10 آبان 99
شنبه 10 آبان 99
بعد از نماز صبح نخوابيدم. کمي قدم زدم. حليم خريدم. نان سنگگ هم. هر دو را از دولت. فاطمه و ارغوان را بيدار کردم. صبحانه خورديم. حلیم و شکر و نان سنگک. کلاس ارغوان که شروع شد از خانه بيرون زدم به سمت مرکز. از اينکه زودتر از روزهاي ديگر رسيده بودم بچهها خوشحال بودند و متعجب.
چايي ساختم. کيسهاي با طعم برگاموت که بچهها دوست داشتند. امين و آراز آمدند توي اتاق. آفتاب هم از پنجره آمده بود که چهارمي ما باشد. از امين خواسته بودم تلاش کند ببيند ميتوانيم منبع ساواک در گزارش ماجراي شهيد جاويد و تحصن در بيت مرحوم گلپايگاني را پيدا کنيم يا نه. گفت هنوز به نتیجه نرسیده. اساسي چشمم را آن گزارش گرفته بود. مطمئن بودم آن منبع ساواک يکي از نويسندگان سرشناس زمانهي خودش و ماست. لامذهب راپورت نداده بود. يک شاهکار در گزارشنويسي، یک الگوی ناب در روايت خلق کرده بود. همه چيز در حد اعلا. ريتم. موسيقي و لحن. توصيف جزييات. تعليق و کشش. به سليقهي من نمونهي تمام روايتنويسي در زبان فارسي بود. آنجا که اعتراض موسوي خويينيها و از حال رفتن مرحوم گلپايگاني و واکنش سیدمهدی – فرزند آقا- را روايت ميکرد.يا آنجا که دوربين را روي صورت آدمها ميبرد و حرکت میداد و همهمهها و تلاطمها را با ضرباهنگي تند ميآورد. و آن پايان هنرمندانه؛ فرودی شکوهمند با چاشني اشک. همهي اينها در يک گزارش ساواک آمده بود و من شک نداشتم پشت آن کد منبع نام يکي از نويسندگان بزرگ پنهان شده است. او متن ننوشته بود. یک فیلم مستند جاندار ساخته بود. لعنتی ناشناخته.
اين خبر اما برايمان غريب و شگفت نبود. از روزي که با آراز ايدهي بررسي کانون نويسندگان به روايت اسناد ساواک را پخته بوديم و آراز نشسته بود سرش روزي نبود که سندي نااميد کننده، هولناک و هراسآور نبينيم. قصهي تلخی شده بود. قصهي فروپاشي قهرمانان مردم. قصهي پوشالي از آب درآمدنشان. مترسک مبارز و چريک بودن در حالي که چکهاي ساواک و دربار توي جيبها لول ميخوردند. آدمفروشي و رفيقفروشي. نامردي و بيرگي. تلختر از همهاش آنجا بود که آدم خودش را در آينهي نويسندگان آن روزها ميديد. ميديد که چطور ساواک از ضعفها و نقصهاي آدمهايي که رؤياها در سر داشتند بهره ميبرد. ميديد ساواک از بعضيها براي آن که قهرمان بمانند چه شيرهها که نميمکيد. و ميديد که چطور ساواک در برکشيدن آدمهايي که شايستگي نداشتند و به فراموشي کشاندن و به زاويه راندن آنانکه شايسته بودند چه گربهرقصانيها که نميکرد. تلختر اين بود که اين بازيها ادامه داشت. کتاب آراز که منتشر ميشد همه در بهت و سکوت فرو ميرفتيم. شايد هم افسرده ميشديم. هنر و امتیاز آراز در نخ کردن اسناد و گواهیها به نفع قصه و روایت بود؛ خلاف بسیاری از مجموعههایی که اسناد را خام خواری کرده بودند. او قصهی آدمها و گروهها و سندها را روایت کرده بود. قصهی پارهای از تاریخ که باید شنیده میشد. آراز قصهگوی ماهری بود.
تا شب فشرده بودم. آماري از وضعيت فرهنگنامه درآورديم. قرار شد مقالهي هفتاد و پنج شهيد ديگر را هم بنويسيم. چند وقتي بود دست نگاه داشته بوديم که اوضاع مرکز معلوم شود. بچهها چند مقاله را دادند که نگاهي بکنم. مقالهي شهيد پورجعفري هم داخل آنها بود. نامهي حاج قاسم به او و ناز آن دو نفر براي هم جالب بود. کتابي از «ح. گ» را هم از جايي داده بودند که نقد و داوري کنم. کتاب ضعيفي بود. نظراتم را جمعبندي کردم و با ورقهاي مربوط را پر کردم و با پيک برايشان فرستادم. بعد از فرستادن عذاب وجدان گرفتم. زنگ زدم به مسئول مربوطه و برايش توضيح دادم که به نظرات من اعتباري نيست و من کلا در کتاب سختپسندم. يکي دو نمونه از نظرهايم را دربارهي کتابهايي که آب از لب و لوچهي ملت راه انداخته بود گفتم که بداند کلا با آدم بد عنقي طرفاند. به اصرار و در رودربايستي و در تنگنا قبول کرده بودم و بعد پشیمان شده بودم. در مرکز کتابهاي زيادي را رد کرده بودم. مايهي ناراحتي و دلخوري هم شده بود. اما عذاب وجدان نداشتم. بخشي از شغلم بود. اين نگرانم ميکرد که کتاب آن بندهي خدا را از بخت بدش به من داده باشند و کتاب رقيبش را به منتقدي آسانگير. اين خلاف عدالت ميشد. صداي پشت گوشي گفت نگران نباشم. قبول کردم.
از غروب تا شب ترجمان بودم. پیش مرتضی. بسم الله سورهی رمضان را گفتیم. کار سختی پیش رو داشتیم. در زمستان سرد و کرخت باید برای اردیبهشتی احتمالا داغ و پرهیاهو برنامه ضبط میکردیم. سینه به سینهی انتخابات ریاست جمهوری. به ایدهها و تصمیمهایی رسیدیم که دوستشان داشتیم و گرممان میکرد. اگر میشد. اگر خدا اراده میکرد. همین.