27 دی 90
چهارشنبه 27 دی 90
آن روز را گذاشته بودم برای خودم. شب قبلش از سینما که می آمدیم به محمدرضا گفته بودم نشریه نمی آیم . گفته بودم می خواهم برای خودم باشم . در بین کارهای خرد روزمره گم شده بودم . دلم کمی بی کاری می خواست . آن روز تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم . هیچ تلفنی را جواب ندهم . همه ی کارهایی که بر عهده ام بود می توانستند یک روز دیرتر انجام شوند . آسمان به زمین نمی آمد . همه ی آن هایی که تلفن می زدند هم اگر کار مهمی داشتند می توانستند اس ام اس بدهند . کلا از موبایل خسته بودم . مرا با خودم تنها نمی گذاشت . گاهی اوقات با خودم فکر می کردم یعنی می شود وقتی برسد که از دست این لعنتی خلاص شوم . دست کم آن روزها نمی شد . یک جورهایی نانمان لنگش بود . آن روزها خیلی چیزها به نان ختم می شد .
صبحانه نان و پنیر و عسل خوردم . تنها کار غیر خودی ام هماهنگی مصاحبه با آقای حاج علی اکبری بود . برای پرونده ی ویژه ی شماره ی بعد می خواستیم . موضوعش مسجد بود . آقای حاج علی اکبری آن روزها رییس رسیدگی به امور مساجد بود . قرار شد محورهای مصاحبه را قبلش بفرستم . یک جورهایی می ترسیدم آخرش سرم بی کلاه بماند . تا آخرین لحظه می توانستند زیر همه چیز بزنند . دستمان به جایی بند نبود . دلم می لرزید .
حوالی نه از خانه بیرون زدم . کیف کوله ای ام را پشتم آویزان کرده بودم . باز هم فریب آفتاب پشت پنجره را خورده بودم . آفتاب زمستان فقط رنگ داشت اما از گرما خبری نبود . این را در خانه نمی شد فهمید . آفتاب که از پنجره ها توی خانه می دوید فکر می کردی گرمای داخل خانه هم به خاطر آفتاب است . کلاه کاپشنم را روی سرم کشیدم . دست هایم را توی جیب هایش فرو کردم . پشت به آفتاب در امتداد ریل قدم زدم . مدرسه ی هنر می رفتم .
دلم برای کتاب تنگ شده بود . چند وقتی می شد به کسادی خورده بودم . بهانه اش را گذاشته بودم سر وضعیت کاری و آشفتگی برنامه های ریز ریز و خرد خرد . پیش خودم فکر می کردم از آن دسته آدم هایی هستم که حال خودشان را نمی فهمند . در ایام بی کاری دلم کار می خواست ، در ایام کار دلم برای بی کاری تنگ می شد . فصل هایی که امتحان داشتم با حسرت به آن هایی که امتحان نداشتند حسودی ام می شد . وقت هایی که بقیه امتحان داشتند دلم امتحان می خواست . کار پاره وقت که داشتم دلم کار تمام وقت می خواست . کار تمام وقت که گیر می آمد بهانه ی کار پاره وقت می گرفتم . شاید به خاطر همین بود که همیشه بهانه می گرفتم . شاید هم بابا همین را می دید که همیشه در برابر بهانه گیری هایم می گفت ای کاش آدم بخواهد یک کاری را انجام بدهد . می خواستم اما نمی شد .
توی کتابخانه دلم می خواست اول کمی بین قفسه ها پرسه بزنم . پرسه زدن بی هدف گیج و منگم می کرد . گاهی اوقات هم تحقیر می شدم . حس می کردم در آینده ای نه چندان دور ما خواهیم مرد با آن همه کتابی که نخوانده بودیم . این فقط بخشی از ماجرا بود که به زبان و فرهنگ ما بر می گشت . زبان ها و فرهنگ های دیگر را اگر به حساب می آوردیم که چیزی جز درماندگی و افسردگی محض باقی نمی ماند . همیشه در این حالت سعی می کردم با القاء این حس که یک جای کار توی این نوع نگاه لنگ می زند خودم را تخدیر کنم . تخدیری که تقسیم به آفاقی و انفسی را بلد بود .
از میان همه ی کتاب ها تصمیم گرفتم خانه ی پریان تورج زاهدی را بخوانم . پیشنهاد مدام دوستی بود که نمی شناختمش . نویسنده اش را نمی شناختم . چند شب قبل که فاطمه توی بیمارستان زیر سرم خوابیده بود و من کتاب های کتاب خانه ی بیمارستان را تورق می کردم برای اولین بار کتاب هایش را دیدم . آن جا حوصله ی رمان خواندن نبود . رمان شاید به درد کسانی می خورد که مجبور بودند چند روزی را در بیمارستان بمانند . شعر برای یک سرم پیشنهاد بهتری بود . حساب که می کردم در آن یکی دو ماه به اندازه ی یکی دو ساعت آن شب بیمارستان شعر نخوانده بودم . خانه ی پریان را اما نشان کرده بودم که حتما بخوانم .
دوستش نداشتم . متن یک دستی نداشت . تابلو لحنش عوض می شد . شعار می داد . منبر می رفت . بی منطق بود . پر بود از کلیشه و تصنع . بد تر از همه ی این ها هشتصد صفحه را هم رد می کرد . تا صد صفحه اش را تحمل کردم . فکر می کردم شاید مثل درون مایه ی خود داستان باید قضیه را رمزآلود تلقی کنم . شاید آن جا برای من چیزی پنهان کرده بودند . شاید باید دنبال پیغامی رمزی می گشتم که لابه لای یکی از آن چند ده هزار کلمه قایمش کرده بودند . این توهمات هم بیشتر از صد صفحه دوام نیاوردند . بستمش . کافکا در کرانه را باز کردم . برای انتخاب ترجمه اش با علیرضا مشورت کردم . اس ام اس داد که ترجمه ی غبرایی را بخوانم . از قبل حدس می زدم پیشنهادش این باشد . همان ترجمه را برداشته بودم . خستگی صد صفحه ی قبلی خط به خط از تنم بیرون می رفت . علیرضا تلفن زد اما جوابش را ندادم . آن روز را برای خودم گذاشته بودم . هیچ تلفنی را جواب نمی دادم . دوست داشتم خودم باشم و لیوان قرمز دسته دارم که مدام از چایی پر و خالی می شد . تنها چیزی که در آن میان اعصابم را به هم می ریخت پشت سری ام بود که پابه پای من چایی اش را با صدایی چندش آور هورت می کشید . یکی از هورت کشیدن لجم می گرفت یکی هم از ملچ و مولوچ کردن . غریبه ها را که اصلا نمی توانستم تحمل کنم آشناهای نزدیک را هم به سختی تحمل می کردم . سعی می کردم خودم را به این آرام کنم که روزی می رسد که حسرت همین هورت کشیدن ها و ملچ مولوچ ها را بکنی . معتقد بودم برای یک زندگی اخلاقی خیلی اوقات محتاج به تخیل مرگ عزیزانمان هستیم .
اذان که دادند برای نماز از سالن بیرون زدم . در حین وضو از نرخ سکه و دلار با خبر شدم . اوضاع بدی بود . بوی بحران می آمد . همه ی سال هایی که به خاطر می آوردم را در بحران گذرانده بودیم . بحران سیمان ، بحران مسکن ، بحران دلار ، بحران برنج ، بحران گوشت ، بحران طلا . آنقدر بحران زده بودیم که به بحران ها خو گرفته بودیم بیآن که حواسمان باشد در آن وضعیت آشفته ی اقتصادی سیاسی چه چیزها که پامال نمی شوند . آن روزها بازار نزول و ربا جان گرفته بود . جان گرفتنی که خودش را با نرخ بحرانی تورم توجیه می کرد . توی نمازخانه ی مدرسه از میان تابلوی حدیث های روزانه نوبت به حدیثی از امام علی رسیده بود که می گفت دو چیز مردم را هلاک کرده است . ترس از فقر و فخر طلبی . در آستانه ی هلاکت بودم .