10 بهمن 98

پنجشنبه 10 بهمن 98

سختترین تولد عمرم بود. اصفهان بودم. پای مادرم ازصبح به درد افتاده بود. دردی شدید که در هيچ يک از روزهای بعد از عمل سابقه نداشت. پایش قفل شده بود و با حتی سر مویی تکان ضجه‌ی مادرم به آسمان می‌رفت. نفهمیدم روز چه شکلی شب شد و شب چه شکلی به نیمه رسید. روز تولد من بود و مادرم از ازدحام درد در بدنش از خدا مرگ می‌خواست. دستم را گذاشته بودم روی میله ی عصای واکر که مادرم میله ها را گاز نزند. اشک هایش روی دستم چکه می کردند. دستم خیس خیس و شور شور شده بود. آن قدری که این یک روز خسته ام کرد، آن سی و هشت سال خسته‌ام نکرده بود. همین. 

5 بهمن 98

شنبه 5 بهمن 1398

چند روزی می‌شد از شبکه‌های اجتماعی بیرون زده بودم. آی‌دی اینستاگرام  را از بیخ و بن کندم و به‌اصطلاح اهل بخیه دیلیت اکانت کردم و تمام. شش‌صدوچند نوشته و عکس در طول چند سال را با دو امضا و تأیید فنا کردم و بعد راحت خوابیدم. دلیلش آمیزه‌ای از خستگی و کلافگی و ناامیدی بود با آمیزه‌ای از اشتیاق به خلوت‌گزینی. از نوشتن خسته شده بودم. از نوشتن که نه. از فرایند شرطی شدن در شبکه‌ها که نوشتن را مشروط به تأیید و نظر دیگران می‌کرد و از آدم حیوان دست‌آموزی می‌ساخت که برای جلب نظر و نوازش دیگران جفتک بیندازد و رقص‌پا کند. بدود برای چندتکه استخوان بیشتر. لایک بیشتر. کامنت بیشتر. فالور بیشتر. بیهودگی تنیده در هم.

کلافه هم شده بودم. از ازدحام نفوس که میرشکاک این نام را به وضعیت شهرنشینی مدرن داده بود و بیشتر شایسته‌ی مجازستان بود انگار. از خواندن انبوه متن‌های ضعیف و میان‌تهی و از ابتذال آمیخته به سیاست. ناامید هم بودم. از خودم و از دیگران.دلم خلوت می‌خواست. آنجا برایم شبیه بازار ماهی‌فروش‌های صبح بندر شده بود. پر از دادوهوار. ترکش کردم. به امید خلوت با خودم و جهانم. حالا یک هفته گذشته بود و حالم خیلی خوب بود.

یک‌بخشی از این حس خوب از آن مرگ بود. بیرون رفتن از شبکه‌های اجتماعی حکم مرگ را داشت. مرگ یعنی فراموش‌شدگی، مرگ یعنی دیده نشدن، مرگ یعنی بی‌تأثیر بودن حتی. از یک هفته پیش که از آن محیط بیرون زده بودم اصلاً کسی غیبتم را نفهمیده بود. کسی سراغم را نگرفته بود و اصلاً برای کسی بودن و نبودنم مهم نبود. در آن انبوه آدم‌ها و صداها یک‌صدای خفیف ضعیف گم شده بود و در آن شلوغ بازار تنها چیزی که به چشم نمی‌آمد همان صدای گم‌شده‌ی زیر دست‌وپا له شده بود. این‌ها را می‌دانستم و خیالم نبود.

این‌طرف قصه هم بود که همان‌قدر که من برای آدم‌های آنجا مرده بودم، آن‌ها هم برای من مرده بودند. من هم صدای آن‌ها را نمی‌شنیدم. من هم از حرف‌ها و عواطف و وقایع زندگی‌ آن‌ها بی‌خبر بودم. من هم آن‌ها را نمی‌خواندم و نمی‌دیدم و نمی‌شنیدم. هر دو برای هم مرده بودیم. به این فکر می‌کردم شاید مرگ هم با آدم‌ها همین کار را بکند. ما برای آنان که رفته‌اند مرده باشیم. آنان که رفته‌اند برای ما. و مرگ چیزی نباشد جز دوری و بی‌خبری. همین.

1 بهمن 98

سه‌شنبه 1 بهمن 1398

سحر خواب غریبی دیدم. جایی برای مرحوم بازرگان همایشی گرفته بودند؛ جمعی از دوستان و آشنایان و هوادارانش. بعد از خواب از آن آدم‌ها فقط محمد قوچانی در یادم مانده بود. توی خواب اما بقیه را هم کم‌وبیش می‌شناختم. آدم‌ها یکی‌یکی رفتند پشت تریبونی محو و درباره‌ی بازرگان صحبت کردند.  از صحبت‌هایشان چیزی در خاطرم نماند. توی خواب هم چندان اهمیتی به آن حرف‌ها نمی‌دادم. تا صحبت آخر که یک نفر از آرمان‌ها و اهداف و دغدغه‌های او حرف زد تا رسید به اینجا که گفت: «حیف که برای رسیدن به این اهداف و آرمان‌ها، استدلال‌های بازرگان خسته بود.» و من ناگهان در همان عالم خواب به تکاپو افتادم که استدلال خسته یعنی چه؟ منظور آن آقا چه بود؟ استدلال خسته با استدلال ضعیف حکما فرق می‌کند. مطمئن هم بودم آن مرد که آن مقاله را خواند معنای کلمات را می‌فهمید. تا آن لحظه نه در بیداری و نه در خواب پروژه‌ی مرحوم بازرگان را جدی نگرفته بودم. هم در خواب و هم در بیداری بعد از خواب اراده کردم کارهای بازرگان – دست‌کم مهم‌هایش را- بخوانم. تنها و تنها به شوق فهمیدن معنای سخن آن مرد متین، وقتی‌که گفت استدلال‌های او خسته بودند.

صحبت‌های آن مرد که تمام شد آن جمع کارهایی با آتش داشتند. برای احترام به بازرگان. که آتش زبانه کشید و هولناک شد ماجرا و من وحشت‌زده از خواب پریدم با زبانی سنگ و دهانی خشک. هنوز اذان صبح به مأذنه‌ها نرسیده بود. قلبم درد می‌کرد. مثل چند روز قبل. همین.