18 مرداد 91
چهارشنبه 18 مرداد 91
تا کمی بعد از ده خوابیدم. از آن خواب هایی بود که افسردگی و سرزنش نداشت. خواب بعد از شب قدر به جایزه می مانست. شب قدر را رفتیم جمکران. شب با مزّه و شادی بود. المپیکی های ایران چند تا مدال طلا و نقره دشت کرده بودند. از ترافیک خیابان ها می شد فهمید بیشتر مردم تا آخرین مسابقه پای تلویزیون ها میخکوب بوده اند. آنشب همه پر بودند از یک جور شادی و انرژی و همدلی که شاید فقط افتخارات ورزشی می توانست برای مردم به ارمغان بیاورد. دست کم تا آنوقت پای اختلافات سیاسی و گنده دماغی ها به پای ورزش و افتخاراتش باز نشده بود. دیر یا زود باز می شد. شک نداشتم تنها بهانه های وحدت و شادی و همدلی مردم هم همان روزها قربانی تعصب ها و کینه ها و نفرت های سیاسی دو طرف می شود. یعنی همان وقت هم جرقه هایش زده شده بود. چند شب قبلش حمید سوریان مدال طلا گرفته بود. تقدیم مدال طلای قبلی اش به رییس جمهور مایه ی آروغ زدن های سیاسی دو طرف شده بود. آروغ هایی که بوی گند خشونت و نفرت می دادند.
دوازده با دکتر اسلامی قرار داشتم، دوازده و نیم با دکتر فرمانیان. هر دو قرار بیش از آنکه فکر می کردم مفید بودند. از میز کار دکتر فرمانیان می شد فهمید دارد کاری اساسی درباره ی اخوان المسلیمن انجام می دهد. از کتاب های روی میزش فقط توانستم اسم " ايران و الاخوان المسلمين: دراسه في عوامل الالتقاء و الافتراق" نوشته ی عباس خامه یار را ببینم. مابقی کتاب ها روی میزش باز بودند. یک ساعتی مزاحمش بودم. مثل کلاس هایش لذت بخش بود و مفید. واحد های فرق و مذاهب را با او گذرانده بودیم.
تا چهار و نیم توی کتابخانه ماندم. روز با برکتی بود. یک وقت هایی توی کار پایان نامه گشایش حاصل می شد. کتابی ، مقاله ای چیزی به دستم می رسید که کلی کارها را جلو می انداخت و زحمت ها را کم می کرد. آن سه ساعت به اندازه ی سی ساعت مفید بود. راهنمایی های دکتر اسلامی برای شروع نگارش پایان نامه هم فوق العاده بود. دلم می خواست بمانم و همه ی برکت های آن روز را بمکم. بدنم یاری نمی کرد. از کتابخانه بیرون زدم. هوا ناجوانمردانه داغ بود. ناجوانمردانه ترش گیر نیامدن تاکسی بود. سرم درد گرفت. بعد از کمی معطلی یکی از کارمند های دانشگاه برایم ترمز زد. توی ماشین به فاطمه زنگ زدم. هنوز کانون بود. جلسه داشتند. گفتم پیاده می شوم با هم آژانس بگیریم. شهرک قدس پیاده شدم. از سوپری های شهرک دلستر و روغن مایع و روغن سرخ کردنی خریدم. عدل گوشی فاطمه همان وقت از دسترس خارج شده بود. گرمای هوا کلافه ام کرده بود. خودم را به زیر سایه های درخت های خیابانی که به سمت کانون می رفت کشاندم و در خنکایش خودم را ولو کردم. هندز فری موبایل را در گوشم گذاشتم و همان موسیقی های محلی را شنیدم . مرز میان بهشت و جهنم به اندازه ی سایه ی درخت های جلوی خانه ها بود. در قم فقط آن خیابان را دیده بودم که روبروی خانه هایشان چنین باغچه های پر درختی داشته باشند.
تا خانه برسیم پنج و نیم شده بود. مثل همیشه فاطمه از افطاری پرسید. من پیشنهاد کباب یا حلیم دادم. اگر کباب می شد گوشت بوقلمون را از فریزر بیرون می گذاشتیم و اگر حلیم می شد من پا به دوچرخه می کشیدم و کمی قبل از افطار سراغ کبابی امیر می رفتم و با یک ظرف حلیم معجون و یک نان سنگکی پر از کنجد به خانه بر می گشتم. فاطمه اما دلش خانه نمی خواست. دلش مهمانی می خواست. دعوت نداشتیم. گفتم می رویم بیرون. به مهدی اخلاقی اس ام اس دادم پایه ی بیرون رفتن هستند یا نه. جایی دعوت بودند. قرار شد خودمان دو نفره برویم بیرون. زندگی در شهری غیر از شهر خود آدم کنار همه ی هزینه ها و خرج هایی که همه ی زندگی ها دارند هزینه ای داشت که من اسمش را گذاشته بودم هزینه ی غربت. هزینه ی وقت هایی که دل آدم تنگ می شد، بهانه می گرفت، بهانه ی یک مهمانی ساده در خانه ی پدر و مادرش حتی. فرار از تنهایی و غم غربت هزینه می خواست. باید یک جور خودت را سرگرم می کردی تا فاصله ی زمانی که دلت گرفته تا آخر شب که خواب همه چیز را از یادت ببرد پر شود. اگر این دل گرفتگی عصر ها پیش می آمد مشکلی نبود. سر و تهش با یک سینما، پارک ، کافه یا فست فود هم می آمد. فاجعه وقتی بود که این دل گرفتگی صبح یا حتی ظهر جمعه رخ می داد. برای پر کردن آن همه ساعت در شهری مثل قم که نه آب و هوایش یاری می کرد نه امکاناتش چه کار می توانستیم بکنیم ؟
تا هفت خوابیدیم. بیدار شدیم. آژانس خبر کردیم . رفتیم فلکه بستنی . اسم قمی اش بود. بچه ها می گفتند فلکه ی شهید بستنی. اسم رسمی اش شهید دستغیب بود. فست فود " باما" بوفه ی افطار داشت. فیش گرفتیم و رفتیم طبقه ی بالا. سفره ی افطارشان پر بود از انواع و اقسام غذاها و نوشیدنی ها. حلیم، شله زرد، کشک و بادمجان، کوکو سبزی، کتلت، نان سنگک، پنیر، کره، حلو ارده، حلوا، انواع مرباها، عسل، انواع بیسکوییت ها و شربت ها ، چایی و نسکافه، انگور و خربزه و هندوانه، زولبیا و بامیه . کلی مخلفات دیگر. به شوخی به فاطمه گفتم یک آدم اصفهانی هیچ وقت نباید از چنین سفره هایی استفاده کند. دلمان نمی آمد از هیچ کدام از غذاها استفاده نکنیم. پولش را داده بودیم. فاطمه خندید.اصفهانی بودن بهانه ای برای همان خنده بود. قمی ها روی اصفهانی ها را سفید کرده بودند. این را فاطمه گفت و خندیدیم.