6 دی 95
دوشنبه 6 دی 95
ارغوان انگار آن روز مادرم بود. پیش از رفتنم اجازه خواست ببوسدم و اجازه خواست تکه چوبی در کیفم بگذارد. گفت آنجایی که رفتم اگر پرسیدند چوبم کو؟ چوب را از کیف دربیاورم و نشانشان بدهم. چوب تکهای از نی خیزران بود. فکر کردم اصلم را با خودم میبرم. هرکس درراه پرسید اصلت کو؟ دست میکنم توی کیف و اصلم را نشانش میدهم. با بوسه ارغوان و نی خیزران از خانه بیرون زدم.
از خانهمان تا متروی قلهک دهدقیقهای پیاده راه بود. اگر از در شرقی خانه بیرون میزدم میشد هشت دقیقه. دو دقیقه کمتر در ازای انبوهی از پلههایی که تا آسمان میرفتند و قبل از خانهی تهران فقط در فیلمها دیده بودمشان. عبایم را زیر شانهام زدم و پایین لبادهام را با دستم جمع کردم. نمیکردم زمین میخوردم. زمین بارانخورده و لیز بود. زمستان بود. یک زمستان پرباران.
سلامهایم را شمردم. تا به مترو برسم پنجاهوهشت سلام شد. هیچ سلامی بیجواب نماند. اگر میشد به زنها و دخترها هم سلام کنم تعداد سلامهایم دو سه برابر میشد. در تهران هر کس تنها بود، آخوندها تنها نمیماندند. مگر اینکه خودشان تنهایی را انتخاب میکردند. به نظرم انتخاب زشتی میآمد. مثل آخوندی که روز قبل دیده بودمش. تمام مدت سرش توی گوشی بود و گوشی توی گوشش. همه او را میدیدند و او هیچکس را ندید. نه اینکه کار اشتباهی کرده باشد. از همان روزهای اول فهمیدم در مترو نباید به آدمها نگاه کرد. آدمها همه جای دنیا غروبها خسته میشدند. چه باکار. چه بیکار. دستکم خستگی زمین و خورشید روی تنشان مینشست. مترو اما جایی بود که لشکری از خستههای غروب زده را یکجا جلوی چشم آدم میگذاشت. نباید نگاهشان میکردم. همان روزهای اول فهمیدم دل آدم گنجایش اینهمه خستگی را ندارد. فهمیدم آدمهای شاد در مترو همانهایی هستند که دو سه نفرِ گعده میکنند. باورم شده بود خندههای دو سه نفرِ رفاقتی در مترو جماعتی از تنهایان را تحقیر میکند. حاجآقا کار درستی کرده بود. اگر عمامه سرش نبود.
مترو آنقدر خلوت بود که بیتعارف کسی صندلی نصیبم شود. میدانستم که صندلیهای مترو دولت مستعجل است و یک ایستگاه نرفته باید جایم را به پیرمردی، پیرزنی، کودکی، زنی، کسی بدهم. این واپسین تهماندههای انسانیت و لابد روحانیت بود که دلخوشمان میکرد. این بلند شدنها را نداشتیم چه میکردیم؟ پیرمرد ایستگاه شریعتی سوار شد. این بار اما آشنا. به احترامش از جا برخاستم. مرد کناریام به احترام هر دویمان برخاست. به اصرار نشستنی شدم. کنار پیرمرد. پرسید مرا شناختید؟ گفتم مگر میشود شمارا نشناسم؟! لبخندش را دوست داشتم. ایستاده بودنش را هم. میدانستم دستکم هشتاد سال دارد و این هشتاد سال عمر نبود. تاریخ بود. تاریخی به نام عبد خدایی. محمدمهدی عبد خدایی. گفتم آخرین باری که دیدمتان حرم امام رضا بود. نفهمیدم دختری که مقابلش بود، فرزندش بود یا نوهاش و یا حتی عروسش. هر که بود به حالش حسودیام شد. به صمیمیتی که بین پیرمرد و دختر بود. دلم میخواست پیر که شدم با نوههایم همانقدر صمیمی باشم. پیرمرد اما چیزی داشت که من هرگز نداشتم. او خاطره داشت و قصه. من نه خاطره داشتم و نه قصه.
در مترو تنها نبودم. پیرمرد کنارم بود. از مشهد شروع کردیم و به چهارراه فاطمی رسیدیم. از ایران به مصر رفتیم و از سید قطب تا نواب را مرور کردیم. گفتم واقعاً که قصد ترور دکتر فاطمی را نداشتید؟ گفتم فکر کنم بیشتر میخواستید زهرچشم بگیرید از ملیگراها. نه در چشمهایش تردید بود و نه در زبانش. گفت: «نه. واقعاً میخواستم بکشمش. تیرم خطا رفت. پانزده سالم بود. اولین و آخرین باری که دست به تفنگ بردم.» دست کرد توی جیب کتش و چند عکس درآورد. بعد از شصتوپنج سال از واقعه هنوز عکسهای ترور را با خودش اینطرف و آنطرف میبرد. نشانم داد که تیر به کجای کیف دکتر فاطمی خورده بود و از کجای کیف خارجشده بود. از آسیبهای ملیگرایی برایم گفت تا باور کنم حرف امام خمینی راست بود که ضرری که ملیگراها به کشور زدند نظیر ندارد. از سالهای زندانش گفت و از شکنجههای پهلوی که برایش چهلوپنج درصد جانبازی گرفته بودند. احتمالاً بیشترین بهرهای بود که از انقلاب نصیبش شده بود.
تا مفتح با پیرمرد بودم. من خوشحال از اینکه شصتوپنج سال پیش تیر نوجوان آنوقت و پیرمرد هشتادسالهی حالا که شانهبهشانهی هم پلهبرقی را بالا میرفتیم خطا رفته بود. در تقدیر دکتر فاطمی کشته شدن رقم خورده بود. بهتر که تقدیر بهپای شاه نوشته شد تا پسر شیخ غلامحسین ترک. پدرش را دوست داشت. انگارنهانگار که دوسالگیاش مرده بود. هفتادوهشت سال پیش. هر بار با احترام از شیخ غلامحسین ترک یاد میکرد. در خاطرم ماند بار بعدی که مشهد رفتم در حرم امام رضا مزارش را جستجو کنم. پیرمرد گفت کنار قبر شهید هاشمی نژاد پیدایش میکنم.
زیر آسمان خدا از هم جدا شدیم. به این فکر کردم که چرا گلولهای که مفتح را کشت خطا نرفت. اگر خطا میرفت سرنوشت شلیککنندهاش چه میشد؟ یعنی سی سال دیگر هنوز فکر میکرد کشتن مفتح کار درستی بوده؟ ایستادم و رفتن پیرمرد را نظاره کردم. او عکسهای شلیک گلولهاش را با خودش داشت و من چوب نی خیزران را. یک ساعت بعد جایی بودم که اسمش با پیرمرد گرهخورده بود. چهارراه دکتر فاطمی.