یکشنبه 15 فروردین 00

ساعت یک نیمه‌شب روبه‌روی ترمینال بودم. می‌خواستم دوازده آنجا باشم. نشد. ارغوان بساط گریه و بی‌قراری راه انداخته بود. بند کرده بود با من بیاید. یا من بمانم. هیچ ترفندی برای آرام کردنش کارگر نمی‌شد. انگارنه‌انگار که دو سه روز بعد می‌آمد و  در این دو سه روز هم قرار بود مهمانی برود و خوش بگذراند. غروب از عابر بانک دویست تومان پول گرفته بودم که خرج راه کنم. سر شبی که خوابم برده بود پول‌ها را قایم کرده بود که نتوانم بروم. یا او را هم ببرم.  یک‌جای گریه‌اش ، در مرز ناامیدی، دوید توی اتاق و دسته‌ی آشفته‌ی پول‌ها در دست برگشت که: «بیا بابا. پول‌هایت را هم می‌دهم. فقط نرو.» فرار به جلو کار را خراب‌تر کرد. گفتم: «باشه. لباس بپوش تا بریم. سریع فقط. من دیرم شده. تهران هم تنهای تنها می‌مونی. چون من باید برم سر کار. خوشی‌های محل کارمون هم هنوز از تعطیلات برنگشتن.» و منظورم از خوشی‌های محل کار رستوران چسبیده به مرکز بود که ارغوان غذایش را دوست داشت. روزهای عادی ارغوان چسبیده بود به زمین. گرفتار اینرسی همیشگی‌اش. مقاوم در برابر هر کندن و حرکت. آنجایی که بود برایش بهترین جا بود و تغییر سخت‌ترین کار. این بار اما چشم به هم زدنی لباس پوشید و یراق کرده دم در ایستاده بود که برویم. آن‌قدر بی‌قرار و پر اصرار که حتی وسوسه شدم واقعاً با خودم ببرمش.

رو‌به‌روی ترمینال پر بود از انبوه آدم‌های سرگردان. همه مثل هم بی‌بلیط و بی ماشین بودیم. ماشین‌های شخصی گوش‌بری راه انداخته بودند و قیمت‌های پرت چند برابری گذاشته بودند روی سفر. ماشین‌های فکسنی قراضه هم حتی این وسط برای مسافران ناز و ادا می‌آمدند. و البته که نازشان خریدار داشت. هر ماشینی اندکی جلوی ترمینال پا سست می‌کرد یا چشمکی می‌زد، جماعت مثل گداهای هندی به سمتش هجوم می‌بردند و در این وسط هرکس سبک‌بار تر بود و ورزیده‌تر و کمی خوش‌شانس‌تر سوار می‌شد؛ با این شرط که در کیسه‌اش آن‌قدری داشته باشد که سرش را کمی شل کند و چند برابر کرایه‌ی راه بدهد. من تصمیم گرفته بودم سرکیسه را شل کنم و بی‌خیال شوم اما چمدان بزرگ را با خودم آورده بودم و کوله‌پشتی‌ام را که نمی‌گذاشت هم‌پای جماعت بدوم به سمت ماشین‌ها.

دو ساعت از شب روبه‌روی ترمینال این‌گونه گذشت. و در این دو ساعت من محو قصه‌ی مادری و دختری بودم که در آن‌همهمه دنبال ماشین می‌گشتند. دختر پنج شاید هم شش‌ساله بود و مادر به حوالی چهل می‌زد. سر و وضعی آراسته داشتند با غباری از رنج و محرومیت بر لباس و چهره. عدد برایشان مهم بود. رفتن هم. مادر و دختر چمدانشان را توی ایستگاه اتوبوس گذاشته بودند. مادر میان نشستن و دویدن در تردد بود. هر بار که ماشینی پیدا می‌شد دختر را با چمدان و ایستگاه می‌گذاشت و مثل گرگی که به گله می‌زند می‌زد به دل جمعیت تا خودش را به ماشین برساند. مادر که می‌دوید شیون دخترک بلند می‌شد و تنش به‌حق به لرزه می‌افتاد. که نیمه‌شب بود و باد سردش، استخوان می‌سوزاند و دیدن آن‌همه آدم سرگردان و مانده با خودش وحشت داشت. زن گرگ می‌رفت و روباه برمی‌گشت و لختی روی صندلی می‌نشست و هر بار اول دخترش را سرزنش می‌کرد که چرا ترسیده و بی‌قرار شده و بعد نوازشش می‌کرد و سرش را به سینه می‌چسباند تا ماشین دیگری از دور نمایان شود.

نشد. ساعت به سه نیمه‌شب رسید و عاقبت برد با راننده‌هایی بود که کفتار وار، گوشه و کنار ماشین‌هایشان را خاموش کرده بودند و از میان مسافران مانده و خسته و گرفتار اضطرار شکار خودشان را نشان می‌کردند. هر بار که زن دست‌خالی و ناامید به ایستگاه برمی‌گشت دوره‌اش می‌کردند. ناامیدش می‌کردند و ذره‌ذره امیدش به سوارشدن به اتوبوسی با صندلی خالی یا سواری‌ای منصف را از جانش می‌مکیدند. زن ساعت سه تسلیم شد و دست دخترش را گرفت و برد به سمت پراید سیاهی که دورتر پارک شده بود. از کنارم که گذشتند دیدم که دخترک برای اولین بار در آن شب خنده روی لبش داشت و برق شادی توی چشم‌هایش.

من هم کمی بعد شکار شدم. چاره‌ی دیگری نداشتم. راننده‌ی میان‌سال سمند زرد پیر سه نفر دیگر را هم شکار کرد. ما چهارتن برای این سواری به سه برابر قیمت تن دادیم و بی‌خیال ویروس و فاصله و حجم و عدد آدم‌های مجاز در یک قبر سیار شدیم. من تمام راه تلخ بودم و غمگین. جز آنجا که راننده میان راه، برای خرید سیگار ایستاد. پاکتی سیگار در دست برگشت. پشت فرمان نشست. پاکت سیگار را پرت کرد روی داشبورد مقابلش. و برای ما  مرد دکه‌دار را مادر قحبه و بی‌ناموس خواند؛ به خاطر اینکه پاکت سیگار را دو هزار تومان گران‌تر به او فروخته بود. یکی آنجا خنده‌ام گرفت. یکی هم آنجا که از کنار چراغ‌های چرخان و آژیر ماشین‌های آتش‌نشانی و پلیس و اورژانس و آدم‌هایشان گذشتیم و من به لاشه‌ی ماشین مچاله شده از همه سو خیره شدم. نگران و هراسان. و بعد آرام شدم و برق خفیفی از شادی و آرامش از دلم گذشت و لبخندی چرک‌مرده روی لبم نشست. پرایدی که زیر هیکل هجده چرخ شبیه کاغذی مچاله شده بود سفید بود. سیاه نبود. همین.