چهارشنبه 7 آبان 99

تمام شب بی‌خواب بودم. جز نطقه‌چین‌هایی از خواب که انگار تنها وظیفه‌شان یادآوری این بود که تو خواب نداری. همین. قلبم درد نمی‌کرد. می سوخت. چیزی هم افاقه‌اش نمی‌کرد. انگار زخم بود. نه زخمی که از دهان یک تیغ تیز بیرون آمده باشد. انگار از فشار و فرسایش یک چیز کندِ نبُر زخم شده بود. عمیق اما بی‌قاعده و زشت. مثل سیب دندان خورده. سیب قاچ شده را می‌شد در بشقاب گذاشت و به آدم‌ها نشان داد. سیب مانده‌ی دندان خورده را خود آدم هم دلش نمی‌آمد گاز بزند. باید چاقو برمی‌داشتی و سیب را زخم را- از عقب‌تر قاچ می‌زدی. زخم را غم را- عمیق‌تر می‌کردی تا اقلا زیبا شود و نشان‌دادنی.

 لیوانی آب جوش و عسل خوردم. نمک شد روی زخم. آشوب شدم. چاره‌ای نداشتم. باید تحمل می‌کردم تا صبح برسد و زخم شبانه میان کارها و فشارهای روزمره گم شود و فراموش شود. پرده‌ی اتاق را کنار زدم و به شاخه‌ی درخت‌های باغ همسایه خیره ماندم و قصه ساختم تا صبح بیاید. دیر آمد.

صبح ارغوان هنوز ناخوش بود. نمی‌شد با فاطمه برود کانون. دیروزش فاطمه نرفته بود سر کار. امروزش نوبت من می‌شد که بمانم. خودم دوست داشتم بروم مرکز.  حسن دیروزش گفته بود یک ماه بیشتر در مرکز وقت نداریم. باید کارها را زودتر جمع و جور می‌کردیم و تحویل می‌دادیم و هرکسی می‌رفت پی کار خودش. از اولش هم معلوم بود حسن با گروه جدید نمی‌سازد. نشد که بروم. پیام دادم به بچه‌ها که نمی‌آیم. درگیر جلد ششم فرهنگنامه بودیم و مقدمه‌ی تفصیلی. تقسیم کار کرده بودیم. تنها غصه‌‌ام این بود که این یکی کار هم نیمه می‌ماند.  حدود دویست شهید مانده بودند و ما می‌رفتیم. کجا؟ خودم هم نمی‌دانستم.

تا ارغوان کمی سرحال شود یک قفسه دیگر از کتابخانه را کارتن کردم. خانه پر شده بود از کارتن‌های بزرگ و کوچک. فرش‌ها لوله شده بودند. از وسایل آشپزخانه جز یکی دو لیوان و چند بشقاب و یک قابلمه چیزی نمانده بود. برگشتم. سال‌ها و خانه‌ها و شهرها را مرور کردم. سیزده سال راه آمده بودیم. چهار شهر و شش خانه. از میان کتاب‌ها دفتر شعر سید رضا را بیرون کشیدم. به دنبال شعر نقاشی‌اش که شعر زندگی بود. استاد نقاش زندگی هرکسی را یکجور نقاشی کرده بود. بعضی را به قول سیدرضا غریب و بد قلق و دربدر.

کتاب‌چینی در کارتن‌ها طولانی‌ترین، غم‌آورترین و در عین حال دوست‌داشتنی‌ترین کار اثاث‌کشی بود. طولانی شدنش به خاطر گشتن میان صفحات بود. انگار هراس این را داشتم که آن جمله‌ای که ذهنم را گرفته بود، دیگر توی کتاب نباشد. صفحات را بالا و پایین می‌کردم تا دوباره نکته را ببینم و خیالم راحت شود. یا انگار داشتم از کتاب‌ها برای همیشه جدا می‌شدم و می‌خواستم آخرین وداع را کش بدهم و طولانی کنم. یا انگار لحظه‌ی آخری یادم آمده بود که هرکدام از این کتابها برای حال امروز حرفی دارند که باید دوباره خواند. کتاب دکتر بشیریه را برای همین بیرون کشیدم. خبرها می‌گفتند کشته‌های کورونا به چهار صد و چندنفر در روز رسیده‌اند. این غیر از مرگ‌ها و کشته‌های دیگر بود که از جامعه جان می‌گرفتند. انگار برای اولین بار معنای حرف بشیریه را درک می‌کردم که می‌گفت: «وای به حال زندگان. وای به حال مردگان. خوشا به حال آن کس که نه زنده شد و نه مرد.» مثل آدمی که ابتدای بیماری ته گلویش سوزشی خفیف احساس می‌کند، یا دردی در بدنی بی‌حال، و آدم به تجربه می‌فهمد که بیماری آمده است سراغش و قرار است روزهایی کنارش بماند و زمین‌گیرش کند، ته گلویم سوزش افسردگی را حس می‌کردم. افسردگی‌ای که در آن‌روزها نعمت بود. اگر به لالی و بی‌عملی ختم می‌شد. این بود که دوستش داشتم. مثل وقت‌هایی که بیمار شدن را دوست داشتم.

غم کتاب‌بستن اما از خاطره‌ها بود. من همیشه از مرور خاطره‌ها غمگین شده بودم. خاطره‌هایم را دوست داشتم و از این که راهی برای برگشت به آنها نداشتم دلم می‌شکست. حالا خاطره‌ها مثل گل‌های خشک لای صفحه صفحه‌ی کتاب‌ها خانه کرده بودند. کتاب‌ها را که ورق می‌زدم بعضی‌هایشان می‌شکستند. بعضی‌هایشان می‌افتادند. بعضی‌هایشان هم آدم را وسوسه می‌کردند که انگشت ببرد لای ورق‌ها، به این گمان که هنوز آن برگ گل‌ها، مثل روز اول چیدن و پرپر شدنشان تازه و لطیف باشند و لمسشان کند. مثل برگ‌های شقایقی که از پانزده سال پیش تا به حال لای برگ‌های دیوان حافظی که مرتضی صفایی در آن شب غمگین زمستانی برف‌گیر دماوند هدیه‌ام داد مانده‌ بودند و هرکدام پای غزلی رنگی پیدا کرده بودند. مثل خود ما بچه‌های دماوند که حالا هرکدام‌مان رنگی داشتیم و جایی لای ورق‌های روزگار خشک شده بودیم یا می‌شدیم. همین.