سه شنبه 18 بهمن 90

فرصت صبحانه خوردن نداشتم. به یک فنجان آب جوش و شکر قناعت کردم. یک مشت- شاید هم بیشتر- نان خشک توی نایلن ریختم. نایلون را میان خرت و پرت های کیفم جا دادم. برای چندمین بار لای سیررسیدم را نگاه کردم تا مطمئن شوم نامه سر جایش هست. نامه یک جور برات آزادی ام بود. شب قبل نوشته بودمش. برای همان رییس اداره ی حراستی که بار تهیه ی ویژه نامه ی جشنواره را روی دوشم گذاشته بودند. کاغذهای A4 توی خانه تمام شده بود. دست کم من سعی کردم این شکلی فکر کنم. حوصله ی زیر و رو کردن قفسه ها و کشوها را نداشتم و الّا ته دلم می دانستم یک بسته ی باز نشده باید جایی میان آن همه خرت و پرت باشد. یک برگه ی خط دار از دفتر فاطمه کندم . دفتری که مال دوران دانشجویی اش بود. خارجی بود. جلد سبز تیره داشت با موج هایی از سبز کم رنگ. چند کلمه ای هم با سفید رویش نوشته شده بود. مثل اندازه ی صفحاتش که نوشته شده بود یازده در هشت و نیم اینچ . ورق که می خورد یک برگ سفید رها شده بود و بالای صفحه ی بعد با خودکار قرمز نوشته شده بود اقتصاد فرش . آنقدر ورق زدم تا به برگه های سفید رسیدم . در ورق زدن ها تیترهایی که با همه شان رنگ قرمز داشتند از جلو چشمم عبور می کردند. بخش صادرات و واردات، روش های محاسبه ی درآمد ملی، انواع بازرگانی، جمعیت شناسی کیفی، قضیه ی تارعنکبوتی . احساس می کردم چیزی نمی فهمم . مهم نبود. برگه ی سفید را با وسواس از فنر بالای دفتر جدا کردم . روان نویس آبی را از توی لیوان سفالی روی مز برداشتم . چند روزی می شد عجیب با هم خو گرفته بودیم. شاید اگر این حس چند روزه نبود نامه ای هم نوشته نمی شد. نوشتن نامه در روزگار پیامک و ایمیل حس خوبی داشت . خاطره ی همه ی نامه های سال ها قبل چه از من چه به من توی وجودم زنده می شد. نامه هایی که گاه تشر بودند، گاه انتقاد، گاه درد دل، گاه هم فکری و گاه پیام مهربانی. دلم می خواست بروم از میان کارتونی که نوشته های قدیمی ام را تویش آرشیو کرده بودم نامه هایم را دربیاورم و یک دور همه شان را از اول نگاه کنم. نامه هایی که بخش زیادی از آن ها به دوازده سیزده سال قبل بر می گشت . نامه هایی به خط بابا، مامان و ایمان که هر بار در یک جور کاغذ نوشته می شدند . روزهایی که صدای یک موتور هوندا 125 برای ما خاطره انگیز ترین لحظه ها را رقم می زد به شرطی که از سرکوچه که می پیچید آرام آرام سرعتش را کم می کرد تا ما از شیشه های مشجر رنگ زرد باکش را ببینیم و بفهمیم الآن است که زنگ خانه بخورد و آقای پستچی امضایی ازمان بگیرد و نامه ای به دستمان بدهد . آن سال ها بابا و مامان و ایمان سوریه زندگی می کردند . نامه های خازه انگیز دیگر هم بودند مثل نامه ی چند برگی محسن حسام که بعد از رفتنش از دماوند روی کاغذهای کالک سفاف با روان نویس آبی برایم نوشته بود . کاغذ کالک را به نشانه ی شفافیتی انتخاب کرده بود که مدام توی نامه اش بر آن تاکید داشت . شفافیتی که او توی بچه های حوزه یافته بود و خودش معتقد بود نمی تواند به آن تن بدهد .

بالای صفحه – تقریبا وسط - نوشتم به نام خدا . یک خط رها کردم و گوشه ی سمت راستش نوشتم جناب سنایی عزیز. یک خط پایین آمدم و نوشتم سلام و باز یک خط پایین آمدم و در همه ی این پایین آمدن ها سرخوش از نوشتن با روان نویس آبی و کش و قوس های کلمات بودم . سعی می کردم متن نامه را بین خط ها بنویسم . فکر می کرم زیبا تر باشد . نوشتم: " بسیار دوست داشتم اولین خاطره ی آشنایی ام با شما و همکارانتان به تجربه ای موفق ختم گرددو بتوانم به اعتماد و احترام مثال زدنی شما پاسخ درخوری بدهم اما حقیقت آنست که در طول این چند روز ، هرچه با خودم کلنجار رفتم به این نتیجه رسیدم که عملا از انجام آنچه بر عهده ی من گذاشته شده عاجزم. این عجز و ناتوانی از سویی به وضعیت شخصی من بر می گردد که از اسباب کشی خانه تا نوشتن پایان نامه و شرکت در آزمون دکتری را در بر می گیرد و از دیگر سو پاسخ منفی بسیاری از کسانی که روی یاریشان حساب باز کرده بودم و می پنداشتم در این مسیر می توانم از یاری و همراهی شان بهره بگیرم " بعد با نوک روان نویس جوری نقطه گذاشتم که به چشم بیاید و باز یکی دو خط آمدم پایین و ادامه دادم : " تصورم بر آنست که بی گمان فرد دیگری با قابلیت ها و توانایی های بالاتر و دوستان و یارانی همراه تر لازم است تا خواسته های شما را محقق سازد" باز نقطه گذاشتم و باز یکی دو خط رها کردم و دوباره ادامه دادم : " همه ی آنچه در بالا آمد برای این بود که بگویم در نهایت شرمندگی و عذر خواهی انصراف خود را از تهیه ی ویژه نامه ی جشنواره محضرتان اعلام می دارم. اگرچه بی شک بخش عظیمی از این شرمندگی و عذرخواهی جهت اتلاف زمانی ست که در این میان صورت گرفت اما مشهور است که دیر رسیدن به از هر گز نرسیدن است . با من هرگز نمی رسیدید. همین " فکر کردم شاید بهتر بود همین آخر را نمی نوشتم اما کاری نمی شد کارد. نامه ام را نوشته بودم و از موج های آبی روی خط های سیاه کم رنگ خوشم می آمد . گوشه ی سمت چپ پایین نوشتم ممنون و عذرخواه، یک خط پایین تر اسمم را نوشتم، یک خط پایین تر تاریخ زدم و روی همه ی آن ها امضای ماهی شکلم را کشیدم . نامه را با دو تا به سه بخش نسبتا مساوی تقسیم کردم، پاکت نداشتم . فکر کردم نیازی هم به پاکت نباشد . چسب را روی خود نامه زدم . فکر می کردم این جوری بیشتر توی چشم باشد یا صمیمیت بیشتری را ادعا کند .

اول تصمیم گرفتم نامه را به اطلاعات دم در بدهم . به نظرم رسید چندان مطمئن نیست. دل به دریا زدم و تصمیم گرفتم نامه را به همان مسئول دفترها یی که پشت دو تا میز نشسته بودند و امور اتاق بزرگ تر با در چرمی را تنظیم می کردند بدهم . مطمئن تر بود اما خطرش این بود که امکان داشت با خود رییس روبرو شوم و به گفتگو مبتلا شوم. هرچه می کشیدم از گفت و گو بود. خطر دومی را به سریع تر بودن و قطعی بودنش خریدم و سمت اتاق صد و سیزده رفتم. لای در باز بود اما اعتنایی نکردم. نامه را که از قبل از توی کیفم در آورده بودم دست آدم پشت میز سمت راست دادم . فکر کرد منتظر می مانم تا خبرش را بگیرم. داخل اتاق که رفت با شتاب از آن جا بیرون زدم. مثل کسی بودم که جایی بمبی کار گذاشته بود و بیرون می دوید تا از انفجار بمب در امان باشد. آنقدر عجله کرده بودم که حتی پاشنه های کفشم را بالا نکشیده بودم . در کسری از ثانیه مراحل انفجار بمب توی اتاق رییس حراست را در ذهنم مرور کردم. تا در می زد و اجازه ی ورود می گرفت من پیچ اول را رد کرده بودم. به ارباب رجوع داخل اتاق که سلام می داد به شرط سرعت طول سالن روبروی پیچ اول را سپری می کردم. بمب را که به دست رییس می داد من به راهروی طولانی سمت راست رسیده بودم . همه ی دلخوشی ام به چسب روی نامه بود که امیدوار بودم آنقدر لج بکند و آنقدر بد قلقی داشته بشد تا من از آن جا بیرون بزنم و خودم را لابه لای آدم های خیابان گم و گور کنم . همه ی این اتفاق ها افتاد. فقط یک چز مانده بود. شاسی انفجار را فشار دهم . موبایلم را از توی جیبم  بیرون آوردم. چند ثانیه ای به شماره ای که مدام روی صفحه می رفت و می آمد خیره شدم. برای آخرین بار از درستی انفجار بمبی که توی اتاق رییس حراست کارگذاشته بودم مطمئن شدم. با انگشت شصتم دکمه ی موبایل را لمس کردم و در یک آن بمب را منفجر کردم.

با خاموش کردن گوشی ام بمب منفجر شده بود. گوشی را توی جیبم گذاشتم . حس آزادی و رهایی داشتم. توی دلم برای فرصتی که در اسفند داشتم نقشه ی مسافرت تنهایی کشیدم . حسی شبیه یک فراری از زندان گریخته که دست هیچ کس به او نمی رسید.