16 بهمن 90
یکشنبه 16 بهمن 90
صبح را با شعر آغاز کزدم. با جستجوی غزلی که روز قبل از یاسین حجازی شنیده بودم: چشم های تو قهوه ی ترک است، ابروانت هوای کردستان / خنده هایت کلوچه ی فومن، گریه های تو چای لاهیجان. به نظرم زیبا آمده بود. در جستجوی اصل شعر با غزل های دیگری هم ملاقات داشتم. خیلی وقت می شد که شعر زیبا نخوانده بودم. آخرین شعرخوانی ام به همان ساعات انتظار در بیمارستان بر می گشت. آنجا هم شعر ها طعم و جغرافیا داشتند. شاعر روی صندلی های فلزی در میان دلهره های آدم های بیمارستانی می گفت : اخمت آلوی ترش شمالی، خنده ات پرتقال جنوب است/ اخم با خنده فرقی ندارد . در تو هر حالتی هست خوب است. دلم برای شعر و شاعری تنگ شده بود . دلتنگی ام از نوعی بود که نوید زایمان یک غزل را در روزهایی نه چندان دور می داد. زایمان یک غزل درد دلتنگی می خواست که به آن مبتلا بودم هرچند روزهای اولش بود.
صبحانه نان سنگک داغ با پنیر و خرما خوردیم. خرما را شب قبلش از بازار عرب ها خریده بودیم . از آخر بازار لباده خریدیم، از اولش خرما، از میانه ی بازار سبزی خوردن، کاهو، گوجه، اسفناج و پرتقال ناول جنوب. همیشه از قدم زدن در بازار عرب ها سرخوش می شدم. بوی زندگی می داد. خیلی اوقات نظرم درباره ی بوهای زندگی راکه می گفتم موجب خنده ی دیگران می شد . برای من بوی پشگل گوسفند، بوی ذغال آتش گرفته، بوی سبزی و میوه و بوی غذای خانگی بوهای زندگی بودند. بوی گازوییل هم بوی زندگی می داد وقتی از لباس های کارگری توی مشامم می دوید. این بوها را در بازار های دیگر هم می شد تجربه کرد. مثل بازارچه ی امام زاده صالح تجریش . خوبی بازار عرب ها اما این بود که بوی زندگی را ارزان در اختیار آدم ها می گذاشت. خیلی وقت ها فکر می کردم عرب ها بهتر از ما با زندگی کنار آمده اند. آن ها را شادتر از خودمان می دیدم. چه در تجربه ی سفر عراق، چه در تجربه ی سفر سوریه ، چه در تجربه ی سفر مکه و چه در تجربه ی زندگی در قم. طفل شادی در میان ما دیرزمانی بود گم شده بود. شاید به خاطر همین بود که موضوع پرونده ی ویژه ی آخرین شماره ی اعتصام را گذاشته بودیم پرونده ای برای شادی. نه این که کلا آخرن شماره باشد. آخرین شماره ای بود که ما کارهایش را انجام می دادیم . محمدرضا نتوانسته بود ادامه بدهد. آن ها هم بی درنگ سردبیر جدید معرفی کرده بودند. تصمیم را گرفته بودم. ادامه نمی دادم . از این تصمیم حس خوبی داشتم. حس آزادی و انتظار چشم اندازهای تازه در پیچ و خم های زندگی .
صبحانه که می خوردم یک فاخته آمد و بالاخره به نان ها و برنج هایی که پشت پنجره ریخته بودم نوک زد. هوای بیرون سرد بود . حدس زدم این همه راه را بالا آمده تا زیر آفتاب کم رمق یک صبح سرد زمستانی کمی خودش را گرم کند. چند دقیقه ای به حرکاتش خیره ماندم. برایم جالب بود که به ازای هر نوک زدن یک دور عرض پنجره را می رفت و برمی گشت و دوباره نوک می زد. حدس زدم از سرما باشد. بال و پر چندانی نداشت. لاغر بود. چشم هایش مثل دو تا ماش درشت از دو طرف گونه های کوچکش بیرون زده بودند. نگاه کردن به چشم هایش دلم را می لرزاند. حس می کردم زیادی از صورتش بیرونند . حس می کردم اولین خطر ها همیشه چشم هایش را تهدید می کنند. زیر نور آفتاب نگران کننده برق می زدند.
ساعت نه دفتر تبلیغات جلسه داشتم. خواسته بودند برای جشنواره ی به نام نو آوری های تبلیغ ویژه نامه تهیه کنم. برخلاف روز قبل شیک پوش بودم. لباده ی نو پوشیدم. رنگ تیره داشت با خط های سرمه ای ، زرشکی، سفید، آب و مشکی. به دو طرف بالای لباده عطر وود زدم. وود از آن دسته عطرهایی بود که برای خودم می زدم. مهم این بود که بویش تا آخر شب توی مشامم باشد. عبایم را تا زدم و روی کیفم انداختم. دلم می خواست می شد با این ترکیب کفش اسپرت پوشید . نمی شد. ساختمان محل قرار پیچ در پیچ بود . شماره اتاق محل جلسه 113 بود . به خاطر خامی و سادگی ام مجبور شدم دوبار کل ساختمان را دور بزنم. بالای شماره ی 113 نوشته بود " حراست ". خنده ام گرفت. نه از وضعیت زمانه که از سادگی خودم . باورم نشده بود نشریه را قرار است زیر نظر مسئول حراست در بیاوریم. شماره ی 113 یک اتاق کوچک داشت یا دو تا میز در دو طرف و یک در با روکش چرمی که رو به یک اتاق نسبتا بزرگ باز می شد . می دانستم محل قرار ما توی آن اتاق بزرگ است. چند دقیقه ای زود رسیده بودم . باید روی صندلی های گود اتاق کوچک منظر می ماندم. توی اتاق دستگاه های کاغذ خردکن بیشتر از هر چیز دیگر توجهم را به خودشان جلب کردند. همیشه با دیدن دستگاه های کاغذ خرد کن یاد سفارت آمریکا می افتادم . بچه که بودم وقتی از اسناد ی که در جریان اشغال سفارت آمریکا به دست این دستگاه ها سپرده شده بودند فکر می کردم چه چیز عجیب و غریبی می توانند باشد . عجیب و غریب تر از آن برایم بازیافت دوباره ی آن اسناد بود. وسسه شدم یکی از کاغذهایم را هل بدهم داخل دستگاه تا خرد شود.
از جلسه که بیرون آمدم هیچ انرژی در وجودم نبود. خالی خالی بودم . داخل جلسه احترام بود و متانت و تبسم . باورم نمی شد یک رییس اداره ی حراست می تواند اینقدر مهربان و متین و فهیم باشد. هم او و هم سایر اعضای جلسه جوری برخورد می کردند که انگار با یک پیش کسوت عرصه ی مطبوعات مواجهند. یک پرسش ساده می توانست همه ی آن تابو را به هم بریزد. همان برخوردها جوری تکانم داده بود که همه ی انرژی و توانم ریخته شده بود. توی جلسه فکرم به خودم مشغول بود. فکر می کردم راه را اشتباه آمده ام . ولو به اندازه ی چند ماه . قم نیامده بودم که روزنامه نگاری کنم. دغدغه ی نان با من چنین کرده بود . آنقدر راه را اشتباه آمده بودم که در راه دفتر نشریه هرچه به خودم فشار می آوردم تا آرمان های گم شده ام را پیدا کنم نمی توانستم . در آن لحظات بیشتر از هوا به آرمان ها و آرزوهایم نیاز داشتم اما ذهنم از هر طرف که می دوید به واقعیت های فرسوده ی حالم می رسید. تننها نقطه ی واضح این بود که وضعیت موجود برایم شکننده خواهد بود . سر رسیدم را باز کردم . روی صفحه ی بیستم اسفند نوشتم پایان کار مطبوعاتی . بیستم اسفند پرونده ی اعتصام بسته می شد.
توی دفتر نشریه تنها بودم. کار روی زمین مانده ای نبود که انجام بدهم . پس از مدت ها سری به فیس بوک زدم . دوستان و آشناها ی دور و نزدیک تولدم را تبریک گفته بودند. شش روز از تولدم گذشته بود و من از مهربانی های آن ها بی خبر بودم . فکر کردم جواب ندهم آبرمندانه تر است. روز تولدم دلم یک کیک شکلاتی می خواست با دو بسته سیگار بهمن . دلم می خواست یک بسته و نیم از سیگارها را پک به پک بسوزانم . هر کدام را تا جایی . بعضی ها را تا آخر بعضی ها را تا میانه . بعضی ها را هم همان اول خاموش کنم . دلم می خواست سی نخ بهمن سوییسی نیم سوخته شمع های کیک تولدم باشند . کیکی که رویش با خامه ی شکلاتی به رنگ قهوه ای سوخته نوشته شده بود : بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر .