16 آذر 95

سه‌شنبه 16 آذر 95

همه‌ی رؤیاهایی که برای تهران داشتم را از دست دادم. برگشتیم قم. می‌دانستم دارد چه اتفاقی می‌افتد. می‌دانستم چرا دلمان گرفته. به فاطمه هم گفتم. آن شب که دل او هم گرفته بود. گفتمش چرا؛ اما دل که بگیرد با دانستن هم باز نمی‌شود. برگشتنمان به قم اجباری بود اما بهترین چیزی بود که دلمان را باز می‌کرد.

به فاطمه هم گفتم. همه‌ی بارهای قبلی که تهران بودیم، مهمان بودیم. مهمان که باشی آزادی، خوشی، حتی یک‌جورهایی بی‌مسئولیتی. همه‌ی بارهای قبلی که تهران بودیم، رفته بودیم که خوش بگذرانیم. برویم مهمانی، برویم تئاتر، برویم موزه، برویم پارک‌های بزرگ. برویم فروشگاه‌های مجلل. برویم کافه. برویم در خیابان‌های بی‌سروتهش قدم بزنیم. حتی آن‌وقت‌هایی که برای درس فاطمه هر هفته می‌رفتیم تهران همهمه‌اش همین‌ها بود.

آن روزها اگر می‌خواستم انشایی درباره‌ی تهران بنویسم همین‌ها را می‌نوشتم. شهری با کافه‌های دنج، پارک‌های بزرگ، بزرگراه‌هایی که جان می‌دهند آخرهای شب شیشه ماشین را پایین بدهی، آستین‌های پیراهنت را بالا بزنی و موهای مچت را به باد بسپاری و به موسیقی ملایمی که از بلندگوهای ماشین بیرون می‌آید و از پنجره‌ی باز می‌زند بیرون. به دل هوای بزرگراه.

همین‌ها را می‌نوشتم دیگر. هر هفته می‌آمدیم تهران. خانه‌ی رفقا. خانه‌ی فامیل. دور هم بودیم. خوش. تفریح می‌رفتیم. قدم می‌زدیم. تئاتر می‌رفتیم. پارک می‌رفتیم. کوه می‌رفتیم. خیابان می‌رفتیم. کتاب‌فروشی‌های بزرگ می‌رفتیم. رستوران‌های بامزه. ساندویچی‌های عتیقه. تهران من همین‌ها بودند. برای همین‌ها دوستش داشتم. روزهای بعد از اثاث‌کشی اما همه‌ی این حس‌های خوب از دست رفت. تهران شهر خستگی بود. همین

نه این‌که گلایه‌ها و سیاه ناله‌ها و سیاه‌سرفه‌های تهرانی‌ها را نشنیده باشم و نخوانده باشم. نه اینکه از وقتی خبر تهران رفتنمان خیلی از آن‌هایی که تهران نشین بودند به شکل‌های مختلف نگفته باشندمان که چه انتخاب بدی. نگفته باشندمان به شهر دود و بی‌اخلاقی خوش‌آمدید. نگفته باشندمان که تهران جای زندگی نیست. نگفته باشند زیرپوست تهران چه دمل‌های چرکینی است. نگفته باشند نیایید. همه‌ی این‌ها را گفته بودند. حس ما اما ربطی به این حرف‌ها نداشت. حرف‌هایی که من یک دروغ بزرگ می‌دانستمشان.

تهرانی‌ها دروغ می‌گفتند. اگر دروغ نمی‌گفتند از تهران می‌زدند بیرون. با رهن و اجاره‌های خیلی‌هایشان در شهرهای دیگر می‌شد به‌راحتی خانه خرید. می‌رفتند همان‌جاهایی که حسرتش را می‌خوردند. شهرهای بی ترافیک. اگر پیدا می‌کردند. شهرهایی با هوای پاک. اگر پیدا می‌کردند. شهرهایی که زیرپوستشان فساد و فحشا نباشد. اگر پیدا می‌کردند. شهرهایی که اگر فقط کار و کار و کار نبود، فقط بیکاری و بیکاری و بیکاری هم نبود. تهرانی‌ها همه‌ی این سال‌ها دروغ گفته بودند. تهران سال‌ها شیره‌ی جان و نفت یک کشور را مکیده بود. چاق شده بود. گنده شده بود. حالا با پوزخند به شهرها و روستاهایی که از لاغری رنج می‌بردند طعنه می‌زد که قدر لاغری‌تان را بدانید؛ که چاقی بد دردی است.

صدای تهرانی‌ها بلند بود. بلند برای این‌که بگویند آنچه دارند حقشان است. حقشان است چون هزینه‌اش را داده‌اند. تهرانی‌ها با صدای بلند داد می‌زدند که آهای ما صبح تا شب کار می‌کنیم. صبح تا شب. صبح تا شب. صبح تا شب. انگار ما در قم از صبح تا شب کار نمی‌کردیم. با صدای بلند داد می‌زدند هوایمان آلوده است. مردیم از این هوای آلوده. مردم از دود. مردیم از سرفه. مردیم از سیاهی. انگارنه‌انگار که دیگر مردم هم در همین هواهای آلوده نفس می‌کشند و اگر داد نمی‌زنند به خاطر این است که صدایشان به‌جایی نمی‌رسد. به خاطر همین است که خفه‌شده‌اند و صدایشان بلند نمی‌شود. تهرانی‌ها اما داد می‌زدند و با هر داد امکانی به امکانات شهرشان اضافه می‌شد.

می‌دانستم من هم چند سال دیگر این حرف‌ها را درباره‌ی تهران می‌زنم. تهران همه‌چیز داشت و شهر همه‌چیز دار را مهاجرت و حاشیه‌نشینی تهدید می‌کرد. من هم این حرف‌ها را می‌زدم که بقیه نیایند؛ اما نمی‌دانستم سال‌ها بعد می‌فهمم دارم دروغ می‌گویم یا نه.

القصه دلمان از تهران خودمان گرفته بود. برگشتیم قم. نه به خاطر دل‌گرفتگی. زمانه‌ای نبود که عنان کار دست دل باشد. قرار بود در قم یک مجتمع بین‌المللی کانون افتتاح شود. تهرانی‌ها هم رفته بودند قم برای کارهای افتتاحیه. کله‌گنده‌ها می‌آمدند. زندگی را که با یک خاور بزرگ برده بودیم تهران، در صندوق‌عقب یک سواری برگرداندیم قم. تا وقتی‌که رئیس بزرگ بیاید و با قیچی ربان را پاره کند و بادکنک‌ها از دست بچه‌ها رها شوند و کاغذهای رنگی از بالای بالکن‌ها در هوا پرواز کنند و ما برگردیم تهران. همین

8 آذر 95

دوشنبه 8 آذر 95

حوالی ظهر خدیجه خانم آمد. روز قبلش سکینه خانم آمده بود. این‌ها زن‌هایی بودند که به خانه‌ی ما در قم آمدوشد داشتند. خانم اسلامی هم بود. من اسمشان را گذاشته بودم کمک‌کار. تمیزکار هم می‌گفتند. هیچ‌وقت نفهمیدم فرق این واژه‌ها با کلفت که قدیم‌ها می‌گفتند و می‌شنیدیم چه بود. مثلاً قدیمی‌ها با کلفت‌ها برخورد محترمانه نداشتند؟ یعنی می‌شد میآن‌همه‌ی آدم‌هایی که کلفت داشتند یک آدم محترم نباشد؟ حکما و حتماً نمی‌شد. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که شاید زمانی بهره‌مندی از کمک دیگران در ازای پول در انحصار طبقه‌ی مرفه بوده و حالا طبقه‌ی متوسط هم با تقسیم درآمدش می‌توانست از چنین کمکی بهره داشته باشد.

استفاده از کمک‌کار بیشتر اصرار و پیشنهاد من بود. فاطمه شاغل بود و من گاهی  بی‌کار پاره‌وقت و گاهی باکار پاره‌وقت. هرچه بودم پاره‌وقتی‌هایم را دوست داشتم و دلم نمی‌خواست با جارو کردن و توالت شستن و ظرف سابیدن اجباری پرشان کنم. جودی دلتون در کتاب 28 اشتباه نویسندگان گفته بود این‌قدر پولدار نشده است که کارهای خانه‌اش را خودش انجام بدهد. چیزی شبیه به این جمله. او می‌نوشت و کارهای آشپزخانه‌اش را دیگران انجام می‌دادند. حرفش منطقی به نظرم می‌آمد. پولی که از نوشتن و تحقیق به دست می‌آمد به‌مراتب بیشتر از پولی بود که به زنان کمک‌کار تعلق می‌گرفت. راحتی‌اش هم بود. لذتش هم بود. این‌که کسی بیاید و کارهای خانه‌ات را انجام بدهد تا تو راحت بخوانی و بخوابی لذت داشت. خرده لذت طبقه‌ی متوسط؛ تشبه به ثروتمندان و مرفهان. با این‌ها زندگی می‌کردیم. لذت می‌بردیم.

رفتار حرفه‌ای با زنان کمک‌کار این بود که همه‌چیز به سکوت برگزار شود. از هر دوسو.  زنان کمک‌کار قصه داشتند و گفتن و شنیدن آن قصه به کمک کردنشان ضربه می‌زد. یک‌جورهایی روایت قصه‌ی زن‌ها می‌توانست جای کمک‌کاری را عوض کند. این را خودشآن‌هم می‌دانستند. می‌دانستند طبقه‌ی متوسط از آن زن‌هایی نق و نوقشآن‌همیشه بلند بود و بیشتر از آنکه دستشان تکان بخورد، زبانشان تکان می‌خورد بدشان می‌آمد. این زن‌ها قصه‌هایی داشتند تلخ و عجیب و طبقه‌ی متوسط فرصتی و طاقتی و حوصله‌ای برای این تلخی‌ها نداشت. باید می‌آمدند. می‌شستند. می‌سابیدند. جارو می‌زدند و می‌رفتند. بی‌آنکه قصه‌شان را بگویند. همه‌ی زن‌هایی که برای کمک‌کاری به خانه‌ی ما آمدند هیچ از قصه‌شان نگفتند. جز همان آهی که اگر آن‌هم بیرون نمی‌آمد دق می‌کردند. آه زن‌ها پی‌رنگ قصه‌ای بود که هیچ‌وقت نوشته نمی‌شد.

قصه‌ی زن‌ها از مردها شروع می‌شد. اوایل فکر می‌کردم مردها یعنی شوهرها. فکر می‌کردم قصه‌ی زن‌ها از شوهرهایشان شروع می‌شود. شوهر سکینه خانم افغان بود. شوهر خدیجه خانم مرده بود. شوهر خانم اسلامی شوهرهای مرده، شوهرهای بیمار. شوهرهای معتاد. شوهرهای بی‌غیرت. شوهرهای گم‌شده. شوهرهای فراری. شوهرهای ازکارافتاده. فکر می‌کردم یکی از این شوهرهاست که قصه‌ی زن‌ها را رقم می‌زند و آن‌ها را برای شستن و روفتن به خانه‌ی متوسط‌ها می‌فرستد. ظهر که از خدیجه خانم شنیدم برای دختر هجده‌ساله‌اش دنبال شوهر می‌گردد اما به خاطر نداری و فقرشان کسی حاضر به ازدواج با او نیست فهمیدم راست است که قصه‌ی زن‌ها با مردها شروع می‌شود اما مردهای آغازکننده‌ی قصه شوهرها نیستند. پدرها هستند. بی‌پدری و بد پدری و ناتوان پدری آغاز قصه‌ی دخترهایی بود که بعدها زن می‌شدند.

قصه‌ی زن‌ها از مردها شروع می‌شد و به بچه‌ها کشیده می‌شد. زن‌ها انگار فقط حاملان قصه بودند. کارد که به استخوان می‌رسید سکوت شکسته می‌شد و قصه بریده‌بریده گفته می‌شد. مثل سکینه خانم که تمام‌روزهای منتهی به نوروز دغدغه‌ی پسر هجده‌ساله‌اش را داشت و ازآنجا به بعد می‌شد بقیه‌ی عناصر قصه را فهمید. پسرش درس نخوانده بود. کار نداشت. مأموران سد معبر شهرداری گاری فلافل فروشی‌اش را لب جمکران گرفته بودند. عموی فلان فلان شده‌اش شیطان شده بود و رفته بود زیر جلد پسر که بروند سوریه. سکینه خانم نرخ‌ها را بهتر از دیگران می‌دانست. آن‌قدر از اقوام شوهر افغان اش برای همین پول‌ها رفته بودند که دیگر پرس‌وجو نمی‌خواست. پنج تا هشت میلیون تومان. برای بچه‌ای که مادرش برای ساعتی چند هزار تومان در خانه‌ی دیگران تمیزکاری می‌کند رقم وسوسه‌ای کننده‌ای بود.

بی‌خبر رفته بود. سکینه خانم می‌گفت برای افغان‌ها رضایت والدین شرط نیست. بخواهی بروی می‌برندت. گم‌شده بود. سکینه خانم خودش را به آب‌وآتش زده بود. هر جا که عقلش رسیده بود رفته بود. از مشهد تا تهران. آخرسر رد پسرش را در پادگان‌های یزد گرفته بود. تا پشت در پادگان رفته بود اما پسرش حاضر نشده بود او را ببیند. پایش را توی یک کفش کرده بود که برود سوریه. سکینه خانم دست‌خالی برگشته بود. چند روزی آمد خانه‌ی ما. بی‌دریغ کار کرد. کم‌خوراک. بی استراحت. بی‌حرف. بی نق. بی خواسته. فقط یک‌چیز می‌خواست. اگر دستمان می‌رسد پسرش را برگردانیم. به یکی دو نفر از بچه‌هایی که پدرهایشان درگیر ماجرا بودند گفتم. تحویل نگرفتند. تنها کاری که آن شب‌ها از دستمان برمی‌آمد این بود که سکینه خانم را آخر شب لب ترمینال قم پیاده کنیم دوباره برگردد یزد . برگردد پشت پادگان ضجه بزند. التماس سربازهای جوان را بکند. ناله کند. قسم بدهد تا پسرش را پسش بدهند. حق داشت. آن روزها گذرت که محله‌های افغان نشین قم می‌افتاد می‌فهمیدی چرا حق داشت. دیر مجنبید قصه‌اش از پدر و شوهر در فرزند سر باز می‌کرد.

از سکینه خانم پرسیدم:« راستی پسرت آخرسر رفت سوریه یا نه؟» گفت: نه. نگذاشته بود برود. با خودش از یزد آورده بودش. عمویش اما رفته بود و برگشته بود. پولش را هم گرفته بود . می‌گفت دل پسرم دیگر با من صاف نیست. عمویش هشت میلیون تومان از او جلو افتاده بود. شب که دستمزد سکینه خانم را دادم گفت فردا سفره‌ی حضرت زینب دارد و آن پول را برای سفره خرج می‌کند. ده ساعت تمام میان انواع شوینده‌ها نفس زده بود که خرج سفره حضرت زینب را دربیاورد. می‌گفت از قهر حضرت  زینب می‌ترسد. می‌گفت:« نکند حضرت زینب قهرش گرفته باشد نگذاشتم پسرم برود سوریه بجنگد؟» خندیدم. تلخ. پشت خنده‌ام ترس بود. ضعیف‌کشی عقوبت داشت. یک روز ایرانی‌ها تاوان می‌دادند. به سکینه خانم‌ها.

 

 

2 آذر 95

سه‌شنبه 2 آذر 95

از سرخی آسمان نیمه‌شب می‌دانستم هوا برفی است. از پنجره‌ی بی‌پرده به آسمان‌هم نگاه نمی‌کردم اتفاقی نمی‌افتاد. صفحه‌ی همه‌ی آدم‌ها پر بود از برف. گوشی تلفن کار پنجره و آسمان سرخ را می‌کرد. ارغوان را لای پتو پیچیدم. پتو را لای یک پتوی دیگر. مثل ساندویچ‌هایی که با نان اضافه می‌پیچند. به قول خودمان «دونونه». به یاد نسلی افتادم که ساندویچ‌فروشی‌هایش روی مقواهایی که از جعبه‌ی شیرینی یا کفش یا بسته‌های تخم‌مرغ به‌جامانده بود با ماژیک می‌نوشتند «نون اضافه نداریم» و یا می‌نوشتند« نوشابه با غذا».

خانه‌ی مامان زهرا حوالی کوه خضر بود. آرام راندم. با چراغ روشن. بیش از آنکه از تصادف بترسم حال تصادف را نداشتم. فکر می‌کردم این وسط فقط همین را کم دارم. ساندویچ دونانه را چهار طبقه بالا بردم. طبقه‌ی سوم تمام می‌شدم. یک طبقه‌ی آخر را به التماس می‌رفتم. یک سال و نیم گذشته بود. ارغوان به‌قاعده‌ی یک سال و نیم بزرگ‌تر شده بود. من به‌قاعده‌ی چند سال پیر. پله‌ها همان پله‌ها بود.

فاطمه را گذاشتم کانون و برگشتم خانه. قرار بود از قالی‌شویی بیایند. آمدند و فرش‌های زیر پایمان را هم بردند. خانه یخ زد. رنگ‌ها گرما داشتند و در خانه جز رنگ کاهی کارتن‌ها و سفید پلاستیک‌ها رنگی نمانده بود. دمای رادیاتورها را زیاد کرده بودم اما درون خانه سردتر از بیرون بود. نمی‌توانستم تحملش کنم. از خانه بیرون زدم. باید می‌رفتم و دوباره برمی‌گشتم. باید از نو خاموش و روشن می‌شدم.

آسمان هنوز برف داشت. به نسبت قدیم‌هایش اما ورشکسته بود. زمان بچگی ما وضع آسمان بهتر بود. اعیانی سور می‌داد. حالا یک‌جورهایی کم آورده بود. خیلی جاها را که رسماً به حال خودشان رها کرده بود. این‌قدر کم می‌بارید که خیلی‌ها دیگر از آسمان قطع امید کرده بودند. به‌جای آسمان، آب را در زمین می‌جستند. زیر برف رفتم اداره‌ی مالیات. مالیات خانه را دادم. دومین بار بود که سروکارم به اداره‌ی مالیات می‌افتاد. نمی‌دانستم زمانه عوض‌شده یا تفاوت اصفهان و   قم  بود که این بار راضی از اداره خارج شدن. بار قبل در اصفهان بیش‌ازحد انتظار  اذیت شده بودم. از بی‌نظمی. از بی‌شعوری. از بی‌برنامگی . از طعنه و زخم‌زبان کارمندهای اداری بی‌خاصیت. خب. سخت بود. برای پول دادن از شش صبح بروی نوبت بزنی و تا صلات ظهر معطل بشوی و آخرش هم کارمند فس فسو چهارتا متلک بارت بکند. این بار بهتر بود. نه معطلی نه بی‌ادبی. گذر زمان و مکان مشکلات را کم کرده بود.

این را وقتی به علیرضا گفته بودم. در هرم گرمای تابستان هشتادوهشت. کشور آشوب‌زده بود. هوا گردوغبار داشت. نه از عراق که گردوغبارها از تهران برخاسته بود و تا هر شهر و دهاتی که زورش می‌رسید رفت. گردوغبار تهران بیشتر از گردوغبار عراق آدم کشت. بیشتر زخمی و بیمار داد. دعوا درست کرد. دل‌ها را رنجاند. چشم‌ها را گریاند. کار گردوغبار خفه کردن بود. نمی‌دانم غبار تهران بیشتر صداها را خفه کرد یا غبار صحرای عراق. با علیرضا خزانه بودیم. شب بود. فکر می‌کنم شهریور بود. زمین از صبح هرچه داغی به خود دیده بود پس می‌زد توی صورت آدم‌ها. گردوغبار تهران امان علیرضا را بریده بود. حرف زد. آهسته. میان حرفش راننده‌ها داد می‌زدند:« قم با کولر» «قم با کولر» . سکوت کرد. راننده‌ها اما هنوز داد می‌زدند: قم با کولر. قم با کولر . از تهران به قم می‌رفتیم یا از قم به تهران؟ یادم نیست. گفتم علیرضا. می‌دانی ده سال پیش که من آمدم تهران، همین خزانه که آن‌وقت هم مثل حالا بوی روغن‌سوخته می‌داد این راننده‌ها چی داد می‌زدند؟ نمی‌دانست. گفتم آن‌وقت‌ها به‌جای قم با کولر راننده‌ها داد می‌زدند قم با بالشت. قم با بالشت. نمی‌دانست چه می‌گویم.

گفتمش. آن سال‌ها حتی راننده‌های جاده جلوی ماشین دو نفر سوار می‌کردند. بالشت لطف راننده‌ها بود در حق مسافری که وسط ماشین، میان دنده و ترمزدستی و راننده و مسافر کنار پنجره گیر می‌افتاد. زیر باسنش بالشت می‌گذاشتند و پشت کمرش که کمتر له بشود. همین .

گذر زمان و مکان خیلی چیزها را حل کرده بود. راننده‌ها در تابستان قم می‌رفتند با کولر. ساندویچ‌فروش هم نان اضافه می‌دادند هم نوشابه بدون غذا و در اداره‌ی مالیات به دست کارمندان زن جوان کارها  زود و با لبخند راه می‌افتاد.

از اداره‌ی مالیات که بیرون زدم بازهم آسمان برف داشت. دلم نمی‌خواست به خانه برگردم. خانه سرد بود. بی‌رنگ و گرما. رادیاتورها نمی‌توانستند جور همه‌چیز را بکشند. رفتم کتاب‌فروشی سالاریه. اسمش گارسه بود. تازه باز شده بود. چند باری با فاطمه قصد کرده بودیم برویم. نشده بود. این بار شد. رفتم. «من پیش از تو» را می‌خواستم. تمام کرده بود. «بی خداحافظی برو » را هم هنوز نیاورده بود. دومی داغ بود. چندهفته‌ای بیشتر نبود که از تنور بیرون آمده بود. به خاطر موضوعش می‌خواستم بخوانمش. درباره‌اش نوشته بودند داستان با اسباب‌کشی شروع می‌شود. دنبال چیزی می‌گشتم که با شرایطم بخواند. فکر می‌کردم شاید :« بی خداحافظی برو» بخواند. هیچ‌کدام را نداشت. ارزان‌ترین کتابی که دم دستم آمد را خریدم. «خاله‌بازی» . از بلقیس سلیمانی. این تنها کتابی بود که در چند روز باقی‌مانده می‌توانستم در خانه‌ی بی‌رنگ و سرد داشته باشم.

تا خانه همه‌جا سفید بود. رادیو اما چیز دیگری می‌خواند. می‌خواند: جهان تاریکی محض است. می‌ترسم. کنارم باش. خدا را می‌گفت. با رادیو موافق بودم . جهان تاریکی محض بود. سختی کار اینجا بود که در عین این محضی، جهان رنگ داشت. گرما داشت. نور داشت. خنده داشت. عشق داشت. گل داشت. برف سفید داشت. بوی باران داشت. بوی خاک داشت و با همه‌ی این داشتنی‌ها باز تاریکی محض بود.

برای رادیو این تاریکی محض یک هفته بیشتر دوام نمی‌آورد. این را چند شب پیش از آن‌هم به ارغوان گفته بودم. گفته بودم که آخر آن هفته تلویزیون شاد می‌شود. رادیو شاد می‌شود و شهر دوباره رنگی می‌شود. پرسید : «یعنی امام حسین دیگه کُشیده نمیشه؟» بعد خندید و گفت:« می دونی بابا!؟ پاییز که بیاد امام حسین کُشیده میشه. اما بهار که بیاد دیگه کُشیده نمیشه» برای او زمان امری موهوم و اعتباری بود. خودش هرروز متولد می‌شد و امام حسین هر پاییز کُشیده می‌شد. می‌خواستم بگویمش بعد از پاییز زمستان است. بی‌خیال شدم. چه ایرادی داشت بعد از پاییز بهار باشد. در جهانی که تاریکی محض بود چه زمستان، چه بهار .

تا به خانه برسم برف‌های آسمان تمام شده بود.

 

30 آبان 1395

 

یکشنبه 30 آبان 95

 

باید زودتر از این‌ها خانه را به هم می‌ریختم. همان زمان که حرف تهران در میان نبود. همان زمان که همه‌چیز سر جای خودش بود. کتاب‌ها در قفسه‌ها. ظرف‌ها در گنجه‌ها. فرش‌ها کف اتاق‌ها. قاب عکس‌ها بر دیوارها. آن‌وقت باید همه‌چیز را به هم می‌ریختم. هرماه که نه، اما هر دو ماه یک‌بار می‌شد همه‌ی کتاب‌ها را توی کارتن‌های موزی بچینم. پیچ کتابخانه‌ها را بچرخانم و بدنه‌ی کتابخانه‌ها را از هم جدا کنم. همه‌چیز را میان پلاستیک‌های حباب‌دار قایم کنم. هر چیزی که آن روز دلم را می‌زد پاره کنم و دور بریزم. بی‌آنکه دغدغه‌ی این را داشته باشم که چند لحظه‌ی دیگر افسوس نداشتنش برجانم می‌نشیند.

روز خوبی بود. بارانی و سرد. ابری و تعطیل. در بی‌نظم‌ترین وضعیت ممکن می‌شد به همه‌ی خواسته‌های یک روز تعطیل بارانی و ابری و سرد رسید. انگار آزادشده بودم. همرنگ سکون اشیاء شده بودم. همرنگ بی تکانی کتابخانه‌ها، کمدهای لباس‌ها، میزتحریر، فرش‌های زیر پا، گلیم‌ها، عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌ها. سال‌ها فکر می‌کردم برای رسیدن به هدفی که هیچ‌وقت نفهمیدم چیست - جز اندکی که بوی نان و آبرو می‌داد- همه‌چیز باید سر جای خودش باشد. اسمش را گذاشته بودم: نظم اشیاء. نبود به هم می‌ریختم. فکر می‌کردم مورچه‌ها توی مغزم لانه کرده‌اند. رژه می‌روند و بال سوسک‌های قهوه‌ای را جابه‌جا می‌کنند.

مشکل کمی فراتر از این‌ها بود. مشکل این بود که در عین دردی که از بی‌نظمی اشیاء بر تنم می‌نشست، خودم نامنظم‌ترین آدم‌ها بودم. هیچ‌چیزم سر جای خودش نبود. کارهایم به‌وقت انجام نمی‌شد. قرارهایم دیر بودند و راه‌هایم دور. مسئولین کتابخانه‌ها دوستم داشتند. هر دو ماه یک‌بار همه‌ی هزینه‌ی عضویتم می‌رفت پای جریمه‌ی کتاب‌هایی که تمدیدشان فقط چند کلیک می‌خواست. با بی‌نظمی اشیاء به هم می‌ریختم. بی‌نظمی اشیاء سایه‌ی بی‌نظمی خودم بود و من بی‌نظم بودم. من به رهم ریخته بودم. همیشه.

 

روز خوبی بود. با درهمی و برهمی خو گرفته بودم. خیلی زود. فهمیده بودم که می‌شود پشت میز مطالعه پر از زباله و خرت‌وپرت باشد و درحالی‌که شصت پای آدم از خاک‌های قدیمی ریخته از روی کمدها به خارش افتاده کتاب‌هایی با جلدها و صفحات پاره و آب‌خورده خواند و متن‌هایی آب‌کشیده نوشت. می‌شود قیچی به دست شرح مثنوی دکتر سروش را شنید و تا جلسه تمام می‌شود ترتیب جدا کردن چفت‌وبست کتابخانه‌ها را داد و تا قصه‌ی قصر سیاه‌پوشان شروع شود ساعت میوه تعیین کرد و با زن و دختر میوه خورد. بوی برنج شمالی و زعفران شرقی در خانه‌ی بی‌پرده و بی قاب بهتر می‌پیچید. تلویزیون برای دیوارهای عریان فیلم‌های بهتری نمایش می‌داد و خواب روی تختی که پر بود از خرده کاغذ و پلاستیک و خاک و دورریختنی بیشتر می‌چسبید.

 

با خودم عهد کردم هر دو ماه یک‌بار خانه‌ی تهران را به هم بریزم. به خودم پوزخند زدم. هیچ‌وقت پای عهدهایی که با خودم بسته بودم ننشسته بودم. همین.