24 آذر 90
پنجشنبه 24 آذر
90
صبح حال خوشی نداشتم . رادیو زور می زد سرحالم بیاورد : صبحت مثل بارون صبحت پر از دیدار / صبحت الهی شاد ، یه صبح بی تکرار/ صبحت یه زیتون زار، یه مزرعه گندم / صبحت پر از لبخند به خاطر مردم . اخشابی که خسته شد جایش را به سالار عقیلی داد . سیاوش کسرایی از حنجره اش به همدردی برخاسته بود : " ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد / تمام روزهای ماه را/ فسرده می نماید و خراب می کند/ و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه /دلم هوای آفتاب می کند " آفتاب لب پنجره بود . آسمان پر بود از رگه های بنفش و زرد . سالار ادامه می داد : " نه آشنا نه همدمی / نه شانهای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی/تویی و رنج و بیم تو/تویی و بی پناهی عظیم تو/ نه شهر و باغ و رود و منظرش / نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست/ نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست / تو و هزار درد بی دوا / تو و هزار حرف بی جواب / کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می کند " آب توی کتری به جوش آمده بود ، خون توی رگ هایم . شیشه ها بخار گرفته بودند . با نوک انگشت رویشان نوشتم : نگفتمت دلم هوای آفتاب می کند !؟ دلم هوای باران کرده بود . نمی آمد . رادیو گفت قیمت طلا در بازرهای جهانی پایین آمد . همه چیز در حال پایین رفتن بود . من صد و چهل و چهار پله پایین رفتم . دلم می خواست با پاهای خودم پایین بروم . آسانسور آینه ی قدی داشت . خودم را نمی خواستم ببینم . دلم برای خودم می سوخت . آنوقت شاید آسانسور سقوط می کرد . یک ایستگاه زودتر پیاده شدم . رادیو می گفت اگر هر روز یک ایستگاه زودتر پیاده شویم سالم می مانیم . از کوچه پس کوچه رفتم که ساللمتر بمانم . سربازهای لب بیت ها و مؤسسه ها حالم را بد کردند . کت و شلواری هایی که به سربازها دستور می دادند بدتر می کردند . نبش کوچه ی نشریه یک درخت اکالیپتوس بود . من سعی می کردم همیشه بیدمجتون ببینمش . با هم دوست شده بودیم . یک ایستگاه که زودتر پیاده می شدم ، از سربازها و آخوندها و کت و شلواری ها که رد می شدم می توانستم دوستم را ببینم . با هم دست می دادیم . نه آنقدر محکم که برگ هایش کنده شوند . خودش برایم برگ کنار می گذاشت . من تا آخر روزها با دوستم بودم .
روزگار چرخ می خورد و چرخ می خورد . تمام مدتی که با طراح جلسه داشتیم روزگار چرخ می خورد . طراح که رفت روزگار چرخ می خورد . آقای خراسانی که چایی می آورد روزگار چرخ می خورد . محمدرضا که حرف می زد روزگار چرخ می خورد . من که دلم می خواست محمدرضا کمی سکوت کند روزگار چرخ می خورد . من عصر یک روز پاییزی کنار رودخانه ی جاجرود بودم . یک شلوار شش جیب آمریکایی پوشیده بودم . مادرم از لبنان برایم خریده بود . آن روزها نمی دانستم روزگار چرخ می خورد . هوا را دود سفید گرفته بود . سوارانی بر اسب تیز می تاختند . باد می آمد و موهایم بلند بود . من که نمی دانستم این باد دارد فرفره ی روزگار را چرخ می زند . اگر می دانستم به بغل دستی ام می گفتم . بغل دستی ام هم نمی دانست روزگار چرخ می خورد . بغل دستی ام لبنان بود . کنار ساحل قدم می زد . با هم کنار رودخانه ی جاجرود قدم می زدیم . من یک شلوار شش جیب آمریکایی پوشیده بودم . بعدها آخوند شدم . یک روز لب ساحل خزر با شلوارک قدم زدم . یک آخوند دیگر لب ساحل دریاهای لبنان با شلوارک قدم زده بود . بغل دستی ام نمی دانست روزگار چرخ می خورد . خدا روی کوه کنار مجسمه ی مریم نشسته بود و فرفره ی روزگار ما را فوت می کرد . من لب ساحل خزر ، کنار رودخانه ی جاجرود ، فکر می کردم نسیم می آید . من یک صبح بهاری توی دماوند ، زیر سایه ی خنک درخت گیلاس نشسته بودم . پیرمردی که روبرویم بود می گفت خودتان را گرفتار سنت های خدا نکنید . پیرمرد مالزی بود . من قم بودم . ما گرفتار سنت های خدا شده بودیم . باید توبه می کردیم .
توی خانه کسی نبود . فاطمه کلاس داشت . دیر می آمد . با پدر ممال نشستیم پای مسابقه ی راه آهن – پرسپولیس . بابای ممال را شب قبلش فاطمه برایم آورده بود . کلاه قرمزش را تا روی چشم هایش کشیده بود . با من نه تخمه شکست نه چایی خورد . او طرفدار پرسپولیس بود . من طرفدار علی دایی بودم . مساوی شدیم . خدا شاید روی سکوهای آزادی نشسته بود و فوت می کرد . بیدل می گفت : " حرز امنی نیست جز محرومی از نشو و نما / خوشه سان گردن مکش زین کشت بی حاصل بلند " . فاطمه که آمد گرسنه بودیم . دلم تخم مرغ خواست . نداشتیم . صد و چهل و چهار تا پله را پایین دویدم . چهار تا پله ی آخر هر طبقه را می پریدم . بچه بودم . طبقه ی چهارم بلند عطسه کردم . از همان " آپوچی های بلند " . بابای ممال طبقه ی هشتم کله پا شد . گوجه خریدم . نان باگت . لیموی ترش . تخم مرغ . خیار شور توی خانه داشتیم . تخم مرغ ها را آب پز کردیم . گوجه ها را نمک زدیم . تخم مرغ ها را فلفل . جعفری که نداشتیم لای ساندویچمان بگذاریم...