سه‌شنبه 16 آذر 95

همه‌ی رؤیاهایی که برای تهران داشتم را از دست دادم. برگشتیم قم. می‌دانستم دارد چه اتفاقی می‌افتد. می‌دانستم چرا دلمان گرفته. به فاطمه هم گفتم. آن شب که دل او هم گرفته بود. گفتمش چرا؛ اما دل که بگیرد با دانستن هم باز نمی‌شود. برگشتنمان به قم اجباری بود اما بهترین چیزی بود که دلمان را باز می‌کرد.

به فاطمه هم گفتم. همه‌ی بارهای قبلی که تهران بودیم، مهمان بودیم. مهمان که باشی آزادی، خوشی، حتی یک‌جورهایی بی‌مسئولیتی. همه‌ی بارهای قبلی که تهران بودیم، رفته بودیم که خوش بگذرانیم. برویم مهمانی، برویم تئاتر، برویم موزه، برویم پارک‌های بزرگ. برویم فروشگاه‌های مجلل. برویم کافه. برویم در خیابان‌های بی‌سروتهش قدم بزنیم. حتی آن‌وقت‌هایی که برای درس فاطمه هر هفته می‌رفتیم تهران همهمه‌اش همین‌ها بود.

آن روزها اگر می‌خواستم انشایی درباره‌ی تهران بنویسم همین‌ها را می‌نوشتم. شهری با کافه‌های دنج، پارک‌های بزرگ، بزرگراه‌هایی که جان می‌دهند آخرهای شب شیشه ماشین را پایین بدهی، آستین‌های پیراهنت را بالا بزنی و موهای مچت را به باد بسپاری و به موسیقی ملایمی که از بلندگوهای ماشین بیرون می‌آید و از پنجره‌ی باز می‌زند بیرون. به دل هوای بزرگراه.

همین‌ها را می‌نوشتم دیگر. هر هفته می‌آمدیم تهران. خانه‌ی رفقا. خانه‌ی فامیل. دور هم بودیم. خوش. تفریح می‌رفتیم. قدم می‌زدیم. تئاتر می‌رفتیم. پارک می‌رفتیم. کوه می‌رفتیم. خیابان می‌رفتیم. کتاب‌فروشی‌های بزرگ می‌رفتیم. رستوران‌های بامزه. ساندویچی‌های عتیقه. تهران من همین‌ها بودند. برای همین‌ها دوستش داشتم. روزهای بعد از اثاث‌کشی اما همه‌ی این حس‌های خوب از دست رفت. تهران شهر خستگی بود. همین

نه این‌که گلایه‌ها و سیاه ناله‌ها و سیاه‌سرفه‌های تهرانی‌ها را نشنیده باشم و نخوانده باشم. نه اینکه از وقتی خبر تهران رفتنمان خیلی از آن‌هایی که تهران نشین بودند به شکل‌های مختلف نگفته باشندمان که چه انتخاب بدی. نگفته باشندمان به شهر دود و بی‌اخلاقی خوش‌آمدید. نگفته باشندمان که تهران جای زندگی نیست. نگفته باشند زیرپوست تهران چه دمل‌های چرکینی است. نگفته باشند نیایید. همه‌ی این‌ها را گفته بودند. حس ما اما ربطی به این حرف‌ها نداشت. حرف‌هایی که من یک دروغ بزرگ می‌دانستمشان.

تهرانی‌ها دروغ می‌گفتند. اگر دروغ نمی‌گفتند از تهران می‌زدند بیرون. با رهن و اجاره‌های خیلی‌هایشان در شهرهای دیگر می‌شد به‌راحتی خانه خرید. می‌رفتند همان‌جاهایی که حسرتش را می‌خوردند. شهرهای بی ترافیک. اگر پیدا می‌کردند. شهرهایی با هوای پاک. اگر پیدا می‌کردند. شهرهایی که زیرپوستشان فساد و فحشا نباشد. اگر پیدا می‌کردند. شهرهایی که اگر فقط کار و کار و کار نبود، فقط بیکاری و بیکاری و بیکاری هم نبود. تهرانی‌ها همه‌ی این سال‌ها دروغ گفته بودند. تهران سال‌ها شیره‌ی جان و نفت یک کشور را مکیده بود. چاق شده بود. گنده شده بود. حالا با پوزخند به شهرها و روستاهایی که از لاغری رنج می‌بردند طعنه می‌زد که قدر لاغری‌تان را بدانید؛ که چاقی بد دردی است.

صدای تهرانی‌ها بلند بود. بلند برای این‌که بگویند آنچه دارند حقشان است. حقشان است چون هزینه‌اش را داده‌اند. تهرانی‌ها با صدای بلند داد می‌زدند که آهای ما صبح تا شب کار می‌کنیم. صبح تا شب. صبح تا شب. صبح تا شب. انگار ما در قم از صبح تا شب کار نمی‌کردیم. با صدای بلند داد می‌زدند هوایمان آلوده است. مردیم از این هوای آلوده. مردم از دود. مردیم از سرفه. مردیم از سیاهی. انگارنه‌انگار که دیگر مردم هم در همین هواهای آلوده نفس می‌کشند و اگر داد نمی‌زنند به خاطر این است که صدایشان به‌جایی نمی‌رسد. به خاطر همین است که خفه‌شده‌اند و صدایشان بلند نمی‌شود. تهرانی‌ها اما داد می‌زدند و با هر داد امکانی به امکانات شهرشان اضافه می‌شد.

می‌دانستم من هم چند سال دیگر این حرف‌ها را درباره‌ی تهران می‌زنم. تهران همه‌چیز داشت و شهر همه‌چیز دار را مهاجرت و حاشیه‌نشینی تهدید می‌کرد. من هم این حرف‌ها را می‌زدم که بقیه نیایند؛ اما نمی‌دانستم سال‌ها بعد می‌فهمم دارم دروغ می‌گویم یا نه.

القصه دلمان از تهران خودمان گرفته بود. برگشتیم قم. نه به خاطر دل‌گرفتگی. زمانه‌ای نبود که عنان کار دست دل باشد. قرار بود در قم یک مجتمع بین‌المللی کانون افتتاح شود. تهرانی‌ها هم رفته بودند قم برای کارهای افتتاحیه. کله‌گنده‌ها می‌آمدند. زندگی را که با یک خاور بزرگ برده بودیم تهران، در صندوق‌عقب یک سواری برگرداندیم قم. تا وقتی‌که رئیس بزرگ بیاید و با قیچی ربان را پاره کند و بادکنک‌ها از دست بچه‌ها رها شوند و کاغذهای رنگی از بالای بالکن‌ها در هوا پرواز کنند و ما برگردیم تهران. همین