شنبه 26 آذر 

صبحانه یک لیوان شیر خوردم با کیک یزدی . کیک ها را شب قبلش علی از اصفهان آورده بود . سالگرد فوت برادرش بود . زودتر از همیشه دفتر بودم . آنقدر زود که آقای خراسانی چایی دم نکرده بود . بدون چایی چه کار می توانستم بکنم ؟ کسی هم که نبود . تنهایی چه کار می توانستم بکنم ؟ نان خشک با خودم برده بودم . نان خشک خوردم و توی اینترنت پرسه زدم . خیلی وقت بود به فیس بوک سر نزده بودم . حس خوبی داشت . همه ی رفقا جمع بودند . چقدر فیس بوک خوب بود . حس کسی را داشتم که ایامی طولانی از جمع رفقایش جدامانده باشد و حالا،  یک وقتی که همه گرد هم جمعند او هم خودش را برساند . همه بودند . دست کم اسم هایشان که بود ، عکس هایشان که بود ، شوخی هایشان که بود . این ها که بودند اهمیتی نداشت که چراغ هایشان روشن باشد یا خاموش . با چراغ های روشن حال و احوال کردم . میثم چراغ چشمک زن داشت . می رفت و می آمد . پر بود از تبریک های تولد . برایش غزل حافظ را نوشتم : ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر . به همیشه به آنجایی که حافظ می گفت بی عمر زنده ام که می رسیدم در مقابل حافظ به خاک می افتادم . بیدل می گفت : بی تو زنده ام یعنی مرگ بی اجل دارم . فیس بوک چایی آقای خراسانی را دم آورد . بچه ها حلقه ی دخان راه انداخته بودند . دلم می خواست بالای صفحه ی فیس بوک را می دادند به من . به قاعده ی یک نوار کوچک . اگر می دادند رویش می نوشتم اینجا بحث سیاسی ممنوع . فیس بوک را می گذاشتم برای تداوم دوستی ها فارغ از خط ها و ربط ها و رنگ ها و ننگ ها .

دبیر تحریریه بودن گند ترین کار دنیا بود . مجبور شدم با مرتضی تند شوم . شرایطمان را درک نمی کرد . یا درک می کرد و برایش مهم نبود . ده روز زمان کمی نبود . ده روز تحمل کرده بودیم . لنگش بودیم . گندترین کار دنیا این بود : آدم با آن هایی که دوستشان داشت تند شود . سکوت کوچه را صدای بچه ها شکست . کنار دفتر نشریه یک مهدکودک قرآنی داشتیم . بچه ها با هم سرود می خواندند . لابد در طول روز اینقدر سر و صداهای دیگر بلند بود که صدای شعر خواندن بچه ها را نمی شنیدیم . آقای خراسانی کسل به نظر می رسید . چند روزی می شد . سرما خورده بود اما حدس می زدم دلش هم گرفته باشد . سرفه می کرد . تا دو و نیم دفتر بودم . سه و نیم خانه بودیم . گاز نداشتیم . از قبل گفته بودند گاز نداریم . کنتوررا عوض می کردند . ناهار مرغ و هویج و آلو داشتیم . برنج را توی پلو پز گرم کردیم . مرغ را هم بعد از کشیدن برنج توی همان پلوپز گرم کردیم . غذا که تمام شد داور سوت سوزد . استقلال با نفت بازی داشت . خوابمان می امد . خاموشش کردیم . تا نزدیک اذان خوابیدیم .

چایی و هل و چوب دارچین مقدمه ی اول مطالعه بود . با چایی گرم می شدم . مقدمه ی دوم بیدل بود . سال ها بود با بیدل گرم می شدم . می گفت : بیدلان خرده ی جانی که نثار تو کنند / نم آبی که ندارند به دریا بخشند . می گفت : مردیم تشنه  در طلب آب تیغ او / آخر ز سر گذشت و نصیب گلو نشد . می گفت : کو قاصدی که در شکن دام انتظار / پیغامی از تو آرد و ما را زما برد . کتاب استیور را ادامه دادم . اینجا هم صحبت از آنتونی فلو بود و مثال جهانگردها و باغبان نامرئی اش . فاطمه از اعیان و اشراف اصفهان و شیراز و بختیاری قرن یازده می گفت که نشانه ی اشرافیتشان این بوده که طراحی و نقش فرش هایشان عینا با رنگ و روغن روی سقف خانه هایشان هم کار می شده . می گفت اغلب عکس زتان خوش صورت فرنگی را کار می کرده اند . پژوهشی در فرش ایران ژوله را می خواند . برای کسی اس ام اس زدم : " ساختن آینده آرامش می خواهد نه سیلاب و توفان . عشق و دوستی می خواهد نه کینه و نفرت ، وحدت می خواهد نه پارگی . مصلح ارام می خواهد نه قهرمان پرشور . نسیم می خواهد نه گردباد " خوشش می آمد توفانی در راه باشد .

 

شام را پای رادیو هفت خوردیم . شیر بود و کورن فلکس بادام و عسل . کاکاوند اجرا می کرد . قصه ی لیلی و مجنون می خواند . بعد یارنارنجی راپخش کرد . شام و رادیو هفت که تمام شد نشستم به نوشتن . در خانه ی ما  از تلویزیون تا آشپزخانه ای که دیگر اتاق مطالعه ی من شده بود هفت شاید هم هشت قدم بیشتر راه نبود . کاکاوند بلافاصله همین چند قدم را آمده بود و توی رادیو دو موج کوچکم که روی میز بود اجرا می کرد . مطلبی درباره ی شکر نعمت نوشتم . ساعت دوازده را رد کرده بود . خوابم نمی آمد .