دوشنبه 4 اسفند 99

حوالی هفت و نیم از خواب بیدار می‌شویم. با اضطراب. فاطمه می‌دود. من گیج و گول بلند می‌شوم. قبل از رفتنش آب جوش و عسل و خاکشیری توی لیوان هم می‌زنم و دستش می‌دهم. روی تکه‌ای نان لواش کمی شکلات صبحانه می‌مالم. لوله‌اش می‌کنم و توی پلاستیک فریزری می‌گذارمش. فاطمه خورده و نخورده از خانه بیرون می‌زند. من ته‌مانده‌ی لیوان را سر می‌کشم و روی تخت ولو می‌شوم تا خبرم کند. ارغوان را شب قبل برده‌ام مهمانی. که نباشد.

یک ساعت بعد از بیمارستان زنگ می‌زند. زنگ صدایش زودتر از خودش خبر را می‌رساند. آیه در بیمارستان ماندنی است. یک هفته تا ده روز دیگر. شب قبل باهم حرف زده‌ایم که بنا را بر ماندنش بگذاریم. که اگر باز هم جواب آزمایش مثبت بود توی ذوقمان نخورد. مثلاً. که می‌خورد. توی ذوق ما و همه‌ی آن‌هایی که منتظر خبر دیگری هستند. سعی می‌کنم سرد و عادی جواب بدهم. نیازهایش را می‌پرسم. بعضی را باید از خانه بردارم. برمی‌دارم. بعضی را باید از داروخانه‌ی بیمارستان بخرم. می‌خرم. زنگ در صورتی ان‌آی‌سی‌یو را می‌زنم. لب اتاق ایزوله می‌ایستم. آیه را نگاه می‌کنم. لطافت محض است. از وقتی از خانه رفته بزرگ شده. چشم‌هایش درشت، نگاهش جان‌دار و پر از گلایه و التماس. این سخت‌ترین بخش بیماری کودکان است. نوزادی که از آدم جز محبت نمی‌بیند، جز محبت انتظار ندارد، در همان حالی که نوازش می‌شود، بوسه می‌خورد، در زبان و نگاه قربانی‌‌اش می‌شوند، ناگاه در همان لحظه سوزش تیز و گزنده‌ی سوزن را در بدنش احساس می‌کند. آن نگاه بی‌پناه در آن لحظه جگر آدم را خون می‌کند. و خب چاره‌ای نیست. راهی است که باید رفت و کاری است که باید کرد. در این میان گاه رگ پیدا نمی‌شود. گناه پرستار و پزشک نیست. باید تحمل کرد. رگ قبلی که برای سرم و دارو آنژیوکت شده بسته شده. رگ تازه باید گرفت. گناه کسی نیست. جز خود نوزاد که ترد و ظریف است. و البته آدم را برای عادت و تحمل خلق کرده‌اند.

از بیمارستان به سمت محل کار راه می‌افتم. با مترو بروم می‌توانم سری به امامزاده صالح بزنم. حوصله‌اش را ندارم. از توی گوشی تاکسی صدا می‌کنم. می‌آید. ماشینی آراسته و شیک. از آن‌ها که من دلم می‌خواهد داشته باشم و ندارم. صندلی عقب می‌نشینم. از نتایج کوروناست. حس مدیر بودن پیدا می‌کنم. مدیری سطح بالا با راننده و ماشین. حس مزخرفی است. پوچ و کسل‌کننده. آفتاب کلافه کننده‌ای که میان ترافیک خیابان شریعتی از شیشه‌ی ماشین عبور می‌کند مدیر و غیر مدیر نمی‌شناسد. پشیمان می‌شوم. با خودم می‌گویم کاش با مترو آمده بودم. حوصله‌ی کتاب خواندن را هم از دست می‌دهم. توی توییتر پرسه می‌زنم؛ خبری جز ابتذال و میان‌مایگی ارباب قدرت نیست. این یکی گفته آن یکی دست فرح را بوسیده. آن یکی گفته این شکر اضافی خورده. مجلس گفته دولت غلط زیادی کرده که با آژانس توافق کرده. دولت گفته مجلس بیجا کرده در کار بزرگان دخالت کرده. در این میان هم مشتی روزمرگی و نق و نوق و شیره به هم پس دادن و از این قماش حرف‌ها. باید ازاینجا هم ببرم و نمی‌توانم. با ده جور توجیه مسخره.

شریعتی از ماشین پر است و بسته. میانه‌ی راه کلافه می‌شوم. پیاده می‌شوم و یک ربعی پیاده بالا می‌روم تا به مرکز برسم. توی مرکز هم کلافه‌ام. برای اولین بار از اتاقم بدم می‌آید. اتاقی که دوستش داشتم. کثیف است. کسی هم تمیزش نمی‌کند. جز خودم. کثیفی‌اش اما از عهده‌ی من و دوره‌ی من خارج است. اتاق را جارو می‌زنم. سطل آشغال را خالی می‌کنم. میزهایم را مرتب می‌کنم. قهوه می‌سازم. از اصحاب قهوه کسی نیست. آراز نیست. امین هم نیست. تنها قهوه می‌خورم. بچه‌های فرهنگنامه هم جز یک نفر نیامده‌اند. هر کدام به بهانه‌ای. گزارشی از وضعیت فرهنگنامه می‌گیرم. ناامیدکننده است. در بچه‌ها شوق نمی‌بینم. سربالا جوابم را می‌دهند. باید کاری بکنم. توانش را ندارم. گرسنه می‌شوم. دلم ضعف می‌رود. اما دستم به تلفن و سفارش نمی‌رود. حال تنها غذا خوردن ندارم. از غذای بیرون هم خسته شده‌ام. از اتاق بغل ته‌مانده‌ی جعبه‌ی بیسکویتی را می‌گیرم. با چایی می‌خورم. برای ادامه‌ی کار طرحی می‌چینم. عملاً به آن‌طرف سال می‌افتد. زمان کش می‌آید. خوابم می‌گیرد. شاملو می‌خوانم. دل‌زده می‌شوم. رهایش می‌کنم. بیهقی می‌خوانم. دلم را می‌زند. روزنامه‌های قدیمی هم. مشکل از دل و ذائقه‌ی تلخ خودم است. می‌دانم.

می‌خواهم از مرکز بیرون بزنم که فاطمه زنگ می‌زند. می‌گوید نوزاد کرمانی‌ها را امروز مرخص کرده‌اند. اصل خبر جای دیگری است که منتظر شنیدنش بودیم. ان‌آی‌سی‌یو برایشان شبی یک‌میلیون تومان آب خورده. سرمآن‌سوت می‌کشد. با تشخیص دکتر بخواهد پیش برود و یک هفته تا ده روز دیگر هم بخواهد بماند کمرمان می‌شکند. فریب نام فرزند امام بر روی بیمارستان و دانشگاه شاهد را خورده‌ایم. عملاً خصوصی حساب می‌کنند. من و منی می‌کنم. پیشنهاد عوض کردن بیمارستان را می‌دهم و خودم بلافاصله حرف را درز می‌گیرم. راه رفتنی را باید رفت.

از مرکز بیرون می‌زنم. با مترو برمی‌گردم. شلوغ است و خفه. و البته زیرزمین و دور از دروغ‌ها و دغدغه‌های مرفهان درباره‌ی کورونا. ملالی نیست. در مترو کتاب می‌خوانم. این روزها خاطرات به‌آذین را. مهمان این آقایان را تمام کرده‌ام. قدرت قلم به‌آذین را آنجا می‌شود دید. از روایت‌های زندان قابل‌اعتنا در زبان فارسی است به گمانم. «بار دیگر و این بار» اما بیشتر به درد دل و دفاعیه می‌ماند. فرسنگ‌ها تا کار قبلی فاصله دارد. و البته تلخ است. تلخ‌تر از روایت آزارهایی که در بازجویی می‌بیند، آن است که این بار به‌آذین قهرمان نیست. خودش هم می‌داند بند را به آب‌داده و هیچ‌کس حتی هم حزبی‌هایش این زندان را سند افتخار نمی‌دانند. همه بریده‌اند و همه به‌اشتباه خود معترف. تحمل این زندان سخت‌ترین تجربه‌ی هر انسانی خواهد بود.

مستقیم می‌روم بیمارستان. آیه را از دور می‌بینم. برمی‌گردم خانه. مدام از این‌سو و آن‌سو مهربانی می‌رسد. این شب‌ها مهربانی با صدای موتور و ماشین می‌آید دم خانه. زنگ خانه مدام به صدا درمی‌آید. آدم‌ها مدام غذا می‌فرستند. همه هم غذاهای رنگ رنگ و گران‌قیمت. یخچال از مهربانی پر می‌شود. میان صدای موتورها و ماشین‌ها پیامک واریز بانک روی گوشی‌ام می‌افتد. دو میلیون تومان پول به حسابم آمده است. دو سه‌دقیقه‌ای نمی‌دانم از کجا. تا پیامک مادرم برسد که برایم نوشته است: « مادر برایت کمی پول ریختم دستت خالی نباشد.» دلم برایش تنگ می‌شود. خودش یک هفته نیست زانویش را برای بار چندم عمل کرده است. دنیا این زیبایی‌ها را هم دارد. مدت‌ها بود آدم‌ها را این قدر مهربان ندیده بودم. همین.