17 فروردین 95
سه شنبه 17 فروردین 95
سالروز تولد حلقه بود. دو ساله می شد. در قم به دنیا آمده بود. آن روزها من اصفهان بودم. توی بیمارستان بودم که تولدش را فهمیدم. پای تخت پدرم. پدرم به سختی نفس می کشید. سخت تر می خوابید. برای خواب التماس می کرد. عوارض عمل باز قلب بود. پرستار را صدا کردم. نیمه شب بود. با دکتر شب داشتند پشت سر دکترهای دیگر حرف می زدند. به تابلو نگاه کردم. دکتر شب کمترین عمل جراحی را داشت. گذاشتم پای حسادتش. پرستار آمد. حکما بچه ها در تاریخ تولد حلقه دست برده بودند. وگرنه آن شب ها، شب های آخر اسفند بود. به بابا گفت سخت نگیرد. قرص داد. بابا یک ساعتی تقلا کرد و خوابش برد. بابا که خوابید عکس تولد حلقه را دیدم. خانه وحید طالب بود. بچه ها جمع بودند. دلم سوخت. دلم می خواست قم باشم. نمی شد.
ساعت 9 کتابخانه بودم. با همشهری داستان خودم را گرم کردم. روایت هفتصد یکشنبه ی بیلی کریستال. بیلی شمرده بود که فقط هفتصد تا یکشنبه با پدرش بوده. می گفت هفتصد تا یکشنبه زمان زیادی برای یک پسر و پدرش نیست. پرت شدم به پانزده سال قبل. شهریور بود. پر از غبار. بیمار بودم. تنها. بابا و مامان و ایمان سوریه بودند. تا یکسال بعد بر نمی گشتند. محسن بود و نبود. من مسافر دماوند بودم. باید از اصفهان دل می کندم. سخت بود. اصفهان کلی رفیق داشتم. دوچرخه داشتم. همه ی خیابان هایش زیر پایم بود. اصفهان مسجد داشت. اصفهان هیات داشت. اصفهان جوان داشت. اصفهان کتابفروشی داشت. شهریور بود. دماوند هیچ کدام از این ها را نداشت. می رفتم دماوند دق می کردم. دو سال از پدر و مادرم دور بودم. نشستم به محاسبه. سال بعد مامان و بابا از ماموریت برمی گشتند. بچه های دماوند می گفتند ماهی یکبار می شود اصفهان آمد. یعنی من بعد از دو سال دوری فقط ماهی یکبار پدر و مادرم را می دیدم. زنگ زدم خانه ی آقای آقایی. گفتم نمی آیم. گفتم نمی توانم. اصفهان خودش کلی مدرسه علمیه داشت. می ماندم همانجا. سهم من از دیدن مادرم بیشتر از ماهی یکبار بود. گفتم نمی آیم. معذرت خواستم. هفته ی بعدش دماوند بودم. با دو تا پتو و یک ساک لباس. برای همیشه از اصفهان دل کندم. سهمم از پدر و مادرم ماهی یکبار دیدن شد. پدرم که مریض شد سهمم بیشتر شد. دو سه ماهی را اصفهان ماندم. پانزده سال می شد. کمتر. یک سالش را که آنها نبودند. چهارده سال. چهارده را ضرب در دوازده کردم. صد و شصت و هشت. تو بگو دویست. خیلی کم بود. شاید نباید از اصفهان دل می کندم. تقصیر من نبود. شهریورش قابل تحمل نبود. پر از گند بود و غبار. مریض بودم.
حلقه خانه خانم دکتر پور محمدی برگزار شد. چهار تا شش خود حلقه بود و شش به بعد تولدش. خانم دکتر توفیقی ارائه داشت. درباره سوژگی حرف می زد. اسم ها را توی سررسیدم می نوشتم که گم نشوم. دکارت. کانت. هگل. فویرباخ. نیچه. هایدگر. فوکو. جودیت باتلر. آلتوسر. طلال اسد. صبا محمود. همه ی این ها درباره سوژگی حرف زده بودند. چهار تا شش را ماندم. شش رفتم دنبال فاطمه و ارغوان. تولد خانوادگی بود.
سوژگی اصلی بیرون خانه بود. روی تیر برق. توی کاغذی پاره و باران خورده. دست خطی کودکانه سوژگی را سیاه کرده بود: « با سلام. ما یک خانواده هستیم. خیلی گرفتار و ضعیف و بی کس هستیم. ناراحتی اعصاب و روان و بیماری دیسک کمر دارم. خانه نشین شدم. مستاجر هستیم. به امام حسین قسم چند ماه است که کرایه خانه نتوانستیم بدهیم. به علت بیماری که دارم حتی پول نان و دعوا دکتر نداریم» به جای دوا نوشته بود. دعوا. به گمانم درست نوشته بود. قصه هایی توی سرم بود که نام دکتر را با دعوا همسایه می کرد. نه دوا. از آنجا به بعد کاغذ جر خورده بود. کسی پاره اش کرده بود. کلمات پاره پاره مانده بودند. نداریم. نمی توانیم. بگیریم. شما را به حضرت معصومه قسم می . نزدیک عید آواره خیابانها. اگر کمک می کنید زنگ بزنید. ثواب دارد. از شماره تلفن چند رقم بیشتر نمانده بود. کسی کارم را راحت کرده بود. . می توانستم بروم داخل خانه. خیالم راحت باشد. کیک بخورم. با بستنی وانیلی و شکلاتی. هدیه پیانو بزند. من فال حافظ بگیرم. برای تولد حلقه و بعد عکس های چهارشنبه سوری باغ را ببینیم. اگر شماره تلفن کامل بود همه ی این ها زهر مارم می شد.
از نو به کاغذ نگاه کردم. مال سررسیدی تاریخ گذشته بود. به قاعده ی عمر حلقه. مال دو سال پیش بود. یکشنبه 16 شهریور. مثل همه ی شهریورها تلخ و غباری و ماتم زده. بوی مرگ و نیستی می داد. پایین صفحه اما بهار بود. آنقدر ریز که میان آن همه شهریور به چشم نمی آمد. نوشته بود: ولادت حضرت امام رضا(ع) (148 ه ق) . بی گنبد. بی طلا. پایین پای یک مشت بدبختی و رنج. در دهانم شعر موسوی گرمارودی چرخید: و گنبد تو/ تنها/ و آخرین آشتی ما / با زر/ هرچند اگر/ فريب زراندوزان تاريخ باشد.
داخل خانه کیک خوردیم. عکس دیدیم. بستنی خوردیم. هدیه پیانو زد. و سوژگی به کل از یاد رفت. همین.