23بهمن 90

یکشنبه 23 بهمن 90

اول :

بعد از نماز صبح نمی خوابم. می آیم توی آشپزخانه . پرده ی پنجره اش را جوری گره می زنم تا کمترین حجم از چشم انداز بیرون را اشغال کند. از توی فریز نان باگت یخ زده بیرون می گذارم. یک بطری آب معدنی توی کتری خالی می کنم و زیرش را روشن می کنم. بعد می نشینم پشت میز گرد صبحانه خوری که حالا دیگر میز کار من شده است. روی میز گلیمی با طرح های شکسته پهن است . از ترکیب رنگ های پخته اش با رنگ کتاب هایی که رویش قرار دارد حس خوبی پیدا می کنم. دوست دارم این حس را زیر نور چراغ مطالعه لمس کنم . از چراغ های خانه همه را خاموش می گذرام جز چراغ مطالعه و چراغ هود . خوبی شان آنست که به تاریکی احترام می گذارند. وقتی روشن می شوند باز هم جایی برای تاریکی هست . یک جورهایی همیشه عاشق این دوگانگی بوده ام .

دارم یکی یکی وسایلم را توی کیف می گذارم که سر و کله ی فاطمه هم پیدا می شود. به محض پا گذاشتن توی سالن خورشید چشمش را می گیرد . دعوتم می کند در نگاه کردن به خورشید همراهی اش کنم . او از پنجره های سالن به خورشید نگاه می کند . من از پنجره ی اتاق کارم. قبل از آن برای خودم یک فنجان آب جوش ریخته ام. فنجان به دست لب پنجره می روم. در طول این دوسال و چندماه خورشید هر بار یک جور طلوع کرده است. این بار خورشید شبیه زرده ی نیم پز یک تخم مرغ نرگسی ست. از آن تخم مرغ هایی که از تخم مرغ های معمولی گرانترند و زرده شان به جای زردی به نارنجی تیره می زند . دلم می خواهد یک چنگال بردارم و توی قلب خورشید فرو کنم تا زرده ی شلش بترکد و آرام آرام راه بیفتد و روی ابرهای کبود اطرافش که جای سفیده ها را پر کرده اند بریزد.

کیفم را چند بار سبک سنگین می کنم . برای آخرین بار شارژر لپ تاپ را از تویش در می آورم و به جایش هندزفری موبایل را بر می دارم. حدس می زنم شاید موقعیتی پیش بیاید که به تنهایی توی جمع محتاج باشم . قرار است برای گرفتن یکی دو مصاحبه به تهران بروم . برای خودم و فاطمه لقمه های نان و پنیر و خرما می گیرم . محمد رضا زنگ می زند و می گوید برای ساعت هشت و نیم ماشین هماهنگ کرده اند. پیشنهاد ماشین را رد نمی کنم و ته دلم از محمدرضا تشکر می کنم. اگر بخواهم خودم بروم باید با انبوهی از آدم هایی سر و کله بزنم که دست کم امروز حوصله شان را ندارم. اگر لباس آخوندی تنم نبود شاید راحت تر بودم اما سخت ترین قسمت لباس جایی بود که خودم بودن را از من می گرفت. اگر لباس تنم نبود میان همه ی آن آدم ها خودم را گم و گور می کردم . اگر لباس تنم نبود وقتی توی مترو خسته می شدم جایی برای خودم پیدا می کردم و پشت به در چمباتمه می زدم. شاید هم کامل کف زمین پهن می شدم ، کیفم را توی بغلم فشار می دادم و چشم هایم را می بستم تا خوابم ببرد . اگر لباس تنم نبود مجبور نمی شدم سکوت رؤیای ام جاده ها را بشکنم و در شادمانی مسافرانی که دوست داشتند گفت و گو با یک آخوند را تجربه کنند سهیم بشوم . گفت و گو هایی نوعا مزخرف ، بی فایده و احمقانه از جنس سیاست و خرافات .  لباس که تنم باشد حق شکستن و خسته شدن ندارم. حق غمگین بودن یا شاد بودن از من سلب می شود. حق ساندویچ خوردن یا چانه زدن برای پول زور به تاکسی ندادن، حق آزادی بیان، حق سکوت . حق دویدن . حق کش و قوس رفتن میان خیابان. حق کلش کلش راه رفتن. لباس که تنم باشد باید با پرستیژ راه بروم. عصا قورت داده مواظب باشم یک وقت رنگ لبخند از لب هایم نپرد، حرف زدنم لهجه ی تواضع و لحن متانت داشته باشد و رفتارم چیزی را در خودش داشته باشد که مردم به آن می گویند وقار. لباس را گذاشته ام کنار سایر عشق هایم در زندگی . فکر می کنم بالاترین عشق ها هم گاهی اوقات باید آدم را با خودش تنها بگذارند. معشوقی که همسر باشد، خواندن باشد، نوشتن باشد یا لباس آخوندی باشد .

ساعت هشت و نیم لب دفترم. ماشین رودتر از من رسیده است. یک سمند زرد تاکسی ست. راننده اش کاپوت ماشین را بالا زده و بمشخص است برای خالی نبودن عریضه با آن بازی می کند . پشت به من دارد و ورودم به دفتر را نمی بیند . توانایی آن را دارم که با یکی دو جمله محد رضا را با خودم همراه کنم. مرحله ی اول پاسخش منفی ست، مرحله ی دوم به شک می افتد و عاقبیت همراهم می شود در حالی که از خدا می خواهد خوبم کند و از سر تقصیراتم بگذرد . چند سری نشریه و رکوردر را توی کیفش می گذارد و از دفتر بیرون می زنیم . هر دو صندلی عقب می نشینم . راننده همان اول آب پاکی را روی دستمان می ریزد . نه قم را بلد است نه تهران را . جوانی ست در حوالی سی سالگی، پیشانی بلند ش عقب تر از گونه هایش به نظر می رسد و لهجه اش شمالی شمالی ست. کاپشن چرمی کوتاه و شلوار جین معمولی اش شائبه ی شر و شوری دارد اما آرام است و ساده و یک جورهایی مظلوم . با لهجه اش به یاد ارسطو می افتم . شخصیت دوست داشتنی یک سریال تلویزیونی . راننده ای با خون گرمی و سادگی مخصوص به پدیده ای به نام بچه ی شمال. توی تهران از دستش به خنده می افتم برای آدرس پرسیدن جلوی پای مسافرها ترمز می کند بی آن که حواسش باشد ماشینش تاکسی ست و آن ها مسافرند . مسافرها را بین زمین و آسمان نگه می دارد و متوجه نمی شود که آن ها لهجه ی غلیظ شمالی اش را نمی فهمند. از بی سوادی تهرانی ها شاکی می شود و باز جلوی پای مسافر دیگری ترمز می زند. سعی می کنم دوستش داشته باشم و با سادگی و صمیمیتش لبخند بزنم . ساعت کسل کننده ای به تهران رسیده ایم . نزدیک ظهر در ترافیکی که همراه با گرمای خورشید و بخاری کلافه مان می کند .

اولین مصاحبه ام با حاج آقای آقایی ست. مرد دوست داشتنی بیش از یک دهه از عمرم که هیچ وقت اختلاف سلیقه ها نتوانست روی این دوست داشتن سایه بیندازد. یازده سال پیش او مدیر حوزه ی علمیه ی دماوند بود و امام جمعه ی شهر. آن سال ها تجسم همه ی آرمان هایی بود که ما در حال و هوای طلبگی در جست و جویش بودیم . همه ی این سال ها شک نداشتم اگر یک وقتی از من می پرسیدند در زندگی تان بیشتر از هر کسی مدیون که هستید یا مثلا بیشترین تأثیر در زندگی تان از جانب چه کسی بوده اسم او را می نوشتم . حالا او معاون فرهنگی مرکز رسیدگی به امور مساجد است در ساختمانی چهار طبقه در خیابان جمهوری. ساختمان توی یک کوچه ی فرعی و دنج است، رنگ سفید دارد و مشخص است تازه نونوار شده . وارد که می شویم نگهبان دم در با احترام به استقبالمان می آید. سفارش راننده را می کنیم و نشانی اتاق آقای آقایی را می پرسیم . دو طبقه بالا می رویم و بی آن که از رییس دفتر اجازه بگیریم با شنیدن رگه ای صدای حاجی وارد اتاقش می شویم . در آغوشش می گیرم و می خواهم بر دستانش بوسه بزنم . دستش را می کشد و بوسه ام بر شانه اش می نشیند . یک سالی می شود که هم دیگر را ندیده ایم . نه از سر غفلت یا تنبلی . یک ندیدن خودخواسته از جنس رفتارهای عاشقانه. تا حوالی عید سال گذشته مشاور حاجی بودم . کتاب می نوشتم، سخنرانی و مصاحبه تنظیم می کردم، مقاله در می آوردم و در این بین از تمام آزادی های جسوارنه ام برخوردار بودم . روزهایی که نامه هایی به رهبری را می نوشتم و توی خون و دلقک می گذاشتم تنها ترسم ترک برداشتن این رابطه ی دوست داشتنی میان من و حاجی بود . او پدرانه  در عین تعصب داغش به ولایت بر همه ی رفتارها و نوشته هایم چشم پوشید آنقدر که خودم کم آوردم . می دانستم به خاطر من تحت فشارند . بی خدا حافظی به بهانه ی دوری من از تهران از هم جدا شده بودیم و بعد از یک سال دیدارها تازه می شد.

حاجی قبای خاکستری زیبا و با ابهتی پوشیده است. عمامه بر سر ندارد و محاسنش شانه خورده اند. پشت میزی بزرگ نشسته، روی میز پر است از کتاب و مجله و مقاله های پرینت شده. سمت راستش یک کامپیوتر با متفرقاتش قرار دارد و مقابلش یک تبلت با کلاس . سر به سر حاجی می گذارم و می گویم آخر عمری شما را چه به مسجد!؟ می گوید راه میخانه از مسجد و مدرسه می گذرد. می گوید از مدرسه که بیرون زده ایم از مسجد هم بیرون می زنیم و به میخانه می رویم . اتاق حاجی به قاعده ی اتاق مدیران پستویی برای استراحت دارد . نماز را توی آن پستو می خوانیم و مصاحبه را شروع می کنیم . رکوردر می گوید مصاحبه مان یک ساعت و چند دقیقه طول کشیده . اواخر مصاحبه خانم بیات برای عکاسی می آید. همسر مهدی شیخ است . روسری صورتی ملایمی سر کرده و چادر مشکی پوشیده . به حاجی می گویم خانم بیات همسر مهدی شیخ است . این را هم می گویم که عروسی شان را با صالح یک زمان گذاشتند تا بچه ها نتوانند بروند. حاجی می گوید اصفهانی بازی و ما می خندیم . لبخند کم رنگی از جنس حیا روی لب های خانم بیات می نشیند و جای آن خجالت اولیه را می گیرد . ما گفت و گویمان را ادامه می دهیم و او آتقدر عکس می گیرد تا حاجی خسته شود و زیر لب بگوید خانم بیات کافی ست. خانم بیات نمی شنود و ما به خنده می افتیم . عکاسی اش که تمام می شود دوربین را به ما می دهد تا به مهدی برسانیم . برای مصاحبه ی بعد از ظهر خود مهدی می آمد .

ناهار را توی اتاق مخصوص جلسات پشت میز می خوریم . ما چلو جوجه کباب می خوریم . حاجی نان و کباب می خورد. غذایمان رو به پایان است که صدای بلندی با لحن آخوندی توی سالن می پیچد . می گوید باذن الله و باذن رسوله ادخل هذالبیت. بعد حاجی را صدا می کند و وارد اتاق خالی اش می شود. حاجی با لبخند خدا به خیر کندی می گوید و به اتاقش برمی گردد . مهمان هایش دو تا آخوندند . یکی جوان و دیگری پیر. صدا متعلق به آخوند پیر است. سراسیمه با حاجی خداحافظی می کنیم و او را با مهمان هایش تنها می گذاریم.  می خواهیم بیرون بزنیم که آقای فیضی را می بینم . شادی زیر پوستم می دود و سرخی روی گونه های او می نشیند. همدیگر را در آغوش می گیریم و فشار می دهیم . آقای فیضی سال هاست که راننده ی حاجی ست. بازنشسته ی اداره ی دارایی ست و رانندگی اش حرف ندارد. به زور می بردمان توی آبدارخانه برایمان چایی می ریزد و گعده می کنیم . ساعت از دو و نیم که می گذرد از هم دل می کنیم. نشانی مرکز شماره ی یک امور مساجد را می گیرم . نشانی نزدیک است . به محمدرضا می گویم سری به آقای حاج علی اکبری و آقای غفاری بزنیم . موافقت می کند . ساختمان شماره ی یک جایی ست نردیک بیت رهبری. اطرافش قرق است . این را جوانک سپاهی با لحن تند به راننده ی ما می گوید . پیاده که می شویم دستور می دهد به سر خیابان برگردد و آن جا منتظرمان بماند . ساختمان پنج طبقه است. دفتر آقای حاج علی اکبری و غفاری قاعدتا باید طبقه ی آخر باشد. زیر ضد هوایی ها که نتوانسته اند خودشان را روی پشت بام قایم کنند . آقای حاج علی اکبری نیست . آقای غفاری مهمان دارد . با کمی انتظار متوجه می شوم انتظارمان برای تمام شدن صحبت مهمان بیهوده است . وارد اتاق می شویم . مهمان مردی ست کوتاه قد، کت و شلوار سرمه ای تیره و اتو نخورده ای پوشیده . پیراهن مشکی به تن دارد و روی پیراهن هم جلیقه ای مشکی دارد. محاسن پیچ در پیچ و قیافه ای نسبتا اخمو . چهل را به خوبی گذرانده و هر بار کیف کهنه اش را که پر پوشه و کاغذ است بی هدف زیر و رو می کند . آن طور که خودش ادعا می کند پاسدار است. با ورود ما باز هم به حرف هایش ادامه می دهد . برای سعایت امام جماعت مسجد محل آمده است . از همان اول می خواهد ریشه را بزند . به امام جماعت انواع تهمت های ناموسی و مالی می زند . از واکنش های آقای غفاری معلوم است پرونده سر دراز دارد و تهش خبری نیست. مرد همه را به تبانی و هم دستی متهم می کند و ادعا می کند خودش امام جماعت در حال زنا در مسجد دیده است. با این ادعا می خواهد مطالبه ی سند و دلیل آقای غفاری را بی وجه نشان بدهد. حالم بد می شود . همه ی حس خوب قبلی ام از بین می رود. عصبانی می شوم و دوست دارم مرد بفهمد . به آقای غفاری می گویم اگر ایشان از اتاق خارج نمی شوند ما زحمت را کم می کنیم . آقای غفاری به دست و پا می افتد و بار دیگر به مرد متذکر می شود که ما مهمان او هستیم. مرد در چهره اش آنقدر کینه هست که می گوید بیرون منتظر می ماند  او که بیرون می رود آخوندی چاق و شلخته اما دوست داشتنی وارد اتاق می شود . آقای غفاری می گوید نشریات مرکز را ایشان در می آورد . فامیلش توی ذهنم نمی ماند . از آن آخوندهایی ست که از همان لحظه ی اول رفاقت را گرم می کند . عصبانیتم را توی اتاق خالی می کنم. می گویم تنها سرمایه ی یک آخوند آبروی اوست . آقای غفاری که پرونده را برایم توضیح می دهد می خواهم بیرون بروم و کشیده ای توی صورت مرد بخوابانم . پدر مرد بانی مسجد بوده اما آن را وقف نکرده است. پدر مرده و اداراه ی امور مسجد به دست مرکز و در نهایت به دست امام جماعت افتاده . آقای غفاری می گوید امام جماعت قبلی را هم همین آقا کلّه پا کرده . از اتاق که بیرون می زنیم توی آسانسور به محمدرضا می گویم خوش به حال خودمان . محمد رضا می گوید امام جماعت بودن کار خیلی سختی ست. تصدیقش می کنم .

ساعت سه و نیم با آقای زائری قرار مصاحبه داریم. محل قرارمان دفتر نشریه ی خیمه است نزدیک سینما فلسطین . دم در دفتر پارچه ی سیاه یا حسین زده اند . می خندم و می گویم کجا آمده ایم برای مصاحبه درباره ی شادی ؟ پشت آیفون تاممان را می پرسند و در پاسخ به گونه ای برخورد می کنند که انگار منتظرمان بوده اند. جوانی بیست و سه چهار ساله به استقبالمان می آید . سراغ آقای زائری را که می گیرم می گوید در حال نماز خواندنند . وقتی می گویم مگر ایشان نماز هم می خوانند تعجب توی صورتش می دود . می فهمم که توی باغ نیست . ادامه نمی دهم . دفتر یک خانه ی دو طبقه ی در تو حیات است . حیات را سقف زده اند ، کفش را فرش پهن کرده اند. منبری سه پایه گذاشته اند . گوشه ی بالای سمت راست منبر عکس کوچکی از آقای بهجت توجهم را جلب می کند . از قبل شنیده ام که سه شنبه ها غروب  آن جا روضه برقرار است .

توسط جوان از پله ها به طبقه ی بالا هدایت می شویم . برایمان چایی می آورد. از همه ی چایی هایی که در طول روز برایمان آورده اند خوش رنگ تر و خوش بو تر است اما هیچ کدام دلمان نمی خواهد . روی صندلی ها ولو شده ایم که آقای زائری دوان دوان از پله ها بالا می آید . پیراهن کرم و شلورا شیری پوشیده است. رفتارش مثال همیشه با شتاب است. می گوید منتظر می ماند تا چایی بخوریم . می گویم می شود نخوریم ؟ شانه بالا می اندازد به این معنی که هر جور مایلیم. به دنبال آقای زائری پله هایی که بالا آمده ایم را پایین می رویم و از درب سمت راست وارد سالن طبقه ی اول می شویم . سالنی مستطیل شکل و کشیده است . دور تا دورش قفسه های فلزی کتاب خانه خورده . داخل قفسه ها پر است از انواع و اقسام کتاب هایی که مشخص است بدون هیچ فکر و نظم و ترتیبی کنار هم نشسته اند . پای قفسه ها روی زمین کپه کپه مجله و روزنامه ریخته است . آنقدر بی نظم است که محمد رضا یواشکی می گوید آراش فکری اش را به هم می زنند . سمت چپ سالن کمی بزرگ تر می شود . به نشستن پشت یک میز هشت ضلعی رنگ چوب دعوت می شویم . به محض نشستن پسر جوان چایی مان را جلویمان می گذارد . این بار لب می زنم . چشم های آقای زائری سرخ و خسته اند. می نشینیم و به هم زل می زنیم . در حرف زدن با هم قفل کرده ایم. از دستم دلخور است. این دلخوری را چند روز قبل پشت تلفن پنهان نکرده بود. از برخورد انتقادی همیشگی ام با خودش ناراحت بود. آخری اش به دو سه هفته قبل بر می گشت. روز آخر صفر بود. محسن حسام و فاطمه ی جناب خانه ی شان روضه ایی دانشجویی گرفته بودند. روضه که نمی شد گفت . یک جور جلسه ی دانشجویی شاید. سخنران هایش آقای زائری بود و خانم سارا شریعتی . به پر و پای هر دو پیچیده بودم. احتمالا در نقد آقای زائری تند رفته بودم که به رویم می آورد. سعی می کنم با شوخی یخ گفت و گو را باز کنم . آقای زائری جا خالی می دهد . محمد رضا چند شماره از نشریه را دستش می دهد . تند تند تورق می کند . در این میان  کلافه و بی هدف کتاب ها را وارسی می کنیم ....

دوم :

از نوشتن خسته شدم. باید این شکلی می نوشتم تهران بودم . محمدرضا هم بود. کار داشتیم . پیش از ظهر رسیدیم . شب برگشتیم. برگشتنی توی جاده ی تهران قم اختتامیه جشنواره ی فیلم فجر را گوش می کردیم . هوا سرد بود اما گزارش فرزاد حسنی گرمش می کرد.  فاطمه برای شام کوکویی متفاوت پخته بود. خوردیم. خوابیدیم .

18 بهمن 90

سه شنبه 18 بهمن 90

فرصت صبحانه خوردن نداشتم. به یک فنجان آب جوش و شکر قناعت کردم. یک مشت- شاید هم بیشتر- نان خشک توی نایلن ریختم. نایلون را میان خرت و پرت های کیفم جا دادم. برای چندمین بار لای سیررسیدم را نگاه کردم تا مطمئن شوم نامه سر جایش هست. نامه یک جور برات آزادی ام بود. شب قبل نوشته بودمش. برای همان رییس اداره ی حراستی که بار تهیه ی ویژه نامه ی جشنواره را روی دوشم گذاشته بودند. کاغذهای A4 توی خانه تمام شده بود. دست کم من سعی کردم این شکلی فکر کنم. حوصله ی زیر و رو کردن قفسه ها و کشوها را نداشتم و الّا ته دلم می دانستم یک بسته ی باز نشده باید جایی میان آن همه خرت و پرت باشد. یک برگه ی خط دار از دفتر فاطمه کندم . دفتری که مال دوران دانشجویی اش بود. خارجی بود. جلد سبز تیره داشت با موج هایی از سبز کم رنگ. چند کلمه ای هم با سفید رویش نوشته شده بود. مثل اندازه ی صفحاتش که نوشته شده بود یازده در هشت و نیم اینچ . ورق که می خورد یک برگ سفید رها شده بود و بالای صفحه ی بعد با خودکار قرمز نوشته شده بود اقتصاد فرش . آنقدر ورق زدم تا به برگه های سفید رسیدم . در ورق زدن ها تیترهایی که با همه شان رنگ قرمز داشتند از جلو چشمم عبور می کردند. بخش صادرات و واردات، روش های محاسبه ی درآمد ملی، انواع بازرگانی، جمعیت شناسی کیفی، قضیه ی تارعنکبوتی . احساس می کردم چیزی نمی فهمم . مهم نبود. برگه ی سفید را با وسواس از فنر بالای دفتر جدا کردم . روان نویس آبی را از توی لیوان سفالی روی مز برداشتم . چند روزی می شد عجیب با هم خو گرفته بودیم. شاید اگر این حس چند روزه نبود نامه ای هم نوشته نمی شد. نوشتن نامه در روزگار پیامک و ایمیل حس خوبی داشت . خاطره ی همه ی نامه های سال ها قبل چه از من چه به من توی وجودم زنده می شد. نامه هایی که گاه تشر بودند، گاه انتقاد، گاه درد دل، گاه هم فکری و گاه پیام مهربانی. دلم می خواست بروم از میان کارتونی که نوشته های قدیمی ام را تویش آرشیو کرده بودم نامه هایم را دربیاورم و یک دور همه شان را از اول نگاه کنم. نامه هایی که بخش زیادی از آن ها به دوازده سیزده سال قبل بر می گشت . نامه هایی به خط بابا، مامان و ایمان که هر بار در یک جور کاغذ نوشته می شدند . روزهایی که صدای یک موتور هوندا 125 برای ما خاطره انگیز ترین لحظه ها را رقم می زد به شرطی که از سرکوچه که می پیچید آرام آرام سرعتش را کم می کرد تا ما از شیشه های مشجر رنگ زرد باکش را ببینیم و بفهمیم الآن است که زنگ خانه بخورد و آقای پستچی امضایی ازمان بگیرد و نامه ای به دستمان بدهد . آن سال ها بابا و مامان و ایمان سوریه زندگی می کردند . نامه های خازه انگیز دیگر هم بودند مثل نامه ی چند برگی محسن حسام که بعد از رفتنش از دماوند روی کاغذهای کالک سفاف با روان نویس آبی برایم نوشته بود . کاغذ کالک را به نشانه ی شفافیتی انتخاب کرده بود که مدام توی نامه اش بر آن تاکید داشت . شفافیتی که او توی بچه های حوزه یافته بود و خودش معتقد بود نمی تواند به آن تن بدهد .

بالای صفحه – تقریبا وسط - نوشتم به نام خدا . یک خط رها کردم و گوشه ی سمت راستش نوشتم جناب سنایی عزیز. یک خط پایین آمدم و نوشتم سلام و باز یک خط پایین آمدم و در همه ی این پایین آمدن ها سرخوش از نوشتن با روان نویس آبی و کش و قوس های کلمات بودم . سعی می کردم متن نامه را بین خط ها بنویسم . فکر می کرم زیبا تر باشد . نوشتم: " بسیار دوست داشتم اولین خاطره ی آشنایی ام با شما و همکارانتان به تجربه ای موفق ختم گرددو بتوانم به اعتماد و احترام مثال زدنی شما پاسخ درخوری بدهم اما حقیقت آنست که در طول این چند روز ، هرچه با خودم کلنجار رفتم به این نتیجه رسیدم که عملا از انجام آنچه بر عهده ی من گذاشته شده عاجزم. این عجز و ناتوانی از سویی به وضعیت شخصی من بر می گردد که از اسباب کشی خانه تا نوشتن پایان نامه و شرکت در آزمون دکتری را در بر می گیرد و از دیگر سو پاسخ منفی بسیاری از کسانی که روی یاریشان حساب باز کرده بودم و می پنداشتم در این مسیر می توانم از یاری و همراهی شان بهره بگیرم " بعد با نوک روان نویس جوری نقطه گذاشتم که به چشم بیاید و باز یکی دو خط آمدم پایین و ادامه دادم : " تصورم بر آنست که بی گمان فرد دیگری با قابلیت ها و توانایی های بالاتر و دوستان و یارانی همراه تر لازم است تا خواسته های شما را محقق سازد" باز نقطه گذاشتم و باز یکی دو خط رها کردم و دوباره ادامه دادم : " همه ی آنچه در بالا آمد برای این بود که بگویم در نهایت شرمندگی و عذر خواهی انصراف خود را از تهیه ی ویژه نامه ی جشنواره محضرتان اعلام می دارم. اگرچه بی شک بخش عظیمی از این شرمندگی و عذرخواهی جهت اتلاف زمانی ست که در این میان صورت گرفت اما مشهور است که دیر رسیدن به از هر گز نرسیدن است . با من هرگز نمی رسیدید. همین " فکر کردم شاید بهتر بود همین آخر را نمی نوشتم اما کاری نمی شد کارد. نامه ام را نوشته بودم و از موج های آبی روی خط های سیاه کم رنگ خوشم می آمد . گوشه ی سمت چپ پایین نوشتم ممنون و عذرخواه، یک خط پایین تر اسمم را نوشتم، یک خط پایین تر تاریخ زدم و روی همه ی آن ها امضای ماهی شکلم را کشیدم . نامه را با دو تا به سه بخش نسبتا مساوی تقسیم کردم، پاکت نداشتم . فکر کردم نیازی هم به پاکت نباشد . چسب را روی خود نامه زدم . فکر می کردم این جوری بیشتر توی چشم باشد یا صمیمیت بیشتری را ادعا کند .

اول تصمیم گرفتم نامه را به اطلاعات دم در بدهم . به نظرم رسید چندان مطمئن نیست. دل به دریا زدم و تصمیم گرفتم نامه را به همان مسئول دفترها یی که پشت دو تا میز نشسته بودند و امور اتاق بزرگ تر با در چرمی را تنظیم می کردند بدهم . مطمئن تر بود اما خطرش این بود که امکان داشت با خود رییس روبرو شوم و به گفتگو مبتلا شوم. هرچه می کشیدم از گفت و گو بود. خطر دومی را به سریع تر بودن و قطعی بودنش خریدم و سمت اتاق صد و سیزده رفتم. لای در باز بود اما اعتنایی نکردم. نامه را که از قبل از توی کیفم در آورده بودم دست آدم پشت میز سمت راست دادم . فکر کرد منتظر می مانم تا خبرش را بگیرم. داخل اتاق که رفت با شتاب از آن جا بیرون زدم. مثل کسی بودم که جایی بمبی کار گذاشته بود و بیرون می دوید تا از انفجار بمب در امان باشد. آنقدر عجله کرده بودم که حتی پاشنه های کفشم را بالا نکشیده بودم . در کسری از ثانیه مراحل انفجار بمب توی اتاق رییس حراست را در ذهنم مرور کردم. تا در می زد و اجازه ی ورود می گرفت من پیچ اول را رد کرده بودم. به ارباب رجوع داخل اتاق که سلام می داد به شرط سرعت طول سالن روبروی پیچ اول را سپری می کردم. بمب را که به دست رییس می داد من به راهروی طولانی سمت راست رسیده بودم . همه ی دلخوشی ام به چسب روی نامه بود که امیدوار بودم آنقدر لج بکند و آنقدر بد قلقی داشته بشد تا من از آن جا بیرون بزنم و خودم را لابه لای آدم های خیابان گم و گور کنم . همه ی این اتفاق ها افتاد. فقط یک چز مانده بود. شاسی انفجار را فشار دهم . موبایلم را از توی جیبم  بیرون آوردم. چند ثانیه ای به شماره ای که مدام روی صفحه می رفت و می آمد خیره شدم. برای آخرین بار از درستی انفجار بمبی که توی اتاق رییس حراست کارگذاشته بودم مطمئن شدم. با انگشت شصتم دکمه ی موبایل را لمس کردم و در یک آن بمب را منفجر کردم.

با خاموش کردن گوشی ام بمب منفجر شده بود. گوشی را توی جیبم گذاشتم . حس آزادی و رهایی داشتم. توی دلم برای فرصتی که در اسفند داشتم نقشه ی مسافرت تنهایی کشیدم . حسی شبیه یک فراری از زندان گریخته که دست هیچ کس به او نمی رسید.

 

16 بهمن 90

یکشنبه 16 بهمن 90

صبح را با شعر آغاز کزدم. با جستجوی غزلی که روز قبل از یاسین حجازی شنیده بودم: چشم های تو قهوه ی ترک است، ابروانت هوای کردستان / خنده هایت کلوچه ی فومن، گریه های تو چای لاهیجان. به نظرم زیبا آمده بود. در جستجوی اصل شعر با غزل های دیگری هم ملاقات داشتم. خیلی وقت می شد که شعر زیبا نخوانده بودم. آخرین شعرخوانی ام به همان ساعات انتظار در بیمارستان بر می گشت. آنجا هم شعر ها طعم و جغرافیا داشتند. شاعر روی صندلی های فلزی در میان دلهره های آدم های بیمارستانی می گفت : اخمت آلوی ترش شمالی، خنده ات پرتقال جنوب است/ اخم با خنده فرقی ندارد . در تو هر حالتی هست خوب است. دلم برای شعر و شاعری تنگ شده بود . دلتنگی ام از نوعی بود که نوید زایمان یک غزل را در روزهایی نه چندان دور می داد. زایمان یک غزل درد دلتنگی می خواست که به آن مبتلا بودم هرچند روزهای اولش بود.

صبحانه نان سنگک داغ با پنیر و خرما خوردیم. خرما را شب قبلش از بازار عرب ها خریده بودیم . از آخر بازار لباده خریدیم، از اولش خرما، از میانه ی بازار سبزی خوردن، کاهو، گوجه، اسفناج و پرتقال ناول جنوب. همیشه از قدم زدن در بازار عرب ها سرخوش می شدم. بوی زندگی می داد. خیلی اوقات نظرم  درباره ی بوهای زندگی راکه می گفتم موجب خنده ی دیگران می شد . برای من بوی پشگل گوسفند، بوی ذغال آتش گرفته، بوی سبزی  و میوه و بوی غذای خانگی بوهای زندگی بودند. بوی گازوییل هم بوی زندگی می داد وقتی از لباس های کارگری توی مشامم می دوید. این بوها را در بازار های دیگر هم می شد تجربه کرد. مثل بازارچه ی امام زاده صالح تجریش . خوبی بازار عرب ها اما این بود که بوی زندگی را ارزان در اختیار آدم ها می گذاشت. خیلی وقت ها فکر می کردم عرب ها بهتر از ما با زندگی کنار آمده اند. آن ها را شادتر از خودمان می دیدم. چه در تجربه ی سفر عراق، چه در تجربه ی سفر سوریه ، چه در تجربه ی سفر مکه و چه در تجربه ی زندگی در قم. طفل شادی در میان ما دیرزمانی بود گم شده بود. شاید به خاطر همین بود که موضوع پرونده ی ویژه ی آخرین شماره ی اعتصام را گذاشته بودیم پرونده ای برای شادی. نه این که کلا آخرن شماره باشد. آخرین شماره ای بود که ما کارهایش را انجام می دادیم . محمدرضا نتوانسته بود ادامه بدهد. آن ها هم بی درنگ سردبیر جدید معرفی کرده بودند. تصمیم را گرفته بودم. ادامه نمی دادم . از این تصمیم حس خوبی داشتم. حس آزادی و انتظار چشم اندازهای تازه در پیچ و خم های زندگی .

صبحانه که می خوردم یک فاخته آمد و بالاخره به نان ها و برنج هایی که پشت پنجره ریخته بودم نوک زد. هوای بیرون سرد بود . حدس زدم این همه راه را بالا آمده تا زیر آفتاب کم رمق یک صبح سرد زمستانی کمی خودش را گرم کند. چند دقیقه ای به حرکاتش خیره ماندم. برایم جالب بود که به ازای هر نوک زدن یک دور عرض پنجره را می رفت و برمی گشت و دوباره نوک می زد. حدس زدم از سرما باشد. بال و پر چندانی نداشت. لاغر بود. چشم هایش مثل دو تا ماش درشت از دو طرف گونه های کوچکش بیرون زده بودند. نگاه کردن به چشم هایش دلم را می لرزاند. حس می کردم زیادی از صورتش بیرونند . حس می کردم اولین خطر ها همیشه چشم هایش را تهدید می کنند. زیر نور آفتاب نگران کننده برق می زدند.

ساعت نه دفتر تبلیغات جلسه داشتم. خواسته بودند برای جشنواره ی به نام نو آوری های تبلیغ ویژه نامه تهیه کنم. برخلاف روز قبل شیک پوش بودم. لباده ی نو پوشیدم. رنگ تیره داشت با خط های سرمه ای ، زرشکی، سفید، آب و مشکی. به دو طرف بالای لباده عطر وود زدم. وود از آن دسته عطرهایی بود که برای خودم می زدم. مهم این بود که بویش تا آخر شب توی مشامم باشد. عبایم را تا زدم و روی کیفم انداختم. دلم می خواست می شد با این ترکیب کفش اسپرت پوشید . نمی شد. ساختمان محل قرار پیچ در پیچ بود . شماره اتاق محل جلسه 113 بود . به خاطر خامی و سادگی ام مجبور شدم دوبار کل ساختمان را دور بزنم. بالای شماره ی 113 نوشته بود " حراست ". خنده ام گرفت. نه از وضعیت زمانه که از سادگی خودم . باورم نشده بود نشریه را قرار است زیر نظر مسئول حراست در بیاوریم. شماره ی 113 یک اتاق کوچک داشت یا دو تا میز در دو طرف و یک در با روکش چرمی که رو به یک اتاق نسبتا بزرگ باز می شد . می دانستم محل قرار ما توی آن اتاق بزرگ است. چند دقیقه ای زود رسیده بودم . باید روی صندلی های گود اتاق کوچک منظر می ماندم. توی اتاق دستگاه های کاغذ خردکن بیشتر از هر چیز دیگر توجهم را به خودشان جلب کردند. همیشه با دیدن دستگاه های کاغذ خرد کن یاد سفارت آمریکا می افتادم . بچه که بودم وقتی از اسناد ی که در جریان اشغال سفارت آمریکا به دست این دستگاه ها سپرده شده بودند فکر می کردم چه چیز عجیب و غریبی می توانند باشد . عجیب و غریب تر از آن برایم بازیافت دوباره ی آن اسناد بود. وسسه شدم یکی از کاغذهایم را هل بدهم داخل دستگاه تا خرد شود.

از جلسه که بیرون آمدم هیچ انرژی در وجودم نبود. خالی خالی بودم . داخل جلسه احترام بود و متانت و تبسم . باورم نمی شد یک رییس اداره ی حراست می تواند اینقدر مهربان و متین و فهیم باشد. هم او و هم سایر اعضای جلسه جوری برخورد می کردند که انگار با یک پیش کسوت عرصه ی مطبوعات مواجهند. یک پرسش ساده می توانست همه ی آن تابو را به هم بریزد. همان برخوردها جوری تکانم داده بود که همه ی انرژی و توانم ریخته شده بود. توی جلسه فکرم به خودم مشغول بود. فکر می کردم راه را اشتباه آمده ام . ولو به اندازه ی چند ماه . قم نیامده بودم که روزنامه نگاری کنم. دغدغه ی نان با من چنین کرده بود . آنقدر راه را اشتباه آمده بودم که در راه دفتر نشریه هرچه به خودم فشار می آوردم تا آرمان های گم شده ام را پیدا کنم نمی توانستم . در آن لحظات بیشتر از هوا به آرمان ها و آرزوهایم نیاز داشتم اما ذهنم از هر طرف که می دوید به واقعیت های فرسوده ی حالم می رسید. تننها نقطه ی واضح این بود که وضعیت موجود برایم شکننده خواهد بود . سر رسیدم را باز کردم . روی صفحه ی بیستم اسفند نوشتم پایان کار مطبوعاتی . بیستم اسفند پرونده ی اعتصام بسته می شد.

توی دفتر نشریه تنها بودم. کار روی زمین مانده ای نبود که انجام بدهم . پس از مدت ها سری به فیس بوک زدم . دوستان و آشناها ی دور و نزدیک تولدم را تبریک گفته بودند. شش روز از تولدم گذشته بود و من از مهربانی های آن ها بی خبر بودم . فکر کردم جواب ندهم آبرمندانه تر است. روز تولدم دلم یک کیک شکلاتی می خواست با دو بسته سیگار بهمن . دلم می خواست یک بسته و نیم از سیگارها را پک به پک بسوزانم . هر کدام را تا جایی . بعضی ها را تا آخر بعضی ها را تا میانه . بعضی ها را هم همان اول خاموش کنم . دلم می خواست سی نخ بهمن سوییسی  نیم سوخته شمع های کیک تولدم باشند . کیکی که رویش با خامه ی شکلاتی به رنگ قهوه ای سوخته نوشته شده بود  : بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر .

15 بهمن 90

شنبه 15 بهمن 90

لباده ام پاره شده بود. مجبور شدم قبا بپوشم. از قبا بدم می آمد. تویش شل و ول به نظر می رسیدم. حسی مثل زیر شلواری پارچه ای داشت. از آن هم همیشه بدم می آمد. لباس که پوشیدم توی آینه خودم را ورانداز کردم. قیافه ام آنقدر می زد که از زاری اش آدم به خنده می افتاد. ترکیبی از همه ی چیز های ناهمگونی بود که می توانستند کنار هم قرار بگیرند.  یک قبای رنگ و رو رفته ی شل و ول کرم با یک پیراهن مارک دار یقه دیپلمات خاکستری کم رنگ و شلوار کتانی که رنگش میان بادمجانی و قهوه ای مردد مانده بود . به این ترکیب تی شرت یقه گرد سرمه ای ام را هم اضافه کرده بودم که روی پیراهن و زیر قبا پوشیده می شد . عبای مشکی توری اتو نخورده و پر از چین و چروک ذره بینی بود بر آن همه بی ریختی و ناهماهنگی . پیراهنم را از اصفهان خریده بودم. برای یک جشن. گرانترین پیراهنی بود که در همه ی عمرم برایش پول داده بودم. پیراهنی که با آن می توانستم معنای لباس مارک دار را تجربه کنم و آستینم را مدام بتکانم که مارک روی لبه ی آستین را دیگران هم ببینند . تی شرت سرمه ای یقه گرد را از شمال خریده بودم . عید بود . عصر جمعه بود. باد می آمد. ما از آبگرم لاویج برمی گشتیم. استقلال و پرسپولیس بازی داشتند. آن روزها علی دایی سرمربی پرسپولیس بود. باخت. تی شرت را همان عصر جمعه ی سرد خریدیم. از یک فروشگاه بزرگ . از همان دست فروشگاه هایی که همیشه حالم را بد می کردند. شلوارم را از آستارا خریده بودم. از بازارچه ی مرزی اش .غروب یک روز متعادل اردیبهشتی. بعد از سال ها با بابا و مامان و ایمان رفته بودیم شمال. فاطمه با ما نبود. تبریز دوره داشت. برگشتنی اردبیل به ما پیوست. اردیبهشت بی کار بودم . بی کار یعنی بی پول. آن شب یارانه ها را به حساب ریخته بودند. نیمه ی اول اردیبهشت بود. ایمان چند تا خرید . قبایم را یک ظهر گرم خردادی در قم خریده بودم. در روزهایی که قم سیاه پوش بود . آقای فاضل لنکرانی مرده بود. پشت سر هم قم زلزله می آمد. ما هنوز عقد بودیم. ایام امتحانات بود. ناجور مریض بودم . یک بار زیر سرم بودم که زلزله آمد. روی تخت بیمارستان حس فیلم های جنگی را داشتم . هوا گرم نبود. داغ بود. حجره مان طبقه ی چهارم بود . من ، علیرضا، محمرضا و معین . زیباترین اس ام اس عمرم را ظهر سوزان یکی از همان روزها نوشتم . نوشتم آب آشامیدنی نداریم. برق قطع است. هوا دیوانه وار داغ است. پشت سر هم زلزله می آید. بیماری طاقتمان را بریده . آخرش نوشتم آخرین برگ خاطرات چند طلبه ی خیابانی .

سر شب یک نفر را آورده بودند توی تلویزیون. از مقامات بود. مدام تأکید می کرد دوست ندارد به عنوان مقام و مسئول صدا شود. می گفت دوست دارد مثل بقیه ی مردم باشد. آخرین برگ خاطره ام از او به فرودگاه مشهد بر می گشت. ایام میلاد امام رضا بود. از این که برایش پاویون هماهنگ نکرده بودند برآشفته بود . مثل گرگ گرسنه می غرید. باورش نمی شد ممکن است یک کارمند ساده ی فرودگاه یا یک مسافر ساده ی او را نشناسند. شام ما نان سنگک و ماست و اسفناج خوردیم او (...) . (...) شام کسی بود که از مردم نبود و ادعا می کرد با مردم است. خاطره گاهی اوقات چیز (...) ی می شد . اگر خاطره ی آن روز فرودگاه نبود شاید او هم ماست و اسفناج می خورد.

 

12 بهمن 90

سه شنبه 12 بهمن 90

عصر که باران آمد افسردگی ام تمام شد . افسردگی که سوغات همیشه ی بعد از سفر به حساب می رفت . شاید اگر آن افسردگی نبود ظهر از مصاحبه که بیرون می آمدم در مقابل چشم همه نامه ی انصراف پر نمی کردم . یک جورهایی دلم مثل آسمان قبل از ظهر گرفته بود . همه چیز خوب بود ، برخوردها سرشار از ادب و متانت، لب ها لبریز از تبسم، عدد و رقم ها قابل تأمل، من اما یک جای دلم شور می زد. تا باران نزده بود افسرده بودم. همیشه بعد از سفرهای پر از شادی و هیاهو افسرده می شدم. ورود  ناگهانی از حرکت جاده به سکون خانه، از هیاهوی جمع به سکوت تنهایی، از بی خیالی و فراغت خاطر به حجم وسیع دغدغه ها و دل مشغولی های عقب افتاده روحم را خش می زد . از سفر رسیده بودم .

سفر ما از قم شروع می شد . سفر همسفری هایمان از تهران . هفت نفر بودیم. هفت نفری که تا قبل از سفر گاه تعدادشان به صفر می رسید، گاه دو. تا ظهر سفر چهار قطعی شده بود . چهار من بودم و فاطمه . محسن حسام بود و فاطمه ی جناب . بعد از ظهر چهار هفت شد . هادی صفایی پور و پرستو نیک نام در کلنجار بین آمدن و نیامدن آمدنی شدند . آن ها که می آمدند حکما پسرشان علی هم می آمد. هادی بین آمدن و نیامدن مردد بود . وضعیت آب و هوایی که توی سایت ها و رادیو و تلویزیون مدام اعلام می شد قانعش کرده بود نیاید. وقتی گفت نمی آیند اصرار بر آمدنشان نکردم . آن ها با چهارتایی که به سرشان زده بود حتی اگر سنگ هم از آسمان ببارد تفاوت زیادی داشتند . تفاوتی به نام بچه که آن ها داشتند و ما نداشتیم . بچه شاید می توانست به زندگی ارزشی بدهد که برای حفظش با احتیاط و وسواس بیشتری قدم برداشت. من حدس می زدم نیامدن نظر پرستو نیک نام باشد . فاطمه ها اما از دلش خبر آمدن گرفته بودند. قانع کردن هادی کار سختی نبود. به رخ کشیدن جنون و زیبایی سفر شمال در دل زمستان برای کسی که زندگی اش با هنر آمیخته بود کفایت می کرد. هادی دانشجوی دکترای معماری بود. شاید آخرین بارهایی بود که می شد هادی را به سبک و سیاق سال های قبل دکتر نامید . دکتر گفتنی که پشتش هزار شوخی دوست داشتنی نهفته بود . هادی اما جدی جدی دکتر شده بود .

شمال، دریا، زمستان، برف، جنگل، جنون کار خودش را کرد. هفت نفر شدیم . هفت نفر شدنی که ما را تا غروب سه شنبه در تهران نگاه داشت، جاده ی چالوس را یک طرفه کرد و ما را به سمت رشت کشاند . هفت نفر شدنی که همسفری های ما را قاپ زد و توی ماشین خودشان کشاند .همه ی اتفاقاتی که بر خلاف شرایط عادی خوب به نظر می آمدند . دیر شدن سفر آخرین رمق های ماه صفر را می گرفت. خورشید را در آخرین نقطه ی همت غرب که سر بریدند به محسن گفتم برای پیامبر اس ام اس بزند و مژده ی رفتن ماه صفر را بدهد. آخرین روز صفر اما اولین برگ سفر من و فاطمه بود . با این وصف اگر سفر نامه ای می نوشتیم ما به قاعده ی چند برگ جلو تر بودیم . ما از قم راه افتاده بودیم . روضه ی خانه ی محسن حسام و فاطمه ی جناب بخشی از سفر ما بود . سفر به خانه ای که وجب به وجبش با سلیقه  و وسواس زینت بسته شده بود . سلیقه ای که نه وصف زنانه برایش مناسب بود نه وصف هنرمندانه. سلیقه ای که به شدت رنگ زندگی داشت . این مشکل همیشگی فاطمه ی جناب بود . آنقدر بر حرارت زندگی تاکید داشت که گاه متوجه زدگی و خستگی اطرافیانش نمی شد. جوری روی زیبایی های زندگی ذره بین می گذاشت که گاه دیگران گمان می کردند او در زندگی اش هیچ درد و غمی ندارد. در این گمان شاید حق با دیگران بود. نه در نوشته هایش نه در خانه اش نه در رفتار های روزمره اش نمی شد رد پایی از خستگی و درد و ملالت و یأس پیدا کرد . نه این که نداشت . اگرچه هیچ وقت ما نفهمیدیم اما زندگی بدون درد و غم که نمی شد . او در حالی شادمانه مدام بر زیبایی های زندگی انگشت می گذاشت که من بارها تصمیم گرفته بودم مادربزرگم باشم . مادر بزرگم نگران چشم خوردن بچه ها و نوه هایش بود. ما چشم می خوردیم و سختی ها بر زندگی هایمان باریدن می گرفت. به خاطر مادر بزرگ ما خیلی جاها نمی رفتیم ، خیلی حرف ها را بر زبان نمی آوردیم . مادر بزرگ می گفت حتی اگر شکم بچه تان کار کرد توی باغچه رویش خاک بریزید . معنایش این بود که خوشی و راحتی را حتی تا این حد هم پنهان کنید . من مادربزرگم نبودم اما نگران بودم . سفر برای من پر بود از نگرانی .

نگران بودم، نگران برفی که توی جاده ها می آمد و کسی نمی فهمید فرمان توی دست های من لیز می خورد . چه هنگام رفتن در دشت های برف گرفته ی جاده ی قزوین رشت ، چه در هنگام بازگشت در پیچ و خم های تند جاده ی چاولس نگران مرگ بودم . بین دو نگرانی مرگ نگرانی های دیگر تمام سفرم را پر کرده بودند . هیچ خوشی در سفر نبود که تهدیدی مدام بیخ گوشش نباشد . دوستی هایمان تا دشمنی فاصله ای نداشتند ، محبت هایمان تا کینه ، خنده هایمان تا گریه، زندگی مان تا مرگ، فراغتمان تا نکبت، جشنمان تا عزا، جیبمان تا فقر، همدلی هایمان تا سوء تفاهم . سلامتمان تا شکستن . نگران بودم . بین دو مرگی که لیز می خورد و فرمان نمی برد. بین دو مرگی که ترمز نمی گرفت و بازی می کرد. بین دو مرگی که ریز ریز می بارید و چشم ها را کور و خسته می کرد. بین دو مرگی که زنجیر چرخی در کار نبود تا مهار شود. بین دو مرگی که توی ذهنم خاطره ی کشته شدگان جاده ی چالوس را رژه می برد. سر هر پیچ بابای یاسر جلوی چشمم می آمد . توی جاده چالوس کشته شد . من در تمام طول سفر نگران بودم جز پیچ و خم های غروب جمعه ی جاده ی کندلوس . سوره ی حشر تلاوت می شد. ملک از آن کسی بود که جای نگرانی باقی نمی گذاشت.

30 دی 90

جمعه 30 دی 90

یعد از دوازده سال رفتم محله ی قدیمی مان . اسم قبل انقلاب اش قلعه ی شمس آباد بود . بعد از انقلاب نامش را گذاشته بودند خیابان پانزده خرداد . نام قبل انقلابش هیچ وقت از دهان ها نیفتاد . با آنکه مردم مستضعف و خاکی داشت اما همه قلعه ی شمس آباد را به لات و لختی های بزن بهادرش می شناختند . احمد قصاب ، عبدل یه کت ، هارونی ها ، ممد لرچی . از لات و لختی های محل کم و بیش این ها توی ذهنم مانده بودند . ممد لرچی نوچه ی عبدل یه کت بود . عبدل یه کت مثل همه ی اعضای محله به خانواده ی ما احترام می گذاشت . خانه شان سر همان کوچه ی بن بستی بود که خانه ی ما آخرش بود . به بابایم می گفتند آقا معلم . به مامانم می گفتند خانم مدیر . عبدل یه کت توی یک دعوا دستش چند تا چاقو خورده بود . بعد از عمل جراحی همیشه یک دستش ول بود . به خاطر همین بهش می گفتند عبدل یه کت . اسمش در حقیقت عبدالرضا بود . مادرم آن سال ها پیگیر کارهای بیمه اش بود . چند سال پیش با ممد لرچی دعوایم شد . کاری به کارش نداشتم . شلوار بسیجی پوشیده بودم . داشتم می رفتم مسجد . جلویم را گرفت . خودش زوری نداشت . نوچه ی بقیه ی لختی های محل بود . اندامش لاغر و ترکه ای بود اما قد بلندی داشت . همان ترکیبی که بچه های محل اسمش را می گذاشتند لق لق . شلوار گشاد می پوشید . آن وقت ها کرپ چین دار مشکی مد بود . جلویم را که گرفت رفتم سراغ عبدل یه کت . گفتم نوچه اش را جمع کند . با زنجیر افتاد به جان ممد لرچی . کبود و سیاهش کرد . گریه های مدد لرچی هنوز جلوی چشمم هست . عبدل یه کت می گفت گه خورده به پسر آقا معلم گیر داده . ممد لرچی هم قبول داشت گه خورده . چند وقت بعدش توی یک تصادف کشته شد . اوضاع لات و لختی های آن زمانه آنقدر خراب بود که می گفتند آخر عاقبت به خیر شده . پر بیراه نمی گفتند . کشته شدن توی تصادف نسبت به اعدام آخر عاقبت به خیری به حساب می رفت . آن وقت ها توی محل قتل و اعدام چیز چندان عجیب و غریبی نبود . یک مرتبه در فاصله ی یک ماه سر کوچه ی خودمان دو نفر کشته شدند . نفر اول توی دعوا کشته شد . چاقو خورد . نفر دوم همان بود که چاقو زده بود . همان جا اعدامش کردند . ما آن چند روز را رفته بودیم مسافرت اجباری .

بعد از دوازده سال رفتم مسجد محل . مسجد امام حسن مجتبی . پایگاه بسیج پانزده خرداد . کانون فرهنگی هنری رسالت . جایی که نوجوانی ام را در آن جا گذرانده بودم . از پانزده سالگی تا هجده  سالگی . با همه ی فراز و نشیب هایی که داشت . یکی دو سال  آخر حسابم را از مسجد جدا کرده بودم . گاه گداری برای نماز می رفتم . همان گاه گداری اما رفتن حساب می شد . به خلاف دوازده سالی که پایم را توی مسجد نگذاشته بودم . آن شب توی مسجد روضه داشتند . نفهمیدم از کجا شماره ی همراهم را گیر آورده بودند و برایم اس ام اس داده بودند که بروم . عزمم را جزم کردم دعوتشان را اجابت کنم . مسجد محل یک جورهایی دفترچه ی خاطرات نوجوانی ام بود . می خواستم بروم یکبار دیگر دفترچه ی خاطراتم را مرور کنم . آدم هایش را ، فضاهایش را ، اتفاقاتش را . یک جورهایی ناجور دلتنگ بودم . یک جورهایی هم از این که بعد از دوازده سال هنوز توی خاطر بچه ها مانده بودم دلم گرم بود . دو سه ساعتی از غروب گذشته رفتم مسجد . چراغ ها خاموش بود . روضه می خواندند .

هیچ وقت فکر نمی کردم دوازده سال آنقدر زمان طولانی باشد که بتواند حجم انبوهی از اتفاقات را در خودش جا بدهد . زمان ورق باز قهّاری بود که نمی شد حدس زد در حرکت بعد کدام ورق را رو خواهد کرد . بعد از شام با حسن نشستیم و حسن ورق های رو شده ی زمانه در آن دوازده سال را برایم تعریف می کرد . من مقهور قمار بازی زمان شده بودم . خود حسن در چهره همان بود که دوازده سال که نه ، شاید از پانزده سال پیش آن شکلی بود . موهای صاف بلند با ریش های شانه خورده و مرتب بلند . هر دو سیاه و براق . اکبر پاکزاد اسم حسن را گذاشته بود داریوش بسیجی ها . بی مشابهت نبودند . عمامه از سرم برداشتم که موهی سپید شده ام را نشانش بدهم وبگویم که چیر شده ام و او جوان مانده است . از داستان پر درد دوازده ساله اش که گفت فهمیدم سپید شدن موها هیچ ربطی با مشکلات و سختی ها ندارد . سه بار در طول دوازده سال بد آورده بود ، پول هایش را خورده بودند . ور شکسته بود . موهایش اما سیاه سیاه مانده بود . حتی بعد از دوازده سال .

دوازده سال از رضا طالبی یک دست گرفته بود ، یک گوش ، یک چشم و چند تا انگشت از یک دست دیگر . در سفر چندسال پیش رهبری به کرمانشاه مین توی دستش ترکیده بود . روی هم برایش هفتاد درصد جانبازی حساب کرده بودند . یک سال تازه از سپاهی شدنش نگذشته بود که به خاطر جانبازی اش بازنشستش کرده بودند . حسن می خندید و می گفت حالا دیگر افتاده دنبال کاسبی . دوازده سال پیش رضا سالم بود ، رزمی کار بود ، از بچه های بزن بهادر انصار حزب الله اصفهان بود . آن وقت ها هم بنایی می کرد هم توی مغازه ی نان خشک پزی بابایش کار می کرد . مثل روز یادم هست  وقتی با عمویش به عنوان بنا آمده بودند خانه ی قدیمی مان چقدر ناراحت شده بودم و خودم پا به پایش مثل یک عمله کار کرده بودم که مبادا خجالت بکشد .

دوازده سال دست کم ظاهر آن یکی رضا را عوض کرده بود . منظورم از ظاهر سر و وضعش نبود . مثل قدیم ها خوب لباس پوشیده بود . کت اسپورت با پیراهن مارک داری که نشان می داد صاحبش برای خودش کسی شده . حسن گفت دادستان یکی از استان های جنوبی . خندیدم به نشانه ی تعجب که با آن مواضع سیاسی !؟ رضا آن وقت ها از معدود بچه های روشنفکر و اصلاح طلب مسجد به حساب می رفت . شهید بهشتی تهران حقوق می خواند . حسن گفت حالا در ظاهر اصولگرا شده . رو به رضا کردم و با خنده گفتم محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد / قصه ی ماست که بر هر سر بازار بماند . وقتی وانمود کرد منظورم را نمی فهمد ادامه دادم البته ماجرای تو متفاوت است . درباره ی تو باید گفت شیخ محتسب شد و فسق خود از یاد ببرد . آن شب کفش هایش را توی مسجد دزدیدند . خودش می گفت هشتاد هزار تومان پولش بوده . از کیش خریده بود . کفش های من آن شب ده هزار تومان بیشتر نمی ارزید . از طرقبه ی مشهد خریده بودم .

دوازده سال رضا شریعتی را از سرگشت بسیج فرستاده بود پای طناب دار . حسن می گفت با هزار و یک بدبختی حکم اعدامش را به حبس ابد تبدیل کرده اند . با همه ی شگفت زدگی ام انتظار داشتم بگوید رضا کسی را کشته . مثل شکل آبادی که خیلی سال پیش توی گشت بسیج یکی را کشت و بعد اعدام شد . رضا اما کسی را نکشته بود . رضا را چند کیلو هروئین گرفته بودند . حسن می گفت از همان دوازده سال پیش رفت توی کار خلاف . نمی دانم از سر شوخی بود که به حسن گفتم مقصرش تو بودی یا جدی می گفتم . حسن فهمید کدام ماجرا را به رخش می کشیدم . منظورم آن شب جمعه ای  بود که حسن و رضا با هم نگهبان دم در پایگاه بودند . با رضا ناجور دعوایشان شد . حسن حسابی از خجالت رضا در آمده بود . فکر می کنم با قنداقه ی تفنگ زده بودش که صورتش غرق خون شده بود . دعوایشان سر رفیق بازی هایی بود که آن وقت ویروسش بین بچه ها افتاده بود . حسن از خودش دفاع کرد که  تا آخرین لحظه ی قبل از دستگیری اش با هم دوست بوده اند .

دوازده سال کیوان را هم تا پای طناب دار فرستاده بود و پایینش آورده بود . کیوان آن وقت ها مسئول اطلاعات یگان ویژه ی نیروی انتظامی بود و دوست صمیمی حسن . مال محله ی ما نبود . اهل دولت آباد بود . به هوای حسن آنقدر آن جا آمد که میان بچه ها جا افتاده بود . حسن می گفت یک شب در جاده ی دولت آباد به یکی از اراذل ایست می دهد . می گفت طرف توجهی نکرده و کیوان هم با کلتش به سمت او شلیک کرده . می گفت از شانس بد کیوان گلوله درست خورده بوده مغز سر جوانک . کیوان خارج از ماموریت شلیک کرده بود . می گفت به هزار زحمت برایش رضایت گرفته اند . انگار چند برابر دیه داده بودند و رضایت گرفته بودند . حسن می گفت از نیروی انتظامی بیرون آمده . می گفت مسئول حراست یک شرکت شده . دلم می خواست یک جایی کیوان را ببینم .

دوازده سال اگر کیوان را پایین کشیده بود عوضش محمد را بالا برده بود . بالا که نمی شد گفت اما لااقل محمد را به آرزویش رسانده بود . حسن می گفت محمد مسئول اطلاعات یکی از ناحیه های بسیج شده . آخرین بار محمد را خرداد هشتاد و هشت در شلوغی های بعد از انتخابات دیده بودم . حوالی سی و سه پل بود . من برای تماشا رفته بودم . او لابد برای شناسایی آمده بود که شلوار لی و تی شرت نصف آستین پوشیده بود و به موهایش ژل زده بود . در میان آن همه هیاهو فوت پدرش را تسلیت گفتم .

دوازده سال اما زورش به آقا محسن نرسیده بود . هنوز همان آقا محسن قدیم بود . همان آقا محسن زمان جنگ . همان آقا محسن زمان صلح ، آقا محسن آن وقت ها مسئول پایگاه بود . فوق لیسانس ادبیات فارسی داشت . دبیر ادبیات بود . بیشتر دبیرستان های بالا شهر درس می داد . دوازده سال فقط توانسته بود موتور کاوازاکی صد آقا محسن را به یک پیکان سفید تبدیل کند . همیشه توی دلم معتقد بودم آقا محسن چیزی با خودش دارد که حکما بچه های جنگ با خودشان داشته اند . این همان چیزی بود که همه در مقابلش کم می آوردند . از لات و لختی های محل گرفته تا تندروهای بسیج و انصار که یک جورهایی پاتوق آن ها هم توی محله ی ما بود اما اقا محسن پای همه شان را از مسجد کوتاه کرده بود . آقا محسنی که نه هیکل داشت ، نه رزمی کار بود نه نوچه داشت نه هیچ چیز دیگر . فقط بچه ی جنگ بود و فقط ادبیات درس می داد . دوازده سال زورش به عشق نرسیده بود . آقا محسن را که دیدم فهمیدم هنوز همانقدری دوستش دارم که شانزده سال پیش در اولین نگاه عاشقش شده بودم . شانزده سال پیش یادم هست . آقا محسن مثل من توی صف نان ایستاده بود .