یاری " را ورق زدم خوشم نیامد . " یک پلک سکوت " رقیه آزاد را زیر و رو کردم جز یک غزل از آن هم خوشم نیامد . " سوت زدن در تاریکی " شهاب مقربین اما خیلی چشمم را گرفت ،. " به هادس خوش آمدید را که دیروز امانت گرفته بودم پس دادم و آن را امانت گرفتم . " قهوه ی قند پهلو " به کوشش امید مهدی نژاد را که فقط پیش از این وصفش را شنیده بودم زیر و رو کردم ، فقط طنازی های خود امید تازگی داشت ، بیشتر آثار را پیش از این خوانده بودم اما یک خوبی داشت و آن تحریک به تمام کردن شعر طنز نیمه کاره ای بود که تا تمام شدن گامی جز خواستن نبود . با زبان روزه نمی شد آن گام را برداشت . ماند برای بعد .

دنبال فاطمه که رفتم ساعت ، سه و نیم بعد از ظهر بود . در راه از این که در نبود فاطمه گرمای داغ بعد از ظهر قم  را تحمل می کنم اما کولر را روشن نمی کنم تا در شرایط موجود اقتصادی مان بنزین کمتری مصرف شود احساس خوبی داشتم . احساسی شبیه به درک معنای – مرد – بودن  .

خانه که رسیدیم ساعت چهار و ربع بود و ما در این فاصله گوشت شتری را که به قصابی سپرده بودیم گرفتیم . دو کیلو از قرار هر کیلو چهارده هزار تومان . برای چرخ کردن به جای گوشت گوساله استفاده می شوند . می گویند گوشت شتر گرم است و گوساله سرد . من به درست کردن گوشت ها مشغول شدم و فاطمه به شستن ظرف ها ، بعد فاطمه به درست کردن گوشت ها مشغول شد و من به شستن ظرف ها ، بعد هر دو به به شستن ظرف ها مشغول شدیم و بعد من دیگر توان نداشتم . روی کاناپه خوابم برد . ساعت پنج و نیم عصر بود .

از قبل ساعت را روی شش و نیم کوک کرده بودم ، زنگ زد و شش و نیمش را کردم شش و سی پنج ! زنگ زد و شش و سی پنجش را کردم شش و چهل ! زنگ زد و شش و چهلش را کردم شش چهل و پنج ! زنگ زد و شش و چهل پنجش را کردم شش و پنجاه ! زنگ زد و شش و پنجاه را کردم شش و پنجاه و یک ! از بس که خوابم می آمد .

از خانه که بیرون زدم فاطمه خواب بود و ساعت شش و پنجاه و هفت دقیق بود ! ماشین را در پارکینگ حرم پارک کردم و به فیضیه رفتم . از امروز آقای میلانی نقد نهایه الحکمة را شروع می کرد . چند دقیقه ای با تاخیر رسیدم .

مباحث به نظرم بیش از اندازه جدلی آمد . جریان خراسان و مکتب تفکیک دغدغه های قابل احترامی دارند ، درباره ی یونانی شدن اسلام و تاثیر فلسفه ی یونان بر منظومه ی فکری فرهنگی جوامع اسلامی به بصیرت های خوبی هم دست یافته اند ، تعارض های اندیشه ی فلسفی با ظواهر قرآنی و ضروریات کلامی را  خوب در آورده اند و پر رنگ کرده اند ، تناقض های درون متنی در آثار فیلسوفان را هم خوب استخراج کرده اند و به موقع همچون پتک بر سر خصم می کوبند اما با همه ی این وجود بی مبنا سخن می گویند . نه مبنای معرفت شناختی واضحی اتخاذ می کنند و نه متد و روش بحثشان را تنقیح می کنند . به نظرم به جدل نزدیک ترند تا برهان ! با وجود آنکه دغدغه و اصل ادعایشان  را خالی از قوت نمی دانم اما بعید می دانم در بحث علمی با فیلسوفان سر بلند بیرون بیایند . سوال هایم درباره ی روش نقد فلسفه تقریبا از سوی آقای میلانی پاسخ درخوری نداشت و به خود شکنی حرف هایش منتهی شد . راه را اشتباه می روند . هر دو طرف بیشتر از آنکه دغدغه ی مسائل علمی و اعتقادی را داشته باشند نگران آثار و پیامدهای آن ها هستند . محل اینگونه نزاع ها و شاخ و شانه کشیدن ها به نظرم بیشتر در حوزه هایی نظیر جامعه شناسی دین و فرهنگ است تا فلسفه . ریشه داشتن سقیفه در یونان از آن حرف هایی بود که نمی دانستم باید به آن بخندم یا گریه کنم !؟ انحصار گرایی نجات هم از آن اندیشه هایی بود که از شنیدن آن به خودم لرزیدم ! از قطعیتی که در گفتن این جمله وجود داشت که : ( در شناخت حقیقت در غیر از مکتب قرآن و اهل بیت حتی اگر مصیب و محق هم باشی در پیشگاه خداوند مقبول نخواهد بود ! ) . پس از کلاس در قالب پرسش خواستم تذکر داده باشم که تمرکز کلام بر نقد فلسفه سر انجامی جز غرق شدن در فلسفه و رنگ و بوی آن را گرفتن نخواهد داشت . آقای میلانی به آن وقعی نگذاشت . به نظرم کلا این جریان با تکیه بر مطالعاتی که در فلسفه داشته اند کمی غرور دارند ! از فیضیه که بیرون می زدم ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه بود .

افطار خانه ی میر محمد میرصالحی بودیم . مهدی و محمد رضا و علیرضا هم بودند . فاطمه خانم ها سفره ی افطار را پهن کردند ، نان و پنیر و گردو و سبزی و خرمای قطابی و  سوپ و نوشابه و عرقیات و چایی و پیراشکی گوشت و زولبیا و بامیه .  سر سفره آنقدر از آن دست خنده هایی که دلمان برایش تنگ شده بود بر لبانمان نشست که فراموش کردیم ساعت چقدر تند و سریع گذشته است . برای بچه ها از گل طلایی که چهل ثانیه مانده به سحر به خدا زده بودم گفتم و لیوان آبی که در این چهل ثانیه مانده تا اذان یک جرعه سر کشیده بودم و بیست ثانیه اضافه آورده بودم ! محمدرضا مثل همیشه برایمان جوک های لری گفت و ما از خنده ریسه رفتیم . مهدی یک جوک ترکی گفت که ما از شدت خنده به روی زمین افتادیم . میوه و بستنی های میوه ای و فرنی که آمد ساعت دوازده شب بود . همه می دانستیم که دیرمان شده است . محمد رضا و مهدی را تا پردیسان بردم و البته علیرضا همراهمان بود . برای سحر نان و خامه و عسل خریدیم ،  چراغ روشن بنزین زیادی التماس می کرد . سی هزار تومان خرجش کردیم . سنگینمان بود . قرار شد غیر از افطاری که جمعه تهران دعوتیم و از رمضان سال قبل قول داده بودیم و افطار شب جمعه ی بعد خانه ی خانم جان جایی بیرون قم وعده ندهیم . علیرضا نگذاشت تا خانه برسانیمش . میدان رسالت پیاده شد ، ساعت یک و نیم شب بود .

فاطمه حالا دارد روی تخت " همشهری داستان " می خواند . از خواندنش لذت نمی برم . به نظرم اشتیاقی که در دوستان در اطراف آن وجود دارد  بیشتر به نفیسه ی مرشد زاده بر می گردد تا خود مجله . در این چند شماره از تورق فراتر نرفته ام و جز یکی دو نوشته آن هم از خود مرشد زاده بقیه را تا ته نخوانده ام . ساعت سه نیمه شب است و با این وصف می شود چهل دقیقه خوابید . همین

 


10 مرداد 90

دوشنبه 10 مرداد 90

امروز را روزه می گرفتم اما توان سحر بیدار شدن را نداشتم . خوابیدم تا اذان و بعد از آن تا ساعت نه . فاطمه طبق قاعده ی هر روزه ساعت هفت و نیم  از خانه بیرون زده بود . من اما آنقدر از دیروز خسته بودم که حتی رفتن او را نفهمیده بودم . دیروز صبح زود از اصفهان بیرون زده بودیم – من ، فاطمه و عمه ملیح – فاطمه قم پیاده شده بود و رفته بود سر کار و من اول عمه ملیح را تا اکباتان رسانده بودم و بعد رفته بودم خیابان فاطمی برای حضور در جلسه ای که به آن دعوت شده بودم و سه ساعت طول کشیده بود و بعد از آن هم سری به خانه ی جدیدی که حمید برای پیگیری طرح جدیدش گرفته است زده بودم و آخر شب خسته و کوفته و بی رمق رسیده بودم قم و البته در این رفت و برگشت از قم تا قم علیرضا هم مرا همراهی کرده بود .

فکر می کردم بیشتر از این ها بتوانم بخوابم اما تا نه بیشتر قد نداد . اول سری به اینترنت زدم ، ایمیلم را چک کردم ، پیام های " وه " را بعد از سه روز تایید کردم و نگاهی سریع به گودر و فیس بوک انداختم . خبر خاصی نبود

به آقای شاه آبادی تلفن کردم تا از اوضاع و احوال سکونت خودش و خانواده اش در اصفهان بدانم . واسطه ی دعوت او به برنامه ی تلویزیونی دم افطار شبکه  ی اصفهان شده بودم . از شرایط میزبانی رضایت داشت . امروز برنامه روی آنتن نمی رفت . به او پیشنهاد کردم خانواده را برای ناهار ظهر ببرد بریانی . مثل اکثر مسافران دیگر شهر ها از بریانی اعظم پرسید ، نشانی اش را دادم و توصیه های لازم را درباره ی آبگوشت و چرب بودن و نبودنش در اختیاش گذاشتم .

در امتداد ریل راه آهن رؤیایی که خانه ی ما را به مدرسه ی هنر می رساند قدم زدم ، با زبان روزه ،آن هم روزه ی بی سحری ، آن هم در آفتاب داغ قم این کار می توانست نوعی جنون یا حتی حماقت به حساب بیاید اما بر خلاف تصور آنقدر ها اذیت کننده نبود .

در کتابخانه اول کمی کارهای یغما گلرویی را زیر و رو کردم ، بر خلاف گذشته برایم جذابیتی نداشت ، واژه ها و حس هایش بیش از اندازه تکراری . یکنواخت می نمودند . مجموعه ی شعری از رضا اکبری را هم تورق کردم خوشم نیامد ، مجموعه ی اشعار جواد مجابی را هم آورده بودم که نگاهی بکنم جز یکی دو تا فرصت نکردم ، شروع کردم به خواندن رمان " به هادس خوش آمدید " نوشته ی بلیقس سلیمانی ، کار خوبی بود ، بیشترش را در کتالبخانه خواندم و در خانه تمامش کردم . نزدیکی های دوازده بود که علیرضا هم آمد . گوشی اش را که دیشب در ماشین جا گذاشته بود به او دادم و از این که از شدت خستگی همان دیشب بر نگشته ام تا چنین کنم عذر خواهی کردم .

علیرضا چند سایت خبری را زیر و رو کرد و همین که دانست امروز آخر شعبان است و اول رمضان نیست از کتاب خانه بیرون زد تا ناهار بخورد ، ناهار خوردنی که یحتمل  در نگاه خودش حدا اقل ، نشانه ی اعتراض و مبارزه با زهد خشک و ریا قلمداد خواهد شد ، دست از پا دراز تر و با تلنباری از فحش به قمی ها برگشت . غذا خوری ها همه بسته بودند و او مجبور شده بود به کیکی بسازد . برای سایت فیروزه متن هایی درباره ی نویسندگان بزرگ ترجمه می کند و مقید است که نهصد کلمه بیشتر نشود . نهصدتایش که تمام شد شروع کرد به کانتر بازی کردن ، در دلم به تسلطش بر ترجمه غبطه خورم .

چهار عصر دیگر توان در کتابخانه ماندن نداشتم ، " نام من سرخ " نوشته ی ارهان پاموک و مجموعه ی اشعار حمید مصدق و همان به " هادس خوش آمدید " را از کتابخانه امانت گرفتم ، علیرضا هم آمد ، تا میدان رسالت را با هم زیر سایه قدم زدیم و من در راه از این برایش گفتم که آمدنی هوس دوچرخه کرده بودم و بعد به یاد آورده بودم که از نوجوانی ام تا حالا چیزی فرق نکرده است ! برایش از دوچرخه های فرمان صاف دنده داری گفتم که در نوجوانی مان تازه به بازار آمده بودند و همیشه آنقدر گران بودند که من نتوانسته بودم داشته باشمشان ، علیرضا گفت الآن چهار صد تومانند و من به این فکر می کردم که چهارصد تومان پول زیادی نیست اما دوچرخه حتی جزء صد اولویت نخست نیازهای زندگی من نیست . شعار همیشگی مان را با هم مبادله کردیم که " یه روز خوب میاد ... " یک وقتی که با علیرضا مشغول پرسه زدن در گودر بودیم به او گفته بودم که یه روز خوب میاد که ما هم متنی بنویسیم که مثبت صد لایک بخوره ! نوشته ی آخرم که توسط دوستان به اشتراک گذاشته شده بود چنین شده بود و این می توانست نشانه ی خوبی بر این باشد که یه روز خوب میاد ...

میدان رسالت با هم خدا حافظی کردیم ، از این که می خواستم پیاده و زیر آفتاب تا خانه بروم متعجب شد و منعم کرد ، گفتم نگران نباشد و قرار شد اگر شب پایه ی آقای سیب زمینی بودیم خبرش کنم . در امتداد ریل راه آهن تا خانه شعر های حمید مصدق را خواندم و از اینکه فهمیده بودم یکی از ترانه هایی که محسن چاوشی خوانده است سروده ی حمید مصدق بوده احساس کشف بزرگی داشتم .

چهار و نیم تا پنج و نیم روی کاناپه جلوی کولر ولو شدم و " به هادس خوش آمدید " را تمام کردم ، فاطمه حوالی ساعت شش بود که از راه رسید تا هشت خوابیدم و من خواب دیدیم که در یک دوره ی آموزش فیلم سازی شرکت کرده ام ، استادمان یک دختر جوان بود و یکی از هم دوره ای هایم لهجه ی غلیظ تا آستانه ی آزار دهندگی اصفهانی داشت ! دختر جوان از ترکیب رنگ ها و تناسب آن ها می گفت . بعد خواب دیدم که در مراسم تقدیر از کتاب " من او " امیرخانی شرکت کرده ام ! با صدای فاطمه از خواب بیدار شدم . خانه خاموش و تاریک بود و فاطمه نگران که نکند از وقت افطار خیلی گذشته باشد و البته نگران من که بی سحری روزه گرفته بودم . یک ربع تا اذان مغرب مانده بود . تا من با مادرم تلفنی صحبت بکنم فاطمه سفره ی کوچک دو نفره ای که از بازارچه ی کنار امامزاده سید محمد خریرده بودیم را پهن کرد و آبجوش و نبات و نان خشک و پنیر و بعد هم شوید پلو با گوشت و ماست و کرفس کوهی و زیتون و سالاد و دلستر را بر سر سفره نشاند .

با دین سریال شبکه ی سه به شدت مخالفت کردم ، همان چند سکانس اول بوی تیرگی و جنایت و پرخاش و خشونت و اضطراب و سگ می داد ، به فاطمه گفتم که حیف لحظه های زیبای افطارمان است که با تهوع هنری و البته مذهبی معنوی حضرات گند بخورد ! شبکه ی یک تفسیر نهج البلاغه ی آقای جوادی آملی را پخش می کرد ، هنگام تفسیر دعای عرفه ی سیدالشهدا من و فاطمه تا اوج رفتیم ، وه از این همه زیبایی .

برای دوستان پیامکی زدم که عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت !!! صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت و کلی خندیدیم

بعد ازافطار رفتیم حرم زیارت ، سر راه البته خواستیم گوشت شتر بخریم تمام کرده بودند ، گفتند فردا سر بزنیم ، اقای شاه ابادی زنگ زد و از جلسه اش با کورش علیانی که قرار است مجری برنامه باشد گفت و از احساس نا امیدی که در وجو او موج می زده است . بریانی هم ظاهرا تعطیل بوده و طرف حسابی معذرت خواهی کرده بوده بابت اینکه فکر می کرده امروز اول ماه است ! خانم آقای شاه آبادی با فاطمه صحبت کرد و نشانی خرید مینا و خاتم و ظروف مسی را پرسید .

حرم به نحو بسیار دوست داشتنی خلوت و خنک بود ، با رسیدن ما دعای افتتاح هم آغاز شد . دعا را در کنار هم خواندیم ، برای زیارت یک ربع وقت گذاشتیم و با این وصف یازده و نیم شب از حرم بیرون زدیم ، خرما خریدیم ، هر کدام نیم کیلو به سلیقه ی خودمان ، من خرمای شیره دار دوست دارم و فاطمه رطب !  خانه که رسیدیم فاطمه روی کاناپه خوابش برد 

من اما خوابم نمی برد پس تا سحر بیدار خواهم بود