20 آذر 90
یکشنبه 20 آذر 90
حوالی سه نیمه شب خوابیدیم . علیرضا میهمانمان بود. میهمانی به افتخار ال کلاسیکو بر گزار شده بود . کار روزگار به جایی رسیده بود که علیرضا روحش هم خبر نداشت آن شب ال کلاسیکوست . در این سال ها بارسلونا که می برد علیرضا جشن می گرفت . آخرین بار فکر می کنم رستوران ایتالیایی بود . شاید هم جای دیگری . من اما همیشه دلم می خواست رئال ببرد . منی که به اندازه ی انگشتان یک دست اسامی بازیکنان دو تیم را نمی دانستم . برای من طرفداری از یک تیم در لحظه پیش می آمد . قرعه ی لحظه ای که فهمیدم مربی به نام مورینیو وجود دارد و رقابتی به نام ال کلاسیکو به نام رئال رقم خورد . به علیرضا گفتم سر راه تخمه بگیرد . خودش می دانست باید از میدان صفاییه تخمه کانادایی درجه یک داغ بگیرد . یک پلاستیک پر گرفته بود . هیجان بازی سرعت تخمه شکستنمان را زیاد کرده بود . من با چایی آشتی کرده بودم . این به خاطر استکان های کمرباریک طلایی بود که فاطمه برایم هدیه خریده بود . کوچک بودند . امتحان کردم سه تای از آن ها به اندازه ی یک استکان کوچک معمولی جا می گرفت . استکان ها را توی سینی های طلایی چیدیم که مادرم قبل ها با چند تا جام کوچولوی زردرنگ هدیه کرده بود . از همان سینی هایی که توی روضه ها برای آخوندها و مداح ها چایی قندپهلو می بردند و از همان جام های کوچکی که تویش پولکی یا قند می ریختند . ما توی یکی از جام ها پولکی لیمویی ریختیم . جام ها هفت تا بودند . مامان به بهانه ی چیدن هفت سین برای فاطمه خریده بود . رئال باز هم باخت . قرعه ی بدی به نام من افتاده بود .
صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدم . علیرضا بعد از نماز نخوابیده بود . خانه ی ما که می آمد صبح ها را بیدار می ماند . تماشای طلوع خونی خورشید از پنجره های خانه مان را دوست داشت . خانه ی مان آنقدر پنجره داشت که از طلوع تا غروب می شد خورشید را دنبال کرد . صبح که می شد سرخی خورشید تمام آسمان شرق را شتک می زد . من دلم می خواست تا هشت و ربع بخوابم . این جوری برنامه ریزی کرده بودم . نگذاشتند . صبحانه نان سوخاری و پنیر و عسل خوردیم . در خانه آبی نمانده بود تا چایی دم بگذارم . علیرضا چایی از دیشب مانده توی فلاکس را ریخت . من هم ریختم . ملول بود . میان دو نیمه ی بازی دم کرده بودیم . فاطمه گفت ماشین نمی برد . تلفن کرد تاکسی بیاید دنبالش . می رفت کتابخانه های عمومی . داوری داشت . وقت رفتنش هر دو آسانسور خراب بود . دلم برایش سوخت . هشت طبقه را از پله ها پایین رفت . یاسین اس ام اس دیشب را صبح جواب داد . اس ام اس داده بودم اگر کوله ی فرشی اش را می خواهد برای برد رئال دعا کند . قبل از عاشورا تلفن کرد که برایش بخرم . از همان هایی می خواست که سال قبل با هم از میدان امام خریده بودیم . من نایین بودم اما می دانستم آن روز فاطمه و مادرش رفته اند میدان گردی . به فاطمه گفتم زحمتش را بکشد . یاسین نوشته بود کار این بارسا که بنده و شما می بینیم گذشته از دعا . دست به دامان حاج آقا (...) و آقای م . و جمکران باید شد جنگیری ، رمّالی ، روح – بازی ، چیزی به جان پپه بیندازد . جوابش دادم یک " آه " کفایتشان می کند . خوشش آمد . آه اسم کتابش بود .
کمی توی خانه پرسه زدم . لباس اتو کردم . پنیر را توی یخچال گذاشتم . میوه های دیشب را هم . پوسته تخمه ها را توی سطل ریختم . به یاد بچگی هایم یک سیب سرخ گذاشتم توی کیفم ، دو تا ویفر رنگارنگ . بچگی هایمان نامش را گذاشته بودیم تغذیه . خوشمزه ترین تغذیه های کودکی ام اما لقمه های نان سنگک و پنیر ی بود که پر از سبزی خوردن بودند . همیشه دلم می خواست مادرم روی نان زیاد پنیر بمالد ، توی سبزی خوردن ها تره هم بگذارد و لقمه ها را توی پلاستیک بگذارد .
از خانه که بیرون زدیم یک ربع از هشت گذشته بود . هوا سرد نشان می داد . علیرضا می رفت دانشگاه من می رفتم دفتر نشریه . با آقای شاه آبادی قرار مصاحبه داشتم . موضوع پرونده ی ویژه نشریه دین داری در جامعه ی امروز بود . تا قبل از مصاحبه پیگیر بقیه ی مطالب شدم . بعضی ها فرستاده بودند . مابقی وعده ی آخر شب را می دادند . دفترمان به دفتر آقای شاه آبدی نزدیک بود . تا سر کوچه رفتم دنبالش . از سرما خودش را لای عبا پیچیده بود . روی یک برگه ی سفید با ماژیک آبی نوشتم : " مشغول مصاحبه . لطفا مزاحم نشوید " آقای خراسانی برایمان چایی آورد . یک بشقاب پر از قطاب یزد هم آورده بود. مسئول خدمات دفتر بود . مهربان بود و دوست داشتنی . یک ربعی که گذشت عکاس هم آمد . زیر چشمی براندازش کردم . دست چپش از مچ قطع شده بود . عکس هایش را قبلا دیده بودم . فکر نمی کردم دست نداشته باشد . گفتگو یک ساعتی طول کشید . خوب بود .
تا یک و نیم در دفتر بودم . قبل از بیرون آمدن دختری تلفن کرد . به ذکر نکردن نام انتشارات کتاب سقای آب و ادب معترض بود . خبرش در سرویس فرهنگ و هنر با تیتر فروش بالا در آستانه محرم کار شده بود . گفتم نشر نیستان کار کرده . دختر با لحنی عاقل . خطاب به سفیه گفت می داند . ادامه داد خواسته یک نکته ی حرفه ای را گوشزد کرده باشد . حق با او بود . این را که گفتم آرام گرفت . تشکر کرد ، تشکر کردم . محمد رضا و علی بانشی را تا میدان صفاییه رساندم . پردیسان می رفتند . سر راه آب برداشتم . پانزده لیتر . تا به خانه برسم ساعت از دو گذشته بود . لباس هایم را در آوردم . مشغول تمرین زبان شدم . فاطمه حوالی چهار آمد . گذر زمان را نفهمیده بودم . ناهارش را با خودش آورده بود . برنج و جوجه بود . ته دیگ رویش را دو نیمه کردیم . رنگش به سوختگی می زد ، طعمش اما نسوخته بود . آنقدری گرسنه بودیم که یک پرس غذا کفافمان را نمی داد . توی یخچال کمی برنج و مرغ داشتیم . گرم کردم . فاطمه ماست و کرفس کوهی توی کاسه ریخت . خوابمان می آمد . رادیو روشن بود . زن توی رادیو از قول بالزاک می گفت قرارداد توافقی ست که فقط برای طرف ضعیف لازم الاجراست . خوابمان می آمد . گوشی ها را بی صدا کردیم آفتاب غرب از پنجره ی اتاق مطالعه سرک کشیده بود . اتاق خواب هم همان پنجره و همان آفتاب را داشت . اتاق مطالعه اما گرم تر بود . خوابیدن روی فرشی که از زیرش لوله های شوفاژ ها رد شده بودند حس خوبی داشت . همانجا خوابیدیم . ساعت را جوری کوک کرده بودم که پیش از اذان بیدار شویم . تا شش خوابمان برد . حس بدی نداشتم مامان تلفن کرده بود . یکی از نویسنده ها اسم اس داده بود . نماز خواندیم . من نشستم سر میز صبحانه خوری توی آشپزخانه . فاطمه رفت توی اتاق مطالعه . برای گرم شدن بیدل خواندم . از نو شروع کرده بودم به خواندنش می گفت : نشسته ام از لباس بیرون دگر چه لفظ و کدام مضمون / به خامشی نیز ساز مجنون هزار آهنگ فاش دارد . می گفت : عبث به فکر قماش ثبات جامه مدر / به عالمی که تویی انقلاب می بافند . تا یازده یکسره فلسفه ی زبان دینی دان استیور را خواندم . یازده گرسنه بودیم . رادیو را روشن کردم . درباره ی آثار محمرضا لطفی صحبت می کرد . فاطمه دو تا سیب زمینی را نازک حلقه حلقه کرد . سه تا تخم مرغ توی یک ظرف شکست و هم زد . سیب زمینی ها را سرخ کرد . نمک ، فلفل ، پودر سیر ، برگ ریحان و تخم مرغ ها را اضافه کرد . من کلم های سفید و سرخ را ریز کردم . هویج رنده کردم . نمک زدم ، آبلیمو اضافه کردم . روغن زیتون ریختم . شام و سالاد معرکه ای داشتیم . با نان سنگک و بچه های کوچولویی که توی برنامه ی رادیو هفت پر بودند خوردیمشان .