چهارشنبه 23 آذر 90

از خواب که بیدار شدم حس خوبی داشتم . گذاشتم به حساب زود خوابیدن شب قبلش . زود ساعت یازده و نیم بود . به جای آب جوش سیب سرخ خوردم . می گفتند کوفتگی بدن را کم می کند . نشستم پای کامپیوتر . مقاله ای در القدس العربی خواندم . عنوانش این بود ": صعود الاسلام السیاسی ، هل للمسلمین ان یفرحوا ؟ " فاطمه تا یک ربع به هفت خوابید . صبحانه نان و پنیر و عسل خوردیم . من نان خشک خوردم . فاطمه نان سنگک . دو لقمه نان و پنیر خالی گرفتم برای میان وعده ی پیش از ظهر . نزدیک اذان که می شد دلم ضعف می رفت . تی تاپ های دفتر را دوست نداشتم . ماشین تعمیرگاه بود . واشر سر سیلندر سوزانده بود . فاطمه با تاکسی تلفنی رفت . ساعت هفت و ربع بود . من تا هشت خوابیدم . پر بودم از خواب های خوب . تا ده توی خانه ماندم . " دین و باور دینی در اندیشه ویتگنشتاین " را تورق کردم . نوشته ی عطیه زنده بود . دکتر بیات معرفی کرده بود . یازده دفتر نشریه بودم . محمدرضا زودتر آمده بود . گفتگو با آقای شاه آبادی را ویرایش کردم . نزدیک به شش هزار کلمه بود . باید از چهار هزار تا کمتر می شد . صالح باز هم بدقولی کرد . از جواب ندادن تلفن بیشتر از بدقولی اش ناراحت شدم . مرتضی هم بدقولی کرد . صبرم تمام شد . از محمدرضا خواستم شماره ی بعد را با مرتضی کار نکنیم . فاطمه عرب زاده وعده ی جمعه را داد . رفتیم سراغ مطالب جایگزین . حسن مقدمی آمد . مطلبی نوشته بود در باب نسبت اخلاق دینی و تکنولوژی . خوب بود اما کم بود . خواستم کمی بسطش بدهد . یکی دو پیشنهاد هم دادم قبول کرد . حسن که رفت میثم آمد . به وضعیت علمی دانشگاه معترض بود . نگران اساتید ترم بعد شان بود  . می گفت اساتید خوب را گذاشته اند برای دکتری . بیشتر تحت تاثیر حرف بچه های قبلی بود . ترم اولش بود . سعی کردم نگاهش را نسبت به دوره ی ارشد عوض کنم . دختری از محمود آباد تلفن کرد . شماره ی وحید ملتجی را می خواست . از مقاله ی مهندسی فرهنگی اش خوشش آمده بود . می گفت عضو بنیاد نخبگان است . می گفت تحقیقی دارد در همین زمینه . می گفت به مشورت با وحید نیاز دارد . گفتم باید اجازه بگیرم . با وحید صحبت کردم . خدا قوت گفتم . گفتم خسته نباشید . منظورم خستگی برنامه های عاشوراییان بود . وحید گفت نمی داند چه باید بگوید . فلاش بک زدم به خاطرات گذشته . دوازده سال پیش . وحید مسئول ستاد محرم عاشوراییان بود . من دبیر ستاد بودم . مراسم توی یک پارکینگ بزرگ قدیمی برگزار می شد . چسبیده بود به میدان امام . دم غروب که می شد ، هیجان که به اوج می رسید ، به قول قمی ها همه چیز که می رفت به هم ور بشود ، دست وحید را می گرفتم می بردم دوغ و گوشفیلی روبروی پارکینگ . یک دالان بود ، آخرش گشاد می شد . پیرمرد با صفایی بود . نوه اش هم کمکش می کرد . بعضی شب ها دوغ و گوشفیل می خوردیم ، بعضی شب ها فرنی و شیره . برمی گشتیم مراسم شروع شده بود . گفتم دیگر نزدیکتان مغازه ی دوغ و گوشفیلی که نیست . گفت اگر هم باشد کسی نیست که با هم برویم . از آن سال ها به بعد ذائقه ام عوض شده بود . وحید گفت هر جور صلاح می دانم . لهجه ی شمالی دختر با مصلحت تنافی نداشت . تلفن باز هم زنگ خورد . صدا، صدای یک مرد جا افتاده بود . حدس زدم چهل را رد کرده باشد . به یکی از عکس نوشت ها معترض بود . عکس درباره ی بیداری اسلامی بود . در متن آمده بود : " از آغاز بیداری اسلامی تا کنون سه حکومت دیکتاتور عربی سرنگون شده . اوضاع در یمن بحرین و سوریه بحرانی ست " می گفت چرا اسم سوریه را کنار حکومت های دیکتاتور آورده ایم ؟ به مرتضی تذکر داده بودم  مشکل ساز می شود . گفتم مگر در سوریه دیکتاتوری نیست . مرد با اطمینان خاطر پاسخ داد نه . در سوریه حکومت اسلامی و مردمی ست ، مثل ایران خودمان . عصبانی شدم . دست پیش را گرفتم . گفتم ایران ما را با سوریه مقایسه می کنید ؟ گفتم این ظلم در حق امام و شهداست . گفتم ما هرسال در این کشور یک انتخابات داریم . همه با رأی مستقیم یا غیر مستقیم مردم انتخاب می شوند . دلم برای مرد سوخت . یک ربع تمام قسم می خورد که منظورش یکی دانستن حکومت ایران و سوریه نبوده . تحویلمان گرفته بود . باز هم زنگ می زد . این را به تجربه می دانستم .

دو از نشریه بیرون زدم . تاکسی دربستی گرفتم . پراید بود . راننده اش جوانی تکیده اما سرخوش بود . رانندگی اش حال به هم زن بود . هر حرفی را هزار بار تکرار می کرد . گفتم جاده ی اراک روبروی کارخانه ی یخ . هزار بار تکرار کرد خاج خاتون . دو و نیم گرفت . تعمیرگاه شصت و دو و نیم گرفت . ساعت دو و نیم شده بود . به فاطمه زنگ زدم می روم دنبالش . سر راه ماست محلی گرفتم . ناهار پلو شوید و گوشت داشتیم . فاطمه از صبح گوشت ها را توی زودپز ریخته بود . زودپز را روی شعله پخش کن گذاشته بود . دقیقه ی نود رسیده بودیم . چند دقیقه بیشتر تا سوختن راه نداشت . به فاطمه گفتم سر میز ننشینیم . دلم سفره می خواست . جلوی تلویزیون نشستیم . شبکه ی سه آشپزی داشت . یک جور سالاد ماکارونی آموزش می داد . دلم ماکارونی خواست . با قارچ فراوان . فاطمه یک بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشت ، یک بسته سویا . شبکه ی دو انیمیشنی ایرانی پخش می کرد . داستان ضحاک ماردوش بود . به نظرم خوب آمد .

غروب از خانه رفتم بیرون . از سرچهارراه قارچ خریدم و چراغ مطالعه . از همان چراغ های آنتنی که یک زمانی توی دماوند داشتم . خانه که برگشتم رفتم سراغ آشپزی . کلم قرمز و سفید خرد کردم . هویج رنده کردم . فاطمه با آب لیمو و روغن زیتون و نمک سس درست کرد . ماکارونی پر از قارچ بود .

شام که خوردیم می خواستم کتاب بخوانم . قبلش سری به اینترنت زدم . حالم بد شد . دلم گرفت . دل و دماغ خواندن نداشتم . باورم نمی شد صبح به آن خوبی ، شب به آن گندی را در پی داشته باشد . توی رختخواب که می رفتم ساعت از یک و نیم گذشته بود