30 بهمن 91
دوشنبه 30 بهمن 91
یک ربع به پنج از خواب بیدار شدم. هشت و نیم تهران با دکتر بهشتی کلاس داشتم. شلوار کتان و تیشرتم را پوشیدم. هر دو سبز. فاطمه گفته بود پالتویم را بپوشم. فکر کردم در طول روز کلافهام میکند. کاپشن پوشیدم. به جای صبحانه یک فنجان شیر و یک دانه توتک خوردم. چیزی مردد میان شیرینی و بیسکوییت بود که دماوندیها درست میکردند. از آسانسور که بیرون آمدم سردی هوا توی صورتم زد ولی از بادهای پر سر و صدای طبقهی هفتم خبری نبود. زیپ کاپشن را تا ته بالا کشیدم و سرم را توی کلاهش فرو بردم. جوی کنار خانه پر از آب بود. یک صبح خوب را آغاز کرده بودم.
تا سر خیابان پیاده رفتم. تنها چیزی که سکوت خیابان را به هم زده بود صدای رادیوی دو موج رفتگر شهرداری بود که با کش به دستهی سطلش بسته بود. تک و توک ماشینهایی میآمدند و بی توجه به دست تکان دادنهای من میگذشتند. سرمای هوا اجازهی انتظار نمیداد. آنقدر پیاده رفتم تا ماشینی برایم توقف کرد. رانندهی جوانی داشت. حدس زدم طلبه باشد. پرسید: حرم؟ گفتم بله، حرم. سوار شدم. میدانستم مسافرکش نیست و برای رضای خدا سوارم کرده است اما هیچ حرفی به نظرم نمیرسید که با او در میان بگذارم و سکوت داخل ماشین را بشکنم. دلم میخواست دست کم رادیوی ماشین را روشن کند. نکرد. روبروی حرم. لب پل آهنچی پیاده شدم. پول نگرفت. سعی کردم سکوت داخل ماشین را با تشکری گرم جبران کرده باشم.
اذان میدادند. رودخانه پر از آب بود. آن روزها سر ریز سد را توی رودخانه ریخته بودند. اختلاف سطح دو تکه از رودخانه آبشار کوچکی ساخته بود که صدای حرکت آب را چند برابر میکرد. شاید به جای من هر اصفهانی دیگری هم بود ذهنش میرفت طرف زاینده رود که ماهها بود حتی یک قطره آب هم ندیده بود. تا اصفهانی نبودی نمیفهمیدی چه طنزی در این ماجرا نهفته است که رودخانهی قم بیشتر از زاینده رود اصفهان آب داشته باشد. دست فروشهای روی پل هنوز سفره میفروختند.
نماز را در حرم خواندم. بی هیچ تعقیباتی. خودم را به آن سوی پل آهنچی رساندم. سوار ماشینهای هفتاد و دو تن شدم. از راننده خواستم بخاری ماشین را خاموش کند. در آستانهی خفگی بودم. معلوم بود حسابی سردش شده که به محض سوار شدن بخاری را تا آخر روشن کرده بود. میخواستم سوار اتوبوسهایی بشوم که مقصدشان ترمینال آرژانتین باشد. کلاسمان توی خیابان ولیعصر برگزار میشد. بالاتر از پارک ساعی. هیچ کدام از اتوبوسهایی که برای مسافر انواع و اقسام داد و فریادها را راه انداخته بودند و تهران یک نفر و دو نفر میکردند به سمت آرژانتین نمیرفتند. چاره ای نبود. باید سوار ماشینهای شخصی میشدم. از پی سالها سفر با مسافرکشهای شخصی یاد گرفته بودم چگونه خیز بردارم که بتوانم با قیمتی مناسب صندلی جلو بنشینم. روحانی جوان و همسرش را که منتظر ماشین بودند زیر نظر گرفتم. معلوم بود که قیمت برای روحانی جوان و هیکلی مهم است. به محض این که با یک پژوی مشکی به توافق رسید خودم را به ماشین رساندم و گفتم: تهران آقا؟ و پشت بندش گفتم چند؟ راننده جوانی بود با قیافه ای مظلوم و بی آزار. گفت چهار عقب، پنج جلو. گفتم چهار میدهم جلو مینشینم. گفت چهار و نیم. چند جمله ای به چانه زنیای گذشت که برندهاش من بودم. مسافر چهارم هم بلافاصله سوار شد. لابد همان طور که برای من صندلی جلو نشستن مهم بود برای او ماشین پر آمادهی حرکت اهمیت داشت.
تا تهران را خواب بودم. چیزی شبیه به لحظهی بیهوشی در اتاق عمل بود. از عمل جراحی هفت سالگی ام این قدر یادم هست که دکتر سنبلستانی گفت تا ده را بشمارم و من یادم هست که فقط تا سه را شمردم و بعد از آن یکی از دلنشین تر احساسات زندگیام را تجربه کردم. خوابی که مرحلهی انتقالش را درک میکردم. توی ماشین، شمارش تا لحظه بیهوشی صحبتهای ترکی روحانی جوان و همسرش بود. ساعت هفت و نیم میدان بهمن از خواب بیدار شدم. از راننده عذرخواهی کردم که کنار دستش خوابم برده است. خسته تر از آن بودم که بتوانم جلوی خوابیدنم را بگیرم.
تا شروع کلاس یک ساعت فاصله داشتم. میدانستم که در تهران یک ساعت یعنی کشک. مخصوصاً وقتی که قرار باشد از جنوب تا جایی نزدیکیهای شمالش را بروی. خودم را با تاکسی به میدان راه آهن رساندم و سوار اتوبوسهای تجریش شدم. صندلیای کنار پنجره را انتخاب کردم و رویش نشستم. میدانستم که این سعادتی زودگذر خواهد بود. مگر میشد در آن شهر بی در و پیکر و در آن مسیر دور و درازی که من پیش رو داشتم پیرمردی سوار اتوبوس نشود و من مجبور نشوم جایم را به او بدهم. چه خیال باطلی. روی صندلی روبرویم دو پسر بچهی نوجوان حوای پانزده شانزده سال نشستند. یکی با دف و یکی تنبک. بیش از هر چیز ترکیب رنگ صورتی و بنفش حاشیهی دف توی ذوق میزد. از چهرهی زنی که روی صفحهی دف نقاشی شده بود آن قدری باقی نمانده بود که بشود دربارهاش نظر داد. دف کار بود نه دف تفنن. دف زیر باران حتی.
ایستگاه مهدیه آنچه در انتظارش بودم اتفاق افتاد. پیرمردی سوار شد . چند لحظه صبر من برای آنکه شاید یکی از جوانهای دور و بر سبقت بگیرد و جای خود را به او بدهد فایده ای نداشت. جایم را به او دادم . خودم را به پنجرهی سمت چپ چسباندم و به تماشای مغازهها و ساختمانهای خیابان ولیعصر مشغول شدم. اتوبوس از منیریه گذشت . باز هم مغازهی علی دایی را پیدا نکردم. پیاده هم که این مسیر را قدم زده بودم پیدایش نکرده بودم. باید یک بار خجالت را کنار میگذاشتم و از یکی از مغازه دارها میپرسیدم: آقا ببخشید مغازهی علی آقا کجاست؟