بسم الله الرحمن الرحیم

یکشنبه 1 فروردین 95

کمی مانده به هشت از خواب بیدار شدم. اصفهان بودیم. خسته. شب قبل رسیده بودیم. خسته. از رانندگی و کارهای خانه که تلنبار شده بود. تا روز آخر. روز آخر نمی رسید کارهای خانه هم تمام نمی شد. با دلهره از خواب بیدار شدم. سال حوالی هشت تحویل می شد. انگار که در خواب ماندن لحظه ی تحویل سال فاجعه باشد. خودم هم می دانستم مسخره است. برای نماز صبحم که قضا شده بود برنیاشفته بودم. مسخره بود.

فاطمه هم بیدار شد. ارغوان را بغل کرد. او هم نباید لحظه ی تحویل سال را در خواب می ماند. شاید چیزی را از دست می داد. بقیه بیدار بودند. کم و بیش. بقیه پدر و مادر فاطمه بودند و خاله ی ارغوان. عادله. تلویزیون روشن بود و مجری های سرخوش حجمی از شادی و حرف و صدا و رنگ را تحویل مردم می دادند که مناسبتی با آن وقت صبح نداشت. نمی فهمیدند. از همه شان بهتر صالح علا بود. بابای فاطمه گفت انگار می خواهد گریه کند. صدایش روی نقاشی های حرم امام رضا جاری بود. خودش نبود. اما زنده تر از همه ی برنامه هایی بود که آرم زنده را زده بودند بالای سرشان. صالح علا را همیشه دوست داشتم. شب و روزش فرق نداشت. شب های جمعه رادیو پیام. صبح سال تحویل شبکه ی یک. می گفت ما پیر نمی شویم. آینه پیر می شوند. می گفت می خواهیم کفش های بهار را قایم کنیم. به خاطر همین ها بود که دوستش داشتم.

ارغوان با نوازش های فاطمه بیدار شده بود. لبخند می زد. تلویزیون از حرم امام رضا رفت خلیج فارس. یک ناو جنگی شلیک کرد و سال تحویل شد. بعد تلویزیون همان آهنگ همیشگی را پخش کرد. هیچ وقت زیبایی اش را نفهمیدم. این را هم نفهمیدم که کی، چرا و کی زلف این آهنگ شیپوری مسخره را به زلف تحویل سال گره زد. بابای فاطمه گفت موسیقی باستانی نوروز است. خندیدم. می توانست موضوع یک مقاله ی علمی پژوهشی باشد. یا شاید حتی یک پایان نامه ارشد. زیبایی شناسی موسیقی های سنتی ایران مثلا؟ خوب نبود.

عیدی گرفتیم. از دست بابای فاطمه. از لای قرآن . اسکناس های سبز ده هزار تومانی. نفری دو تا. ارغوان عیدی های دیگر هم داشت. شب قبل گرفته بود. از خاله اش و مادر فاطمه. وضعمان خوب بود. صبحانه خوردیم و لباس پوشیدیم. همین دو تا کار ساده دو سه ساعتی طول کشید. من دوش گرفتم و کتاب خواندم. نعش کش را خواندم. سالی که با نعش کش شروع شود چه سالی می شود. به فکرم خندیدم.