چهارشنبه 24 اردیبهشت 99

با صدای شیون زن همسایه از خواب بیدار شدم. حوالی اذان ظهر بود. هرچه گوش تیز کردم علت گریه را نفهمیدم. این‌قدر حالی‌ام شد که گریه‌ی داغ و فراق و مصیبت نیست. گریه‌ی دعوا و مشاجره بود. الحمدالله داشت. گوشی را نگاه کردم. بابا حوالی یازده زنگ زده بود و من در خواب بودم. باید بهانه‌ای جور می‌کردم و نمی‌گفتم آن ساعت روز خواب بودم. پذیرشش را نداشت. ته گلویم هم کمی می‌سوخت. حوصله‌ی این‌یکی را نداشتم.

 برخاستم و وضو ساختم و تا اذان بدهند کمی سنایی خواندم. چند روزی بود با سنایی بیدار می‌شدم و خودم را با او گرم می‌کردم. در نظرم شعرش عمیق اما بی‌تکلف بود و برای بیدار کردن مغز متاع خوبی بود. نماز خواندم و کمی هم قرآن. آیه‌ی آخر سوره‌ی احقاف نگاهم را گرفت. خدا به پیامبر می‌گفت «فاصبر کما صبر اولوالعزم من الرسل» همسایگی صبر و اولوالعزم برایم شیرین و لطیف بود. مثل لطافت این نکته که چرا به پیامبران صاحب شریعت اولوالعزم گفته‌اند و رسیدم به این مقام چه نسبتی با عزم و اراده دارد.  از میان ترجمه‌های اولوالعزم تا آنجا که دیدم- صاحبان جدّ و ثبات را پسندیدم.

کمی هم روی مبل ولو شدم و گوشی را بالا پایین کردم. خبر خاصی نبود و همان ملال همیشگی از صفحه بیرون می‌زد. رفقا یادداشتی از اکبر جباری فرستاده بودند با عنوان «چند جمله با علی ابن ابی‌طالب» که خواندمش و بی‌درنگ در پاسخ نوشتم: «پر از غرور و تفرعن‌آمیز. همین.» که باید بیشتر و پرتر می‌نوشتم و مزخرف محض را هم اضافه می‌کردم که نکرده بودم و کم گذاشته بودم. مردک مثل خیلی‌های دیگر به‌جای نقد به چس ناله افتاده بود و این چس ناله را با گاف غرور و خودبزرگ‌بینی و تحقیر دیگران گره زده بود. همان کلیشه‌ی نخ‌نما شده را نوشته بود که مولا خیلی خوب است اما شیعیان مایه‌ی ننگ و بدنامی او هستند و اگر این شیعیان نبودند همه‌‌ی دنیا الآن مرید آقا بودند. جالب  این بود که خودش را هم در این میان از شیعیان جدا کرده بود و به خوب‌ها چسبانده بود. حال به هم‌ زن و بی‌خاصیت.

یادداشتی هم از دکتر اسلامی خواندم. عنوانش را گذاشته بود «امام علی و عدالت زیباشناختی». عصاره‌ی حرفش این بود که در قضاوت درباره‌ی یک اثر هنری باید به خود اثر توجه کرد و نباید مواضع و عملکرد صاحب اثر را در این قضاوت دخیل کرد. شاهد بر این ادعا هم سخن حضرت را آورده بود که امرؤالقیس را برترین شاعر عرب خوانده بود. به نظرم حرف دقیقی نیامد و اگر وقت داشتم و حال و شاید کمی سواد بیشتر چیزی در نقد این نگاه می‌نوشتم. این‌قدر بود که این  نگاه به تفکیک میان اثر و مؤثر و آن‌قدر عینی پنداشتن و مطلق انگاشتن امر زیبایی‌شناختی و منفعل دیدن مخاطب در برابر اثر و تجویز نسخه برای مخاطب که چگونه با یک اثر هنری مواجه شود و امثالهم خیلی حرف دقیقی نبود و سال‌ها بود که این حرف‌ها رونقش را از دست داده بود. درباره‌ی خود تیتر هم ملاحظاتی داشتم و به گمانم «عدالت زیباشناختی» معنای دیگری داشت.

عصر دو جلسه کلاس مجازی داشتم برای بچه‌های دانشگاه هنر. ساعت دو با پسرها و ساعت چهار با دخترها. احتمالاً بی‌خاصیت و  فقط برای خالی نبودن عرصه. هیچ عذابی بدتر از این نبود که با زبان روزه و دهان خشک و گلوی خسته سه ساعت توی هوا برای خودت فک بجنبانی و در همان حال مطمئن باشی آن‌ها که آن‌طرف نشسته‌اند نه چیزی از حرف‌هایت را می‌شنوند نه برایشان مهم است. هر دو یک نمایش مسخره را اجرا می‌کردیم. من درسم را می‌دادم و موظفی‌ام را پر می‌کردم. آن‌ها هم اعلام حضور می‌کردند و موظفی‌شان را پر.  من روی صندلی‌ام چرخ می‌خوردم و تمرین سخنرانی می‌کردم در طول کلاس و برای مخاطب فرضی داد سخن می‌راندم. آنها هم به چت و پرسه در اینترنت و کارهای شخصی خودشان. موقع خداحافظی هم که می‌شد حکما یکی از بچه‌ها مثل آنهایی که در زندان کشیک می‌دهند سوت می‌کشید و همه یک خسته نباشید و عالی بود و خدا قوت استادی می‌گفتند و من هم مثلا خر شده باشم همان ها را به خودشان برمی‌گرداندم. درباره‌ی حقوق بشر حرف می‌زدم و بعد از کلاس پسرها به ذهنم رسید که کاش حرف‌هایم را ضبط کرده بودم و  همان‌ها را برای دخترها پخش می‌کردم. دیر شده بود.

قبل از غروب سری هم به دفتر برنامه سوره زدم. گفتگوی شب آخر با حسام‌الدین سراج سه دقیقه اضافه داشت و باید کوتاهش می‌کردم. سخت‌ترین کار برنامه‌سازی همین بخشش بود. جایی که باید از میان کلمه‌ها و حرف‌ها چیزی را حذف می‌کردی. اگر گفتگو ضعیف از آب درمی‌آمد حرفی نبود. تیغ را می‌گرفتی و بسم‌الله. هرکجا را دلت می‌خواست حذف می‌کردی. اما اگر گفتگو خوب و مفید می‌شد برای آن سه دقیقه باید چند بار آن سی دقیقه را مرور می‌کردی و آخرش هم با اعصاب خردی جایی را انتخاب می‌کردی و تیغ می‌کشیدی. حذف کردن کار  واجب سختی بود. همیشه. همین.