6 مرداد 97
شنبه 6 مرداد 1397
بعد از نماز خوابیدم. تا حوالی هشت. باید میرفتم استخر. شب دیر خوابیده بودم. ماه گرفته بود. نرفتم. هشت بیدار شدم. با آب جوش و عسل دهانم را شیرین کردم. قهوه آسیاب کردم. نان تست کردم. قهوه دم کردم. تا دم بیاید دوش گرفتم. قهوه را دوپاره کردم؛ پارهای در فلاسک برای طول روز و پارهای در فنجان برای سر کشیدن. صبحانه را با فاطمه در ماشین خوردیم. نان تستشده و پنیر. ارغوان صندلی عقب خواب بود. ماشین را روبروی هتل لاله پارک کردم. ارغوان را بغل کردم و تا مهد کانون بردم. همان راه را برگشتم و سوار ماشین شدم و رفتم دانشکده علوم اجتماعی. بساطم را روی میز مخزن پهن کردم. فلاسک قهوهام را گذاشتم کنار پایم در قفسهی کتابهای فلسفهی دین. برگشتم به حیاط دانشکده. روی نیمکتی که سایه داشت نشستم. سیگاری آتش زدم. دانشگاه تعطیل بود. اگر نبود حیاط پر از دانشجویان دختر و پسری بود که سیگار به لب داشتند و حیاط را حلقهحلقه میکردند. کسی نبود.
به کتابخانه برگشتم. آنجا که پریز برق بود هوای خنک – نسبتاً خنک – نبود. آنجا که هوای خنک – نسبتاً خنک - بود پریز برق نبود. مجبور بودم اولی را انتخاب کنم. برای نوشتن باید گرم میشدم. برای گرم شدن باید میخواندم. «عصبانیتهای عصر ما» از کارل هورنای را برداشتم. شاید به خاطر اینکه فکر میکردم آن روزها عصبی شدهام. فاطمه شب قبلش گفته بود آن چند روز با ارغوان بدخلقی کردهام. راست میگفت. شب قبلش که دماوند بودیم و در قهوهخانه دالان بهشت شام میخوردیم با خشونت از روی سفره هلش داده بودم آنطرف. کارل هورنای هرچه میخواست بگوید. گرمای هوا هم بیتأثیر نبود.
به گواهی کارل هورنای آدمهای عصبی همیشه دو علامت با خود داشتند؛ یکی لجاجت و یکدندگی و خشونت انعطافناپذیری بود که همیشه در عکسالعملهایشان وجود داشت. یکی هم اختلاف فاحشی بود که میان امکاناتی که داشتند و موقعیتی که نداشتند به چشم میخورد. به گواهی کارل هورنای میتوانستم عصبی باشم؟ پاسخ مثبت عصبیترم میکرد. هورنای میگفت محرک اصلی عصبی بودن عصر ما اضطراب است منظورش از اضطراب، ترسهای موهوم بود. ترسهای ذهن ساخته. میگفت آدمهای عصبی برای اضطرابهای واهیشان منطق سازی میکنند. عصبی بودم؟ منطقی به نظر میرسید. ضربه آخر را که زد به نتیجه قطعی رسیدم که همهی علائم عصبی بودن را دارم ولو اینکه واقعاً عصبی نباشم. میگفت پشت خیلی از احساس ناراحتیهای جسمی، پشت تپش قلبها، خستگیها و کوفتگیها اضطراب است که خودش را قایم کرده. دیگر چه میخواست بگوید؟ هوا هم گرم بود.
پاهایم داغ شده بودند. حسین جوادی یگانه نیامده بود. کفشهایم را کندم و دمپاییهایش را برداشتم. بیاجازه. زنده میماندم رضایتش را میگرفتم. بهاندازهی کافی گرم شده بودم. ساعت یازده بود. نوشتن را آغاز کردم. جمال میر صادقی نوشتن را عرقریزان روح میدانست. اگر مثل من در چنان موقعیتی مینوشت تصحیحش میکرد و تغییرش میداد به عرقریزان جسم. برای زیردست راستم تاریخ بیهقی تصحیح دکتر علیاکبر فیاض را انتخاب کردم که از هزار صفحه بیشتر حجم داشت و آرنجم را مشرف بر لپتاپ قرار میداد. برای موسیقی تکرارشونده درگوشیام هم نغمهای فلسطینی انتخاب کردم با مفهوم وطن. تا نوشتن نوبت اولم تمام شود سی باری از ابتدا تا انتهای نغمه رفتم و باز به اولش برگشتم. با مویههای یا وطنی و یا بلدی .
تا اذان نوشتم. با موسیقی و قهوه. اذان که گفتند از مخزن کتابخانه بیرون زدم. پلهها را بالا رفتم. وضو گرفتم. پشت سر سیدی جوان نماز خواندم. دو سهنفری بیشتر نبودیم. آن دو نفر هم کارمندهای دانشگاه بودند. بعد از نماز کمی در نمازخانه دراز کشیدم. نیم ساعتی شد. خلسهای بود نه از جنس خواب و نه از جنس بیداری. چیزی که میتوانست از خلسه بیرونم بیاورد گرسنگی بود. ناگهان گرسنه شده بودم. سلف دانشگاه تعطیل بود. روی گوشیام چند بار از میان غذاهای اسنپفود چیزهایی انتخاب کردم. از چیزبرگر گرفته تا مرغ سوخاری و حتی کوفته . هر بار هم پشیمان شدم و از برنامه خارج شدم. به خودم میجنبیدم چنین انتخابی برایم حدود بیستوچند هزار تومان آب میخورد و من آن روز چنین پولی درنیاورده بودم. تصمیم گرفتم با گرسنگی سر کنم. گرسنگی اما مثل جنینی که در رحم مادر کلافه شده باشد به همهی اعضا و جوارحم مشت و لگد میزد. تنها امیدم داخل ماشین بود. دوتکه بیسکوییت ویفر پیدا کردم و چندتکه گردو که از صبحانههای روز قبل مانده بود و یکمشت تخمه آبلیمویی. به طرز ابلهانهای خوشحال شدم. بعید میدانستم در عمر دانشکده کسی مثل آن روز من در مخزن کتابخانه پرسه زده باشد و تخمه مکیده باشد و تخمه شکسته باشد.
تفریط دانشکده را با افراط فروشگاه پروتئینی ظفر پاسخ دادم. برگشتنی برای خرید رفتیم آنجا و هرچه دم دستمان آمد خریدیم. احساس میکردم باید میان خرید برای خود و خرید برای خانواده فرق گذاشت. همانطور که در کولر این کار را میکردم. خودم که در ماشین تنها بودم کمتر کولر میگرفتم و تنها که نبودم همیشه کولر روشن بود. تصمیم گرفتیم برای شب پیتزا بسازیم و همهی وسایلش را از فروشگاه خریدیم. هرگز نمیتوانستم تا آماده شدن پیتزاها صبر کنم. ضعف شدید پیدا کرده بودم. برای آن فاصله حمص لبنانی خریدم و با نان سنگک تازه خوردم. بهاندازه همان همبرگری که نخریده بودم آب خورد. ضعف ناهار نخوردن اما تا آخر شب رهایم نکرد. همین.