28 بهمن 91

شنبه 28 بهمن 91

تا حوالی نه و نیم خوابیدم. از سفری طولانی برگشته بودیم. از یک هفته بیشتر شده بود. تمام خواب‌هایم بوی خستگی و کوفتگی می‌دادند. طنز ماجرا آن بود که در همه‌ی لحظه لحظه های سفر برای چنین روزی نقشه‌ها کشیده بودم. به خودم وعده‌ی یک روز خوب، یک هفته‌ی پرکار و پر انرژی، یک شروع در اوج را داده بودم. با این‌ها دلشوره های سفر را از سرم باز کرده بودم. اگر این وعده‌ها نبود تا ظهر می‌خوابیدم. خسته تر از این حرف‌ها بودم.

دوش نگرفتم. حالش را نداشتم. از میان لباس‌هایی که فاطمه از داخل ساک بیرون گذاشته بود پیراهن و شلواری قهوه ای کنار گذاشتم. از فریزر ته مانده‌ی نان لواش‌هایی که نمی‌دانستم کی و کجا خریده‌ایم را بیرون آورم. چایی دم گذاشتم و نان سرد و پنیر و عسل خوردم و در این میان به رادیو گوش می‌کردم. خبرنگاری میان موسیقی‌های دوست داشتنی پرید و از هزینه های سرسام آور بیماران سرطانی سخن به میان آورد. " خانه خراب" بهترین واژه برای سرطانی‌ها و خانواده‌هایشان بود. خبرنگار می‌گفت هزینه های درمانشان کمرشکن شده است. می‌گفت خیلی‌هایشان مجبور شده‌اند خانه‌شان را برای ادامه‌ی روند درمان بفروشند و بی خانمان شوند. من به آن‌هایی فکر می‌کردم که خانه ای برای فروش نداشتند. خبرنگار می‌گفت تازه این به شرطی است که درمان سرطان عوارضی دیگر به دنبال نداشته باشد. در لحنش پوزخند تلخی بود که جواب خودش را می‌داد: مگر می‌شود؟ تحریم خاموش بی صدا قربانی می‌گرفت. نه از آن‌ها که شعار بی تأثیری‌اش را می‌دادند. آن‌ها هم شاید به سرطان یا بیماری‌هایی از این دست مبتلا می‌شدند اما بعید بود مثل مردم عادی برای درمانش خانه خراب شوند. آرمان بازی‌ها و قیافه گرفتن‌هایش برای یک عده بود و سختی‌ها و رنج‌ها و دردهایش برای عده ای دیگر. اگر راست می‌گفتند که در جنگی مقدس قرار داریم باید آن‌هایی که کم می‌آوردند و تسلیم مرگ می‌شدند را شهید اعلام می‌کردند. روز خوب من این چنین شروع شده بود. با بغض و غم و فریاد. رادیو پشت بند گزارش خبرنگار ترانه‌ی فرهاد را پخش کرد : آن روزها / وقتی که من بچه بودم/ غم بود/ اما کم بود. یک ربع از ده گذشته از خانه بیرون زدم.

رفتم دانشگاه. حوالی یازده رسیدم. اول رفتم کتابخانه. لپ تاپ را با خودم نبرده بودم که چاره ای جز خواندن نداشته باشم. موبایل را گذاشتم روی پیغام گیر. از تلفن‌ها می‌ترسیدم. لابد زنگی بود که می‌توانست از خواندن باز بداردم. مسخره بود. همه‌ی این وسواس‌ها برای نهایت دو ساعت مطالعه. ساعت دو باید از دانشگاه بیرون می‌زدم. با ادامه‌ی دائرۀ المعارف خوانی شروع کردم. چند وقتی بود که ویار دائرۀ المعارف خوانی گرفته بودم. اسمش را گذاشته بودم مطالعه‌ی جهت دهی نشده. مطالعه‌ی موضوعی که نمی‌دانی چیست و کجاست. لذت عجیبی می‌بردم. در دانشگاه دائرۀ االمعارف بزرگ اسلامی را می‌خواندم. آنقدر که برای ادامه‌ی کارهایم گرم شوم. هر نوبت یک ربع بیست دقیقه. خیلی اوقات دلم نمی‌آمد تمامش کنم. به مدخل آخرالزمان رسیده بودم. از آن مدخل‌های دوست داشتنی و انرژی بخش بود. با تعابیر مکاشفه‌ی یوحنا از آخرالزمان به وجد آمده بودم. می‌گفت: پیش از رجعت عیسی، تحولات عظیم کیهانی واقع می‌شود؛ چون باریدن خون و آتش از آسمان، خونین و زهرآگین شدن دریاها و رودها، تاریک شدن خورشید و ماه و ستارگان و ... که در پی هم از دمیدن هفت فرشته در صورهای خود روی می‌دهد، فتنه‌ها و بلاهای عظیم بروز می‌کند، چون بیماری و مرگ، جنگ و کشتار، قحط و خشکسالی. سپس مسیح با سپاهی از فرشتگان از آسمان فرود می‌آید، دو حیوان عجیبی که نمودار قدرت‌های شیطانی حاکمند و جهان را به فساد کشیده‌اند و نیز دجال و پیروانش مغلوب و نابود می‌شوند، دجال در دریای آتش افکنده می‌شود و پرندگان از خون و گوشت جباران و بدکاران سیر می‌شوند. چون قدرت‌های شیطانی نابود شدند، شیطان خود به زنجیر کشیده می‌شود، و هزار سال در قعر هاویه محبوس می‌ماند. در این هزار سال شهیدان زنده می‌شوند و مسیح بر جهان حکومت می‌کند و صلح و خیر و برکت در جهان برقرار می‌گردد. رنج و بیماری و مرگ نیست، ماه چون خورشید تابناک و خورشید هفت بار از ماه تابناک‌تر می‌گردد. در پایان این هزاره، شیطان از بند رها می‌شود و سپاه یأجوج و مأجوج اورشلیم را محاصره می‌کند. ولی آتشی از آسمان فرو می‌ریزد که نیروهای شیطانی را نابود می‌کند و شیطان در دریای آتش سوخته می‌شود. پس از آن رستاخیز همگانی برپا و داوری بزرگ آغاز می‌شود، فرشتگان کتاب اعمال را می‌گشایند، گنه‌کاران به دریای آتش انداخته می‌شوند و نیکوکاران که نامشان در «دفتر حیات» ثبت است، در جهانی نو که ملکوت الهی است به حیات جاوید می‌رسند

نماز را در مسجد خواندم. غذا رزرو نکرده بودم. به جایش آش گرفتم. سرد بود. آنقدر فلفل قرمز تویش ریختم که تصور کنم داغ داغ است. انتخاب واحد کردم. به کتابخانه برگشتم و داستان تایلند از کتاب ابر قورباغه و پای عسلی موراکامی را خواندم. موراکامی مثل همیشه خوب بود. آخرش معرکه بود که طرف گفت : یادمه از رییسم پرسیدم پس خرسای قطبی واسه چی زنده ان؟ با یه لبخند بزرگ گفت آره، واقعا نیمیت! پس ما واسه ی چی زنده‌ایم؟

نیم ساعت از دو گذشته از کتابخانه بیرون زدم. روز آخر شهریه بود. دلم قدم زدن زیر آفتاب زمستانی کم رمق بعد از ظهر را خواست. به حرفش گوش کردم. تا آنجا که زمان شهریه اجازه می‌داد پیاده قدم زدم. یک ربع.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

7 بهمن 91

 شنبه 7 بهمن 91

«خودم را گم کرده‌ام.» این عنوانی بود که برای روزهای گند خورده‌ام انتخاب کرده بودم. یک فریب واقعی بود. با این حال حس می‌کردم گاهی اوقات آدم نیاز دارد خودش را فریب بدهد. چه ایرادی داشت گمان کنم آن آدمی که حالا، بعد از یکی دو ماه علافی و تنبلی مطلق، شکمی بر آمده پیدا کرده بود و روحی افسرده، من نیستم؟ خوابم زیاد شده بود. دست و دلم به کار نمی‌رفت. از خانه کمتر بیرون می‌زدم. کتاب نمی‌خواندم، بدنم درد می‌کرد. سرم منگ بود. در کسالت محض به سر می‌بردم. اول فکر می‌کردم این گندی به خاطر نحوست ماه صفر باشد. صفر که تمام شد، ربیع که آمد چیزی عوض نشد. گفتم به خاطر آلودگی هواست. بادها آلودگی خیمه زده روی شهرها را جا به جا کردند و در من هیچ اتفاقی نیفتاد. نه سفری که به محلات رفتیم، نه اصفهان رفتنی که فکر می‌کردم می‌تواند روحیه‌ام ر عوض کند، نه مهمان‌ها، نه گعده با بچه‌ها، نه استخر، هیچ کدام از این‌ها که روزگاری کاری از دستشان ساخته بود افاقه نکرده بودند. خودم را گم کرده بودم.

باید دنبال خودم می‌گشتم. باید با خودم در روزهایی پر از انرژی و شور و نشاط ملاقات می‌کردم. روزهایی پر از امید و همت و سخت کوشی. می‌دانستم که چنین کسی را در گذشته های خودم پیدا نمی‌کنم. همه‌ی این حرف‌ها یک بازی بود. همان که اول گفتم؛ یک فریب بزرگ. آن من واقعی که نه تنها گم نشده بود بلکه در اوج پیدایی و عیانی قرار داشت همین من افسرده و خمود بود. شاید تکه‌هایی از زمان بودند که وضعیت فرق می‌کرد. اگر در پی کشف حقیقت بودم باید آن در آن موقعیت‌ها کنکاش می‌کردم تا ببینم آن آدم متفاوت چه کسی بوده است. با این حال تنها نقطه‌ی امید قلب حقیقت بود.

چند روز آخر روزهای گند را دنبال خودم می‌گشتم. در پی چیزی بودم که رنگ و بوی روزهای خوب را بدهد. روزهایی که لابد کتاب می‌خوانده‌ام. از خانه بیرون می‌زده‌ام. شعر می‌گفته‌ام. به اتفاقاتی که در دنیای سیاست و فرهنگ و هنر می‌افتاده حساس بوده‌ام. کتاب می‌خریده‌ام و کتاب می‌خوانده‌ام و حتی مجله می‌خریده‌ام. آخرین باری که یک مجله را ورق زده بودم یادم نمی‌آمد. نمی‌دانم مرتضی کاردر از کجا فهمیده بود که در چنین وضعی گرفتارم. با لحنی که به گمانم نیش تحقیر داشت می‌گفت خیلی چیزها را ترک کرده‌ام. راست می‌گفت.

جنون و حرکت! همه‌ی ترک شده‌ها را در همین دو مفهوم خلاصه کردم. هیچ منطقی برای این خلاصه کردن وجود نداشت. به نظرم می‌آمد اصل همه چیز به تنهایی، از دست دادن اعتماد به نفس و بی هویتی بر می‌گردد. تنهایی به غرور و شیوه‌ی زندگی‌ام بر می‌گشت. نداشتن اعتماد به نفس را باید از یک مشاور می‌پرسیدم. بی هویتی را خودم می‌دانستم. هیچ درمانی نداشت. اقتضاء زمانه و زمینه‌ام بود. زمانه ای بی آرمان و زمینه ای بی تابو. بدون آرمان و انگیزه انتظار جنون و حرکت انتظار احمقانه ای بود.

بیشتر از یک سال بود سراغ پیپ نرفته بودم. از میان بوهای روزهای خوب، بوی عشق، شعر و پیپ را به یاد داشتم. عشق و شعر مرده تر از آن بودند که بتوانم زنده‌شان کنم. چند بار تلاش کردم، نشد. رفتم سراغ پیپ. حس مبارزی را داشتم که بعد از سال‌ها ترک اسلحه، در پی یک نیاز جدید، عهدش را می‌شکند و دست به تفنگ می‌برد. مثل رضا تفنگچی خوشنویس در هزار دستان علی حاتمی. پیپ را از داخل کیف چرمی قهوه ای اش در آوردم. کاسه و لوله‌اش را با دقت تمیز کردم و فیلتر نو برایش گذاشتم. از همان یک سال و چند ماه قبل که توتون یکباره گران شده بود ترکش کرده بودم. حالا تصمیم داشتم برایش توتون بخرم. قیمتش برایم مهم نبود. دلم بوی روزهای خوب را می‌خواست.

شام جمعه با علیرضا رفتیم بیرون. یک بسته کاپتان به لک طلایی خریدم. ده هزار تومان شد. فکر می‌کردم گران‌تر باشد. مغازه را برای خریدهای بعدی نشان کردم. پکی به پیپ زدم. حالم خوش نبود. گذاشتم برای صبح فردا. بیدار که شدم باران می‌آمد. یک روز رؤیایی در پیش داشتم. بوی باران، بوی پیپ، بوی شعر. بعد از نماز نخوابیدم. رفتم توی تراسی که پر بود از بوی باران. صبحانه خوردم. نان سنگک و مربای زرشک. چایی دم گذاشتم و رفتم سراغ پیپ. نبود. گمش کرده بودم. درست در وقتی که نباید گم می‌شد. اگر وقت دیگری بود غم اولم هدیه بودن پیپ بود. فاطمه برایم خریده بود. حالا اما غم بزرگ تری داشتم؛ نداشتن بوی روزهای خوب. 

 

 

 

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA