پنجشنبه 22 دی 90

محسن حسام و فاطمه خانم جناب آمدند قم . بعد از اذان ظهر رفتم پی شان . حرم بودند . شب قبلش زنگ زده بودند که بیایند قم . ما قصد اصفهان داشتیم . آن ها هم قمی شدند هم اصفهانی . رفتیم پی فاطمه لب کانون . ساعت یک و نیم بود . ناهار را باما خوردیم ، شعبه ی فلکه ی بستنی . قاطمه گفت برای خودمان یونیک سفارش بدهم . موافقت کردم . توافقمان تا لب صندوق بیشتر دوام نیاورد . پیمان شکستم . سیسیلی سفارش دادم . برای فاطمه خانم جناب یونانی . برای محسن استیریپس . برای همه یک دانه مسحب ، یک دانه قارچ سوخاری . ناهار که تمام شد خواب پشت چشم هایمان بود . همدیگر را وسوسه می کردیم که قم بمانیم . من از قدیم برای خواب حساب ویژه ای باز کرده بودم . آنقدر باز که هیچ شب امتحانی ، هیچ صبح امتحانی و هیچ بعد از ظهر امتحانی ترکش نکنم . تمام سال ها به حرف بیدل گوش کرده بودم . اعتبار جهان به خواب فروخته بودم .

سر به هوا شده بودیم . سر به هوا تر از این نمی شد که در ماشین را چهارتاق باز بگذاریم و یک ساعتی توی رستوران گعده کنیم . شاید به ذهن هیچ دزدی نرسیده بود که اینقدر سر به هوایی هم ممکن است . شاید دزد آن روز ظهر با خودش گفته بود امکان دارد کسی ماشین را قفل نکند اما این دیگر نشدنی ست که در ماشین را اصلا به هم نزند . سر به هوایی آن روز ظهر شاید نشانه ی هیجانی بود که همه انتظارش را داشتیم . محسن حسام و فاطمه ی جناب همسفرهای خوبی بودند . این را بارها آزموده بودیم . کنارشان سفرهایمان پر می شد از خنده ، پر می شد از لذت ، پر می شد از تجربه های تازه . پر می شد از دیوانگی و جوانی . مشهد که بودیم محسن سفره ی صبحانه مان را پر می کرد از نان سنگک داغ . فاطمه خانم نیمه شب پاییز زمستانی می نشاندمان پشت وانت . فاطمه خانم دلش بیابان می خواست . گفت جایی که خلوت باشد ، خاک باشد ، گفت جایی که بشود کمی پا روی خاک گذاشت . ترجمه ی جاده ای حرف هایش می شد آزادراه کاشان .

جمکران را که پشت سر گذاشتیم اولین هیجان روی مناره های کوره های آجر پزی شکوفه کرد . کنار یکی شان ایستادیم . از آن بی مناره هایش بود . فاطمه ها به وجد آمده بودند . با آجرهای زرد و سرخ عکس گرفتیم . توی ماشین حرف شمال بود . قرار شد در راه اصفهان ببرمشان جاده ی شمال . جاده ی همیشه سه ساعته با آن سبک سفر تا سی ساعت راه داشت . نرسیده به دومین عوارضی پیچیدم طرف قمصر . قصد جاده ی قهرود کرده بودم . دلم برای پیچ و خم های کوهی اش تنگ شده بود . بهار نبود که زیر سایه ی درخت های توتش خستگی هایمان را بتکانیم . هیچ وقت آن موقع روز جاده ی قهرود را نرفته بودم . جاده به سمت خورشید ی می رفت که مدام پاین و پایین تر می آمد و در این پایین آمدن سرخ تر و سرخ تر می شد . برای محسن این تک مصراع را زمزمه می کردم : جاده ی قهرود قمصر بی قرارم می کند . تک مصرعی بود که همیشه برای مسافرهای جاده ی قهرود زمزمه می کردم . آن ها از پی آن زمزمه کنجکاو می شدند و من هر بار به صبر وعده شان می دادم . صبر تا این که قبل و بعد شعر را توی کتاب اصلی اش بخوانند . جاده ی قمرود قمصر بی قرارم می کند . کتاب شعرش یک سنگ قبر بود بی آن که مرده ای در خود داشته باشد . مرده اش را سیل برده بود . جوان زیبا رویی که قرار بود برای مردم منطقه کاز بیاورد اما سیل امانش نداده بود . سیل آنقدر بی امان آمده بود که جنازه اش را در هیچ پیچ و خمی از رودخانه پس نداده بود . جوان تنها نبود . سه نفر بودند . سه نفر کارمند شرکت گاز . سنگ قبر جوان اگر مرده نداشت در عوض غزلی همیشه زنده داشت . غزلی که یک مصرعش همیشه می گفت جاده ی قهرود قمصر بی قرارم می کند . سنگ توی امام زاده حسین جوینان بود . تمام امامزاده را پارچه ی سبز گرفته بودند . نشد کتاب شعر سنگی را به محسن نشان بدهم . محسن با گوشی اش صدای جوان روستایی را ضبط می کرد که از پشت بلندگوی امام زاده اهالی محترم روستای جوینان را به کمیل شب دعوت می کرد .

 شب چهلم شوهر عمه ام بود که اصفهان رفته بودیم . شب چهلم را درست همان تالاری گرفته بودند که ما چهارسال پیشش توی آن عروسی گرفته بودیم . فاطمه حق داشت آن جا را نشناسد . چهارسال پیش او عروس بود . جلوی چشمش را هم نمی توانست ببیند . همان تالار بود ، همان صندلی ها ، همان خدمت کارها ، همان میزهای غذا ، همان کباب ها ، همان جوجه ها ، همان خورشت ماست ها ، همان نوشابه ها و دوغ ها . همان سالادها . حتی سس هایش هم مال همان چهارسال پیش بودند . مرز میان غم و شادی به هم خورده بود . از بی تفاوتی تالار ، بی تفاوتی کباب ها و جوجه ها ، بی تفاوتی صندلی ها حتی به مرز میان غم و شادی خنده ی تلخی روی لبم نشسته بود . دنیا نه غم ها را به هیچ می گرفت نه شادی ها را . خنده ی تلخ بهترین جواب برای دنیا بود . در تالار عروسی ما عزا گرفته بودند .