27 دی 90

چهارشنبه 27 دی 90

آن روز را گذاشته بودم برای خودم. شب قبلش از سینما که می آمدیم  به محمدرضا گفته بودم نشریه نمی آیم . گفته بودم می خواهم برای خودم باشم . در بین کارهای خرد روزمره گم شده بودم . دلم کمی بی کاری می خواست . آن روز تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم . هیچ تلفنی را جواب ندهم . همه ی کارهایی که بر عهده ام بود می توانستند یک روز دیرتر انجام شوند . آسمان به زمین نمی آمد . همه ی آن هایی که تلفن می زدند هم اگر کار مهمی داشتند می توانستند اس ام اس بدهند . کلا از موبایل خسته بودم . مرا با خودم تنها نمی گذاشت . گاهی اوقات با خودم فکر می کردم یعنی می شود وقتی برسد که از دست این لعنتی خلاص شوم . دست کم آن روزها نمی شد . یک جورهایی نانمان لنگش بود . آن روزها خیلی چیزها به نان ختم می شد .

صبحانه نان و پنیر و عسل خوردم . تنها کار غیر خودی ام هماهنگی مصاحبه با آقای حاج علی اکبری بود . برای پرونده ی ویژه ی شماره ی بعد می خواستیم . موضوعش مسجد بود . آقای حاج علی اکبری آن روزها رییس رسیدگی به امور مساجد بود . قرار شد محورهای مصاحبه را قبلش بفرستم . یک جورهایی می ترسیدم آخرش سرم بی کلاه بماند . تا آخرین لحظه می توانستند زیر همه چیز بزنند . دستمان به جایی بند نبود . دلم می لرزید .

حوالی نه از خانه بیرون زدم . کیف کوله ای ام را پشتم آویزان کرده بودم . باز هم فریب آفتاب پشت پنجره را خورده بودم . آفتاب زمستان فقط رنگ داشت اما از گرما خبری نبود . این را در خانه نمی شد فهمید . آفتاب که از پنجره ها توی خانه می دوید فکر می کردی گرمای داخل خانه هم به خاطر آفتاب است . کلاه کاپشنم را روی سرم کشیدم . دست هایم را توی جیب هایش فرو کردم . پشت به آفتاب در امتداد ریل قدم زدم . مدرسه ی هنر می رفتم .

دلم برای کتاب تنگ شده بود . چند وقتی می شد به کسادی خورده بودم . بهانه اش را گذاشته بودم سر وضعیت کاری و آشفتگی برنامه های ریز ریز و خرد خرد . پیش خودم فکر می کردم از آن دسته آدم هایی هستم که حال خودشان را نمی فهمند . در ایام بی کاری دلم کار می خواست ، در ایام کار دلم برای بی کاری تنگ می شد . فصل هایی که امتحان داشتم با حسرت به آن هایی که امتحان نداشتند حسودی ام می شد . وقت هایی که بقیه امتحان داشتند دلم امتحان می خواست . کار پاره وقت که داشتم دلم کار تمام وقت می خواست . کار تمام وقت که گیر می آمد بهانه ی کار پاره وقت می گرفتم . شاید به خاطر همین بود که همیشه بهانه می گرفتم . شاید هم بابا همین را می دید که همیشه در برابر بهانه گیری هایم می گفت ای کاش آدم بخواهد یک کاری را انجام بدهد . می خواستم اما نمی شد .

توی کتابخانه دلم می خواست اول کمی بین قفسه ها پرسه بزنم . پرسه زدن بی هدف گیج و منگم می کرد . گاهی اوقات هم تحقیر می شدم . حس می کردم در آینده ای نه چندان دور ما خواهیم مرد با آن همه کتابی که نخوانده بودیم . این فقط بخشی از ماجرا بود که به زبان و فرهنگ ما بر می گشت . زبان ها و فرهنگ های دیگر را اگر به حساب می آوردیم که چیزی جز درماندگی و افسردگی محض باقی نمی ماند . همیشه در این حالت سعی می کردم با القاء این حس که یک جای کار توی این نوع نگاه لنگ می زند خودم را تخدیر کنم . تخدیری که تقسیم به آفاقی و انفسی را بلد بود .

از میان همه ی کتاب ها تصمیم گرفتم خانه ی پریان تورج زاهدی را بخوانم . پیشنهاد مدام دوستی بود که نمی شناختمش . نویسنده اش را نمی شناختم . چند شب قبل که فاطمه توی بیمارستان زیر سرم خوابیده بود و من کتاب های کتاب خانه ی بیمارستان را تورق می کردم برای اولین بار کتاب هایش را دیدم . آن جا حوصله ی رمان خواندن نبود . رمان شاید به درد کسانی می خورد که مجبور بودند چند روزی را در بیمارستان بمانند . شعر برای یک سرم پیشنهاد بهتری بود . حساب که می کردم در آن یکی دو ماه به اندازه ی یکی دو ساعت آن شب بیمارستان شعر نخوانده بودم . خانه ی پریان را اما نشان کرده بودم که حتما بخوانم .

دوستش نداشتم . متن یک دستی نداشت . تابلو لحنش عوض می شد . شعار می داد . منبر می رفت . بی منطق بود . پر بود از کلیشه و تصنع . بد تر از همه ی این ها هشتصد صفحه را هم رد می کرد . تا صد صفحه اش را تحمل کردم . فکر می کردم شاید مثل درون مایه ی خود داستان باید قضیه را رمزآلود تلقی کنم . شاید آن جا برای من چیزی پنهان کرده بودند . شاید باید دنبال پیغامی رمزی می گشتم که لابه لای یکی از آن چند ده هزار کلمه قایمش کرده بودند . این توهمات هم بیشتر از صد صفحه دوام نیاوردند . بستمش . کافکا در کرانه را باز کردم . برای انتخاب ترجمه اش با علیرضا مشورت کردم . اس ام اس داد که ترجمه ی غبرایی را بخوانم . از قبل حدس می زدم پیشنهادش این باشد . همان ترجمه را برداشته بودم . خستگی صد صفحه ی قبلی خط به خط از تنم بیرون می رفت . علیرضا تلفن زد اما جوابش را ندادم . آن روز را برای خودم گذاشته بودم . هیچ تلفنی را جواب نمی دادم . دوست داشتم خودم باشم و لیوان قرمز دسته دارم که مدام از چایی پر و خالی می شد . تنها چیزی که در آن میان اعصابم را به هم می ریخت پشت سری ام بود که پابه پای من چایی اش را با صدایی چندش آور هورت می کشید . یکی از هورت کشیدن لجم می گرفت یکی هم از ملچ و مولوچ کردن . غریبه ها را که اصلا نمی توانستم تحمل کنم آشناهای نزدیک را هم به سختی تحمل می کردم . سعی می کردم خودم را به این آرام کنم که روزی می رسد که حسرت همین هورت کشیدن ها و ملچ مولوچ ها را بکنی . معتقد بودم برای یک زندگی اخلاقی خیلی اوقات محتاج به تخیل مرگ عزیزانمان هستیم .

اذان که دادند برای نماز از سالن بیرون زدم . در حین وضو از نرخ سکه و دلار با خبر شدم . اوضاع بدی بود . بوی بحران می آمد . همه ی سال هایی که به خاطر می آوردم را در بحران گذرانده بودیم . بحران سیمان ، بحران مسکن ، بحران دلار ، بحران برنج ، بحران گوشت ، بحران طلا . آنقدر بحران زده بودیم که به بحران ها خو گرفته بودیم بیآن که حواسمان باشد در آن وضعیت آشفته ی اقتصادی سیاسی چه چیزها که پامال نمی شوند . آن روزها بازار نزول و ربا جان گرفته بود . جان گرفتنی که خودش را با نرخ بحرانی تورم توجیه می کرد . توی نمازخانه ی مدرسه از میان تابلوی حدیث های روزانه نوبت به حدیثی از امام علی رسیده بود که می گفت دو چیز مردم را هلاک کرده است . ترس از فقر و فخر طلبی . در آستانه ی هلاکت بودم .

 

 

22 دی 90

پنجشنبه 22 دی 90

محسن حسام و فاطمه خانم جناب آمدند قم . بعد از اذان ظهر رفتم پی شان . حرم بودند . شب قبلش زنگ زده بودند که بیایند قم . ما قصد اصفهان داشتیم . آن ها هم قمی شدند هم اصفهانی . رفتیم پی فاطمه لب کانون . ساعت یک و نیم بود . ناهار را باما خوردیم ، شعبه ی فلکه ی بستنی . قاطمه گفت برای خودمان یونیک سفارش بدهم . موافقت کردم . توافقمان تا لب صندوق بیشتر دوام نیاورد . پیمان شکستم . سیسیلی سفارش دادم . برای فاطمه خانم جناب یونانی . برای محسن استیریپس . برای همه یک دانه مسحب ، یک دانه قارچ سوخاری . ناهار که تمام شد خواب پشت چشم هایمان بود . همدیگر را وسوسه می کردیم که قم بمانیم . من از قدیم برای خواب حساب ویژه ای باز کرده بودم . آنقدر باز که هیچ شب امتحانی ، هیچ صبح امتحانی و هیچ بعد از ظهر امتحانی ترکش نکنم . تمام سال ها به حرف بیدل گوش کرده بودم . اعتبار جهان به خواب فروخته بودم .

سر به هوا شده بودیم . سر به هوا تر از این نمی شد که در ماشین را چهارتاق باز بگذاریم و یک ساعتی توی رستوران گعده کنیم . شاید به ذهن هیچ دزدی نرسیده بود که اینقدر سر به هوایی هم ممکن است . شاید دزد آن روز ظهر با خودش گفته بود امکان دارد کسی ماشین را قفل نکند اما این دیگر نشدنی ست که در ماشین را اصلا به هم نزند . سر به هوایی آن روز ظهر شاید نشانه ی هیجانی بود که همه انتظارش را داشتیم . محسن حسام و فاطمه ی جناب همسفرهای خوبی بودند . این را بارها آزموده بودیم . کنارشان سفرهایمان پر می شد از خنده ، پر می شد از لذت ، پر می شد از تجربه های تازه . پر می شد از دیوانگی و جوانی . مشهد که بودیم محسن سفره ی صبحانه مان را پر می کرد از نان سنگک داغ . فاطمه خانم نیمه شب پاییز زمستانی می نشاندمان پشت وانت . فاطمه خانم دلش بیابان می خواست . گفت جایی که خلوت باشد ، خاک باشد ، گفت جایی که بشود کمی پا روی خاک گذاشت . ترجمه ی جاده ای حرف هایش می شد آزادراه کاشان .

جمکران را که پشت سر گذاشتیم اولین هیجان روی مناره های کوره های آجر پزی شکوفه کرد . کنار یکی شان ایستادیم . از آن بی مناره هایش بود . فاطمه ها به وجد آمده بودند . با آجرهای زرد و سرخ عکس گرفتیم . توی ماشین حرف شمال بود . قرار شد در راه اصفهان ببرمشان جاده ی شمال . جاده ی همیشه سه ساعته با آن سبک سفر تا سی ساعت راه داشت . نرسیده به دومین عوارضی پیچیدم طرف قمصر . قصد جاده ی قهرود کرده بودم . دلم برای پیچ و خم های کوهی اش تنگ شده بود . بهار نبود که زیر سایه ی درخت های توتش خستگی هایمان را بتکانیم . هیچ وقت آن موقع روز جاده ی قهرود را نرفته بودم . جاده به سمت خورشید ی می رفت که مدام پاین و پایین تر می آمد و در این پایین آمدن سرخ تر و سرخ تر می شد . برای محسن این تک مصراع را زمزمه می کردم : جاده ی قهرود قمصر بی قرارم می کند . تک مصرعی بود که همیشه برای مسافرهای جاده ی قهرود زمزمه می کردم . آن ها از پی آن زمزمه کنجکاو می شدند و من هر بار به صبر وعده شان می دادم . صبر تا این که قبل و بعد شعر را توی کتاب اصلی اش بخوانند . جاده ی قمرود قمصر بی قرارم می کند . کتاب شعرش یک سنگ قبر بود بی آن که مرده ای در خود داشته باشد . مرده اش را سیل برده بود . جوان زیبا رویی که قرار بود برای مردم منطقه کاز بیاورد اما سیل امانش نداده بود . سیل آنقدر بی امان آمده بود که جنازه اش را در هیچ پیچ و خمی از رودخانه پس نداده بود . جوان تنها نبود . سه نفر بودند . سه نفر کارمند شرکت گاز . سنگ قبر جوان اگر مرده نداشت در عوض غزلی همیشه زنده داشت . غزلی که یک مصرعش همیشه می گفت جاده ی قهرود قمصر بی قرارم می کند . سنگ توی امام زاده حسین جوینان بود . تمام امامزاده را پارچه ی سبز گرفته بودند . نشد کتاب شعر سنگی را به محسن نشان بدهم . محسن با گوشی اش صدای جوان روستایی را ضبط می کرد که از پشت بلندگوی امام زاده اهالی محترم روستای جوینان را به کمیل شب دعوت می کرد .

 شب چهلم شوهر عمه ام بود که اصفهان رفته بودیم . شب چهلم را درست همان تالاری گرفته بودند که ما چهارسال پیشش توی آن عروسی گرفته بودیم . فاطمه حق داشت آن جا را نشناسد . چهارسال پیش او عروس بود . جلوی چشمش را هم نمی توانست ببیند . همان تالار بود ، همان صندلی ها ، همان خدمت کارها ، همان میزهای غذا ، همان کباب ها ، همان جوجه ها ، همان خورشت ماست ها ، همان نوشابه ها و دوغ ها . همان سالادها . حتی سس هایش هم مال همان چهارسال پیش بودند . مرز میان غم و شادی به هم خورده بود . از بی تفاوتی تالار ، بی تفاوتی کباب ها و جوجه ها ، بی تفاوتی صندلی ها حتی به مرز میان غم و شادی خنده ی تلخی روی لبم نشسته بود . دنیا نه غم ها را به هیچ می گرفت نه شادی ها را . خنده ی تلخ بهترین جواب برای دنیا بود . در تالار عروسی ما عزا گرفته بودند .

17 دی 90

شنبه 17 دی 90


با اشتیاق تخم مرغ از خواب بیدار شدم . ما بین وضو و نماز چهار تا از درشت هایش را از توی یخچال بیرون آوردم . توی یک قابلمه ی کوچک گذاشتم جوش بیاید . به اندازه ی نماز خواندنم بیشتر تا جوش آمدنش فاصله نبود . سر میز آشپزخانه " علم ، عقل و دین " درک استینز بی را تورق کردم . با همان تورق فهمیدم باید یکی از روزهای پیش رو بخوانمش . تخم مرغ ها پخته شده بودند که فاطمه پیشنهاد کرد بگذاریمشان برای ناهار . پیشنهاد خوبی بود . ذوق و شوقی که تا ظهر کش پیدا می کرد . تا ظهر زندگی معنا داشت ، طعم داشت ، رنگ و بو داشت . تا ظهر زندگی نمک می خورد ، فلفل می خورد ، داغی نان سنگک تست شده را توی دست هایش و زیر دندان هایش حس می کرد . تا ظهر زندگی لذت بخش بود مثل خیار شوری که هنگام گرسنگی گاز زده می شد ، مثل گوجه ی تردی که نمک می خورد و گاز می خورد و باز نمک می خورد . گوجه ای که مال پیش از ظهر های جمعه بود . وقتی بابا کباب به سیخ می کشید و از آن به سیخ کشیدن ها گوجه های خام سهم بی صبری کودکانه ی ما می شد . ته دلم می خواست فاطمه پیشنهاد کند تخم مرغ ها را بگذاریم برای شب ، بگذاریم برای فردا صبح . بگذاریم برای ظهر . اصلا بگذاریم برای وقتی که جعفری تازه هم داشته باشیم . یک تخم مرغ آب پز می توانست به زندگی ام شور و نشاط بدهد به شرطی که خورده نمی شد .

اول صبح رفتم نشریه . جز محمدرضا و مهدی کسی نیامده بود . مهدی اندیشه ی معلم را در می آورد . لباس پوشیدنش را دوست داشتم . شلوار جین آبی با اورکت خاکی . خودش را هم دوست داشتم . به خاطر آرامش و متانتی که او داشت و من نداشتم . محمدرضا دمغ بود . تا کمر روی بخاری تا شده بود . سویشرت بافتنی اش  بر خلاف چهره اش موجی از شادی و انرژی درونم به راه می انداخت . نمی گفت هم می دانستم جلسه ی نا امید کننده ای را با مسئولین مجموعه پشت سر گذاشته بود . لحن بی تفاوت کلامش بوی رفتن می داد . بهار که می آمد می رفتیم . این تصمیم زمستانی محمدرضا بود .

نزدیک ظهر حسن آمد . گیلانی بود . سابقه ی دوستی مان به دماوند بر می گشت . سه سال بعد از ما طلبه شد . سرویس انجمن نشریه دستش بود . با محمدرضا سر به سرش گذاشتیم . می خواست عکس میرزا کوچک خان را توی اتاق بچسباند . کاری که من اسمش را گذاشته بودم رشتی بازی . پایین عکس جنگلی نوشته بودند : سردار رشید اسلام حجت الاسلام میرزا کوچک خان . الکی انگ کمونیست بودن را به میرزا چسباندم تا حسن را اذیت کرده باشیم . حسن جدی گرفت . با نگاهی پر از سرزنش و ملامت مؤاخذه ام کرد که چرا تهمت می زنم . تهمت را به سمت خودش برگرداندم . به حسن تهمت عاشقی زدم . تهمتی که پر بیراه نبود . از پشت میز حرارت پوستش را حس می کردم . تاپ تاپ قلبش را می شنیدم . چیزهایی می دانشتم و می خواستم دانسته هایم را به رخش بکشم . از این می ترسیدم از این که بداند که می دانم جایی دلش گیر است دلگیر شود . برایش شعر خودم را خواندم که : آهسته گفت بعد جواب سلام ، نه . یعنی می دانم که نه شنیده است . از کیفش دیوان حافظ با جلد چرمی بیرون آورد . مگر می شد حسن عاشق نباشد ؟ اگر عاشق نبود چرا دیوان حافظ با خودش این ور و آن ور می برد . خواست برایش فال بگیرم . فالم جگرش را آتش زد . می دانستم آن فال با جگر عاشق چه می کند . وقتی به آن جا می رسید که چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را ، که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد . مرغ وحشی بهترین صفت برای حسن بود .

تا نزدیکی های چهار من خوشحال از خانه نرفتن فاطمه بودم . فاطمه آرام از خانه نرفتن من . کار هردومان طول کشیده بود . چهار با هم خانه بودیم . سرانجام تخم مرغ ها شکسته شدند ، خیار شورها خرد شدند ،  گوجه ها خلال شدند ، نان های سنگک داغ شدند . زندگی اما چیزی کم داشت . منبر که می رفتم روایتی می خواندم از امام رضا . می گفت طعم آب طعم زندگی ست و طعم نان طعم عیش . در ترجمه ی عیش همیشه مشکل داشتم . به ترجمه ی لذت زندگی بسنده می کردم . یک وقتی دلم می خواست نمایشگاهی بزنم درباره ی زندگی . از آن نمایشگاه های هنر مفهومی . بعد برای شهود لذت زندگی نان گرم بدهم دست مردم . منبر که می رفتم می گفتم ما نه بع قاعده ی نوشیدن یک جرعه اب زلال از زندگی سیراب می شویم و نه به اندازه ی گاز زدن نان داغ تازه از تنور بیرون آمده از لذت زندگی سیر . یک جای کار زندگی هامان می لنگید . منبرهای زندگی ام را دوست داشتم .

پای سفره چند دقیقه ای خوابم برد . چند دقیقه ای که به اندازه ی یک عمر لذت داشت . بیدار که شدم اولین نگاهم به سمت پنجره بود . غروب نکردن آفتاب خوش حالم می کرد . خوش حال شدم . چایی دم گذاشتم . کمی توی خانه قدم زدم . طرح تفصیلی پایان نامه ام را می نوشتم که دکتر اکرمی زنگ زد . پیشنهاد کرد برویم خانه ی استاد قاضی زاده . شنبه ها خانه شان جلسات نظریه پردازی داشتند . گفت دکتر مهریزی قرار است درباره ی جریان شناسی فقه امامیه صحبت کند . استقبال کردم . آمد دنبالم . گفتم ماشینش مرا به یاد قم با پشتی می اندازد . پژوی جی ال ایکس دوهزار داشت . متعلق به نسلی بود که تهران تا قم را دو نفر جلو سوار می کردند . در راه از رساله ی دکترایش برایم گفت . کاری درباره ی طرح ریاضی جهان بود . دانشگاه تهران دکترای فلسفه غرب ، گرایش عصر جدید می خواند . به خانه که رسیدیم چند دقیقه ای تا آغاز جلسه مانده بود . سید از مخالفت ها برای نامزدی انتخابات مجلس پدرش صحبت کرد . آنقدر مخالفت کرده بودند که آقای اکرمی ثبت نام نکرده بود . نگاهم درباره انتخاباتی که پیش رو بود را برایش بازگو کردم .

با دکتر مهریزی در دانشگاه برداشت های کلامی از آیات و روایات را گذرانده بودیم . از زمره کلاس های قابل استفاده بود . صحبتش را با مفهوم سی عباراتی مثل جریان ، مکتب ، منهج و امثالهم آغاز کرد . نگاه من به رومیزی قلمکاری بود که نشان می داد جایی از این خانه به اصفهان تعلق دارد . جریان های فقه امامیه را به شش بخش تقسیم کرد . اخباری ها ، جریان فقهی متکلمان ، اصولگرایان یا همان مکتب واسطه ، جریان فقهی واقع گرا یا همان نو متکلمان ، جریان فقهی سیاستمداران یا همان فقه حکومتی و سیاسی ، و در آخر جریان فقهی مقاصد گرایان . بعد از جلسه چند دقیقه ای روضه خواندند . من تا گریه فاصله داشتم و می دانستم این بار فاصله از من است . روضه پر بود از کوتاهی و ادب و خلوص و معرفت . من خالی بودم .

 


16 دی 90

جمعه 16 دی 90

دو شب پشت سر هم سینما رفتیم . شب جمعه رفتیم چون مامان و ایمان بودند . غروب جمعه رفتیم چون تنها بودیم . سینما هم برای جمع ها خوب بود هم برای تنهایی ها . شب جمعه سی و سه روز را دیدیم . سعادت آباد را هم می شد دید .شنیده بودیم سعادت آباد آزار دهنده است . حیف بود جمعمان را با تنش های سعادت آباد خراب کنیم . به یاد هدی و محمد بودم . سالگرد ازدواجشان رفته بودند سینما ، سعادت آباد دیده بودند . گند خورده بود به سالگرد ازدواجشان . هدی دختر عموی فاطمه بود . سی و سه روز فیلم مزخرفی بود . آنقدر مزخرف که گریه ام نگرفت . فیلم های جنگی ضعیف برای من مثل فیلم هندی بودند . پای آن ها دختری احساساتی می شدم که زیر گریه می زد . سی و سه روز ضعیف تر از آن بود که جایی از آن گریه کنم . صحنه ی آخرش تا دم گریه رفتم اما نیامد . غروب جمعه سعادت آباد را دیدیم . تفریح دیگری نداشتیم . نیم ساعت زودتر رسیدیم . رفتیم کافی شاپ سینما ، هات چاکلت سفارش دادیم . ناهار ماهی خورده بودیم . عطش کرده بودیم . من سیر خورده بودم . آدامس خریدیم . از آن آدامس های عسلی که با اولین دندان زدن شیره اش توی دهان می ریخت . حس خوبی داشت . توی ذهنمان از سعادت آباد غولی ساخته بودیم که باید گند می زد به اعصابمان . من اما سراسر فیلم را خندیدم . از بازی حامد بهداد روده بر شده بدم . تجربه ی روانشناختی خوبی می توانست باشد .  با این حساب قبل از مواجهه با یک چیز آنقدر نسبت به آن منفی بافی می کردم که وقتی با آن مواجه می شدم خودم هم جا می خوردم . به مرگ می گرفتم تا تب برایم شیرین باشد . صائب شاید همین را می گفت . می گفت :پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست / مرغ عاقل می کند در حلقه های دام رقص .

از سینما که بیرون آمدیم حس خوبی داشتیم . از دلگیری عصر جمعه به یک جای تاریک پناه برده بودیم . بیرون که رفتیم عصر جمعه تمام شده بود . مثل یک توفان که آمده بود و رفته بود . ما در تلاقی تاریکی و صداها فراموشش کرده بودیم . نه میهمانی های عصر جمعه می توانست پناهگاه خوبی باشد نه فوتبال های کسل کننده ای که تلویزیون پخش می کرد نه قدم زدن توی پارک ها . عصر های جمعه تاریکی می خواست . اگر تاریکی نبود سرم گُر می گرفت . اعصابم سگی می شد . همه ی غم های دنیا روی سرم آوار می شدند . تاریکی یا در خواب بود یا در سینما . سینما جای بهتری بود چون در تاریکی اش می شد خوابید . همان طور که در خواب می شد سینما رفت . خواب سینمایی بود که همه جور فیلمی پخش می کرد . عاشقانه ، حادثه ای ، وحشت ، سیاسی . معنا گرا ، تخیلی . برای عصرهای جمعه سینما اما بهتر از خواب بود .

در تمام طول فیلم نگران لیلا حاتمی بودم . توی فیلم اسمش یاسی بود . نگرانی ام با جنس نگرانی هایی که فیلم می خواست متفاوت بود . نه نگران بچه ای بودم که یاسی در شکم داشت ، نه نگران کشتی های شوهرش بودم که غرق شده بودند و نشده بودند . نه نگران دلبستگی قدیمی اش به بهرام بودم . نه نگران تبعات کمک غیر اخلاقی و غیر شرعی اش برای سقط جنین دوستش ، نه نگران لا ابالی گری ها و خیانت های همسرش ، نه نگران کور شدن احساسات و عواطف زنانه اش . نگران هیچ کدام از آن ها نبودم . من نگران خستگی های یاسی بودم . از بس برای یک جشن تولد زحمت کشید ، از بس غذا های رنگ رنگ پخت ، سالاد درست کرد ، کشک و بادمجان ساخت ، از بس توی آشپزخانه راه رفت . نگران بعد از مهمانی بودم . کلی ظرف برایش می ماند . تنها نگرانی ام خستگی یاسی بود که می ماند . بقیه ی نگرانی ها حل می شدند .

شب نان سوخاری خوردیم با کرم کاکائو . سیر نشده بودیم . یک ساعت بعدش سالاد خوردیم . سیر نشده بودم . فاطمه که روی کاناپه خوابش برد برای خودم پرتقال پوست گرفتم . با سومین پرتقال خسته شدم اما سیر نشدم . دلم غذای گرم می خواست . به خودم برای فردا صبح وعده ی تخم مرغ آب پز دادم با گوجه و خیار شور و نان سنگک . به ذوق صبحانه ی فردا خوابم برد

15 دی 90

پنجشنبه 15 دی 90

شب تا سه بیدار بودم . شام کم خورده بودم تا بیدار بمانم . کار نوشتنی داشتم . به علی مهجور قول داده بودم گزارشی از کتاب دین و معنای زندگی در فلسفه ی تحلیلی بنویسم . علی کتاب ماه دین را در می آورد . توی آشپزخانه سر میز صبحانه خوری نشستم . زیر نور ملایم چراغ مطالعه تایپ می کردم . ایمان روی کاناپه خوابش برده بود . سر صبح با مادرم هوایی شده بودند بیایند قم . ما شب قبلش هوایی شده بودیم با فاطمه برویم شمال . فاطمه کمر درد داشت . دکتر برایش چهار روز مرخصی استعلاجی نوشته بود . سه روزش را استفاده کرد . شب جمعه تهران خانه ی میثم دعوت بودیم . پیش خودمان حساب کرده بودیم صبح زود چهار شنبه راه می افتادیم . ظهر می رفتیم  ماسوله . بعد می رفتیم تالش، می رویم ساحل قروق ، شاید هم می رفتیم جنگل های گیسم . اگر می رفتیم حتما زیتون رودبار هم می خریدیم  . آنجا ترشی زردآلو هم می خریدیم . پیش خودمان برای باران هم حتی برنامه ریخته بودیم . توی جاده نیاید ، لب دریا کمی بیاید کمی نیاید . توی ویلا که رفتیم دیوانه وار بیاید . برف را هم گفته بودیم کمی بیاید . برف لب دریا را تا آن وقت هیچ کداممان تجربه نکرده بودیم . پنجشنبه ظهر راه می افتادیم به سمت تهران . میثم توی شیان خانه خریده بود . خانه ی میثم که می رفتیم یاد " شب ممکن " می افتادیم . می رفتیم آن کافه را پیدا می کردیم . شب با بچه ها می زدیم به جنگل . فاطمه برای صبح جمعه برنامه ریخته بود . طبق برنامه ی فاطمه صبح جمعه می رفتیم جمعه بازار . پارکینگ پروانه ها توی خیابان جمهوری . با این وصف فامیل های تهرانی نباید از حضورمان در تهران بو می بردند . می فهمیدند ناهار دعوتمان می کردند . دست کم ما این شکلی حدس می زدیم . صبح جمعه ما تا لنگ ظهر خوابمان می برد . از سفری فشرده برگشته بودیم . آب و هوای شیان هم لابد برای خواب جان می داد . توی جمعه بازار اوایل کار من به فاطمه تذکر می دادم کم خرید کند . مدام ته مانده ی حساب های بانکی ، اولویت ها و ضرورت های خرید ، قسط ها و بدهی های عقب افتاده و از همه مهمتر فاصله ی دو هفته ای تا اول ماه را جلوی چشمش می آوردم . فاطمه لب ور می چید که بس کنم . بس می کردم تا آن جا که جوگیر می شدم . جوگیری به معنای خرید های گران گران بود . جو گیر که می شدم کوچکترین چیزی که به چشم فاطمه می آمد خریده می شد . خریدهایی که بعد ها دیگران با احتساب آن ها به دیوانگی متهممان می کردند .

حساب همه ی این ها را شب قبل کرده بودیم . برای خرید یک مسواک ، یک خمیر دندان ، یک نخ دندان ، و یک نان از خانه بیرون زده بودیم . آب هم نداشتیم . به جای سوپر مارکت ها ، نانوایی ها ، داروخانه ها سر از میدان کافه ها در آورده بودیم . همه ی آن نقشه ها را طبقه ی بالای کافه ریختیم . من با کافه گلاسه ، فاطمه با سان شاین . جنون های سی سالگی در سه چیز خلاصه می شد . کافه رفتن به جای خرید ، خرید کردن در بی پولی ، شمال رفتن ناگهانی در برف و باران و توفان . مامان و ایمان نمی دانستند دلمان برای جنون تنگ شده بود .

گزارش کتاب که تمام شد گرسنه بودم . همه خوابیده بودند . ایمان خسته بود . عصر با هم رفته بودیم استخر . من خسته نبودم . خستگی نوشتن مال قبل از نوشتن بود . شاید نوشتن مانند زاییدن بود . قبلش درد داشت ، بعدش فراغ . زن نبودم تا درستی یا نادرستی تشبیهم را بفهمم . این را می دانستم بعد از نوشتن افسرده نیستم . افسردگی بعد از زایمان قبلا به گوشم خرده بود . مامان با خودش کمی نان خشک قندی آورده بود . پنیر را از داخل یخچال در آوردم . مادر می گفت پنیرهایتان هم پنیر است هم کره . نمی دانستم این خوب بود یا بد . خوبی اش آشتی من با پنیر بود . بدی اش چاق شدن من . در تنهایی و تاریکی، زیر سوسوی یک چراغ کم نور ، نان خشک و پنیر می خوردم . می توانستم سال ها بعد اگر آدم موفقی از آب در می آمدم این تک صحنه را برای دیگران تعریف کنم . گرسنگی هنگام نوشتن ، تاریکی ، تنهایی ، نان خشک و پنیر . ما سی ساله که بودیم  در چنین وضعیتی به سر می بردیم .

 

8 دی 90

پنجشنبه 8 دی 90

بر طبق محاسبه ی کامپیوترها اینگونه بودم : صد و هفتاد و هشت ممیز هشت قدم بود . هفتاد و هشت ممیز پنج وزن داشتم . هشت ممیز هشت فشار پایین ، دوازده ممیز پنج فشار بالا . ضربان قلبم هشتاد و سه بود . درست همان عددی که می شد در آن دور دنیار را گشت . کامپیوتر ها می گفتند بیست و چهار درصد معادل هجده و هشت دهم کیلوگرم از وزن بدنم را چربی ها تشکیل داده اند . با این حساب غیر از وزنم که از حد مجاز دو کیلو بالاتر بود همه چیز در وضعیتی عادی به سر می برد . کامپیوترها بر مبنای روز تولدم طالعم را هم محاسبه کرده بودند . حسب محاسبه ی کامپیوترها تاریخ تولدم علامت بلند همتی و غرور و سرسختی بود . فرد متولد آن تاریخ دوست داشت به مؤسسات خیریه ، مراکز و کر و لال ها و معلولان کمک کند . پس از چهل سالگی به موقعیت خوبی دست می یافت ولی او منتظر شهرت و موقعیتی مناسب و فوری بود . در مسائل مالی موفق ، فردی واقع بین و دارای قدرت اراده ی چشمگیر بود . برای جنس مخالفش جذابیت فراوان داشت و در نهایت به سفر علاقه مند بود .

از بچگی دوست داشتم یکبار خودم را به دست دستگاه هایی بسپارم که ترکیب رنگ های جیغ بنفش و صورتی و سبزشان برای یقین به مزخرفی کار کفایت می کرد .  آدم هایی که کنارشان ایستاده بودند و جوری از دستگاه و امواج صوتی و ماوراء بنفش صحبت می کردند که انگار در قلب ناسا می خواستند آپولو به فضا بفرستند . آپولو را مادر بزرگم می گفت . وقتی می خواست کاری را آسان جلوه دهد یا ما را به خاطر سخت گرفتن کاری مؤاخذه کند . روی وزنه ی دستگاه که رفتم حس سوار شدن آپولو را داشتم . دو هزار تومان بابت آن مزخرفات پول دادم . ارزشش را داشت . حسی شبیه به تسویه ی بدهکاری بود  . بدهکاری هایی که از دوران کودکی برای سی سالگی به جا مانده بودند . دوران کودکی پربود از خواسته ها . اما نه پولی بود نه اختیاری و نه حتی جسارتی . در سی سالگی برای آن کارها هم پول بود هم اختیار و هم جسارت هرچند میل و اشتیاقی در کار نبود . خوبی سی سالگی این بود که افسار آدم را دست خودش می داد . در سی سالگی می شد چند ده متر لواشک خرید . یک سطل بزرگ آلوجنگلی ترش . یک کیسه ی نایلون پر از تخمه . در سی سالگی می شد چند شب پشت سر هم رفت سینما و شهربازی و خرید بی آنکه کسی نگران درس و مشق آدم باشد . در سی سالگی می شد تا پاسی از نیمه شب پای تلویزیون نشست و تخمه شکست و فردا تا لنگ ظهر خوابید . درسی سالگی می شد هر ساعتی از خانه بیرون زد و هر ساعتی به خانه آمد . سی سالگی فرصت خوبی برای عقده گشایی از دوران کودکی به شمار می رفت . برای اولین بار از سی ساله بودن خوشم آمده بود .

صبحانه چلو جوجه کباب خوردم . باقی مانده ی ناهار دیروز فاطمه بود . قبلش ناشتا انار خورده بودم . آفتاب که کامل بیرون آمد خوابیدم . تا لنگ ظهر . بیدار که شدم لباس پوشیدم . رفتم دنبال فاطمه . با فاطمه رفتیم پردیسان . ماشین را گذاشتیم پارکینگ خانه ی احسان . با ماشین آن ها به سمت اصفهان راه افتادیم . من نان باگت تازه و گرم کنجد دار خریده بودم . الهام خانم الویه ساخته بود . مثل همیشه آشپزی شان یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود . با آداب و خلاقیت و ظرافت آشپزی می کردند . احسان می گفت دست پخت الهام خانم تحت لیسانس من . راست می گفت . برای خودش یک پا سرآشپز بود . عصر خانه ی مادر بزرگ فاطمه آش برگ پزون داشتند . اگر به من بود موضوع پایان نامه ام را می گذاشتم تأملات فلسفی در رابطه ی آش برگ و نحوست ماه صفر با تأکید بر دیدگاه خانم جون و مامان جون . دست من نبود . دانشگاه جای توهمات بود نه واقعیت ها . قبل از غروب اصفهان بودیم .

4 دی 90

یکشنبه 4 دی 90

شب قبلش - اول شب - بچه ای بودم که هر سال فقط یکی دو بار تکرار می شد . کیفم را برای فردا بسته بودم . لباس هایم را اتو زده بودم . شام حاضری خورده بودم . نان و پنیر و کاهو . سهم مطالعه ی شبانه ام را خوانده بودم . اول شب آماده بودم برای فردایی پر کار و منظم . آخر شبش اما ورق برگشته بود . باید پیش از آنکه ساعت دوازده می شد می خوابیدم . تا دو نیمه شب به مسخره ترین کار ممکنی که به نظرم می آمد تن داده بودم . شبکه ی قم یک فیلم هندی داشت . یکی دو قدمی تلویزیون چمباتمه زدم . یک کاسه تخمه هندوانه جلویم گذاشتم . سال ها بود دلم برای این حس تنگ شده بود . تخمه شکستم . فیلم دیدم . زندگی را به تمسخر گرفته بودم .

صبح یک ربع به شش بیدار شدم . بی خوابی مثل همیشه بی خوابی آورده بود . اول صبح مثل اول شب بچه ی خوبی بودم . برای پیش از ظهرم لقمه های نان و پنیر گرفتم . در سی سالگی هیچ کیک یا بیسکوییتی جای نان و پنیر ساده را پر نمی کرد . هر لقمه را داخل یک کیسه فریزری پیچیدم . صبحانه خوردم . دلم برای چایی لیوانی تنگ شده بود . روز قبل یک دور استکان ها را پیمانه کرده بودم . سه تا از کمر باریک های کوچک می شد یک استکان معمولی . سه تا از استتکان های معمولی می شد یک لیوان دسته دار فرانسوی . نه برابر روزهای قبل چایی می خواستم . رنگش به شرابی می زد . چایی کله مورچه ای را به خاطر رنگش دوست داشتم .

فاطمه گخ رفت من مانده بودم با کیفی آماده و لباس هایی اتو خورده . جایی اما کاری نداشتم . باید چه کار می کردم ؟ خوابیدم . بی آن که ساعتی کوک بکنم . تلفن ها را کشیده بودم . خوابی آرام و بی دغدغه را به فهرست دلتنگی های آن روزم اضافه کرده بودم . بعضی وقت ها که از پس یک کار جدی خسته می شدم و چشم هایم خواب را التماس می کردند به این فکر می کردم که شاید حکایت زندگی و مرگ برای بعضی آدم ها همین شکلی باشد . آدم هایی که آنقدر در زندگی خسته می شوند که دلشان برای مرگ لک می زند . دو ساعت تمام خوابیدم . بیدار که شدم کیفم بسته بود . لباس هایم اتو داشتند . برای خودم لقمه گرفته بودم . بی هیچ تقلایی از خانهد بیرون زدم . سرمای بیرون خانه بوی حرکت می داد . گرمای داخل خانه بوی رکود .

آفتاب کسل زمستانی فاصله ی خانه تا دانشگاه را چند برابر همیشه کرده بود . راه ساعت ها کش آمده بود . آفتاب بی رمق و سکوت محض تاکسی را به گهواره ای خواب آور تبدیل کرده بود . دلم می خواست تاکسی ساعت ها می رفت بی آن که جایی بایستد و همیشه همین جور بود . خواب در حال حرکت آنقدر لذت بخش می شد که دلم می خواست جاده تا بی نهایت ادامه پیدا کند . فرقی نمی کرد . خواب در قطار ، خواب در اتوبوس ، یا خواب در تاکسی . خواب در حال حرکت کلا خوب بود . یادم آمد یکبار – وقتی دانش آموزی دبیرستانی بودم – روی چرخ خوابم برد . محرم بود . نیمه های شب . از هیئت رزمندگان بر می گشتم . نمی دانم من خسته بودم یا زمان بیش از حد گذشته بود که روی چرخ خوابم برد . توی جوب افتادم . دست و پرم زخمی شد اما نشکست .

دانشگاه که رسیدم چیزی نمانده بود اذان بدهند . بعد از نماز قرار مصاحبه داشتم . باز هم یک کار کوچک معمولی ناخواسته بزرگ شده بود . یکی دو مصاحبه ی کوتاه برای نوشتن متن " درباره ی دانشگاه " تبدیل شده بود به پروژه ی تاریخ شفاهی دانشگاه . اولین قرار با آقای شریعتمداری بود . بچه ها امید چندانی به نتیجه ی کار نداشتند . می ترسیدند آقای شریعتمداری سرد برخورد کند . حاشیه های سیاسی زیادی را در این سال ها پشت سر گذاشته بود . گفتم عکاس نیاید . در مصاحبه یک کار آگاه بودم . لحظه به لحظه ای که روایت می شد را نگه می داشتم . انگشت می گذاشتم روی آدم ها ، مکان ها ، زمان ها ، اتفاق ها ، انگیزه ها ، اختلاف ها ، رؤیاها . بیست سال به عقب برگشته بودیم .

بیست سال قبل من کلاس چهارم دبیرستان بودم ، آقای شریعتمداری آن سال ها توی آلبانی و مقدونیه بود . من که رفته بودم اول راهنمایی اولین جرقه ی تشکیل دانشگاه خورده بود . دانشگاه به قطاری می مانست که در پیچ خم کوهستانی بیست ساله ای ایستگاه به ایستگاه توقف کرد . آدم هایی سوار شده بودند و آدم هایی پیاده . اهدافی سوار شده بودند و اهدافی پیاده . مشکلاتی سوار شده بودند و مشکلاتی پیاده . من می خواستم داستان بیست سال حرکت قطار را ایستگاه به ایستگاه ، واگن به واگن ، کوپه به کوپه تعریف کنم . در رؤیاهایم دانشجویانی را تصور می کردم در پنجاه سال بعد ، هفتاد سال بعد ، صد سال بعد که دلشان می خواست تاریخچه ی فطارشان را بدانند . در جلسه ی اول قطار هنوز سوت نکشیده بود . تا حوالی اولین ایسگاه رفته بودیم . دو تا حجره بود در مدرسه ی معصومیه .

تا غروب در دانشگاه ماندم . با آقای کیوان فر قرار داشتم . می خواستم برای موضوعی مشورت بگیرم . از دانشگاه که بیرون زدم نزدیک به غروب بود . تمام راه را پشت به آفتاب برگشتم . سکوت بود و خستگی . شب توی خانه قفل بودم . می خواستم گزارشی از یک کتاب بنویسم . خط اولش را صد بار نوشتم و پاک کردم . می خواستم بنویسم این کتاب را فلانی نوشته ، فلانی منتشر کرده ، فلان قدر صفحه دارد ، فلان قدر فصل . همین . هرچه می نوشتم در نمی آمد . نه چایی افاقه کرد نه قدم زدن نه سکوت نه شکستن سکوت . شب ، شب نوشتن نبود . حتی یک  جمله ی معمولی را هم نتوانستم در طول سه ساعت بنویسم . زندگی گاهی اوقات این شکلی می شد . قفل .

1 دی 90

 30 آذر تا 1 دی 90

خانه مان به زور خودش را مثل خانه ی مادر بزرگ ها کرده بود . خانه ای که مار بزرگ نداشت اما یک در قدیمی سیاه سوخته داشت . یک هاونگ سنگی پر از آب ، بلونی های فیروزه ای رنگ بزرگ و کوچک ، مجمرها و قابلمه ها و تابه های مسی ، خانه ای که کرسی نداشت . میز چهار گوش شیشه ای زیر لحاف قدیمی  خودش را به عنوان کرسی جا زده بود . قدمت لحاف به قاجار برمی گشت . ازثیه ی فاطمه بود . پختگی رنگ ها و ظرافت طرح هایش همه ی قلمکارهای اطرافش را که سعی شده بود از بهترین معاصرها باشد به وضوح تحقیر می کرد . تنگ هایی که خاطرات شهرضا را در خود داشتند پر بودند از انار ، کاسه هایی که بوی عید و میبد و یزد می دادند نارگیل داشتند . کاهو پیچ هایی که از اصفهان رسیده بودند با سکنجبین شیرین می شدند . استکان های کمرباریک طلایی مدام چایی می خواستند . ذرت بود ، تخمه ها توی قابلمه های مسی بودند . ذرت ها توی تابه ، کاهو ها توی مجمر . خانه گلچین خانه ی مادر بزرگ ها بود . پدر بزرگ ممال هم بود . مادر بزرگ اما نبود . شادی هم نبود .

نوزده نفر بودیم ، هجده تایمان غمگین . حنانه هنوز یکسالش نشده بود تا معنای غم را بفهمد . چهار سال کافی بود تا محمد مهدی معنای تنهایی را بفهمد و از همان اول سراغ کامپیوتر را بگیرد و تنها ی تنها برود کارتون ببیند . با خودش یک مشت پفک برد . جمع کردن آن همه آدم تنها و غمگین کنار هم کار احمقانه ای به نظر می رسید . حماقت کرده بودیم . حماقتی که دیگران مدام بابتش تشکر می کردند . عمق غصه ها و انزواهای هجده نفره هیچ نسبتی با یلدا نداشت . یلدا گلیم سیاه کوچکی بود که دست و پای غصه ها از چهارسویش بیرون زده بود . مثل دو آینه که تصویر ها را تا بی نهایت تکثیر می کنند هجده آینه بودیم . یکی غم ها و تنهایی هایش را در قهقه های آن یکی می داد . آن یکی در سکوت آن یکی ، آن یکی در پچ پچ های آن دو تا ، هجده نفر بودیم .

به روی خودمان نیاوردیم . همه چیز را گذاشتیم به حساب مرگ آقای کاظمی . من نمی شناختمش . از آن هجده نفر مهدی و حمید و احسان می شناختندش . رابطه شان چیزی فراتر از شناخت بود . مدیر مدرسه شان بود . خیلی سال پیش توی مدرسه ی معصومیه شاگردش بودند . بعد از مرگش شناختمش . در حد این سه جمله : بنز داشت . جای آقای تهرانی رفته بود آمریکا . آدم خوبی بود . حمید و احسان خبر را در خانه ی ما شنیدند . توی لک بودند . آقای کاظمی هم تنها و غمگین مرده بود . این را هیچ کسی آن شب به من نگفت . خودم فهمیدم . آدمی که آخرین روزهای پاییز تک و تنها رفته بود شمال مگر می شد تنها و غمگین نباشد . حمید و احسان نمی دانستند دق کردن ربطی به سن و سال ندارد . من می دانستم آقای کاظمی توی آن هوای ابری و بارانی دق کرده بود . جنازه اش حتی دو سه روز تنها مانده بود . روح اسیر زمان و مکان نبود . آقای کاظمی نوزدهمین آن هجده نفر بود .

ساعت از دو نیم گذشته بود که آخرین  نفرها رفتند . سه تایشان موبایل ها یشان را جا گذاشته بودند ما بقی تنهایی و غصه هایشان را . قبل از خواب توی سر رسیدم نوشتم : جمع های پر از تنهایی . بعد رویش یک ضربدر کشیدم  . تنهایی به تنهایی دوست داشتنی بود . میهمانی دو هفته بعد خانه ی میثم را نمی رفتم . آن هفته هم کسی می توانست بمیرد . آقای کاظمی بهانه بود . آن شب رهبر کره ی شمالی هم مرده بود . شبی که هیچ کس فال حافظ نزد .