یکشنبه 23 بهمن 90

اول :

بعد از نماز صبح نمی خوابم. می آیم توی آشپزخانه . پرده ی پنجره اش را جوری گره می زنم تا کمترین حجم از چشم انداز بیرون را اشغال کند. از توی فریز نان باگت یخ زده بیرون می گذارم. یک بطری آب معدنی توی کتری خالی می کنم و زیرش را روشن می کنم. بعد می نشینم پشت میز گرد صبحانه خوری که حالا دیگر میز کار من شده است. روی میز گلیمی با طرح های شکسته پهن است . از ترکیب رنگ های پخته اش با رنگ کتاب هایی که رویش قرار دارد حس خوبی پیدا می کنم. دوست دارم این حس را زیر نور چراغ مطالعه لمس کنم . از چراغ های خانه همه را خاموش می گذرام جز چراغ مطالعه و چراغ هود . خوبی شان آنست که به تاریکی احترام می گذارند. وقتی روشن می شوند باز هم جایی برای تاریکی هست . یک جورهایی همیشه عاشق این دوگانگی بوده ام .

دارم یکی یکی وسایلم را توی کیف می گذارم که سر و کله ی فاطمه هم پیدا می شود. به محض پا گذاشتن توی سالن خورشید چشمش را می گیرد . دعوتم می کند در نگاه کردن به خورشید همراهی اش کنم . او از پنجره های سالن به خورشید نگاه می کند . من از پنجره ی اتاق کارم. قبل از آن برای خودم یک فنجان آب جوش ریخته ام. فنجان به دست لب پنجره می روم. در طول این دوسال و چندماه خورشید هر بار یک جور طلوع کرده است. این بار خورشید شبیه زرده ی نیم پز یک تخم مرغ نرگسی ست. از آن تخم مرغ هایی که از تخم مرغ های معمولی گرانترند و زرده شان به جای زردی به نارنجی تیره می زند . دلم می خواهد یک چنگال بردارم و توی قلب خورشید فرو کنم تا زرده ی شلش بترکد و آرام آرام راه بیفتد و روی ابرهای کبود اطرافش که جای سفیده ها را پر کرده اند بریزد.

کیفم را چند بار سبک سنگین می کنم . برای آخرین بار شارژر لپ تاپ را از تویش در می آورم و به جایش هندزفری موبایل را بر می دارم. حدس می زنم شاید موقعیتی پیش بیاید که به تنهایی توی جمع محتاج باشم . قرار است برای گرفتن یکی دو مصاحبه به تهران بروم . برای خودم و فاطمه لقمه های نان و پنیر و خرما می گیرم . محمد رضا زنگ می زند و می گوید برای ساعت هشت و نیم ماشین هماهنگ کرده اند. پیشنهاد ماشین را رد نمی کنم و ته دلم از محمدرضا تشکر می کنم. اگر بخواهم خودم بروم باید با انبوهی از آدم هایی سر و کله بزنم که دست کم امروز حوصله شان را ندارم. اگر لباس آخوندی تنم نبود شاید راحت تر بودم اما سخت ترین قسمت لباس جایی بود که خودم بودن را از من می گرفت. اگر لباس تنم نبود میان همه ی آن آدم ها خودم را گم و گور می کردم . اگر لباس تنم نبود وقتی توی مترو خسته می شدم جایی برای خودم پیدا می کردم و پشت به در چمباتمه می زدم. شاید هم کامل کف زمین پهن می شدم ، کیفم را توی بغلم فشار می دادم و چشم هایم را می بستم تا خوابم ببرد . اگر لباس تنم نبود مجبور نمی شدم سکوت رؤیای ام جاده ها را بشکنم و در شادمانی مسافرانی که دوست داشتند گفت و گو با یک آخوند را تجربه کنند سهیم بشوم . گفت و گو هایی نوعا مزخرف ، بی فایده و احمقانه از جنس سیاست و خرافات .  لباس که تنم باشد حق شکستن و خسته شدن ندارم. حق غمگین بودن یا شاد بودن از من سلب می شود. حق ساندویچ خوردن یا چانه زدن برای پول زور به تاکسی ندادن، حق آزادی بیان، حق سکوت . حق دویدن . حق کش و قوس رفتن میان خیابان. حق کلش کلش راه رفتن. لباس که تنم باشد باید با پرستیژ راه بروم. عصا قورت داده مواظب باشم یک وقت رنگ لبخند از لب هایم نپرد، حرف زدنم لهجه ی تواضع و لحن متانت داشته باشد و رفتارم چیزی را در خودش داشته باشد که مردم به آن می گویند وقار. لباس را گذاشته ام کنار سایر عشق هایم در زندگی . فکر می کنم بالاترین عشق ها هم گاهی اوقات باید آدم را با خودش تنها بگذارند. معشوقی که همسر باشد، خواندن باشد، نوشتن باشد یا لباس آخوندی باشد .

ساعت هشت و نیم لب دفترم. ماشین رودتر از من رسیده است. یک سمند زرد تاکسی ست. راننده اش کاپوت ماشین را بالا زده و بمشخص است برای خالی نبودن عریضه با آن بازی می کند . پشت به من دارد و ورودم به دفتر را نمی بیند . توانایی آن را دارم که با یکی دو جمله محد رضا را با خودم همراه کنم. مرحله ی اول پاسخش منفی ست، مرحله ی دوم به شک می افتد و عاقبیت همراهم می شود در حالی که از خدا می خواهد خوبم کند و از سر تقصیراتم بگذرد . چند سری نشریه و رکوردر را توی کیفش می گذارد و از دفتر بیرون می زنیم . هر دو صندلی عقب می نشینم . راننده همان اول آب پاکی را روی دستمان می ریزد . نه قم را بلد است نه تهران را . جوانی ست در حوالی سی سالگی، پیشانی بلند ش عقب تر از گونه هایش به نظر می رسد و لهجه اش شمالی شمالی ست. کاپشن چرمی کوتاه و شلوار جین معمولی اش شائبه ی شر و شوری دارد اما آرام است و ساده و یک جورهایی مظلوم . با لهجه اش به یاد ارسطو می افتم . شخصیت دوست داشتنی یک سریال تلویزیونی . راننده ای با خون گرمی و سادگی مخصوص به پدیده ای به نام بچه ی شمال. توی تهران از دستش به خنده می افتم برای آدرس پرسیدن جلوی پای مسافرها ترمز می کند بی آن که حواسش باشد ماشینش تاکسی ست و آن ها مسافرند . مسافرها را بین زمین و آسمان نگه می دارد و متوجه نمی شود که آن ها لهجه ی غلیظ شمالی اش را نمی فهمند. از بی سوادی تهرانی ها شاکی می شود و باز جلوی پای مسافر دیگری ترمز می زند. سعی می کنم دوستش داشته باشم و با سادگی و صمیمیتش لبخند بزنم . ساعت کسل کننده ای به تهران رسیده ایم . نزدیک ظهر در ترافیکی که همراه با گرمای خورشید و بخاری کلافه مان می کند .

اولین مصاحبه ام با حاج آقای آقایی ست. مرد دوست داشتنی بیش از یک دهه از عمرم که هیچ وقت اختلاف سلیقه ها نتوانست روی این دوست داشتن سایه بیندازد. یازده سال پیش او مدیر حوزه ی علمیه ی دماوند بود و امام جمعه ی شهر. آن سال ها تجسم همه ی آرمان هایی بود که ما در حال و هوای طلبگی در جست و جویش بودیم . همه ی این سال ها شک نداشتم اگر یک وقتی از من می پرسیدند در زندگی تان بیشتر از هر کسی مدیون که هستید یا مثلا بیشترین تأثیر در زندگی تان از جانب چه کسی بوده اسم او را می نوشتم . حالا او معاون فرهنگی مرکز رسیدگی به امور مساجد است در ساختمانی چهار طبقه در خیابان جمهوری. ساختمان توی یک کوچه ی فرعی و دنج است، رنگ سفید دارد و مشخص است تازه نونوار شده . وارد که می شویم نگهبان دم در با احترام به استقبالمان می آید. سفارش راننده را می کنیم و نشانی اتاق آقای آقایی را می پرسیم . دو طبقه بالا می رویم و بی آن که از رییس دفتر اجازه بگیریم با شنیدن رگه ای صدای حاجی وارد اتاقش می شویم . در آغوشش می گیرم و می خواهم بر دستانش بوسه بزنم . دستش را می کشد و بوسه ام بر شانه اش می نشیند . یک سالی می شود که هم دیگر را ندیده ایم . نه از سر غفلت یا تنبلی . یک ندیدن خودخواسته از جنس رفتارهای عاشقانه. تا حوالی عید سال گذشته مشاور حاجی بودم . کتاب می نوشتم، سخنرانی و مصاحبه تنظیم می کردم، مقاله در می آوردم و در این بین از تمام آزادی های جسوارنه ام برخوردار بودم . روزهایی که نامه هایی به رهبری را می نوشتم و توی خون و دلقک می گذاشتم تنها ترسم ترک برداشتن این رابطه ی دوست داشتنی میان من و حاجی بود . او پدرانه  در عین تعصب داغش به ولایت بر همه ی رفتارها و نوشته هایم چشم پوشید آنقدر که خودم کم آوردم . می دانستم به خاطر من تحت فشارند . بی خدا حافظی به بهانه ی دوری من از تهران از هم جدا شده بودیم و بعد از یک سال دیدارها تازه می شد.

حاجی قبای خاکستری زیبا و با ابهتی پوشیده است. عمامه بر سر ندارد و محاسنش شانه خورده اند. پشت میزی بزرگ نشسته، روی میز پر است از کتاب و مجله و مقاله های پرینت شده. سمت راستش یک کامپیوتر با متفرقاتش قرار دارد و مقابلش یک تبلت با کلاس . سر به سر حاجی می گذارم و می گویم آخر عمری شما را چه به مسجد!؟ می گوید راه میخانه از مسجد و مدرسه می گذرد. می گوید از مدرسه که بیرون زده ایم از مسجد هم بیرون می زنیم و به میخانه می رویم . اتاق حاجی به قاعده ی اتاق مدیران پستویی برای استراحت دارد . نماز را توی آن پستو می خوانیم و مصاحبه را شروع می کنیم . رکوردر می گوید مصاحبه مان یک ساعت و چند دقیقه طول کشیده . اواخر مصاحبه خانم بیات برای عکاسی می آید. همسر مهدی شیخ است . روسری صورتی ملایمی سر کرده و چادر مشکی پوشیده . به حاجی می گویم خانم بیات همسر مهدی شیخ است . این را هم می گویم که عروسی شان را با صالح یک زمان گذاشتند تا بچه ها نتوانند بروند. حاجی می گوید اصفهانی بازی و ما می خندیم . لبخند کم رنگی از جنس حیا روی لب های خانم بیات می نشیند و جای آن خجالت اولیه را می گیرد . ما گفت و گویمان را ادامه می دهیم و او آتقدر عکس می گیرد تا حاجی خسته شود و زیر لب بگوید خانم بیات کافی ست. خانم بیات نمی شنود و ما به خنده می افتیم . عکاسی اش که تمام می شود دوربین را به ما می دهد تا به مهدی برسانیم . برای مصاحبه ی بعد از ظهر خود مهدی می آمد .

ناهار را توی اتاق مخصوص جلسات پشت میز می خوریم . ما چلو جوجه کباب می خوریم . حاجی نان و کباب می خورد. غذایمان رو به پایان است که صدای بلندی با لحن آخوندی توی سالن می پیچد . می گوید باذن الله و باذن رسوله ادخل هذالبیت. بعد حاجی را صدا می کند و وارد اتاق خالی اش می شود. حاجی با لبخند خدا به خیر کندی می گوید و به اتاقش برمی گردد . مهمان هایش دو تا آخوندند . یکی جوان و دیگری پیر. صدا متعلق به آخوند پیر است. سراسیمه با حاجی خداحافظی می کنیم و او را با مهمان هایش تنها می گذاریم.  می خواهیم بیرون بزنیم که آقای فیضی را می بینم . شادی زیر پوستم می دود و سرخی روی گونه های او می نشیند. همدیگر را در آغوش می گیریم و فشار می دهیم . آقای فیضی سال هاست که راننده ی حاجی ست. بازنشسته ی اداره ی دارایی ست و رانندگی اش حرف ندارد. به زور می بردمان توی آبدارخانه برایمان چایی می ریزد و گعده می کنیم . ساعت از دو و نیم که می گذرد از هم دل می کنیم. نشانی مرکز شماره ی یک امور مساجد را می گیرم . نشانی نزدیک است . به محمدرضا می گویم سری به آقای حاج علی اکبری و آقای غفاری بزنیم . موافقت می کند . ساختمان شماره ی یک جایی ست نردیک بیت رهبری. اطرافش قرق است . این را جوانک سپاهی با لحن تند به راننده ی ما می گوید . پیاده که می شویم دستور می دهد به سر خیابان برگردد و آن جا منتظرمان بماند . ساختمان پنج طبقه است. دفتر آقای حاج علی اکبری و غفاری قاعدتا باید طبقه ی آخر باشد. زیر ضد هوایی ها که نتوانسته اند خودشان را روی پشت بام قایم کنند . آقای حاج علی اکبری نیست . آقای غفاری مهمان دارد . با کمی انتظار متوجه می شوم انتظارمان برای تمام شدن صحبت مهمان بیهوده است . وارد اتاق می شویم . مهمان مردی ست کوتاه قد، کت و شلوار سرمه ای تیره و اتو نخورده ای پوشیده . پیراهن مشکی به تن دارد و روی پیراهن هم جلیقه ای مشکی دارد. محاسن پیچ در پیچ و قیافه ای نسبتا اخمو . چهل را به خوبی گذرانده و هر بار کیف کهنه اش را که پر پوشه و کاغذ است بی هدف زیر و رو می کند . آن طور که خودش ادعا می کند پاسدار است. با ورود ما باز هم به حرف هایش ادامه می دهد . برای سعایت امام جماعت مسجد محل آمده است . از همان اول می خواهد ریشه را بزند . به امام جماعت انواع تهمت های ناموسی و مالی می زند . از واکنش های آقای غفاری معلوم است پرونده سر دراز دارد و تهش خبری نیست. مرد همه را به تبانی و هم دستی متهم می کند و ادعا می کند خودش امام جماعت در حال زنا در مسجد دیده است. با این ادعا می خواهد مطالبه ی سند و دلیل آقای غفاری را بی وجه نشان بدهد. حالم بد می شود . همه ی حس خوب قبلی ام از بین می رود. عصبانی می شوم و دوست دارم مرد بفهمد . به آقای غفاری می گویم اگر ایشان از اتاق خارج نمی شوند ما زحمت را کم می کنیم . آقای غفاری به دست و پا می افتد و بار دیگر به مرد متذکر می شود که ما مهمان او هستیم. مرد در چهره اش آنقدر کینه هست که می گوید بیرون منتظر می ماند  او که بیرون می رود آخوندی چاق و شلخته اما دوست داشتنی وارد اتاق می شود . آقای غفاری می گوید نشریات مرکز را ایشان در می آورد . فامیلش توی ذهنم نمی ماند . از آن آخوندهایی ست که از همان لحظه ی اول رفاقت را گرم می کند . عصبانیتم را توی اتاق خالی می کنم. می گویم تنها سرمایه ی یک آخوند آبروی اوست . آقای غفاری که پرونده را برایم توضیح می دهد می خواهم بیرون بروم و کشیده ای توی صورت مرد بخوابانم . پدر مرد بانی مسجد بوده اما آن را وقف نکرده است. پدر مرده و اداراه ی امور مسجد به دست مرکز و در نهایت به دست امام جماعت افتاده . آقای غفاری می گوید امام جماعت قبلی را هم همین آقا کلّه پا کرده . از اتاق که بیرون می زنیم توی آسانسور به محمدرضا می گویم خوش به حال خودمان . محمد رضا می گوید امام جماعت بودن کار خیلی سختی ست. تصدیقش می کنم .

ساعت سه و نیم با آقای زائری قرار مصاحبه داریم. محل قرارمان دفتر نشریه ی خیمه است نزدیک سینما فلسطین . دم در دفتر پارچه ی سیاه یا حسین زده اند . می خندم و می گویم کجا آمده ایم برای مصاحبه درباره ی شادی ؟ پشت آیفون تاممان را می پرسند و در پاسخ به گونه ای برخورد می کنند که انگار منتظرمان بوده اند. جوانی بیست و سه چهار ساله به استقبالمان می آید . سراغ آقای زائری را که می گیرم می گوید در حال نماز خواندنند . وقتی می گویم مگر ایشان نماز هم می خوانند تعجب توی صورتش می دود . می فهمم که توی باغ نیست . ادامه نمی دهم . دفتر یک خانه ی دو طبقه ی در تو حیات است . حیات را سقف زده اند ، کفش را فرش پهن کرده اند. منبری سه پایه گذاشته اند . گوشه ی بالای سمت راست منبر عکس کوچکی از آقای بهجت توجهم را جلب می کند . از قبل شنیده ام که سه شنبه ها غروب  آن جا روضه برقرار است .

توسط جوان از پله ها به طبقه ی بالا هدایت می شویم . برایمان چایی می آورد. از همه ی چایی هایی که در طول روز برایمان آورده اند خوش رنگ تر و خوش بو تر است اما هیچ کدام دلمان نمی خواهد . روی صندلی ها ولو شده ایم که آقای زائری دوان دوان از پله ها بالا می آید . پیراهن کرم و شلورا شیری پوشیده است. رفتارش مثال همیشه با شتاب است. می گوید منتظر می ماند تا چایی بخوریم . می گویم می شود نخوریم ؟ شانه بالا می اندازد به این معنی که هر جور مایلیم. به دنبال آقای زائری پله هایی که بالا آمده ایم را پایین می رویم و از درب سمت راست وارد سالن طبقه ی اول می شویم . سالنی مستطیل شکل و کشیده است . دور تا دورش قفسه های فلزی کتاب خانه خورده . داخل قفسه ها پر است از انواع و اقسام کتاب هایی که مشخص است بدون هیچ فکر و نظم و ترتیبی کنار هم نشسته اند . پای قفسه ها روی زمین کپه کپه مجله و روزنامه ریخته است . آنقدر بی نظم است که محمد رضا یواشکی می گوید آراش فکری اش را به هم می زنند . سمت چپ سالن کمی بزرگ تر می شود . به نشستن پشت یک میز هشت ضلعی رنگ چوب دعوت می شویم . به محض نشستن پسر جوان چایی مان را جلویمان می گذارد . این بار لب می زنم . چشم های آقای زائری سرخ و خسته اند. می نشینیم و به هم زل می زنیم . در حرف زدن با هم قفل کرده ایم. از دستم دلخور است. این دلخوری را چند روز قبل پشت تلفن پنهان نکرده بود. از برخورد انتقادی همیشگی ام با خودش ناراحت بود. آخری اش به دو سه هفته قبل بر می گشت. روز آخر صفر بود. محسن حسام و فاطمه ی جناب خانه ی شان روضه ایی دانشجویی گرفته بودند. روضه که نمی شد گفت . یک جور جلسه ی دانشجویی شاید. سخنران هایش آقای زائری بود و خانم سارا شریعتی . به پر و پای هر دو پیچیده بودم. احتمالا در نقد آقای زائری تند رفته بودم که به رویم می آورد. سعی می کنم با شوخی یخ گفت و گو را باز کنم . آقای زائری جا خالی می دهد . محمد رضا چند شماره از نشریه را دستش می دهد . تند تند تورق می کند . در این میان  کلافه و بی هدف کتاب ها را وارسی می کنیم ....

دوم :

از نوشتن خسته شدم. باید این شکلی می نوشتم تهران بودم . محمدرضا هم بود. کار داشتیم . پیش از ظهر رسیدیم . شب برگشتیم. برگشتنی توی جاده ی تهران قم اختتامیه جشنواره ی فیلم فجر را گوش می کردیم . هوا سرد بود اما گزارش فرزاد حسنی گرمش می کرد.  فاطمه برای شام کوکویی متفاوت پخته بود. خوردیم. خوابیدیم .