4 دی 90
یکشنبه 4 دی 90
شب قبلش - اول شب - بچه ای بودم که هر سال فقط یکی دو بار تکرار می شد . کیفم را برای فردا بسته بودم . لباس هایم را اتو زده بودم . شام حاضری خورده بودم . نان و پنیر و کاهو . سهم مطالعه ی شبانه ام را خوانده بودم . اول شب آماده بودم برای فردایی پر کار و منظم . آخر شبش اما ورق برگشته بود . باید پیش از آنکه ساعت دوازده می شد می خوابیدم . تا دو نیمه شب به مسخره ترین کار ممکنی که به نظرم می آمد تن داده بودم . شبکه ی قم یک فیلم هندی داشت . یکی دو قدمی تلویزیون چمباتمه زدم . یک کاسه تخمه هندوانه جلویم گذاشتم . سال ها بود دلم برای این حس تنگ شده بود . تخمه شکستم . فیلم دیدم . زندگی را به تمسخر گرفته بودم .
صبح یک ربع به شش بیدار شدم . بی خوابی مثل همیشه بی خوابی آورده بود . اول صبح مثل اول شب بچه ی خوبی بودم . برای پیش از ظهرم لقمه های نان و پنیر گرفتم . در سی سالگی هیچ کیک یا بیسکوییتی جای نان و پنیر ساده را پر نمی کرد . هر لقمه را داخل یک کیسه فریزری پیچیدم . صبحانه خوردم . دلم برای چایی لیوانی تنگ شده بود . روز قبل یک دور استکان ها را پیمانه کرده بودم . سه تا از کمر باریک های کوچک می شد یک استکان معمولی . سه تا از استتکان های معمولی می شد یک لیوان دسته دار فرانسوی . نه برابر روزهای قبل چایی می خواستم . رنگش به شرابی می زد . چایی کله مورچه ای را به خاطر رنگش دوست داشتم .
فاطمه گخ رفت من مانده بودم با کیفی آماده و لباس هایی اتو خورده . جایی اما کاری نداشتم . باید چه کار می کردم ؟ خوابیدم . بی آن که ساعتی کوک بکنم . تلفن ها را کشیده بودم . خوابی آرام و بی دغدغه را به فهرست دلتنگی های آن روزم اضافه کرده بودم . بعضی وقت ها که از پس یک کار جدی خسته می شدم و چشم هایم خواب را التماس می کردند به این فکر می کردم که شاید حکایت زندگی و مرگ برای بعضی آدم ها همین شکلی باشد . آدم هایی که آنقدر در زندگی خسته می شوند که دلشان برای مرگ لک می زند . دو ساعت تمام خوابیدم . بیدار که شدم کیفم بسته بود . لباس هایم اتو داشتند . برای خودم لقمه گرفته بودم . بی هیچ تقلایی از خانهد بیرون زدم . سرمای بیرون خانه بوی حرکت می داد . گرمای داخل خانه بوی رکود .
آفتاب کسل زمستانی فاصله ی خانه تا دانشگاه را چند برابر همیشه کرده بود . راه ساعت ها کش آمده بود . آفتاب بی رمق و سکوت محض تاکسی را به گهواره ای خواب آور تبدیل کرده بود . دلم می خواست تاکسی ساعت ها می رفت بی آن که جایی بایستد و همیشه همین جور بود . خواب در حال حرکت آنقدر لذت بخش می شد که دلم می خواست جاده تا بی نهایت ادامه پیدا کند . فرقی نمی کرد . خواب در قطار ، خواب در اتوبوس ، یا خواب در تاکسی . خواب در حال حرکت کلا خوب بود . یادم آمد یکبار – وقتی دانش آموزی دبیرستانی بودم – روی چرخ خوابم برد . محرم بود . نیمه های شب . از هیئت رزمندگان بر می گشتم . نمی دانم من خسته بودم یا زمان بیش از حد گذشته بود که روی چرخ خوابم برد . توی جوب افتادم . دست و پرم زخمی شد اما نشکست .
دانشگاه که رسیدم چیزی نمانده بود اذان بدهند . بعد از نماز قرار مصاحبه داشتم . باز هم یک کار کوچک معمولی ناخواسته بزرگ شده بود . یکی دو مصاحبه ی کوتاه برای نوشتن متن " درباره ی دانشگاه " تبدیل شده بود به پروژه ی تاریخ شفاهی دانشگاه . اولین قرار با آقای شریعتمداری بود . بچه ها امید چندانی به نتیجه ی کار نداشتند . می ترسیدند آقای شریعتمداری سرد برخورد کند . حاشیه های سیاسی زیادی را در این سال ها پشت سر گذاشته بود . گفتم عکاس نیاید . در مصاحبه یک کار آگاه بودم . لحظه به لحظه ای که روایت می شد را نگه می داشتم . انگشت می گذاشتم روی آدم ها ، مکان ها ، زمان ها ، اتفاق ها ، انگیزه ها ، اختلاف ها ، رؤیاها . بیست سال به عقب برگشته بودیم .
بیست سال قبل من کلاس چهارم دبیرستان بودم ، آقای شریعتمداری آن سال ها توی آلبانی و مقدونیه بود . من که رفته بودم اول راهنمایی اولین جرقه ی تشکیل دانشگاه خورده بود . دانشگاه به قطاری می مانست که در پیچ خم کوهستانی بیست ساله ای ایستگاه به ایستگاه توقف کرد . آدم هایی سوار شده بودند و آدم هایی پیاده . اهدافی سوار شده بودند و اهدافی پیاده . مشکلاتی سوار شده بودند و مشکلاتی پیاده . من می خواستم داستان بیست سال حرکت قطار را ایستگاه به ایستگاه ، واگن به واگن ، کوپه به کوپه تعریف کنم . در رؤیاهایم دانشجویانی را تصور می کردم در پنجاه سال بعد ، هفتاد سال بعد ، صد سال بعد که دلشان می خواست تاریخچه ی فطارشان را بدانند . در جلسه ی اول قطار هنوز سوت نکشیده بود . تا حوالی اولین ایسگاه رفته بودیم . دو تا حجره بود در مدرسه ی معصومیه .
تا غروب در دانشگاه ماندم . با آقای کیوان فر قرار داشتم . می خواستم برای موضوعی مشورت بگیرم . از دانشگاه که بیرون زدم نزدیک به غروب بود . تمام راه را پشت به آفتاب برگشتم . سکوت بود و خستگی . شب توی خانه قفل بودم . می خواستم گزارشی از یک کتاب بنویسم . خط اولش را صد بار نوشتم و پاک کردم . می خواستم بنویسم این کتاب را فلانی نوشته ، فلانی منتشر کرده ، فلان قدر صفحه دارد ، فلان قدر فصل . همین . هرچه می نوشتم در نمی آمد . نه چایی افاقه کرد نه قدم زدن نه سکوت نه شکستن سکوت . شب ، شب نوشتن نبود . حتی یک جمله ی معمولی را هم نتوانستم در طول سه ساعت بنویسم . زندگی گاهی اوقات این شکلی می شد . قفل .