22 شهریور 90
دو شنبه و سه شنبه
21 و 22 شهریور 90
دو روز یکسان و شبیه به هم داشتم ، نه آنگونه تکراری که افسردگی آور باشد ، آن روز ها هم می آمدند . زندگی همیشه اینجوری بود ، یک تابع سینوسی که پر بود از فراز و فرود ، قبض و بسط ، حرکت و در جا زدن ، تشبیهش می کردم به یک مرغ ماهیخوار که در آخرین لحظه های سقوطش دوباره اوج می گرفت . ماهی ها افسردگی هایی بودند که بعدا حکم نان پیدا می کردند ، توی عالم شعر و هنر بودن لا اقل این یک خوبی را داشت ، این که آدم می توانست نان تنهایی ها و غصه هایش را بخورد ، نان افسردگی ها و بی حالی ها و کسالت هایش را . این ها توی زندگی همه ی آدم ها بود ، دکترها ، کارگرها ، مدیرها ، بی کارها ، سیاست مدارها ، اهل هنر اما این ها را تبدیل می کردند به اثر ، به شعر ، به داستان ، به مجسمه یا تابلوی نقاشی . همه ی آدم ها به داغ عزیزانشان می نشستند ، اما فقط هنرمندها بودند که از این داغ و سوگواری اثری خلق می کردند که زبان به زبان و دست به دست می گذشت . همیشه به رفقایم می گفتم : ( شاعرها نون چس و غصه هایشان را می خورند ) . به خاطر همین بود که هیچ وقت معنی این شعر حافظ را نفهمیدم که می گفت : کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ، برای یک بنده ی خدایی که این را گفتم اصلاحش کرد ، گفت : درستش این شکلی بوده : هی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد . خوشم آمده بود . هر دو روز یک ربع به هفت با فاطمه از خانه بیرون زدیم ، نمی توانست پشت ماشین بنشیند ، کلاجش سفت شده بود ، زانوهایش ورم کرده بودند ، می گفتند باید دیکس و صفحه کلاجش عوض شود ، فاطمه را که می رساندم خودم بر می گشتم خانه ، کتری را آب می کردم و چایی دم می گذاشتم ، بعد می نشستم پشت میز صبحانه خوری که پای پنجره ی آشپزخانه گذاشته بودیمش و مشغول مطالعه می شدم . توی مزرعه ی مقابل خانه مان ذرت کاشته بودند ، از پشت پنجره محو تماشایشان می شدم که قد کشیده بودند و با بادهایی که پیش قراول پاییز بودند به رقص می آمدند و هر بار به شکلی موج بر می داشتند . هر بار که پیچیدن باد توی مزرعه را می دیم یاد سکانس اول " آگوست راش " می افتادم . آنجایی که آگوست لای گندم زار ها می دوید و با صدای گرم و میخکوب کننده اش می خواند :
Listen !/ Can you hear it ? / The music ! / I can hear it everywhere / In the wind …. / In the air …. / In the light … / It`s all around us / All you have to do is open yourself up / All you have to do is listen /
از طبقه ی هشتم همان زاویه ی دیدی را دوشتم که دوربین داشت ، دید رقص مزرعه ها از بالا همیشه جذاب تر از پایین به نظر می رسید . تا کمی بعد از ده مطالعه می کردم . خانم دالاوی را از ویرجینیا ولف می خواندم . پشت بندش هم مکتب ها، سبک ها و جنبش های ادبی و هنری جهان تا پایان قرن بیستم را می خواندم . دکتر نظام الدین نوری نوشته بودش . فصل اولش چندان راضی ام نکرد ، به اومانیسم پرداخته بود . صبر کردم تا ببینم فصل های بعد چه می شود . آن ها هم اینگونه پیش می رفتند رهایش می کردم . کمی که از ده رد می شد لباس می پوشیدم و سرکار می رفتم . توی این دو روز کار پیدا کرده بودم . دبیر تحریریه ی یک مجله ی گمنام شده بودم . چند روز پیش محمد رضا را دیده بودم . محمد رضا اهل الیگودرز بود ، حوزه را توی محلات شروع کرده بود ، سال آخر مقدمات را با علیرضا آمدند دماوند . آشنایی مان به آن روزها بر می گشت ، اصل رفاقتمان شاید به آن روزی که سر کلاس لمعه – بحث ارث بود فکر می کنم – کتابش را گرفته بودم بر می گشت ، زردی ریش هایش را بهانه کرده بودم و با مداد فی البداهه توی کتابش نوشته بودم : توی محمد رضای ریش بوری / ویز ویزت همیشه زنبوری / توی محمد رضای از غم پر / تو محمّد رضای اوشکول لر . چند بیت دیگر هم ادامه داده بودش . چند روز پیش که دیدمش گفت سردبیر یک نشریه شده . گفت اسمش اعتصام است ، بعد گفت دنبال دبیر تحریریه می گردد ، پرسید کسی را سراغ ندارم . از ساعت کاری و حجم کار و درآمدش پرس و جو کردم . بهتر از همه ساعت کاری اش بود که اجازه می داد در درس های خارج حوزه شرکت کنم . جوابی دادم که جا خورد ، گفتم خودم می آیم . جا خوردنش شاید به خاطر این بود که قبلا از همان مجموعه پیشنهاد سر دبیری داشتم . شاید گمان می کرد غرورم اجازه ی چنین کاری را ندهد . من اما پیش خودم مطمئن بودم که اگر باز هم پیشنهاد سردبیری مطرح بشود ردش می کنم . با این که درآمد و پرستیژش بیشتر می شد و حجم کارش کمتر . بر این باور بودم که سر دبیر فکرش را باید در اختیار دیگران بگذارد اما دبیر تحریریه بدنش را . این جوری فکرم مال خودم می ماند ، کاری را که قبول نداشتم فقط به خاطر درآمدش انجام می دادم . این شکلی تعیین سر فصل ها و سیاست گذاری ها و پرونده بستن ها از دوش من بر داشته می شد . این اما همه ی ماجرا نبود ، در پارادوکس رد سردبیری و پذیرفتن دبیر تحریریه بودن مجموعه ای از حس ها با هم مخلوط شده بودند . شاید در ناخودآگاهم با این کار جامعه ام را مجازات می کردم ، این حسی بود که به وضوح در ایام مسافر کشی داشتم . فکر می کردم این بالاترین نماد اعتراض خواهد بود ، این جور مواقع عنوان ها و بر چسب ها به کمک می آمدند . خودم کنار می رفتم ، یک آخوند ، یک دانشجو ، یک اهل قلم مسافر کشی می کرد . خودم اما هیچ کدام از این ها نبودم . یک حس تواضع فریبنده هم شاید در کار بود . لابد آدم ها پیش خودشان به کسی که سطح بالاتر را رها کرده بود و به سطح پایین قناعت کرده بود جور خاصی نگاه می کردند . این می توانست نشانه ی فساد اخلاقی ام باشد . بیدل بهتر از هر کس دیگری این تواضع های دروغین را می شناخت و رسوایشان می کرد . این جور تواضع ها را به خم شمشیر تشبیه می کرد و فریاد می زد که شمشیرهای هلالی در خونریزی بی باک تر از شمشیرهای صافند . این ها که توی ذهنم گذشت به محمدرضا گفتم تا بعد از ظهر فرصت بدهد خبرش کنم ، به این شرط که صادقانه و دوستانه و بی هیچ ملاحظه ای بگوید من را می خواهد یا نه ؟ بزرگترین دغدغه ام همین بود . مبادا بروم و روی اعتبار و جایگاه محمدرضا سایه بیندازم . نمی توانستم به خودم تضمین بدهم حین کار قلقلک نشوم و نخواهم خودی نشان بدهم . یحتمل جاهایی می رسید که کرشمه هایی بیایم و به دیگران یاد آوری کنم دبیر تحریریه بودنم از سر تواضع است . این شکلی که درونم را شخم می زدم و این حجم از عقده و حقارت را برداشت می کردم از خودم بدم می آمد . تا بعد از ظهر فرصت خواسته بودم و رفته بودم کتابخانه ی مدرسه ی هنر . برای میر محمد اس ام اس دادم ، خواستم مشاورم باشد . آنقدر تعجب کرده بود که بلافاصله زنگ زد . ته دلم می خواست یا او یا علیرضا از این کار منصرفم می کردند ، میر محمد مخالفت کرد اما نه آن گونه که من می خواستم . گفت در شأن من نیست . من دوست داشتم او یا علیرضا بگویند غیر اخلاقی ست این کار ، به ضرر محمدرضا تمام می شود ، نکن . آن وقت من برای این که به آن ها نشان بدهم به اصول و ارزش های اخلاقی خیلی پایبندم رهایش می کردم . علیرضا فقط خندید . توی کلنجار با خودم آن وری که نیازم به کار را مدام پتک می کرد و توی سرم می کوبید پیروز شد . به محمد رضا اس ام اس دادم که می روم و نوکری اش را می کنم . نوکری را نوشتم تا دلم بعد از این همه آشوب کمی آرام بگیرد .
دو روز را رفتم سر کار ، روز اول به جلسه ی تعیین موضوع و سر فصل های پرونده ی ویژه ی شماره ی بعد گذشت ، روز دوم به سفارش دادن مطالب به نویسنده ها . محمد رضا دستم را بیشتر از آنکه تصور می کردم باز گذاشته بود ، به نظرم نشریه اصلاحات جدی می خواست ، اولین کاری که به نظرم می رسید حذف نام مستعارها بود ، نزدیک به هشتاد درصد مطالب قبلی با نام مستعار نوشته شده بودند . این اعتبار نشریه را زیر سؤال می برد . جدیت موقع کار دوباره سراغم آمده بود ، امیدوار بودم آنقدری نباشد که با رفقایم سرشاخم کند ، می دانستم جز یک یا نهایت دو مورد از این اصل کوتاه نخواهم آمد . آن هم به یکی دو تا از بچه ها بر می گشت که یقین داشتم به هیچ عنوان حاضر نمی شوند با نام حقیقی شان بنویسند و از طرف دیگر می دانستم به حق التحریر نوشته ها جدا نیازمندند . روز دوم را به سفارش دادن مطالب پرونده ی ویژه گذراندم . سعی کردم تعداد زیادی نویسنده ی جدید به نشریه اضافه کنم . این برایم شیرین ترین کار یک دبیر تحریریه به شمار می رفت . ارتباط گیری با بچه هایی که قلم و کارشان را قبول داشتم و احیانا خودشان در این قبول داشتن با من هم عقیده نبودند . روز دوم کار خوب پیش رفت ، خوشحال بودم که کسی رویم را زمین نینداخته بود. هر دو روز تا نزدیکی های چهار سر کار ماندم . هر دو روز فاطمه تلفن کرده بود که مجبور است بیشتر سر کار بماند و ناهارش را توی کانون می خورد ، هر دو روز ناهار را تنهایی خوردم ، روی کاناپه کمی چرت زدم ، بعد رفتم دنبال فاطمه و کمی از شب را باز مطالعه کردم . فاطمه بیشتر از هر کس دیگری از سر کار رفتنم خوشحال بود . حس کردم در روزهای بیکاری و خانه نشینی مقابل چشم هایش پژمرده شده ام . گفت سور می خواهد اما آنقدر خسته بود که نای بیرون رفتن نداشت . زنگ زدم " باما " پیتزای یونانی سفارش دادم و سیب زمینی سرخ کرده و قارچ سوخاری . تلویزون " نود " پخش می کرد .