5 بهمن 98
شنبه 5 بهمن 1398
چند روزی میشد از شبکههای اجتماعی بیرون زده بودم. آیدی اینستاگرام را از بیخ و بن کندم و بهاصطلاح اهل بخیه دیلیت اکانت کردم و تمام. ششصدوچند نوشته و عکس در طول چند سال را با دو امضا و تأیید فنا کردم و بعد راحت خوابیدم. دلیلش آمیزهای از خستگی و کلافگی و ناامیدی بود با آمیزهای از اشتیاق به خلوتگزینی. از نوشتن خسته شده بودم. از نوشتن که نه. از فرایند شرطی شدن در شبکهها که نوشتن را مشروط به تأیید و نظر دیگران میکرد و از آدم حیوان دستآموزی میساخت که برای جلب نظر و نوازش دیگران جفتک بیندازد و رقصپا کند. بدود برای چندتکه استخوان بیشتر. لایک بیشتر. کامنت بیشتر. فالور بیشتر. بیهودگی تنیده در هم.
کلافه هم شده بودم. از ازدحام نفوس که میرشکاک این نام را به وضعیت شهرنشینی مدرن داده بود و بیشتر شایستهی مجازستان بود انگار. از خواندن انبوه متنهای ضعیف و میانتهی و از ابتذال آمیخته به سیاست. ناامید هم بودم. از خودم و از دیگران.دلم خلوت میخواست. آنجا برایم شبیه بازار ماهیفروشهای صبح بندر شده بود. پر از دادوهوار. ترکش کردم. به امید خلوت با خودم و جهانم. حالا یک هفته گذشته بود و حالم خیلی خوب بود.
یکبخشی از این حس خوب از آن مرگ بود. بیرون رفتن از شبکههای اجتماعی حکم مرگ را داشت. مرگ یعنی فراموششدگی، مرگ یعنی دیده نشدن، مرگ یعنی بیتأثیر بودن حتی. از یک هفته پیش که از آن محیط بیرون زده بودم اصلاً کسی غیبتم را نفهمیده بود. کسی سراغم را نگرفته بود و اصلاً برای کسی بودن و نبودنم مهم نبود. در آن انبوه آدمها و صداها یکصدای خفیف ضعیف گم شده بود و در آن شلوغ بازار تنها چیزی که به چشم نمیآمد همان صدای گمشدهی زیر دستوپا له شده بود. اینها را میدانستم و خیالم نبود.
اینطرف قصه هم بود که همانقدر که من برای آدمهای آنجا مرده بودم، آنها هم برای من مرده بودند. من هم صدای آنها را نمیشنیدم. من هم از حرفها و عواطف و وقایع زندگی آنها بیخبر بودم. من هم آنها را نمیخواندم و نمیدیدم و نمیشنیدم. هر دو برای هم مرده بودیم. به این فکر میکردم شاید مرگ هم با آدمها همین کار را بکند. ما برای آنان که رفتهاند مرده باشیم. آنان که رفتهاند برای ما. و مرگ چیزی نباشد جز دوری و بیخبری. همین.