25 آبان 93

یکشنبه 25 آبان 93

تهران بودیم. خانه‌ی عمو مجید. تهران پارس. صبح حوالی ساعت 9 بیرون زدیم. ارغوان بیدار بود و سرحال. من خواب آلوده و خسته. شب را کم خوابیده بودم. فاطمه سر پل چوبی پیاده شد. می‌رفت دانشگاه. ما می‌رفتیم خانه‌ی علیرضا. شهر شلوغ بود. روز دفن مرتضی پاشایی بود. می‌دانستم جمعیت از کمی جلوتر موج خواهد زد. می‌دانستم فاطمه با انبوه مردم مواجه می‌شود و کارش برای رسیدن به دانشگاه سخت می‌شود. این دانستن‌ها را از موج‌های چند روز پیش می‌شد فهمید. خودم هم دلم می‌خواست بروم. با ارغوان بروم. آنجا که مردم ترانه‌های پاشایی را زمزمه می‌کردند. برای زمزمه دوست داشتم بروم. قصدش را هم داشتم. شب مادرم زنگ زد. خواست که نروم. نگران بود. ایمان خبر بی بی سی را برایش گفته بود. احتمال درگیری در مراسم تشییع. توی ماشین یاد دیالوگ آژانس شیشه ای افتادم. بلند بلند برای فاطمه تکرار می‌کردم: مسئله‌ی امنیت ملی. مسئله‌ی امنیت ملی. مسئله‌ی امنیت ملی. مادرم نگران امنیت ملی نبود. نگران ارغوان بود.

علیرضا وطیبه خانه ای کوچ داشتند توی خیابان نامجو. اسم قدیمی‌اش گرگان بود. نمی‌دانستم حالا کدام را بیشتر صدا می‌کنند. هر دو بوی قدیمی داشتند. نامجو هم انگار بوی قدیم را داشت. از محله‌شان خوشم می‌آمد. فاطمه هم. از آن محل‌هایی بود که یک شهرستانی تویش احساس ترس و غربت نمی‌کرد. آپارتمان‌های بلند بلند نداشت. پاساژهای زرق و برق دار نداشت. ماشین‌های گران کمتر تویش می‌آمدند و می‌رفتند. به جایش کلی آدم داشت. کم و بیش کوچه پس کوچه‌های باریک و دراز و مغازه‌های کوچک و بزرگی که به سبک همان مغازه‌های شهرستان چیده شده بودند. مسجد داشت. و محرم‌ها کلی هیئت و دسته و طبل زن و زنجیر زن. و میدان داشت با سینمایی بازنشسته و قدیمی و از کار افتاده.

علیرضا و طیبه توی این محله خانه خریده بودند. خانه ای کوچک. چهل متر. به قول خود علیرضا سی و نه متر و هشتاد سانت. پله‌هایشان را نشمردم. بستگی داشت خسته باشی یا نه. بار داشته باشی یا نه. کمرت درد بکند یا نه. بار نداشتی. خسته نبودی. پایت، کمرت، دلت درد نمی‌کرد کم بود. می‌کرد. زیاد. در که باز می‌شد هال بود. شومینه ای در گوشه داشت. گلیمی در کف. میز گردی گوشه‌ی دیگرش. و دو تا چهار پایه‌ی سبز و قهوه ای. و آشپزخانه بود. با مرزی کم رنگ از هال. انگار یکی بودند. با کابینت‌هایی که کتاب داشتند. مجموعه آثار چخوف. سه جلد مدار صفر درجه‌ی احمد محمود. و دیوان حزین لاهیجی. این‌ها بیشتر از همه به چشمی آمدند. کمی که به سمت راست می‌چرخیدی دری بود که به دستشویی و حمام باز می‌شد و کمی بیشتر که می‌چرخیدی اتاق بود. میز علیرض یک سمتش و تختی که جمع می‌شد گوشه دیگرش. خانه ای که از هر دو سو پنجره داشت و پنجره‌هایش برایش نور و کبوتر و صدا می‌آوردند.

ارغوان غذا خورد و بازی کرد. بازی‌هایی که دوست داشت. قایم باشک. از آنجایی که قایم شده بود سرک می‌کشید و با صدای آمیخته به شیطنتش می‌گفت دا. تاب بازی. تاب بازی روی دست من. یک یوی انگلیسی بزرگ را بالا می‌رفت و پایین می‌آمد و خنده می‌زد. توپ بازی. توپ کوچک ابری و رنگی که عکس انگری برد داشت و علیرضا از سوپری محل برایش خرید. آنقدر بازی کرد که خمیازه کشید و چشم‌هایش را مالید و سرخ شد.

بغلش کردم. از شیشه شیرش دادم. راه رفتم و برایش لالایی خواندم. ترانه‌ی هایده را. وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد. دوست داشت. بی حرکت نگاهم می‌کرد که بخوان. وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد/ انگار نه از یه راه دور/ که از همه دنیا میاد/ تا وقتی که در وا میشه / لحظه‌ی دین می رسه/ هر چی که جاده است رو زمین/ به سینه‌ی من می رسه/ آی/ ای که تویی همه کسم/ بی تو می گیره نفسم.

بازگرداندن ضمیرهای عاشقانه را به ارغوان دوست داشتم. عشق به ارغوان عشق بود. همه‌ی آن چیزی بود که توی ترانه بود. دلتنگی ای بود که غروب‌هایی که نبودم، بعد از چند ساعت دوری توی دلم آشوب می‌کرد. وقتی تو نیستی قلبمو/ واسه کی تکرار بکنم/ گل‌های خواب آلوده را/ واسه که بیدار بکنم/ دست کبوترای عشق / واسه کی دونه بپاشه/ مگه دل من می تونه/ بدون تو زنده باشه/ پرسش آن روزهای من و فاطمه از هم این بود. این سال‌ها را چگونه بدون ارغوان زندگی کردیم و زندگی را تاب آوردیم؟ من لالایی می‌خواندم. ارغوان می‌خوابید. علیرضا هفت نظریه در باب دین را می‌خواند. از دنیال پالس.

علیرضا برای ناهار پیتزا ساخت. خمیرش را خودش درست کرد. سسش را هم. با رب محلی و آویشن و سیر و فلفل. قارچ خرد کرد. سویا در آب خیس زد. خمیر را توی سینی گرد مایکروفرشان پهن کرد. رویش را سس زد. هارمونی عجیبی با موج موج رنگ‌های کرم و قرمز و سبز و سیاه درست شد. رویش را پر قارچ کرد. قارچ‌ها را غرق در پنیر. بو تمام خانه را گرفت. بوی خوب غذا. به علیرضا گفتم کاش می‌شد از بوها عکس گرفت. خاطره‌ها با بوها گره می‌خوردند. عکس‌ها و فیلم‌ها و نوشته‌ها بو نداشتند. همین بود که یک پای خاطره‌ها همیشه لنگ می‌زد. بوی آدم‌ها. بوی محل‌ها. بوی غذاها. بوی بادها و خاک‌ها. بوی چایی. بوی پیپ. بوی قهوه. بوی کاغذ. دلم برای این آخری تنگ شده بود. کاغذهای جدید بود نداشتند.

شب خانه‌ی محسن حسام و فاطمه‌ی جناب دعوت بودیم. باید یوسف را هم اضافه می‌کردم. هادی صفایی پور و پرستو و علی هم بودند. صالح و مهدیه هم. وارد خانه که شدم، در همان اولین قدم، خاموشی مهتابی طبقه‌ی اول به یادم آورد آخرین باری که آنجا آمده بودم، توی این اتاق کسی بود که حالا دیگر نیست. چراغی که روشن بود و حالا خاموش. شب، آخر شب که با بچه‌ها بلند بلند حرف می‌زدیم. بلند بلند که می‌خندیدیم. جر و بحث که می‌کردیم. بچه‌ها که شیطنت می‌کردند. دیگر فاطمه‌ی جناب و محسن حسام نجیبانه نمی‌خواستند کمی مراعات کنیم. آقاجون فاطمه آن پایین بیدار بود. این را برای خواب که رفتیم پایین لمس کردم. خانه روح داشت. چیزی که خانه‌های ما نداشت.

 آن روز فهمیدم ما هنوز بچه‌ایم. بچه‌هایی که رؤیا دارند. آرزو دارند. اما توان ندارند. اگر بچه‌ها توان داشتند خانه‌ی هیچ پدربرزگ و مادر بزرگی فروخته نمی‌شد. خراب نمی‌شد و روح‌ها توی خانه‌های خودشان می‌ماندند. این را هم می دانستم روزی که پول داشته باشیم و قدرت، دیگر بچه نیستیم. خانه ها را می فروختیم و خراب می کردیم. پول و قدرت از روح خوششان نمی آمد. از خانه های روح دار. 

17 آبان 93

شنبه 17 آبان 93

ارغوان تا ده و نیم خوابید. پا به پاپیش خوابیدم. خستگی برگشت از اصفهان و ته مانده ی مریضی آن روزها و دیرخوابی شب قبلش بهانه ام بود. خوش اخلاق بیدار شد. بغلش کردم. آب به صورتش زدم. راهش بردم. عوضش کردم. برایش تخم مرغ پختم. یک روز در میان زرده ی تخم مرغ می خورد. نخورد. برایش آب پرتقال گرفتم. با خودم نان سوخاری و چایی شیرین و موز خورد. کمی.

به فاطمه گفته بودم جوری لباس تن ارغوان کند که برای بیرون رفتن آماده باشد. باید می رفتم بانک. قسط های خانه عقب افتاده بود. زنگ پشت زنگ بود از بانک. مردی سن دار که در بانک خوش اخلاق و مهربان بود و پشت تلفن سخت گیر و ترسناک. هفته به هفته وعده اش داده بودم. بعد از 17 روز حقوق ریخته بودند. مهر را کم کار کرده بودم. کفاف دو تا قسط عقب افتاده را بیشتر نمی داد. بقیه اش می ماند برای ماه های بعد.

شلوار جین ارغوان را پایش کردم. کاپشن گلدارش را تنش کردم. کلاه خرگوشی اش را سرش گذاشتم. از خانه بیرون زدیم. فاطمه با ماشین رفته بود. ما پیاده رفتیم. تا سر خیابان. ده دقیقه ای راه داشتیم. با ارغوان شاید بیشتر. آفتاب دم ظهر چشم ارغوان را زد. باد سرد صورتش را. برای همه چیز بیرون ذوق کرد. برای زمین هایی که هیچ نداشتند. برای گنجشک هایی که روی چمن ها نشست و برخاست می کردند. برای بچه های دبستانی که از مدرسه می آمدند و کوچه ها را روی سرشان می گذاشتند. برای مردی که چند بار موتورش را هندل می زد. برای موتوری که قرقر کنان روشن می شد. برای زنی سیاه چادر که بی آنکه ذوق کردن ارغوان را نگاه کند از کنارمان رد شد. انتظار داشت برای همه ی این های چیزها بایستم. انگشت اشاره اش را به سمت همه ی این ها می کشید و صدایشان می کرد. من از کنار همه شان گذشتم و از یک جای خوب برایش گفتم. اگر مثل ارغوان نگاه می کردی بانک هم می توانست کلی حس خوب داشته باشد.

توی تاکسی ساکت شد. چشمانش باز بود. بدنش اما بی حرکت. انگار با چشمان باز خواب رفته باشد. آنقدر که ترسیدم. روی بدنم لم داده بود و هیچ تکانی نمی خورد. به جایی خیره شده بود. گوشه ی ماشین. شیشه ی شیش را لب دهانش گذاشتم. بی تفاوت بود. انگشت هایش را نوازش کردم. دوست داشت. تا بانک انگشت هایش را نوازش کردم. دو قسط دادم و برگشتم. مرد موسفید عینکی قول گرفت اول ماه بقیه اش را بدهم. حضور ارغوان در ملایم شدنش بی تأثیر نبود.

راه آمده را برگشتیم. از تاکسی که پیاده شدیم ده دقیقه پیاده روی داشتیم. با ارغوان شاید بیشتر. بردمش تاب بازی. توی اسباب بازی های حیات مجتمع. دوست داشت. خیلی. فاطمه دو و نیم می آمد. او که می آمد من می رفتم ویکی. تا شش. روزی چهار پنج ساعت برای ویکی گذاشته بودم. اگر می شد هر روز . نمی شد باید روزهای دیگر جبران می کردم. این شنبه بر خلاف شنبه های دیگر تهران نمی رفتیم. فاطمه درگیر کارهای جشنواره اش بود. می ماندیم. می شد کار کرد.

با ارغوان آنقدر در خانه بازی کردم که چشم هایش کوچک شدند. دهانش باز شد. دست هایش به سمت صورتش رفت. این ها گاهی نشانه های خوبی بودند. نشانه ی خواب آلودگی. نشانه ها که می آمدند می گذاشتمش توی ننی. دوستش داشت. ننی اش مال آدم بزرگ ها بود. تویش راحت غلت می زد و با چند تکان خوابش می برد. غذایش را خورد و رفت توی ننی و خوابید.

ساعت یک و نیم بود. نماز خواندم. ناهار خوردم. خانه را مرتب کردم. لباس پوشیدم. کوله ام رابستم. فاطمه آمد. سر دو و نیم. آرام به در زد. ارغوان از صدای در بیدار نشد. از بوی مادرش بیدار شد. بی گریه. بی نق. مثل گربه ای که از پشت دیوار سرک بکشد از توی ننی سر بیرون آورده بود و خیره خیره نگاهمان می کرد. بوسیدمش و از خانه بیرون زدم.

تا شش توی مجمع بودم. ساما و محمد و روح الله و یکی دو تا دیگر از بچه ها تا شش ماندند. این خلوتی بود که می شد حرف زد، موسیقی گوش کرد، روح الله می توانست روضه ی عربی گوش کند. من می توانستم به جان یکی دو تا از آدم های آشنایی که این ور و آن ور می نوشتند نق بزنم. می شد حرف هایی از جنس خلوت زد. فاطمه زنگ زد. پیشنهادش برای شام قارچ برگر بود. قارچ برگر گیاهی. پیشنهادش را دوست داشتم. با آنکه گلویم تازه خوب شده بود. قارچ برگر گیاهی را یکی دو هفته ی قبل از تهران خریده بودم. از رستوران پارک هنرمندان. یک سال از گیاه خوار شدنم گذشته بود . هر بار قصد کرده بودم بروم آنجا خرید. نشده بود. تا یکی دو هفته ی قبل. کباب کوبیده ی گیاهی خریدم. هات داگ گیاهی. گوشت گیاهی. قارچ برگر گیاهی. اسم های خنده داری داشتند. دلم خواست.

سر راه نان باگت خریدم. خیارشور خریدم. چیپس توی خانه داشتیم. نوشابه ی مشکی خریدم. سس قرمز و سفید داشتیم. کاهو خریدم. گوجه خریدم. دهانم آب افتاده بود. توی خانه من خیار شور ها را خرد کردم فاطمه با ارغوان بازی کرد. من گوجه ها را حلقه کردم. فاطمه با ارغوان بازی کرد. من کاهو ها را شستم و خرد کردم. فاطمه با ارغوان بازی کرد. بعد فاطمه همبرگر ها را سرخ کرد و من غذای ارغوان را دهانش گذاشتم. او ماهیچه ی پخته شده خورد با کمی برنج. ما قارچ برگر. با خیار شور. با گوجه. با چیپس. با سس سفیدو با سس قرمز و لیوان هایی پر از نوشابه.

شب چراغ ها خاموش بود. فقط لامپ ها زردی که همیشه دوست داشتم روشن بودند. چراغ مطالعه توی اتاق مطالعه. چراغ خواب توی اتاق خواب و چراغ های آویزان از اپن آشپزخانه. قرار بود ارغوان بخوابد. نخوابید. نه این که نخوابد. کم خوابید. یک ساعتی با هم، من و فاطمه و ارغوان، قایم باشک بازی کردیم. خیلی دوست داشت. خیلی. خیلی خندید. من و ارغوان یک تیم بودیم. فاطمه یک تیم. او قایم می شد ما پیدایش می کردیم. ما قایم می شدیم او پیدایمان می کرد. صدای فاطمه را که می شنید نفسش در سینه حبس می شد. نمی توانست ساکت بماند. خودش را در آغوش من می انداخت و جیغ می کشید. نمی دانست این شکلی لو می رویم.

ارغوان بیدار بیدار بود. تا بعد از دوازده. سپردمش به فاطمه. زیر نور زرد چراغ مطالعه ویکی کار کردم. برادران کارامازف خواندم. قصه ی زندگی پدر زوسیما را. چیزی نوشتم و دیوان شمس خواندم. می گفت: ما دیگریم امشب، او دیگر است امشب.

7 آبان 93

چهارشنبه 7 آبان 93

با فاطمه ساعت هشت از خانه بیرون زدیم. یک استکان آب جوش مزمزه کردم. دو تا سیب گلاب سرخ و زرد برداشتم. مسواک و خمیر دندان و نخ دندان. کوله و گرم کن. برای آماده کردن ناهار فرصتی نداشتم. به فاطمه گفتم بی ناهار نمی مانم. مطمئن باشد.

ارغوان پیش مادر برگ و پدر بزرگ و خاله اش ماند. خواب بود که از خانه بیرون رفتیم. پدر بزرگ و مادر بزرگش شب قبل غافل گیرمان کرده بودند. دلشان برای ارغوان تنگ شده بود. طاقتشان تمام شده بود. به جاده زده بودند. من دانشگاه بودم. خاله عادله اش هم دانشگاه بود. با هم که لب خانه رسیدیم جا خوردیم. دو جفت کفش آشنا، بی خبر، تا دم خانه مان آمده بودند.

فاطمه را رساندم کانون. برگشتم طرف خانه. سمت نانوایی. خلوت بود. پنج تا نان سنگک خریدم. سه تا برای خانه. دو تا برای ویکی. برای خانه زیادتر گرفتم بماند. رفتم خانه. آهسته در زدم ارغوان بیدار نشود. مادر فاطمه آدم دم در. نان های داغ را گرفت. رفتم سمت ویکی .

ساعت نه ویکی بودم. کتابخانه خالی بود. چراغ ها خاموش. از بچه ها فقط آقای حقانی و پور رضایی آمده بودند. در اتاق کوچک کنار کتابخانه مباحثۀ طلبگی داشتند. اصول کافی را بحث می کردند. دلم برای بحث های طلبگی تنگ شده بود. آقای حقانی مدیر علمی ویکی شیعه بود. از شخصیتش خوشم می آمد. قبل تر از این ها از دنیای مجازی می شناختمش. با برادرانش – محمد و مصطفی و باقر- در دانشگاه دوست بودم.  

با بچه ها حال و احوال پرسی کوتاهی کردم تا مزاحم مباحثه شان نباشم. تکه ای نان کندم. بقیه اش را لای سفره ی پارچه ای گل دار پیچیدم. از اتاق بیرون آمدم. پشت میزم نشستم و به کار مشغول شدم. رفتم سراغ مدخل امام حسین.  حفاظت شده بود. امکان ویرایش نداشت. فولادی مدخل هایش را قفل می کرد تا از ویرایش بچه ها در امان باشد. از آقای حقانی خواستم قفلش را بردارد. فقط مدیر ویکی می توانست این کار را بکند. انجام داد.فولادی وقتی شنید نارحت شد. سعی کردم در تغییرات نظرش را داشته باشم. نمی توانست ناراحتی اش را پنهان کند. دکترای فلسفه غرب داشت. از دانشگاه تهران. توی ویکی اما مقالات ائمه را نوشته بود. قلمش کمی قدیمی می زد. از نگاه های پدیدار شناختی هم دل خوشی نداشت. سر ویرایش مدخل امام جواد از دستم شکار بود. ناراحت بود که چرا توسل شیعیان در امور مادی و طلب رزق را اضافه کرده ام.

زمان گذشته بود. گذرش را نفهمیده بودم. در این میان فقط نان گاز زده بودم و چایی خورده بودم و ویرایش کرده بودم. آقای حقانی گفت وزیر علوم رأی نیاورد. از رادیو می شنید. برایم مهم نبود. اذان دادند.

نمازخانۀ مجمع پایین بود. باید سه طبقه پایین می رفتیم. طبقۀ اول زیر زمین. آنقدر معطل کرده بودم که به نماز دوم رسیدم. نماز بعدی را پشت سر آقای حقانی خواندم. او هم به نماز دوم رسیده بود. بعد از نماز زیارت عاشورا می خواندند. ماندم. زیارت که می خواندند ذهنم این طرف و آن طرف سرک می کشید. یک جا نمی ماند. گذاشتم هر وری که دلش می خواهد برود. خودش هم نمی دانست کجا اما خسته بود. یاد ارغوان افتادم. وقت هایی که خسته می شد. از جایی بی آنکه جای دیگری را بخواهد. مثل وقت هایی که از ماشین خسته می شد و فقط دلش می خواست برویم بیرون. حتی اگر بیرون بیابان بود. حتی اگر شب بود. آن وقت گریه هایش تمام می شد و آرام می گرفت.

ناهار را با بچه ها هم لقمه شدم. بیشتر با محمد. غذایش کوکو سیبی بود. پور رضایی الویه آورده بود. چون گوشت داشت نخوردم. جلال از تخم مرغ و خیار شور و گوجه داشت. بعد از زیارت عاشورا و سخنرانی پایین داده بودند. او که دیرتراز همه ما رفته بود دست پر برگشته بود. به دلم چسبید. سادگی و صفایش.

بعد از ناهار دربارۀ دیدگاه های جنسی علامه فضل الله، ورود توریست های خارجی به مساجد و اماکن مقدسه، وضوی بعد از غسل جنابت و احکام تیمم چیزهایی خواندم. حرف های علامه فضل الله جالب بودند اما به نظرم تهی می آمدند. حرف ها در مرحله ای بودند که آدم ها در آن مرحله اصولا به فقه اعتنایی ندارند. گذاشتموقتی بیشتر بخوانم و بیشتر بفهمم.

حوالی ساعت چهار خواب تمام چشم هایم را گرفته بود. صورتم پف کرده بود. رفتم بیرون، توی حیاط مجمع نفسی تازه کردم. برگشتم و برادران کارامازف را دست گرفتم. فاطمه زنگ زد. پرسید حرم می روم یا نه. گفتم نمی روم. دلم خواب می خواست. می دانستم خواب خوبی نخواهد بود اما حال حرم هم نداشتم. سردم بود. پاهایم درد می کرد. کلافه بودم. در این حال و هوا برادران کارامازف می چسبید.

حرف های پدر زوسیما را دوست داشتم؛ پدران، یکدیگر را دوست بدارید، قوم خدا را دوست بدارید. چون به اینجا آمده ایم و دورن این چهار دیواری خود را حبس کرده ایم پاک تر از بیرونیان نیستیم. بلکه به عکس، به اینجا که آمده ایم هر یک از ما به خود اعتراف کرده ایم از دیگران، از تمامی مردم روی زمین بدتریم». یادم آمد روزهای اول معمم شدنم، منبرهایم را با این بیت حافظ شروع می کردم: خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست/ پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم.

حوالی پنج یادم آمد از صبح آب نخورده ام. لیوانم را پر آب سر کردم. جرعه جرعه نوشیدمش. یادم آمد چیزی گوش نکرده ام. رفام سراغ مداحی های آن روزها. چشم هایم تار شده بودند. مرتضی می خواست جایی برود. ماشین را گرفت ورفت. ساعت از شش گذشت. همه رفتند. مجبور شدم بروم بیرون منتظرش بمانم. می دانستم دیر می کند. سردم بود. گرمکنم توی ماشین جامانده بود. از آن سمت خیابان صدای سخنرانی می آمد. روضه بود. مدرسۀ خوانساری.

تازه ساخته شده بود. نو نوار بود و مجهز. برای نماز و گرم شدن رفتم داخل. روحانی سیدی به پیشوازم آمد. حدس زدم از خاندان خوانساری باشد. توی مجلس هم چند تایی روحانی سید نشسته بودند. خلوت بود و دوست داشتنی. روحانی سیدی منبر رفته بود. هیکل مند بود صدای پری داشت. هر جمله اش جملۀ دیگرش را جهت می داد. از تشبیه مؤمن به کوه راسخی که تندبادها تکانش نمی دهند به سخنرانی اش رسیدم. بیرون که می رفتم از توکل سخن می گفت. نماز که می خواندم از چوپانی که در مقابل وسوسه های دور از چشم مردم می گفت: أین الله. در این میان خدا کجاست؟ شربت بی نظیری می دادند. غلیظ. با طعمی میان گلاب و چیز دیگری که به یادش نمی آوردم.

توی خانه کسی نبود. تاریک بود و داغ. خوابم برد.  فاطمه و خانواده اش که برگشتند ساعت از ده گذشته بود. 

30 مهر 93

چهارشنبه 30 مهر 93

گلویم درد می کرد. کمی. سینه ام خسته بود. نفسم گرفته. قابلمه ی ناهار از یخچال برداشتم. قاشق و چنگال برداشتم. مسواک و خمیر دندان و شربت تئوفلین جی. از سرفه ها و حساسیت های روزهای دبستانی ام با تئوفلین جی دوست بودم. فاطمه را رساندم کانون و خودم رفتم مجمع. محل کارم کتابخانۀ مجمع بود. آنجا ویکی نویسی می کردیم. حوالی 9 رسیدم. از بچه ها دو سه نفر بیشتر نیامده بودند. ساما بود و پور رضایی و اخلاقی. ساما چند روزی را به خاطر مریضی نیامده بود. من هم که نیمی از هفته را نیامده بودم.

با هم گپ زدیم. موضوع صحبت همه در آن روزها اسیدپاشی به صورت دختران اصفهانی بود. ماجرایش در هاله ای از ابهام و غبار ذهن ها و دل ها را به هم ریخته بود. یک طرف  اسیدپاشی را  با حجاب، با امر به معروف و نهی از منکر، با انصار حزب الله در هم آمیخته بود. یک طرف با بیمار روانی ، با توطئه، با عوامل خارجی. بهانه ای برای جنگ های همیشگی و فحش ها به دست آمده بود. تا آن وقت زور اولی ها بیشتر بود. برای من بی اعتمادی بخشی از مردم به حکومت آزاردهنده بود. این گندی بود که خود حکومت تقصیر زیادی در آن داشت. آن طرف آبی ها هم بل گرفته بودند.

ساما می گفت انگیزه های سیاسی پشت سر کار است نه انگیزه های دینی. این کابوسی بود که چند روز گذشته را با آن گذرانده بودم. امیدوار بودم اسیدها را یک بیمار روانی پاشیده باشد تا یک محفل اطلاعاتی. اگر دومی بود وای همه ی ما می شد.

اسیدپاشی اما من را به روزهای قدیم می برد. به محلۀ قدیمی مان. به لاتی که یک شب تصمیم گرفتیم در صورتش اسید بپاشیم. راه دیگری نمی دیدیم. می گفتند به زور چاقو  به پسر بچگان تجاوز می کند. می گفتند یک بار با چند نفر دیگر به یک پسر بچه تجاوز کرده. پسر و پدرش آمده بودند بسیج محله شکایت. من آن روز در مسجد بودم که آمدند. اسم پسر آرش بود. مهاجر بودند. چهره اش زیبا و دوست داشتنی بود. یک روز بعد اما شکایتشان را پس گرفتند. می گفتند از لات بزرگ محله ترسیده اند. شاید هم دلشان برای آبرویشان سوخته بود.

لات بزرگ محله مان یک باغ داشت. باغ خانوادگی شان بود. باغشان محله را دو نیمه کرده بود. یک بار شب جمعه ، با بچه های بسیج رفتیم داخلش. هیچ وقت حس آن شب را فراموش نکردم. سرگشت بسیج محمد قادری بود. چهره اش با شهید همت مو نمی زد. از آن بچه های عشق جنگ و شهادت دهۀ هفتاد بود. پیش از ورود به باغ برایمان سورۀ واقعه را خواند. لحنش عربی بود. خوف تمام وجودم را گرفته بود. تصویرم از باغ لات بزرگ محله، تصویری افسانه ای بود. باغی که تو در تو بود. باغی که در آن آدم می کشتند. باغی که در آن عرق می خوردند. باغی که در آن تفنگ داشتند. آن شب اما فقط درخت بود و عمیق ترین تجربه ام از ترس و شجاعت.

می گفتند زورشان به لات محله نمی رسد. می گفتند ساخت و پاخت دارد. می گفتند هربار که بازداشتش می کنند پول می دهد و آزاد می شود. می گفتند حتی یگان ویژه ای ها هم از او حساب می برند. حالا یادم نمی آید این می گفتند ها از زبان کی بیرون می آمد. این باور رایج بچه های محل مان بود.

پشت میزم نشسته بودم. اما داخل ایوان خانۀ قدیمی مان بودم. صبح بود اما شب بود. ویرایش می کردم اما حلقه زده بودیم و نقشه می کشیدیم. مدخل شیخ نمر را می نوشتم اما برای لات بزرگ محله مان نقشه می کشیدیم. کنارم روح الله شاهچراغی بود. اما من بودم و محسن و شاهرخ و حسن. حکومت سعودی در سال 2014 شیخ نمر را به اعدام محکوم کرده بود. من اما در سال 1998 بودم. لات بزرگ محله مان به خاطر همۀ جنایت های کثیفش باید مجازات می شد. پیشنهاد اسید را من دادم.

یک ساعت و نیم ویرایش کردم. در منابع فارسی و عربی چیز دندان گیری برای شیخ نمر پیدا نکردم. ویکی پدیای انگلیسی اطلاعات خوبی داشت. هنوز چایی نیاورده بودند. پور رضایی دم نوش آویشن داشت. گلویم می سوخت. سینه ام خسته بود. هوا بوی اسید می داد. یک لیوان دم نوش آویشن برای خودم ریختم و به عنوان استراحت یک ربعه ای از از پس هر ساعت کار سهم داشتیم برادران کارامازف را دست گرفتم. به فصل هفتم رسیده بود: مجادله.

فیودور پاولویچ پاز ایوان رسید چه کسی دارد به آدمیزاد می خندد؟ ایوان فیودرویچ، لبخند زنان گفت: « لابد شیطان است.» آن شب شیطان به ما می خندید؟ به یاد آن شب که افتادم خنده ام گرفت.

به جامعه ای فکر می کردم که کارخانه ی تولید آرمان داشته باشد. جامعه ای که آرمان و جوان داشته باشد. جامعه ای که آرمان و جوان و نقصان داشته باشد. فاصله داشته باشد. گند داشته باشد. فقر داشته باشد. جامعه ای که سیاست مدارانش مدام مردم را علیه هم بشورانند. جامعه ای که میان وضع موجود و وضع موعودش آنقدر فاصله باشد که جز نا امیدی حاصلی نداشته باشد. جامعه ای که مردمش به قانون و قانون گزار و مجری قانونش بی اعتماد باشند. به جامعه ای فکر می کردم که اسید و اسیدپاش دارد. فیودور پاولوویچ به ایوان می گفت: از دخترکان پابرهنه نترس- ازشان متنفر مشو- مرواریدند. دلم می خواست جایی این را بنویسم که اسیدها بوی نفت می دهند. حس کردم در میان انبوه صداها صدایم گم می شود.

بچه ها آمدند و رفتند. صندلی ها پر شدند و خالی شدند. غروب شده بود. فقط من مانده بودم و روح الله شاهچراغی و محمد حقانی. چنین خلوت سه نفرۀ غروب زده ای برایمان حکم غنیمت داشت. حالا می توانستیم کلیشه ها را کنار بزنیم و به جاهایی برویم که دلمان برایشان تنگ شده بود. دلم برای روضه های حاج منصور تنگ شده بود. سخت بود برای دیگران توضیح بدهی که لحظه ای هم هست که آدم دلش روضۀ حاج منصور می خواهد. سکوت بود و غروب بود و ما سه نفر. حاج منصور می خواند: عشقت حسین تا به خدا می برد مرا. یعنی که از سرا به سها می برد مرا. در کشتی نجات تو تا آرمیده ایم. آسوده از محیط بلا می برد مرا. تا محرم یک دو نفس بیشتر باقی نمانده بود. همین