پنجشنبه 2 اردیبهشت 95

زندانی خدا بودم. اعتکاف را می گفتم. سحر رسیدم دماوند. خسته. رادیو پیام می خواند. ترانه ها و سرودهایی در وصف امیرالمؤمنین. شب میلادش بود. در گوش من اما فرامرز اصلانی می خواند: ای کوچه های دماوند، که کودکی من از شما خاطره دارد. آیا هنوز هم می گسترید، به دشتی که برایم در آن خاطره می کارند. تا به خودم بیایم کوچه ی بالای حوزه بودم. تا به خودم آمدم در راهروهای حوزه. کسی را نمی شناختم. کسی مرا نمی شناخت. همه ی طبقه ها را گز کردم. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود. در چند تا اتاق را زدم. کسی نمی شناختم. احساس غربت داشتم. غربت در جایی که سالها در آن نفس کشیده بودم. فقط حسین آشپز بود که می شناختم. سحری بچه های حوزه را آماده کرده بود. گرم تحویل گرفت. خاطره ها داشتیم. پیر شده بود. موهایش سفید شده بودند. چهارده سال گذشته بود از اولین دیدارمان. پیر شده بود. سیگار دندان هایش را آباد کرده بود. رنگ رنگ. عوضش بعد از سالها بچه دار نشدن، شانزده سال، حالا دو تا دختر داشت. نازنین رقیه و نازنین زهرا. بچه هایش را با دعا و توسل گرفته بود. برایم کمی برنج و سبزی کشید و کمی ماست. طلبه ها تن ماهی هم داشتند. نخوردم. از راهروها و پله های غربت زده گذشتم. شاید در مسجد آشنایی می دیدم. کمی مانده به اذان مسجد بودم .

از نماز صبح های مسجد جامع دماوند، بیشتر از همه اذان و مناجات آقای تسلیمی را دوست داشتم. از آن پیرمردهایی بود که به رخت می کشیدند آدم ها چقدر می توانند خوب و دوست داشتنی باشند. از آن هایی که تحقیرت می کردند و کوچکی و بی ارزشی ات را مدام جلو چشمت می آوردند و با این همه عاشقش باقی می ماندی. از سالها پیش همین گونه شناخته بودمش. اذان صبح و زیارت عاشورای غیر معروفه. نمی دانستم به خاطر او بود که زیارت عاشورای غیر معروفه را دوست داشتم به خاطر غیر معروفه او را. چیزی توی دلم می گفت زیارت عاشورای غیر معروفه بیشتر به اهل بیت نزدیک است تا معروفه اش. لحن جمله هایش را بیشتر دوست داشتم. یک جاهایی دل آدم می لرزید. مثل صدای آقای تسلیمی. به «یا لها من مصیبه» که می رسید آدم دلش گریه می خواست. پیش از آنکه سپیده بزند. نماز صبح را خواندم. با لرزش صدای آقای تسلیمی گریه کردم. در خنکای شبستان مسجد خوابیدم. خیره به سقفی که بلند بود. خیلی بلند. روی سر آدم سنگینی نمی کرد. هوا تنگ نبود. می شد نفس کشید. به خلاف همه ی جاهای دیگر که انگار زیر فشار سقف و کف له می شدی و خفه می شدی. خانه. دانشگاه. کتابخانه. یادم آمد سقف حرم هم بلند است. هوا خوب بود. خوابم برد.

مسجد جامع دماوند جایی بود که در ایستگاه مطالعه اش هم همشهری داستان پیدا می شد. هم کتابی از بوبن حتی. من اما برای این ها نیامده بودم این همه راه را. برای خاطره هایم آمده بودم و برای خلوتش. مسجد جامع دماوند خلوت داشت. اعتکافش جنگ نبود. اردو هم نبود. معتکف های مردش صد نفر بیشتر نبودند. برنامه پشت برنامه نداشت. این هم بود که آنجا هوایم را داشتند. پیش بچه های جوان دماوند آبرویی داشتم. آنقدر که وقتی باران بیاید بروم روی پشت بام مسجد و وقتی بخواهم چیزی بنویسم بروم اتاق بسیج و چایی و میوه ام به راه باشد . از بچه های قدیم هیچ کس نمی آمد اعتکاف. سال قبل هم نیامده بودند. من تنها طلبه ی قدیمی معتکف بودم. این برای خودش امتیازی بود. حرمت داشت.

چفیه ام را گوشه ی دنجی از مسجد پهن کردم. قرآن خواندم. نه زیاد. با تامل و نکته برداشتن. صحیفه را با ترجمه ی موسوی گرمارودی خواندم. در مقدمه ی سندی اش حیران شدم. قصه های عجیبی داشت. با بچه ها شمس خوانی کردیم و باز قرآن و باز صحیفه. همشهری داستان و بوبن هم بودند. از هر کدام کمی خواندم. آنقدر که خوابم گرفت. خواب های خوبی دیدم. یادم نماند چه بودند و کجا بودند و چی داشتند که خوب بودند. نفسم آرام بود. این بود که خواب های آرامم را گواهی می کرد.

افطار نان بود و پنیر و سبزی و گردو و خرما و شیر و خوراک مرغ. لقمه هایی از نان و پنیر و سبزی و گردو  و خرما خوردم. سهم مرغم را به یکی از طلبه ها دادم و به جایش سیب زمینی هایش را گرفتم. می دانستم حالم بعد از افطار بهتر از حال آنهایی ست که مرغ خورده اند. بهتر بود. نیم ساعتی در صحن مسجد قدم زدم. دعای کمیل شروع شد. اتاق دنج بسیج مال من بود. که بنویسم. بنویسم سبک زندگی گندی داریم. دویدن و نرسیدن. دوست داشتم بمانم. برای همیشه. همین