11 مرداد 97

پنجشنبه 11 مرداد 97

اصفهان بودم. خاله‌ام را در یک آجیل‌فروشی دیدم. بعد از یک سال و چند ماه. آخرین بار قبل از اینکه برود کانادا و چند ماهی آنجا بماند دیده بودمش. یادم نبود کجا. از کانادا هم که برگشته بود ندیده بودمش. حالا هم داشت برای برگشتش سوغات می‌خرید که دیدمش. از آرایشگاه برمی‌گشتم. شب، عروسی پسرعمویم بود. محمد. صورتم مویی بود. به خاطر همین سرد و بافاصله با خاله‌ام دست و روبوسی کردم. امیدوار بودم فهمیده باشد جز همان موهای ریز چسبیده به صورتم حرف سرد مهری در میان نیست. حال و احوال کردیم. از تورنتو پرسیدم که خاله گفت خوب است و از تهران پرسید که گفتم خوب است. از حال دخترش پرسیدم. از حال دخترم پرسید. از همسرم پرسید . از همسرش نپرسیدم که شهید بود و حال شهید پرسیدن نداشت. تعارف زدم ماشین را بیاورم و برسانمش. از ته قلب دوست داشتم قبول کند. نکرد. گفت با تاکسی می‌رود. کوتاه آمدم و قبول کردم. خداحافظی کردیم. این واپسین دیدار ما می‌شد تا خاله برود کانادا و برگردد. من هم می‌رفتم تهران و برمی‌گشتم. دفعه‌ی قبل هم قرار بود برای کارهای تمدید اجاره خانه‌اش در تهران یک سر بیاید خانه‌مان که نیامد. این بار هم که گفت احتمالاً با مادرم یک سر بیاید همین می‌شد.

شب شد. خان‌عمو عروسی محمد را در یک باغ تالار گرفته بود. در سایه‌ی شهر. از فامیل‌های پدری‌ام روی‌هم بیست، سی نفر دعوت بودند. از فامیل‌های زن‌عمویم  کمتر از این‌ها. این عروسی از آخرین عروسی‌هایی بود که می‌توانست قصه‌ی اختلافات و کینه‌های قدیمی را باز به خاطر بیاورد. از بچه‌ها فقط یک نفر مانده بود که ازدواج کند و آدم‌ها  بتوانند با دعوت کردن کسی و دعوت نکردن کسانی نشان بدهند چقدر باهم خرده‌حساب دارند. بچه‌های عمه بهجت پراکنده آمدند و دیر. بر آن‌ها حرجی نبود. زهرا – دخترعمه‌ی بزرگم- سرطان خون گرفته بود . یکی دو ماهی بود در بیمارستان بررسی بود. شیمی‌درمانی جواب نداده بود. همه‌مان شب عروسی یک ماتم پنهان داشتیم. از بچه‌های عمه بهجت حمید و مجید و محمد آمدند. مجید و محمد هنوز باهم سرسنگین بودند و باهم جز یک سلام حرف نمی‌زدند. ظاهر قصه به کار برمی‌گشت و به هم خوردن شراکتشان. مادربزرگ اما نظر دیگری داشت. می‌گفت: امان از فتنه‌ی زن‌ها. این را درباره‌ی دعوای عمو و احمد هم می‌گفت. خان‌عمو، بچه‌های عمه صدیق را دعوت نکرده بود. عمه و زن‌عمو، به قول اصفهانی گاب به گاب بودند. بچه‌های عمه صدیق برای عموزاده‌هایم،  هم بچه‌های عمه بودند هم بچه‌های دایی هیچ‌کدام را دعوت نکرده بود جز امیر که پسر بزرگ‌تر بود و تنها آمده بود. بی‌زن و بچه‌هایش. اگر امیر نمی‌آمد خود عمه هم نمی‌آمد. جشن عقد که بود خان‌عمو همه را دعوت کرده بود جز احمد. معلوم بود وقتی این‌جوری دعوت کند نمی‌آیند. این بار هم بهانه کرده بود که برای عقد دعوتشان کردم و بی‌حرمتی کردند و نیامدند.

برای عمو حتی آمدن و نیامدن عمه صدیق مهم نبود. حرف این چیزها که وسط می‌آمد از کوره درمی‌رفت و به همه فحش و ناسزا می‌گفت. عموزاده‌ها هم به کمکش می‌آمدند. می‌گفت ما نمی‌خواهیم بفهمیم به قول خودش این «بچه خواهر» با او چه‌کار کرده و چه بلاهایی سرش آورده.  می‌دانستیم. تا حدی هم حق را به خان‌عمو می‌دادیم. احمد زیر بال عمو پر گرفته بود. اما در داستان جدایی عمو از یکی از شرکایش – آقا عبدالله - طرف آقا عبدالله را گرفته بود و حتی در دادگاه علیه عمو و پشت آقا عبدالله درآمده بود. می‌گفتند آقا عبدالله بالش نرم زیر سر احمد گذاشته. بابا می‌گفت تقصیر خود عمو بود که زیادی باد به بوق احمد کرده بود. هرچه بود، این آتش جدیدی بود که خرمن فتنه‌های چهل پنجاه‌ساله را از نو آتش زده بود. اولین کسی را هم که خاکستر کرد مادربزرگم بود. بعد پدرم را که نمی‌خواست قبول کند این کینه‌ها ریشه‌دار است و با معلم بازی‌های او کار نه‌تنها سامان نمی‌گیرد که بدتر هم می‌شود. از دور دیدمش کنار استخر باغ با امیر حرف می‌زند و حرص می‌خورد. صورتش مثل تاج خروس‌های لاری سرخ و تیره شده بود و دست‌هایش رو به‌صورت امیر چیزی را پرت می‌کردند که طرف مقابل نمی‌پذیرفت و پسشان می‌زد و می‌انداختشان زمین. به‌سرعت خودم را کنارشان رساندم و امیر را به بهانه‌ی چایی و سیگار از بابا جدا کردم و بردمش گوشه‌ی باغ که چایخانه بود. مثلاً نمی‌دانستم درباره‌ی چه حرف می‌زنند. به برادرم محسن گفتم بابا را دریابد. فشارش رفته بود بالا.

خان‌عمو جای خالی فامیل را با شرکا و همکارها و کارمندها و کارگرهایش پرکرده بود. همکارهایش از همه جای کشور آمده بودند. از مشهد. از ارومیه. از شیراز. از اهواز. از مازندران.گل مجلس اما شرکای عراقی‌اش بودند. بچه‌های کوچک فامیل می‌گفتند یکی‌شان موقع رقص صددلاری شاباش داده. دم در تالار هم ماشینشان کنار ماشین عروس پارک بود. ماشین عروس اگرچه به اصلاح شاسی‌بلند داشت اما به‌وضوح در مقابل بلند بالایی آن ماشین آمریکایی با نمره‌ی بغداد خصوصی حقیر و کوچک به نظر می‌آمد. وقت عروس کشان هم همان تانک سیاه بغداد خصوصی همراه ماشین عروس بود و شوهر حسابدار شرکت که آن‌هم شاسی‌بلند داشت پشت ماشین عروس. ماشین من تنها ماشینی بود که با ماشین عروس همراه بود و با داماد قوم‌وخویش. مادربزرگم را هم سوار همان تانک سیاه عراقی کرده بودند. به نشانه‌ی احترام. نه اینکه این‌قدر بی‌کس‌وکار باشیم.

عراقی‌ها تا نیمه‌شب در حیاط خانه‌ی عمو عربی رقصیدند و دلار شاباش دادند. مادربزرگم را همان وقت دیدم. بغلش کردم و تبریک گفتم. حزن‌آلود و درمانده با لب‌های ورچیده نگاهم کرد. هیچ‌وقت آن‌قدر پیر ندیده بودمش. به‌زور خودش را سر پا نگه‌داشته بود. نگاهم کرد یعنی می‌بینی آخر عمری چه شد؟ نگاهش کردم.  خواستم با شوخی بحث را عوض کنم. گفتم اگر این‌قدر به آقاجانم حرص نداده بودی الآن زنده بود و در عروسی نوه‌اش می‌رقصید. گفتم از میان عراقی‌ها یکی را انتخاب کند تا همه‌چیز جور است و همه لباس نوهایشان را پوشیده‌اند برایشان صیغه را بخوانم. خندید. قهقهه زد. و باز میان خنده هایش عمه کوچیکه را گواه گرفت و وصیتش را تکرار کرد. وصیت کرده بود وقتی‌که مرد صبر کنند من هرکجای این کره‌ی خاکی که هستم خودم را برسانم و نمازش را من بخوانم. اگر کار دست بابا و عموی من بود چنین اتفاقی نمی افتاد. مبادا با عجله رانندگی کنم و خودم را به خطر بیندازم. مگر از همان عمه کاری بر می آمد. دلم می‌خواست صریح باشم و به مادربزرگ بگویم چیزی که او آرزو دارد فقط و فقط همان روز اتفاق می‌افتد. مادربزرگ دوست داشت همه‌ی بچه‌ها و نوه‌ها و نتیجه‌هایش یک‌بار دیگر سر یک سفره جمع شوند. مادربزرگ که می‌مرد همین می‌شد. چشم‌هایش می‌گفتند خیلی دور نیست. خالی بودند و سفید. همین.

 

6 مرداد 97

شنبه 6 مرداد 1397

 

بعد از نماز خوابیدم. تا حوالی هشت. باید می‌رفتم استخر. شب دیر خوابیده بودم. ماه گرفته بود. نرفتم. هشت بیدار شدم. با آب جوش و عسل دهانم را شیرین کردم. قهوه آسیاب کردم. نان تست کردم. قهوه دم کردم. تا دم بیاید دوش گرفتم. قهوه را دوپاره کردم؛ پاره‌ای در فلاسک برای طول روز و پاره‌ای در فنجان برای سر کشیدن. صبحانه را با فاطمه در ماشین خوردیم. نان تست‌شده و پنیر. ارغوان صندلی عقب خواب بود. ماشین را روبروی هتل لاله پارک کردم. ارغوان را بغل کردم و تا مهد کانون بردم. همان راه را برگشتم و سوار ماشین شدم و رفتم دانشکده علوم اجتماعی. بساطم را روی میز مخزن پهن کردم. فلاسک قهوه‌ام را گذاشتم کنار پایم در قفسه‌ی کتاب‌های فلسفه‌ی دین. برگشتم به حیاط دانشکده. روی نیمکتی که سایه داشت نشستم. سیگاری آتش زدم. دانشگاه تعطیل بود. اگر نبود حیاط پر از دانشجویان دختر و پسری بود که سیگار به لب داشتند و حیاط را حلقه‌حلقه می‌کردند. کسی نبود.

 

به کتابخانه برگشتم. آنجا که پریز برق بود هوای خنک – نسبتاً خنک – نبود. آنجا که هوای خنک – نسبتاً خنک - بود پریز برق نبود. مجبور بودم اولی را انتخاب کنم. برای نوشتن باید گرم می‌شدم. برای گرم شدن باید می‌خواندم. «عصبانیت‌های عصر ما» از کارل هورنای را برداشتم. شاید به خاطر اینکه فکر می‌کردم آن روزها عصبی شده‌ام. فاطمه شب قبلش گفته بود آن چند روز با ارغوان بدخلقی کرده‌ام. راست می‌گفت. شب قبلش که دماوند بودیم و در قهوه‌خانه دالان بهشت شام می‌خوردیم با خشونت از روی سفره هلش داده بودم آن‌طرف. کارل هورنای هرچه می‌خواست بگوید. گرمای هوا هم بی‌تأثیر نبود.

 

به گواهی کارل هورنای آدم‌های عصبی همیشه دو علامت با خود داشتند؛ یکی لجاجت و یک‌دندگی و خشونت انعطاف‌ناپذیری بود که همیشه در عکس‌العمل‌هایشان وجود داشت. یکی هم اختلاف فاحشی  بود که میان امکاناتی که داشتند و موقعیتی که نداشتند به چشم می‌خورد. به گواهی کارل هورنای می‌توانستم عصبی باشم؟ پاسخ مثبت عصبی‌ترم می‌کرد. هورنای می‌گفت محرک اصلی عصبی بودن عصر ما اضطراب است منظورش از اضطراب، ترس‌های موهوم بود. ترس‌های ذهن ساخته. می‌گفت آدم‌های عصبی برای اضطراب‌های واهی‌شان منطق سازی می‌کنند. عصبی بودم؟ منطقی به نظر می‌رسید. ضربه آخر را که زد  به نتیجه قطعی رسیدم که همه‌ی علائم عصبی بودن را دارم ولو اینکه واقعاً عصبی نباشم. می‌گفت پشت خیلی از احساس ناراحتی‌های جسمی، پشت تپش قلب‌ها، خستگی‌ها و کوفتگی‌ها اضطراب است که خودش را قایم کرده. دیگر چه می‌خواست بگوید؟ هوا هم گرم بود.

 

پاهایم داغ شده بودند. حسین جوادی یگانه نیامده بود. کفش‌هایم را کندم و دمپایی‌هایش را برداشتم. بی‌اجازه. زنده می‌ماندم رضایتش را می‌گرفتم. به‌اندازه‌ی کافی گرم شده بودم. ساعت یازده بود. نوشتن را آغاز کردم. جمال میر صادقی نوشتن را عرق‌ریزان روح می‌دانست. اگر مثل من در چنان موقعیتی می‌نوشت تصحیحش می‌کرد و تغییرش می‌داد به عرق‌ریزان جسم. برای زیردست راستم تاریخ بیهقی تصحیح دکتر علی‌اکبر فیاض را انتخاب کردم که از هزار صفحه بیشتر حجم داشت و آرنجم را مشرف بر لپ‌تاپ قرار می‌داد. برای موسیقی تکرارشونده درگوشی‌ام هم نغمه‌ای فلسطینی انتخاب کردم با مفهوم وطن. تا نوشتن نوبت اولم تمام شود سی باری از ابتدا تا انتهای نغمه رفتم و باز به اولش برگشتم. با مویه‌های یا وطنی و یا بلدی .

 

تا اذان نوشتم. با موسیقی و قهوه. اذان که گفتند از مخزن کتابخانه بیرون زدم. پله‌ها را بالا رفتم. وضو گرفتم. پشت سر سیدی جوان نماز خواندم. دو سه‌نفری بیشتر نبودیم. آن دو نفر هم کارمندهای دانشگاه بودند. بعد از نماز کمی در نمازخانه دراز کشیدم. نیم ساعتی شد. خلسه‌ای بود نه از جنس خواب و نه از جنس بیداری. چیزی که می‌توانست از خلسه بیرونم بیاورد گرسنگی بود. ناگهان گرسنه شده بودم. سلف دانشگاه تعطیل بود. روی گوشی‌ام چند بار از میان غذاهای اسنپ‌فود چیزهایی انتخاب کردم. از چیزبرگر گرفته تا مرغ سوخاری و حتی کوفته . هر بار هم پشیمان شدم و از برنامه خارج شدم. به خودم می‌جنبیدم چنین انتخابی برایم حدود بیست‌وچند هزار تومان آب می‌خورد و من آن روز چنین پولی درنیاورده بودم. تصمیم گرفتم با گرسنگی سر کنم. گرسنگی اما مثل جنینی که در رحم مادر کلافه شده باشد به همه‌ی اعضا و جوارحم مشت و لگد می‌زد. تنها امیدم داخل ماشین بود. دوتکه بیسکوییت ویفر پیدا کردم و چندتکه گردو که از صبحانه‌های روز قبل مانده بود و یک‌مشت تخمه آب‌لیمویی. به طرز ابلهانه‌ای خوشحال شدم. بعید می‌دانستم در عمر دانشکده کسی مثل آن روز من در مخزن کتابخانه پرسه زده باشد و تخمه مکیده باشد و تخمه شکسته باشد.

 

تفریط دانشکده را با افراط فروشگاه پروتئینی ظفر پاسخ دادم. برگشتنی برای خرید رفتیم آنجا و هرچه دم دستمان آمد خریدیم. احساس می‌کردم باید میان خرید برای خود و خرید برای خانواده فرق گذاشت. همان‌طور که در کولر این کار را می‌کردم. خودم که در ماشین تنها بودم کمتر کولر می‌گرفتم و تنها که نبودم همیشه کولر روشن بود. تصمیم گرفتیم برای شب پیتزا بسازیم و همه‌ی وسایلش را از فروشگاه خریدیم. هرگز نمی‌توانستم تا آماده شدن پیتزاها صبر کنم. ضعف شدید پیدا کرده بودم. برای آن فاصله حمص لبنانی خریدم و با نان سنگک تازه خوردم. به‌اندازه همان همبرگری که نخریده بودم آب خورد. ضعف ناهار نخوردن اما تا آخر شب رهایم نکرد. همین.

 

2 مرداد 97

سه‌شنبه 2 مرداد 97

صبح را با عزا شروع کردم. شب را با جشن به‌پایان بردم. هر دو را در امامزاده. صبح برای خاک‌سپاری حاج باقر به دماوند رفتم. صالح هم آمد. حاج باقر را در امامزاده سه تن خاک کردیم. جمعیت زیادی آمده بود. نماز میت را آقای جوادی آملی خواند. در میدان قدس. پایین پای امامزاده. میان نماز گریه کرد. گریه‌های نماز میت همیشه دلم را می‌لرزاند. به اسم امام‌ها شهادت داد که حاج باقر اهل‌بیتی بود. دقت کردم آقای جوادی به اسم کدام امام‎‌ها که می‌رسد گریه می‌کند. آنجا که گفت حسینیٌ گریه کرد. آنجا هم که گفت سجادیٌ گریه کرد. به امام کاظم هم که رسید گریه کرد.

حاج باقر پدر شیخ حمید بود. مدیر مدرسه علمیه‌مان. استادمان. پدرمان و رفیقمان. حاج باقر آخرین نفس پیرمردهای دوست‌داشتنی دماوند بود. فقط دو سه نفر از آن پیر غلام‌های دوست‌داشتنی مانده بودند. رفتن حاج عیسی هنوز گرم بود و داغ که حاج باقر هم رفت. دماوند بدون پیرمردهایش مثل دماوند بدون درخت‌هایش بود. من با درخت‌ها و پیرمردهای دماوند خاطره داشتم. برگشتنی به صالح گفتم تا حالا بیشتر از خمس عمرم را در دماوند بوده‌ام. دوستش داشتم. بی‌آنکه دلم بخواهد برای زندگی به آنجا برگردم. دوستش داشتم. دلم برایش تنگ می‌شد و به‌پای دل‌تنگی‌هایم گریه می‌کردم. برای حاج باقر هم گریه کردم. هم لحظه‌ای که خبر رفتنش را شنیدم. هم لحظه‌ای که با صدای یا حسین در خاکش کردیم.

حاج باقر، خلاف حاج عیسی زیاد اهل صحبت با طلبه‌ها نبود. حاج عیسی بیشتر با طلبه‌ها حرف می‌زد. شوخی می‌کرد. نصیحت می‌کرد. پا به‌پای شان راه می‌رفت و حتی درد دل می‌کرد. او بود که همیشه برایمان دعا می‌کرد همسر سر به بالین داشته باشیم و ما آن‌وقت‌ها فکر می‌کردیم باید مقابل دعایش شرم‌زده شویم و سرخ و سرافکنده. گذشت تا تک‌تکمان بفهمیم چه می‌گفت پیرمرد و از خدا برایمان چه می‌خواست. نصیب بعضی‌ها نشد و سوختند و ساختند. حاج باقر اما کم‌حرف بود. کسوت داشت و پرستیژ. کار زبانش را به چشم‌هایش واگذار کرده بود. نگاهمان که می‌کرد تا عمق وجودمان تحقیر می‌شد. نگاهش استاد اخلاق بود. استاد مراقبه و محاسبه. نگاهمان که می‌کرد سریع خودمان را جمع‌وجور می‌کردیم و قیافه‌ی آدم‌های باوقار را می‌گرفتیم. این جوهره‌ی ادب طلبگی در دماوند بود. باوقار باش. باادب باش. مردم‌دار باش. معتدل باش و عزت‌نفس داشته باش.

چند وقتی بود از این آخری دل‌خوشی نداشتم. از تأکید بر عزت‌نفس در زمانه‌ای که نگه‌داشتنش به آن آسانی‌ها میسر نبود. یک‌بار به شیخ حمید گلایه کردم. گفتم شما ما را عزیز بار نیاوردید. لوس بار آوردید. آن روزهایی که شهریه هامان را توی پاکت می‌گذاشتید و خودتان می‌آمدید دم حجره‌مان و با دودست پاکت را به ما می‌دادید به این فکر نکردید که ما باید چند سال بعد برای چندرغاز پول سیاه جلوی هر کس و ناکسی خم شویم؟ به این فکر نکردید که ما برای ماندن باید تملق بگوییم. دروغ بگوییم. مدح کلاه و نعلین دیگران را بگوییم؟ یک‌چیزی گذاشته بودند در مغزمان که همه‌چیز با آن سنجیده می‌شد؛ شأن طلبگی. چند روز پیش هم که زنگ زد و دلیل ماجرایی را پرسید می‌دانستم در جواب چه باید بگویم. گفتم شأن من نبود. آفرین گفتنش دلم را قرص کرد. فقط نفهمیدم چرا با دل قرص بازهم دلم گرفته بود.  

شب، جشن میلاد امام رضا به پا بود. رفتیم امامزاده علی‌اکبر چیذر. جایی که محمود کریمی می‌خواند و من آنجا را دوست داشتم. به دلیل شهید داشتنش. پرسه زدن میان قبور شهدا حالم را خوب می‌کرد. برای خودم میان دو قبر جایی دست‌وپا کردم و نشستم. محمود کریمی خواند و مردم گریه کردند. خواند و مردم خندیدند. خواند و مردم شعار سیاسی و حماسی دادند. خواند و مردم سکوت کردند. خواند و مردم دست زدند و خواند و مردم سینه زدند. گریه‌های واقعی. خنده‌های واقعی. دست‌های واقعی. سینه‌های واقعی که همه‌اش همان لحظه همان‌جا تمام می‌شد. بیرون امامزاده زنی گفت همه‌ی مسلمان‌ها را امشب اینجا جمع کرده‌اند. زنی هم با حرص به شوهرش می‌گفت همه‌ی شهرک محلاتی‌ها را اینجا جمع کرده‌اند. هر دو هم با حرص می‌گفتند. به هر دو خندیدم. همین.