۲۵ اسفند ۹۹

دوشنبه ۲۵ اسفند ۹۹

اولش گربه است. ان‌شاءالله؛ در میانه‌ی مهمانی صدای گریه‌ی طفلی بلند می‌شود. طبیعی است. لابد بچه‌ها با هم دعوا مرافعه‌ای داشته‌اند. گوش می‌کنی اصلا شبیه به صدای دختر تو نیست.این هم خوب است هم بد. بد است چون شاید دختر تو گیس دختر دیگری را کشیده باشد، یا دندانی به پوست وگوشت پسری ساییده باشد. شاید هم مشاجره سر یک اسباب‌بازی یا یارکشی کودکانه باشد. این گریه با یک اخم، یک تشر، یک نوازش، یک بازی حل می‌شود. تو به معاشرتت با خویشان ادامه می‌دهی. از لابه‌لای حرف‌ها می‌شنوی که گریه از گلوی دختر تو بند است. محل نمی‌گذاری. به کولی‌بازی‌هایش عادت داری. می‌خندی که نشان دهی بی‌اعتنایی. کجای قصه بودی؟ شوخی می‌کردی؟ بحث می‌کردی؟ می‌شنیدی؟ ازهمان جا سخن را پی می‌گیری انگار که آن صدای گریه شعله‌ی کبریتی باشد میان دو لحظه‌ی تولدو مرگ. 
گریه اما نمی‌میرد. زن‌ها از حل مسئله عاجزند. یکی از عروس‌های فامیل از آشپزخانه به سمت سالن می‌آید. رنگ به چهره ندارد. لحظه‌ای نگران می‌شوی. نکند دخترت به دختر او آسیب زده باشد. عروس به سمت تو می‌آید. به سرباز تیرخورده‌‌ای می‌ماند که از میدان گریخته باشد. خودش را کشان کشان تا اردوگاه خودی رسانده باشد. ماجرا را با کوتاه‌ترین کلمات گفته باشدو بعد از هوش رفته باشد. رو به تو می‌کند. می‌پرسد: «نمی‌خواهید بهش سر بزنید؟» در گفتارش نه توبیخ هست نه سرزنش. التماس هست و  ضعف. می‌گوید :«چشمش» و از حال می‌رود. 
اینجای قصه تیغ است. یک تیغ تیز که از گوشت عبور می‌‌کند و به استخوان می‌رسد اما از بس تیز است رگ‌ها را غافلگیر می‌کند و دیرتر از زخم‌های معمولی سطحی خون را بیرون می‌دهد. یخ می‌کنی اما خودت را گرم نشان می‌دهی. به سمت آشپزخانه قدم بر می‌داری. نه آرام و نه تند. می‌دانی صحنه‌ی خوشایندی منتظرت نیست. به پشت حلقه‌ی زن‌ها می‌رسی. زن‌ها ایستاده‌اند. جز فاطمه که کف زمین پهن شده است و دخترت را در آغوش فشار می‌دهد و تلاش می‌کند با دستمال خون را از جلوی چشمان دختر کنار بزند. 

یخ‌ها آب می‌شوند. داغ می‌شوی. گر می‌گیری. می‌دانی الان وقت نشستن و شکستن نیست. میان حلقه می‌نشینی. دخترک را در آغوش می‌گیری. می‌لرزد. هق‌هق می‌کند. سعی می‌کنی حجم نفس بیشتری از سینه‌ات میان موهایش بدمی. که گرم شود. دستهایش را فشار می‌دهی. اتفاق عجیبی می‌افتد. تو و فاطمه اگر چه پاره‌ی تن خون‌آلودتان را در آغوش دارید اما از همه‌ی دیگران بر صحنه سوارترید. آنقدر که به آنها تسلی می‌‌دهی. که نگران نباشند. حتی عذرخواهی می‌کنی که ببخشید اینجوری شد. 

خودت اما هنوز نمی‌دانی چه جوری شد. باید زمان بگذرد. دخترک آنقدر گریه کند که از حال برود. دستمال را کنار بزنی چشم را ببینی. در این میان فقط یک چیز امیدوارت کند. دخترک از ترس بیمارستان و نام اورژانس با التماس و اصرار بگوید می‌بینم. می‌بینم. می‌بینم. و بعد از بریده‌ی حرف‌های آدم‌ها برای هم بشنوی که درحال دویدن چشمش به چوب لباسی آویزان بر دست یکی از زن‌های فامیل گیر کرده است و اول فکر کرده‌اند موهای اوست و بعد دیده‌اند چشم اوست. آنکه چوب لباسی در دست داشته و آنکه دیده و بیرونش کشیده هردو از حال رفته‌اند.
بعد باز امید است. یادآوری خاطرات است. یک بار در کودکی برادر بزرگ‌ترت بی‌هوا دسته‌ی بیل را به چشمت زده. یا یک بار خودت مداد سیاه را به گوشه‌ی چشمت زده‌ای. کمی کبودو بنفش شده و بعد خودش خوب شده. این هم همین طور است. چند روزی بنفش و سیاه وسرخ می‌ماند و بعد خودش خوب می‌شود. امید اما آنقدر نیست که دلت را آرام کند و بروی بخوابی. به جای خانه به بیمارستان می‌روید. 

در بیمارستان اولش باید بی‌رحم شوی. دکتر می‌گوید معاینه درد و ناراحتی دارد و دختر باید تحمل کند. تو باید به جای دخترک روی صندلی بنشینی. دختر را روی پاهایت بنشانی. دست و پایش را محکم بگیری. چانه‌اش را روی لبه‌ی دستگاه معاینه بگذاری. پیشانی‌اش را محکم به قوس بالای سر دستگاه بچسبانی. و بعد به التماس و ضجه‌های او بی‌اعتنایی کنی. دو پرستار، یکی این سویت می‌ایستد و یکی آن‌سویت. دکتر هر بار با چیزی بزرگ‌تر از گوش‌پاک کن پلک را می‌چرخاند و تو در آینه عمق جراحت را می‌بینی. با هر بار دیدن اما باید دروغ بگویی. با زبان بلند. خدا را شکر که هیچ نشده. خدا را شکر که زخم سطحی است. این دروغ‌ها اما انتظا به بار می‌آورد. پس برویم خانه. و خانه رفتنی در کار نیست. کار بیخ دارد و فعلا در بیمارستان ماندنی هستید. 

از اینجا به بعدش یک حس احمقانه پا پیش می‌گذارد؛ فخر فروختن و قیافه گرفتن برای دیگر بیماران و آدم‌ها با مریضی دخترت. بله. اوضاع دختر ما از شماها بدتر است. به خاطر همین فعلا شماها را توی اورژانس راه نمی‌دهند. به خاطر همین اینترن‌ها زنگ زدند که ارشدشان بیاید. به خاطر همین با شماها بدرفتاری می‌کنند که مشکل شما اورژانسی نیست و بروید فردا به پزشک مراجعه کنید. این ابلهانه‌ترین حس این ماجراست؛ گدایی ترحم و فخر فروشی با بیماری. مثل آنکه می‌گفت کاکل من قشنگ‌تره تو هم بگویی رنج من بزرگ‌تره. 
بعدش مرور روزهاست و سرزنش و خودخوری. چند ساعت قبل را به یاد می‌آوری که دخترک بدقلقی کرده بود در نوشتن اندک مشقی که قرار بود بنویسد و تو دفترش را پرت کرده بودی وسط سالن و سرش داد زده بودی. یا دیروزش که ساعت‌ها از خودت رانده بودی‌اش و از گوشی و لبخند محرومش کرده بودی به خاطر لجبازی‌ها و حرف ناشنوی‌هایش. و چسباندن آن صحنه‌ها به الان که ساعتهاست دخترک به تو چسبیده. انگار که در عالم پناهی جز این نمی‌شناسد. 

بعدش یافتن مقصر است؛ دیگران ، از خویش و غریبه، از چشم و نظر حرف می‌زنند. می‌گویند دختر را چشم زده‌اند و همه از قربانی و نذر می‌گویند. تو اما می‌ترسی تاوان باشد و مجازات. یا زهر چشمی که خدا از تو گرفته باشد. مرور می‌کنی روز و شب‌های قبل را. راه دوری نیست. احساس چند ساعت قبلت مدام پیش رویت چشمک می‌زند؛ از غرور لبریز بودی. خودت را توانا می‌دیدی. می‌خواستی گره کور کار کسی را با همین غرور باز کنی. بهش گفته بودی که باکش نباشد. به خودت هم گفته بودی باکت نباشد. گره را با دندان باز می‌کردی. نمی‌شد پاره‌اش می‌کردی و بعد محکم می‌ایستادی که همین است که هست. من کردم.  حرفی هست؟ سینه جلو داده و چشم تنگ کرده و گردن‌کشیده. حالا هنوز یک ساعت نشده که خودت را این‌قدر ناتوان می‌بینی و زندگی را این‌قدر شکننده و بی‌رحم و باورناپذیر. 

بعدش نگاه به رنج دیگران است؛ آنهایی که دوست نداری در زندگی ببینی و بدانی که دنیا این آدم‌ها را هم دارد. این رنج‌ها را هم. دیدن این آدم‌ها و رنج‌هایشان آرامش را از زندگی‌ات می‌گیرند. همه‌ی کارهایت را بی‌معنا می‌کنند و پوچی راه رفته‌ات را نشانت می‌دهند. مثل جعبه‌ی کادوی بزرگی که مقابل چشمانت باز شود و خالی بودنش غمگینت کند. کنار دخترک زنی جوان است. با درد و آه و ناله‌ی پیوسته و قطع نشدنی. چشمش ضربه خورده است. کار او بیخ دارد. معاینه‌ها خبرهای بدی برایش دارند. دکترها پیگیر چرایی ضربه‌اند. مقر می‌شود که مشت توی چشمش زده‌اند. کی؟ خودش می‌گوید برادرش زده. دکترها به برادر دختر فحش می‌دهند. می‌گویند کاملا کورش کرده است. به هیچ تستی واکنش مثبت نشان نمی‌دهد. سریع باید عمل شود. می‌گویند زنگ بزند به کسی برای عمل همراهش باشد. دختر هیچ‌کس را ندارد. جز همان برادر. که باکیش نیست. در بیمارستان‌ها همیشه صورت تازه‌ای از بی‌رحمی دنیا را دیده‌ای. این یکی هم رویش. 

بعدش قاطعیت است و نه گفتن و خطر کردن ومسئولیت خطر پذیرفتن. می‌گویند دخترک باید چند ساعتی چیزی نخورد و ناشتا بماند واول صبح عمل شود. کدام دکتر؟ معلوم نیست. با مادرش تصمیم می‌گیرید بچه را از بیمارستان از خارج کنید. تصمیم‌هایی که گاه درست از آب در می‌آیند و گاه نه. در تصمیم یک ماه و چند روز قبل که خلاف نظر دکتر تعهد داده بودم و آیه‌ی یک روزه را در بیمارستان نگه نداشته بودم، کمی مردد شده بودم. این یکی اما چشم بود. بعد ما که مثل آن دختر جوان بی‌کس و کار نبودیم. غریب نبودیم. برای خودمان کلی اعتبار و ارج و قرب داریم. می‌دهیم دست دکتری که بشناسیمش. سفارشمان را کرده باشند. از کارش مطمئن باشیم. حواسش به جراحی زیبایی هم باشد. به فاطمه می‌گویم اینکه ما چنین تصمیم‌هایی می‌گیریم همه‌اش از تشخیص و شجاعت نیست. اینها هم هست. وگرنه دیگران هم بلدند از این کارها بکنند.

بعدش کلافگی است. از شلوغی و حرف و سر و صدا. اول از همه توییتر را پاک می‌کنی. حوصله‌ی این حجم دروغ و خشونت و نفرت و قیافه گرفتن‌های توخالی را نداری. خفه‌اش می‌کنی و خودت را از این شلوغ‌بازار بیرون می‌کشی.

بعدش صبح است و خبر رسانی به نزدیکان و نگران کردن دیگران. چاره‌ای نیست. نمی‌شود مسئله را از نزدیکان پنهان کرد. به کمک و یاری‌شان نیاز است. همه اما به شدت ناراحت می‌شوند و پریشان. انگار برای ما که به دخترک نزدیکیم و چند ساعتی است به قصه خو گرفته‌ایم تحمل ماجرا آسان‌تر است. از همه سو تلفن‌ها به کار می‌افتند. چیزی که حسابش را نکرده‌ایم جمعه است و روزهای آخر اسفند بودن. جمعه یعنی باید یک روز صبر کرد و آخر اسفند بودن یعنی بسیاری از دکترهای ماهر کرکره‌ها را پایین کشیده‌اند و رفته‌اند به سفرهای نوروزی برسند. 

بعدش کشف عمق دوری و بی‌خبری است. می‌فهمی پسر دایی خودت سال‌هاست که متخصص چشم است و تو روی همان تصویر پانزده بیست سال پیش از او در کسوت یک پزشک عمومی مانده‌ای. که البته او هم رفته مشهد و تا بعد از تعطیلات اول عید برنمی‌گردد. 

بعدش تلاش برای رفع نگرانی و ناراحتی خاله است که لباس‌ها و چوب‌لباسی‌ها روی دست او بوده و حالا خودش را مقصر می‌داند و مثل مرغ پرکنده خودش را به این سو و آن سو می‌زند. قضایی و بلایی بود که آمد و خدا رحممان کرد که خود چشم آسیب ندید و به شما چه کار دارد آخه خاله جان و از این حرف‌ها. 

بعدش مدارا با دخترک است. آن روز بیش از هرروز دیگری با گوشی خلوت می‌کند. کار به کارش نخواهی داشت. از اول صبح عکس چشمش را برای دوستانش می‌فرستد و آنها را خبردار می‌کند. عموی خارج نشینش زودتر از همه می‌فهمد. تلفن‌ها شروع می‌شود. وظیفه‌ی تو این است که بگویی الحمد لله خطر رفع شده. 

بعدش دلخوری است. از کسانی که از حال و روزت خبر ندارند و فکر می‌کنند از سرخوشی و شادی است که سراغی ازشان نمی‌گیری یا تلفنشان را جواب نمی‌دهی. حسین چند باری تلفن زده است و جوابش را نداده‌ای. می‌نویسد «هذا فراق بینی و بینکم؛ فی امان‌الله» می‌مانی چه بگویی و چه بکنی. 

بعدش آمیختن دروغ و بازی و راست در گفتار با دخترک است. که هم برای فردا آماده باشد. هم هول نکند و اضطراب نداشته باشد. دخترک خودش چیزهایی فهمیده است. شب کتاب «فرانکلین به بیمارستان می‌رود» را می‌آورد و برایش می‌خوانم. فردا عین قصه تکرار می‌شود. 

بعدش خواب است و بیداری و رفتن به کلینیک و کلافگی و بالا رفتن و پایین آمدن و پول دادن و از این اتاق به آن اتاق رفتن و پشت در نشستن و دعا کردن و ذکر گفتن و بی‌قرار شدن و پله‌ها را با مادر دخترک بی‌هدف بالا رفتن و پایین آمدن تا غروب برسد و دخترک به هوش بیاید و مرخص شود و با چشم بسته راهی خانه شود.ببعدش

غروب است. توی تاکسی زردی نشسته‌اید. دخترک بهانه می‌گیرد. نزدیک به بیست ساعت است نه آب خورده، نه غذا. لبش خشک است و رگه‌هایی از خون روی صورتش خشکیده. چیزها و کارهایی یی می‌خواهد که در غروب تاکسی شدنی و به دست آمدنی نیستند. خلقش تنگ است. صدای گریه‌اش بلندتر می‌شود. پوزخندی تلخ گوشه‌ی لبت می‌نشیند. میانه‌ی گریه چندبار به مادرش می‌گوید: « مامان. می‌دونی اصلا دوستت ندارم؟» هی این جمله را تکرار می‌کند و آخرش در ترافیک بعد از غروب در آغوش مادرش خوابش می‌برد. بی‌آنکه بداند مادرش در آن چند روز به قاعده‌ی همه‌ی عمرش غم دیده، رنج کشیده، بی‌قرار شده، دعا کرده، نذر و نیاز کرده و حالا آرام شده. تا خودش مادر بشود. 

بعدش شکر است. مادام که کبودی و خون‌مردگی پایین چشم باشد. آن لکه‌ی درشت که جمع بشود و کوچک بشود و محو بشود لطف خدا را هم فراموش خواهیم کرد. همین.

۶ اسفند ۹۹

پنجشنبه ۶ اسفند ۹۹

آیه را از بیمارستان به خانه می‌آوریم. پس از هشت روز. خانه روشن می‌شود. کلافگی جایش را به یک‌جور سرخوشی می‌دهد. آفتاب از پنجره‌های خانه سرک می‌کشد تا نیمه‌ی فرش.  پس از هشت روز در آغوشش می‌گیرم و نگاهش می‌کنم. نگاه به نوزاد هربار نوعی مکاشفه با خود دارد. خواب است و خسته. انگار از سفری دور و دراز رسیده است. به قول حافظ این همه راه آمده است. ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود. چه شود. از بد حادثه به پناه آمدن به سیاره‌ی رنج. این یکی هم دیوانگی کرده است. 
به آنها که باید، تلفنی خبر می‌دهم. پیش از همه به مادرم. که اهل ذکر و شکر و دعاست. خودم عجیب بی‌رگ شده‌ام این روزها. نمی‌دانم چه مرگم است. دلم به دعای خوبان و‌گوشه‌نشینان قرص است که خودم دست به دعا نمی‌برم. منی که زمانی برای چیزهای حقیر و امور پیش پاافتاده حتی نماز حاجت هم خوانده‌ام. حالا برای سلامتی پاره‌‌ی تنم زبانم به دعا نمی‌چرخد. یا نتیجه‌ی همان کلافگی و بی‌حوصلگی و خستگی است.شاید هم خدا قهرش گرفته باشد و بی‌توفیق شده باشم. هرچه هست تقلا نمی‌کنم تا خودش خوب شود. به وقتش.
آیه را می‌گذارم با نشاطی که از لمسش در تنم می‌دود، می‌روم به سمت اولین آرایشگاهی که پیدا کنم. دو تا چشم خسته‌ی کم‌جان شده‌ام در محاصره‌ی‌ انبوهی از سیاهی بی‌نظم و پریشان. چیزی شبیه به خارپشتی سیاه. سلمانی رفتن ذوق و حال و وقت می‌خواسته که تا الان نداشته‌ام.
آرایشگر را در خیابان وصال پیدا می‌کنم. مردی است میانه قامت، صورتی گرد دارد و گشوده. با غبغب‌هایی درشت که خوش‌اخلاق‌ و سرپا نشانش می‌دهند. حجم موهای مجعد و توپرش با سن بالایش میانه‌ای ندارد. با شکمی که به قاعده‌ی نیم انسان از بدنش جلوتر افتاده. مشغول غذا خوردن است. اجازه می‌گیرد غذایش را تمام کند و بعد بیاید سراغ من. می‌خندد و می‌گوید ما قرصی‌ها باید زود ناهار بخوریم.
دست و پنجه‌ی خوبی دارد. تا وقتی گند نزند سراغ کس دیگری نخواهم رفت. می‌پرسم برای شب عید از الان وقت می‌دهید؟ می‌خندد. می‌گوید امسال شب عید هم خبری نخواهد بود. می‌گوید مردم از ترس کورونا آرایشگاه نمی‌آیند. اسم و شماره‌‌ی تلفنش را می‌پرسم. با خنده می‌گوید دانستن اسم من خطرناک است. خوشم نمی‌آید از این جور پاسخ دادن‌. واکنشی نشان نمی‌دهم. چیزی می‌گوید به زبان یا گویشی که معنایش را نمی‌فهمم. به سردی واکنش نشان می‌دهم که یعنی نفهمیدم. ترجمه می‌کند که خطرناک که نیستی؟ می‌گویم مگر الان خطرناکی هم مانده؟ انگار تضمین گرفته باشد می‌گوید اسمم عیسی رشتی است. ولی بچه‌ها سلمان رشدی صدایم می‌کنند. و این نکته را دوبار تکرار می‌کند که بچه‌ها به شوخی این نام را رویش گذاشته‌اند. جوری که لابد اگر این تأکید و تکرار نباشد من واقعا او را با سلمان رشدی اشتباه می‌گیرم.
 ازش خوشم می‌آید. ترکیبی از ترس، سادگی، شوخ‌طبعی و مهارت را با خودش دارد که متعلق به نسل ما نیست. همین.

5 اسفند 99

سه‌شنبه 5 اسفند 99

حوالی غروب می‌روم پی ارغوان. دو شب قبل را مهمان بوده است. در نبود مادر و خواهر در خانه. از مرکز شهر باید بروم طرف شمال. گوشی می‌گوید از طالقانی بروم تا میدان سپاه و بعد بیندازم توی صیاد و بروم بالا. شهر از شدت شلوغی سگ‌ساران است و به‌وضوح بی‌صاحب. ماشین‌ها در هم می‌لولند و فس‌فس کنان هر از چند گاهی تکانی می‌خورند. روبه‌جلو. خواب‌آلودگی دم غروب هم هست. هوا کدر است و آلوده. هیچ آهنگی از ضبط ماشین تا ته نمی‌رود. بی‌هدف همه را نیمه رها می‌کنم. حواسم را جمع می‌کنم کسی لایی نکشد و جلویم درنیاید. بوق پشت بوق. از جلوی سفارت سابق آمریکا عبور می‌کنم. سر چهارراه جوانکی جلوی ماشین‌ها به رقص می‌آید. سرخوش است و مست و ملنگ. چیزی برای فروش در دست دارد. خیره می‌شوم. یک جعبه تن ماهی است. لابد به قیمتی ارزان‌تر از بازار. انگار غنیمتی در دست گرفته باشد. یا روزنامه‌ای با تیتری عجیب  یا کشفی غریب. یا عورت دشمنی را سر دست بلند کرده باشد. به قصد تحقیر. خنده‌ام می‌گیرد. چهل و یک سال پیش، درست همین جا، سر همین چهارراه و روبه‌روی همین دیوارهای آجری، جوان‌های هم سن او عورت و اسناد آمریکایی‌ها را بالای دست گرفته بودند و حالا این جوانک با یک جعبه تن ماهی رقص‌پا می‌کند.

در لای و لوی ترافیک، اخبار و حواشی را چک می‌کنم. سراوان شلوغ است. به بهانه‌ی کشته شدن دو سه‌نفری از کسانی که سوخت قاچاق می‌کرده‌اند به آن‌ور مرزها. در فیلم‌ها جماعتی به فرمانداری حمله کرده‌اند. اوضاع کشمشی می‌نماید. در شبکه‌ها هم خلق‌الله دو دسته شده‌اند بعضی در دفاع از این جماعت که این‌ها مستضعف و بیچاره‌اند و از سر بی‌کاری و نیاز و فقر سوخت می‌برند آن‌ور مرزها. اسمشان را هم گذاشته‌اند سوخت‌بر. از آن‌طرف هم عده‌ای درآمده‌اند که سوخت‌بر چه صیغه ایست و این‌ها قاچاقچی‌اند. ته‌مانده‌ی بحث‌ها هم هنوز همان بوسیدن یا نبوسیدن دست فرح است. علیاحضرت هنوز بعد از چهل‌وچند سال از سقوط سلطنت اعلی‌حضرت بر امورات کشور سایه دارند. آن هم در امورات مهمی مثل اینکه شخصیت دوم انقلاب در استخر او مرده و نفر دوم قدرت مملکت تهدید شده به خاطر شعار مذاکره در استخر بانو سرش زیر آب رود و حالا هم بین رئیس‌جمهور سابق و رییس‌مجلس اسبق این دعوا. بیچاره مردم و انقلاب.

یک‌ساعتی در راهم تا برسم. ارغوان در اولین برخورد مطابق انتظارم عمل می‌کند. خانه‌ی یکی از اقوام ثروتمند بوده است. خانه‌ای چند برابر مساحت خانه‌ی خودمان. انتظار می‌کشم نابرابری برایش مسئله شده باشد. که شده است. در همان لحظه‌ی نخست باذوق سمتم می‌دود و برایم تعریف می‌کند که در استخر خانه آب‌بازی و شیطنت کرده‌اند. دو دستش را بالای سرش می‌برد و به دو سو باز می‌کند تا با این دایره‌ی فرضی نشانم دهد: « بابا استخرشون این هوا بزرگه» طنز ماجرا اینجاست که آنچه ارغوان دیده جکوزی حمام آن خانه بوده و استخر اصلی زیر پارکینگ است که او هنوز ندیده. در برگشت مجبورم به سؤال‌هایش جواب بدهم که چرا خانه‌ی ما کوچک است و چرا ما باغ نداریم یا چرا ماشینمان را نمی‌فروشیم شاسی بخریم که سقفش هم باز بشود و چرا بعضی‌ها زیاد پول دارند و بعضی‌ها کم و سؤال‌هایی از این دست که عمدتاً در پاسخ می‌مانم. تا می‌رسد به این پرسش که: «بابا چرا بعضی زن‌های خوشگل، شوهرهای زشت دارند؟» جا می‌خورم و سک می‌زنم ببینم کدام دختر در نظرش زیبا آمده است و شوهر بدبختش زشت. نوک زدن و سک زدن بی‌فایده است. سؤالم را صریح می‌پرسم که بابا کدام دختر خوشگل شوهر زشت دارد؟ جوابم می‌دهد: «مثل زن ترامپ. دیدیش بابا؟ خیلی خوشگله. ولی خود ترامپ خیلی زشته.» به قاه‌قاه می‌افتم.

ملانیا را دریکی از برنامه‌های تلویزیون درباره‌ی انتخابات آمریکا دیده است و از همان وقت چشمش را گرفته است. فکر می‌کند دارم مسخره‌اش می‌کنم. با تشر می‌گوید جدی گفتم بابا. حق با اوست. در زیبایی زن و زشتی شوهر. من هم در‌می‌آیم که خب آدم‌ها برای انتخاب همسر ملاک‌های مختلفی دارند. بعضی همسر هنرمند می‌خواهند. بعضی همسر دانشمند. بعضی همسر پول‌دار. بعضی همسر قوی و هی بسط کلام می‌دهم تا به اینجا برسم که به هر حال ترامپ هم ثروتمند است و هم قدرت‌دار. لختی سکوت بینمان شکل می‌گیرد. ارغوان سکوت را می‌شکند که :« بابا  من تصمیمم را گرفته‌م.» از تصمیمش می‌پرسم. با جدیت جواب می‌دهد که « تصمیم گرفتم شوهر پولدار داشته باشم.» در دلم می‌گذرد که خیلی هم خوب. تصمیمی عاقلانه و خوش به حال من که قرار است لول هنگ دامادم به جای آب شیر و عسل داشته باشد.

از خستگی میان رؤیاها و مسئله‌هایش خوابش می‌برد. میان ترافیک کور اتوبان همت. جایی که ماشین‌ها ایستاده‌اند و دسته‌ی دست‌‌فروش‌ها خلاف جریان راه می‌روند و پاسور می‌فروشند. تلاقی نام اتوبان همت و اسفندماه که سالگرد شهادت اوست با فقر و حاشیه‌نشینی جماعت پاسور فروش روبه‌روی وزارت اطلاعات دیدنی است. به حسین بهزاد زنگ می‌زنم که صبح برایم نوشته است: « صبح یکم روز نبرد/ وقتی‌که سربازان مرد/ واپس نشستند پشت خط/ آمد یکی پیغام سرد: ای همت بازنده نرد/ گر نیستت شوق نبرد/ لشکر رها کن بازگرد. آنجا که خود آوردمت.» همین.

4 اسفند 99

دوشنبه 4 اسفند 99

حوالی هفت و نیم از خواب بیدار می‌شویم. با اضطراب. فاطمه می‌دود. من گیج و گول بلند می‌شوم. قبل از رفتنش آب جوش و عسل و خاکشیری توی لیوان هم می‌زنم و دستش می‌دهم. روی تکه‌ای نان لواش کمی شکلات صبحانه می‌مالم. لوله‌اش می‌کنم و توی پلاستیک فریزری می‌گذارمش. فاطمه خورده و نخورده از خانه بیرون می‌زند. من ته‌مانده‌ی لیوان را سر می‌کشم و روی تخت ولو می‌شوم تا خبرم کند. ارغوان را شب قبل برده‌ام مهمانی. که نباشد.

یک ساعت بعد از بیمارستان زنگ می‌زند. زنگ صدایش زودتر از خودش خبر را می‌رساند. آیه در بیمارستان ماندنی است. یک هفته تا ده روز دیگر. شب قبل باهم حرف زده‌ایم که بنا را بر ماندنش بگذاریم. که اگر باز هم جواب آزمایش مثبت بود توی ذوقمان نخورد. مثلاً. که می‌خورد. توی ذوق ما و همه‌ی آن‌هایی که منتظر خبر دیگری هستند. سعی می‌کنم سرد و عادی جواب بدهم. نیازهایش را می‌پرسم. بعضی را باید از خانه بردارم. برمی‌دارم. بعضی را باید از داروخانه‌ی بیمارستان بخرم. می‌خرم. زنگ در صورتی ان‌آی‌سی‌یو را می‌زنم. لب اتاق ایزوله می‌ایستم. آیه را نگاه می‌کنم. لطافت محض است. از وقتی از خانه رفته بزرگ شده. چشم‌هایش درشت، نگاهش جان‌دار و پر از گلایه و التماس. این سخت‌ترین بخش بیماری کودکان است. نوزادی که از آدم جز محبت نمی‌بیند، جز محبت انتظار ندارد، در همان حالی که نوازش می‌شود، بوسه می‌خورد، در زبان و نگاه قربانی‌‌اش می‌شوند، ناگاه در همان لحظه سوزش تیز و گزنده‌ی سوزن را در بدنش احساس می‌کند. آن نگاه بی‌پناه در آن لحظه جگر آدم را خون می‌کند. و خب چاره‌ای نیست. راهی است که باید رفت و کاری است که باید کرد. در این میان گاه رگ پیدا نمی‌شود. گناه پرستار و پزشک نیست. باید تحمل کرد. رگ قبلی که برای سرم و دارو آنژیوکت شده بسته شده. رگ تازه باید گرفت. گناه کسی نیست. جز خود نوزاد که ترد و ظریف است. و البته آدم را برای عادت و تحمل خلق کرده‌اند.

از بیمارستان به سمت محل کار راه می‌افتم. با مترو بروم می‌توانم سری به امامزاده صالح بزنم. حوصله‌اش را ندارم. از توی گوشی تاکسی صدا می‌کنم. می‌آید. ماشینی آراسته و شیک. از آن‌ها که من دلم می‌خواهد داشته باشم و ندارم. صندلی عقب می‌نشینم. از نتایج کوروناست. حس مدیر بودن پیدا می‌کنم. مدیری سطح بالا با راننده و ماشین. حس مزخرفی است. پوچ و کسل‌کننده. آفتاب کلافه کننده‌ای که میان ترافیک خیابان شریعتی از شیشه‌ی ماشین عبور می‌کند مدیر و غیر مدیر نمی‌شناسد. پشیمان می‌شوم. با خودم می‌گویم کاش با مترو آمده بودم. حوصله‌ی کتاب خواندن را هم از دست می‌دهم. توی توییتر پرسه می‌زنم؛ خبری جز ابتذال و میان‌مایگی ارباب قدرت نیست. این یکی گفته آن یکی دست فرح را بوسیده. آن یکی گفته این شکر اضافی خورده. مجلس گفته دولت غلط زیادی کرده که با آژانس توافق کرده. دولت گفته مجلس بیجا کرده در کار بزرگان دخالت کرده. در این میان هم مشتی روزمرگی و نق و نوق و شیره به هم پس دادن و از این قماش حرف‌ها. باید ازاینجا هم ببرم و نمی‌توانم. با ده جور توجیه مسخره.

شریعتی از ماشین پر است و بسته. میانه‌ی راه کلافه می‌شوم. پیاده می‌شوم و یک ربعی پیاده بالا می‌روم تا به مرکز برسم. توی مرکز هم کلافه‌ام. برای اولین بار از اتاقم بدم می‌آید. اتاقی که دوستش داشتم. کثیف است. کسی هم تمیزش نمی‌کند. جز خودم. کثیفی‌اش اما از عهده‌ی من و دوره‌ی من خارج است. اتاق را جارو می‌زنم. سطل آشغال را خالی می‌کنم. میزهایم را مرتب می‌کنم. قهوه می‌سازم. از اصحاب قهوه کسی نیست. آراز نیست. امین هم نیست. تنها قهوه می‌خورم. بچه‌های فرهنگنامه هم جز یک نفر نیامده‌اند. هر کدام به بهانه‌ای. گزارشی از وضعیت فرهنگنامه می‌گیرم. ناامیدکننده است. در بچه‌ها شوق نمی‌بینم. سربالا جوابم را می‌دهند. باید کاری بکنم. توانش را ندارم. گرسنه می‌شوم. دلم ضعف می‌رود. اما دستم به تلفن و سفارش نمی‌رود. حال تنها غذا خوردن ندارم. از غذای بیرون هم خسته شده‌ام. از اتاق بغل ته‌مانده‌ی جعبه‌ی بیسکویتی را می‌گیرم. با چایی می‌خورم. برای ادامه‌ی کار طرحی می‌چینم. عملاً به آن‌طرف سال می‌افتد. زمان کش می‌آید. خوابم می‌گیرد. شاملو می‌خوانم. دل‌زده می‌شوم. رهایش می‌کنم. بیهقی می‌خوانم. دلم را می‌زند. روزنامه‌های قدیمی هم. مشکل از دل و ذائقه‌ی تلخ خودم است. می‌دانم.

می‌خواهم از مرکز بیرون بزنم که فاطمه زنگ می‌زند. می‌گوید نوزاد کرمانی‌ها را امروز مرخص کرده‌اند. اصل خبر جای دیگری است که منتظر شنیدنش بودیم. ان‌آی‌سی‌یو برایشان شبی یک‌میلیون تومان آب خورده. سرمآن‌سوت می‌کشد. با تشخیص دکتر بخواهد پیش برود و یک هفته تا ده روز دیگر هم بخواهد بماند کمرمان می‌شکند. فریب نام فرزند امام بر روی بیمارستان و دانشگاه شاهد را خورده‌ایم. عملاً خصوصی حساب می‌کنند. من و منی می‌کنم. پیشنهاد عوض کردن بیمارستان را می‌دهم و خودم بلافاصله حرف را درز می‌گیرم. راه رفتنی را باید رفت.

از مرکز بیرون می‌زنم. با مترو برمی‌گردم. شلوغ است و خفه. و البته زیرزمین و دور از دروغ‌ها و دغدغه‌های مرفهان درباره‌ی کورونا. ملالی نیست. در مترو کتاب می‌خوانم. این روزها خاطرات به‌آذین را. مهمان این آقایان را تمام کرده‌ام. قدرت قلم به‌آذین را آنجا می‌شود دید. از روایت‌های زندان قابل‌اعتنا در زبان فارسی است به گمانم. «بار دیگر و این بار» اما بیشتر به درد دل و دفاعیه می‌ماند. فرسنگ‌ها تا کار قبلی فاصله دارد. و البته تلخ است. تلخ‌تر از روایت آزارهایی که در بازجویی می‌بیند، آن است که این بار به‌آذین قهرمان نیست. خودش هم می‌داند بند را به آب‌داده و هیچ‌کس حتی هم حزبی‌هایش این زندان را سند افتخار نمی‌دانند. همه بریده‌اند و همه به‌اشتباه خود معترف. تحمل این زندان سخت‌ترین تجربه‌ی هر انسانی خواهد بود.

مستقیم می‌روم بیمارستان. آیه را از دور می‌بینم. برمی‌گردم خانه. مدام از این‌سو و آن‌سو مهربانی می‌رسد. این شب‌ها مهربانی با صدای موتور و ماشین می‌آید دم خانه. زنگ خانه مدام به صدا درمی‌آید. آدم‌ها مدام غذا می‌فرستند. همه هم غذاهای رنگ رنگ و گران‌قیمت. یخچال از مهربانی پر می‌شود. میان صدای موتورها و ماشین‌ها پیامک واریز بانک روی گوشی‌ام می‌افتد. دو میلیون تومان پول به حسابم آمده است. دو سه‌دقیقه‌ای نمی‌دانم از کجا. تا پیامک مادرم برسد که برایم نوشته است: « مادر برایت کمی پول ریختم دستت خالی نباشد.» دلم برایش تنگ می‌شود. خودش یک هفته نیست زانویش را برای بار چندم عمل کرده است. دنیا این زیبایی‌ها را هم دارد. مدت‌ها بود آدم‌ها را این قدر مهربان ندیده بودم. همین.