17 دی 90
با اشتیاق تخم مرغ از خواب بیدار شدم . ما بین وضو و نماز چهار تا از درشت هایش را از توی یخچال بیرون آوردم . توی یک قابلمه ی کوچک گذاشتم جوش بیاید . به اندازه ی نماز خواندنم بیشتر تا جوش آمدنش فاصله نبود . سر میز آشپزخانه " علم ، عقل و دین " درک استینز بی را تورق کردم . با همان تورق فهمیدم باید یکی از روزهای پیش رو بخوانمش . تخم مرغ ها پخته شده بودند که فاطمه پیشنهاد کرد بگذاریمشان برای ناهار . پیشنهاد خوبی بود . ذوق و شوقی که تا ظهر کش پیدا می کرد . تا ظهر زندگی معنا داشت ، طعم داشت ، رنگ و بو داشت . تا ظهر زندگی نمک می خورد ، فلفل می خورد ، داغی نان سنگک تست شده را توی دست هایش و زیر دندان هایش حس می کرد . تا ظهر زندگی لذت بخش بود مثل خیار شوری که هنگام گرسنگی گاز زده می شد ، مثل گوجه ی تردی که نمک می خورد و گاز می خورد و باز نمک می خورد . گوجه ای که مال پیش از ظهر های جمعه بود . وقتی بابا کباب به سیخ می کشید و از آن به سیخ کشیدن ها گوجه های خام سهم بی صبری کودکانه ی ما می شد . ته دلم می خواست فاطمه پیشنهاد کند تخم مرغ ها را بگذاریم برای شب ، بگذاریم برای فردا صبح . بگذاریم برای ظهر . اصلا بگذاریم برای وقتی که جعفری تازه هم داشته باشیم . یک تخم مرغ آب پز می توانست به زندگی ام شور و نشاط بدهد به شرطی که خورده نمی شد .
اول صبح رفتم نشریه . جز محمدرضا و مهدی کسی نیامده بود . مهدی اندیشه ی معلم را در می آورد . لباس پوشیدنش را دوست داشتم . شلوار جین آبی با اورکت خاکی . خودش را هم دوست داشتم . به خاطر آرامش و متانتی که او داشت و من نداشتم . محمدرضا دمغ بود . تا کمر روی بخاری تا شده بود . سویشرت بافتنی اش بر خلاف چهره اش موجی از شادی و انرژی درونم به راه می انداخت . نمی گفت هم می دانستم جلسه ی نا امید کننده ای را با مسئولین مجموعه پشت سر گذاشته بود . لحن بی تفاوت کلامش بوی رفتن می داد . بهار که می آمد می رفتیم . این تصمیم زمستانی محمدرضا بود .
نزدیک ظهر حسن آمد . گیلانی بود . سابقه ی دوستی مان به دماوند بر می گشت . سه سال بعد از ما طلبه شد . سرویس انجمن نشریه دستش بود . با محمدرضا سر به سرش گذاشتیم . می خواست عکس میرزا کوچک خان را توی اتاق بچسباند . کاری که من اسمش را گذاشته بودم رشتی بازی . پایین عکس جنگلی نوشته بودند : سردار رشید اسلام حجت الاسلام میرزا کوچک خان . الکی انگ کمونیست بودن را به میرزا چسباندم تا حسن را اذیت کرده باشیم . حسن جدی گرفت . با نگاهی پر از سرزنش و ملامت مؤاخذه ام کرد که چرا تهمت می زنم . تهمت را به سمت خودش برگرداندم . به حسن تهمت عاشقی زدم . تهمتی که پر بیراه نبود . از پشت میز حرارت پوستش را حس می کردم . تاپ تاپ قلبش را می شنیدم . چیزهایی می دانشتم و می خواستم دانسته هایم را به رخش بکشم . از این می ترسیدم از این که بداند که می دانم جایی دلش گیر است دلگیر شود . برایش شعر خودم را خواندم که : آهسته گفت بعد جواب سلام ، نه . یعنی می دانم که نه شنیده است . از کیفش دیوان حافظ با جلد چرمی بیرون آورد . مگر می شد حسن عاشق نباشد ؟ اگر عاشق نبود چرا دیوان حافظ با خودش این ور و آن ور می برد . خواست برایش فال بگیرم . فالم جگرش را آتش زد . می دانستم آن فال با جگر عاشق چه می کند . وقتی به آن جا می رسید که چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را ، که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد . مرغ وحشی بهترین صفت برای حسن بود .
تا نزدیکی های چهار من خوشحال از خانه نرفتن فاطمه بودم . فاطمه آرام از خانه نرفتن من . کار هردومان طول کشیده بود . چهار با هم خانه بودیم . سرانجام تخم مرغ ها شکسته شدند ، خیار شورها خرد شدند ، گوجه ها خلال شدند ، نان های سنگک داغ شدند . زندگی اما چیزی کم داشت . منبر که می رفتم روایتی می خواندم از امام رضا . می گفت طعم آب طعم زندگی ست و طعم نان طعم عیش . در ترجمه ی عیش همیشه مشکل داشتم . به ترجمه ی لذت زندگی بسنده می کردم . یک وقتی دلم می خواست نمایشگاهی بزنم درباره ی زندگی . از آن نمایشگاه های هنر مفهومی . بعد برای شهود لذت زندگی نان گرم بدهم دست مردم . منبر که می رفتم می گفتم ما نه بع قاعده ی نوشیدن یک جرعه اب زلال از زندگی سیراب می شویم و نه به اندازه ی گاز زدن نان داغ تازه از تنور بیرون آمده از لذت زندگی سیر . یک جای کار زندگی هامان می لنگید . منبرهای زندگی ام را دوست داشتم .
پای سفره چند دقیقه ای خوابم برد . چند دقیقه ای که به اندازه ی یک عمر لذت داشت . بیدار که شدم اولین نگاهم به سمت پنجره بود . غروب نکردن آفتاب خوش حالم می کرد . خوش حال شدم . چایی دم گذاشتم . کمی توی خانه قدم زدم . طرح تفصیلی پایان نامه ام را می نوشتم که دکتر اکرمی زنگ زد . پیشنهاد کرد برویم خانه ی استاد قاضی زاده . شنبه ها خانه شان جلسات نظریه پردازی داشتند . گفت دکتر مهریزی قرار است درباره ی جریان شناسی فقه امامیه صحبت کند . استقبال کردم . آمد دنبالم . گفتم ماشینش مرا به یاد قم با پشتی می اندازد . پژوی جی ال ایکس دوهزار داشت . متعلق به نسلی بود که تهران تا قم را دو نفر جلو سوار می کردند . در راه از رساله ی دکترایش برایم گفت . کاری درباره ی طرح ریاضی جهان بود . دانشگاه تهران دکترای فلسفه غرب ، گرایش عصر جدید می خواند . به خانه که رسیدیم چند دقیقه ای تا آغاز جلسه مانده بود . سید از مخالفت ها برای نامزدی انتخابات مجلس پدرش صحبت کرد . آنقدر مخالفت کرده بودند که آقای اکرمی ثبت نام نکرده بود . نگاهم درباره انتخاباتی که پیش رو بود را برایش بازگو کردم .
با دکتر مهریزی در دانشگاه برداشت های کلامی از آیات و روایات را گذرانده بودیم . از زمره کلاس های قابل استفاده بود . صحبتش را با مفهوم سی عباراتی مثل جریان ، مکتب ، منهج و امثالهم آغاز کرد . نگاه من به رومیزی قلمکاری بود که نشان می داد جایی از این خانه به اصفهان تعلق دارد . جریان های فقه امامیه را به شش بخش تقسیم کرد . اخباری ها ، جریان فقهی متکلمان ، اصولگرایان یا همان مکتب واسطه ، جریان فقهی واقع گرا یا همان نو متکلمان ، جریان فقهی سیاستمداران یا همان فقه حکومتی و سیاسی ، و در آخر جریان فقهی مقاصد گرایان . بعد از جلسه چند دقیقه ای روضه خواندند . من تا گریه فاصله داشتم و می دانستم این بار فاصله از من است . روضه پر بود از کوتاهی و ادب و خلوص و معرفت . من خالی بودم .