25 آبان 93
یکشنبه 25 آبان 93
تهران بودیم. خانهی عمو مجید. تهران پارس. صبح حوالی ساعت 9 بیرون زدیم. ارغوان بیدار بود و سرحال. من خواب آلوده و خسته. شب را کم خوابیده بودم. فاطمه سر پل چوبی پیاده شد. میرفت دانشگاه. ما میرفتیم خانهی علیرضا. شهر شلوغ بود. روز دفن مرتضی پاشایی بود. میدانستم جمعیت از کمی جلوتر موج خواهد زد. میدانستم فاطمه با انبوه مردم مواجه میشود و کارش برای رسیدن به دانشگاه سخت میشود. این دانستنها را از موجهای چند روز پیش میشد فهمید. خودم هم دلم میخواست بروم. با ارغوان بروم. آنجا که مردم ترانههای پاشایی را زمزمه میکردند. برای زمزمه دوست داشتم بروم. قصدش را هم داشتم. شب مادرم زنگ زد. خواست که نروم. نگران بود. ایمان خبر بی بی سی را برایش گفته بود. احتمال درگیری در مراسم تشییع. توی ماشین یاد دیالوگ آژانس شیشه ای افتادم. بلند بلند برای فاطمه تکرار میکردم: مسئلهی امنیت ملی. مسئلهی امنیت ملی. مسئلهی امنیت ملی. مادرم نگران امنیت ملی نبود. نگران ارغوان بود.
علیرضا وطیبه خانه ای کوچ داشتند توی خیابان نامجو. اسم قدیمیاش گرگان بود. نمیدانستم حالا کدام را بیشتر صدا میکنند. هر دو بوی قدیمی داشتند. نامجو هم انگار بوی قدیم را داشت. از محلهشان خوشم میآمد. فاطمه هم. از آن محلهایی بود که یک شهرستانی تویش احساس ترس و غربت نمیکرد. آپارتمانهای بلند بلند نداشت. پاساژهای زرق و برق دار نداشت. ماشینهای گران کمتر تویش میآمدند و میرفتند. به جایش کلی آدم داشت. کم و بیش کوچه پس کوچههای باریک و دراز و مغازههای کوچک و بزرگی که به سبک همان مغازههای شهرستان چیده شده بودند. مسجد داشت. و محرمها کلی هیئت و دسته و طبل زن و زنجیر زن. و میدان داشت با سینمایی بازنشسته و قدیمی و از کار افتاده.
علیرضا و طیبه توی این محله خانه خریده بودند. خانه ای کوچک. چهل متر. به قول خود علیرضا سی و نه متر و هشتاد سانت. پلههایشان را نشمردم. بستگی داشت خسته باشی یا نه. بار داشته باشی یا نه. کمرت درد بکند یا نه. بار نداشتی. خسته نبودی. پایت، کمرت، دلت درد نمیکرد کم بود. میکرد. زیاد. در که باز میشد هال بود. شومینه ای در گوشه داشت. گلیمی در کف. میز گردی گوشهی دیگرش. و دو تا چهار پایهی سبز و قهوه ای. و آشپزخانه بود. با مرزی کم رنگ از هال. انگار یکی بودند. با کابینتهایی که کتاب داشتند. مجموعه آثار چخوف. سه جلد مدار صفر درجهی احمد محمود. و دیوان حزین لاهیجی. اینها بیشتر از همه به چشمی آمدند. کمی که به سمت راست میچرخیدی دری بود که به دستشویی و حمام باز میشد و کمی بیشتر که میچرخیدی اتاق بود. میز علیرض یک سمتش و تختی که جمع میشد گوشه دیگرش. خانه ای که از هر دو سو پنجره داشت و پنجرههایش برایش نور و کبوتر و صدا میآوردند.
ارغوان غذا خورد و بازی کرد. بازیهایی که دوست داشت. قایم باشک. از آنجایی که قایم شده بود سرک میکشید و با صدای آمیخته به شیطنتش میگفت دا. تاب بازی. تاب بازی روی دست من. یک یوی انگلیسی بزرگ را بالا میرفت و پایین میآمد و خنده میزد. توپ بازی. توپ کوچک ابری و رنگی که عکس انگری برد داشت و علیرضا از سوپری محل برایش خرید. آنقدر بازی کرد که خمیازه کشید و چشمهایش را مالید و سرخ شد.
بغلش کردم. از شیشه شیرش دادم. راه رفتم و برایش لالایی خواندم. ترانهی هایده را. وقتی میای صدای پات از همه جادهها میاد. دوست داشت. بی حرکت نگاهم میکرد که بخوان. وقتی میای صدای پات از همه جادهها میاد/ انگار نه از یه راه دور/ که از همه دنیا میاد/ تا وقتی که در وا میشه / لحظهی دین می رسه/ هر چی که جاده است رو زمین/ به سینهی من می رسه/ آی/ ای که تویی همه کسم/ بی تو می گیره نفسم.
بازگرداندن ضمیرهای عاشقانه را به ارغوان دوست داشتم. عشق به ارغوان عشق بود. همهی آن چیزی بود که توی ترانه بود. دلتنگی ای بود که غروبهایی که نبودم، بعد از چند ساعت دوری توی دلم آشوب میکرد. وقتی تو نیستی قلبمو/ واسه کی تکرار بکنم/ گلهای خواب آلوده را/ واسه که بیدار بکنم/ دست کبوترای عشق / واسه کی دونه بپاشه/ مگه دل من می تونه/ بدون تو زنده باشه/ پرسش آن روزهای من و فاطمه از هم این بود. این سالها را چگونه بدون ارغوان زندگی کردیم و زندگی را تاب آوردیم؟ من لالایی میخواندم. ارغوان میخوابید. علیرضا هفت نظریه در باب دین را میخواند. از دنیال پالس.
علیرضا برای ناهار پیتزا ساخت. خمیرش را خودش درست کرد. سسش را هم. با رب محلی و آویشن و سیر و فلفل. قارچ خرد کرد. سویا در آب خیس زد. خمیر را توی سینی گرد مایکروفرشان پهن کرد. رویش را سس زد. هارمونی عجیبی با موج موج رنگهای کرم و قرمز و سبز و سیاه درست شد. رویش را پر قارچ کرد. قارچها را غرق در پنیر. بو تمام خانه را گرفت. بوی خوب غذا. به علیرضا گفتم کاش میشد از بوها عکس گرفت. خاطرهها با بوها گره میخوردند. عکسها و فیلمها و نوشتهها بو نداشتند. همین بود که یک پای خاطرهها همیشه لنگ میزد. بوی آدمها. بوی محلها. بوی غذاها. بوی بادها و خاکها. بوی چایی. بوی پیپ. بوی قهوه. بوی کاغذ. دلم برای این آخری تنگ شده بود. کاغذهای جدید بود نداشتند.
شب خانهی محسن حسام و فاطمهی جناب دعوت بودیم. باید یوسف را هم اضافه میکردم. هادی صفایی پور و پرستو و علی هم بودند. صالح و مهدیه هم. وارد خانه که شدم، در همان اولین قدم، خاموشی مهتابی طبقهی اول به یادم آورد آخرین باری که آنجا آمده بودم، توی این اتاق کسی بود که حالا دیگر نیست. چراغی که روشن بود و حالا خاموش. شب، آخر شب که با بچهها بلند بلند حرف میزدیم. بلند بلند که میخندیدیم. جر و بحث که میکردیم. بچهها که شیطنت میکردند. دیگر فاطمهی جناب و محسن حسام نجیبانه نمیخواستند کمی مراعات کنیم. آقاجون فاطمه آن پایین بیدار بود. این را برای خواب که رفتیم پایین لمس کردم. خانه روح داشت. چیزی که خانههای ما نداشت.
آن روز فهمیدم ما هنوز بچهایم. بچههایی که رؤیا دارند. آرزو دارند. اما توان ندارند. اگر بچهها توان داشتند خانهی هیچ پدربرزگ و مادر بزرگی فروخته نمیشد. خراب نمیشد و روحها توی خانههای خودشان میماندند. این را هم می دانستم روزی که پول داشته باشیم و قدرت، دیگر بچه نیستیم. خانه ها را می فروختیم و خراب می کردیم. پول و قدرت از روح خوششان نمی آمد. از خانه های روح دار.