22 مرداد 91
یکشنبه 22 مرداد 91
سفر مثل همیشه از مدار خارجم کرده بود. قفل بودم. می دانستم باید کارهای قبل از سفر را با همان قوت و شتاب و انرژی پیش ببرم اما عملا قفل کرده بودم. دستم به کار نمی رفت. مسخره بود. بارها تجربه کرده بودم. پیش از سفر فکر می کردم به آن سفر محتاجم. حتی برای پیشرفت همان کارهایی که در فاصله ی دو سفر به هزار زور و زحمت روی دور افتاده بودند. گرم که می شدم، شتاب که می گرفتم، کارهایم روی دور که می افتاد باز سفر پیش می آمد. باز قبل از سفر دلم به سفر خوش بود و بعد از سفر روزها با خودم کلنجار می رفتم و زیر لب زمزمه می کردم نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد و در همان حال دلم برای سفری که چند روز بعد در پیش داشتم می تپید. حس غریبی بود. شاید همان حسی بود که آلن دوباتن می گفت: " نیاز واقعی رفتن و دور شدن بود. به هر کجا! به هر کجا! فقط خارج از جهان باشد. " به بومرنگی می مانستم که با هر سفر به آرزوی جایی خارج از جهان پرتاب می شدم، چرخ می خوردم. بالا و پایین می رفتم. خسته می شدم. سختی تحمل می کردم و با همه ی این ها در یک مدار تکراری دور می زدم و به جای اولم برمی گشتم. دستی که پرتابم کرده بود یا توان پرتاب به خارج از جهان را نداشت یا قصدش را. بین سفرها زندگی می کردم. خسته از یکی و در شور و اشتیاق آن یکی.
فکرم که از کار می افتاد دست و پاهایم شروع به حرکت می کرد. حرکت دست و پاهایم خلائی ایجاد می کرد تا فکرم بتواند در آن از رنج فلج بودن آسوده باشد. به کارهای خانه مشغول می شدم. جارو می زدم. ظرف می شستم. توالت را تمیز می کردم. سراغ حمام می رفتم. گرد گیری می کردم. سرامیک ها را برق می انداختم و گاهی اوقات غذا می ساختم. این بهتر از خوابیدن و لول خوردن دور محور وهم ها و خیال ها بود. میان همه ی این کارها هر از چند گاهی سری به اینترنت می زدم، مسابقه های المپیک را می دیدم و بیشتر اوقات به موسیقی های رادیو گوش می کردم. زلزله ی دیروز آذر بایجان باز بهانه ای شده بود برای تاختن مخالفان و موافقان حکومت به همدیگر. مخالفان شورش را از مزّه برده بودند. از هیچ بهانه ای برای کوبیدن حکومت دریغ نمی کردند. از زلزله یک دستاویز جدید ساخته بودند. شبکه های اجتماعی را پر کرده بودند از انواع و اقسام بیانیه ها و متلک ها و فحش ها. حتی مصیبت و بلا هم نمی توانست اعضای خانواده ی از هم پاشیده ی جامعه ی آن روز را به هم نزدیک کند. جوهر نوشته ها نفرت بود و بدبینی . این بار گوشت قربانی مردم زلزله زده بودند. یک روز در قم زلزله می شد و این بار به جای انتشار پی در پی عکس های جنازه های زیر آوار مانده و مردمان مصیبت دیده و حیرت زده موجی از جک درباره ی آخوندهای زیر آوار مانده راه می افتاد. شاید هم من زیادی بدبین بودم. لابد با افسردگی بعد از سفر نسبتی پیدا می کرد.
شکستگی دندان عقلم به کلافگی ام اضافه کرده بود. فاطمه حوالی چهار آمد. تا یک ساعت بعد از برگشتنش همین آش بود و همین کاسه. همه چیز را به بهانه ی تمیز کردن به هم ریخته بودم . مرتب کردنشان یک ساعتی طول کشید. برای فکر قفل و جسم خسته نسخه ای بهتر از خواب نبود. یک ساعت بیشتر خوابیدیم. کمی مانده به افطار از خانه بیرون زدم. برای خرید مسیر متفاوتی را انتخاب کردم . هندزفری موبایلم را گم کرده بودم و این ناراحتم می کرد. برایم حکم ضبط ماشین داشت. ضبط استریوی دو چرخه. نان باگت خریدم، نوشابه ی کوکای مشکی، خیار شور، کاهو، گوجه و سیب زمینی. افطار میگو و سیب زمینی سرخ کرده داشتیم . ساندویچ ها را با ترکیبی از میگوی پفکی و سیب زمینی و خیار شور حلقه شده و گوجه ی خلال شده درست می کردم. رویش سس مایونز می ریختم و بعد آویشن می پاشیدم. بیش از اندازه خوردیم. لذیذ تر از آنی بود که فکرش را می کردیم.
با علیرضا برای بعد از افطار قرار گذاشته بودیم برویم خون بدهیم. می گفتند زلزله زده ها خون نیاز دارند. پول هم نیاز داشتند که ما نداشتیم. روبروی خانه ی امام با هم قرار گذاشتیم. من زود تر از علیرضا رسیدم. آژانس گرفته بودم. سالن انتفال خون پر از جمعیت بود. باور کردنی نبود. برای ثبت نام هم باید توی صف می ایستادم. نوبتم که شد کارت ملی ام را خواست. نبرده بودم. یعنی بی سواد بازی از خودم بود. علیرضا گفته بود که شاید کارت ملی بخواهند. من گفته بودم فکر نکنم. یعنی واقعا فکرش را هم نمی کردم برای خون دادن کارت ملی بخواهند. فکر می کردم خون خون است. فکر می کردم باید منت دارمان هم باشند که می رویم خون بدهیم. جمعیت آنقدر زیاد بود که طرف به فلانش هم حسابمان نمی کرد. قبول نکرد با کارت دانشجویی و شماره ی ملی ثبت نام کنیم. به علیرضا زنگ زدم و ماجرا را تعریف کردم. از پارکینگ حرم پیاده به سمت خانه ی امام می آمد. سر خیابان با هم قرار گذاشتیم. برای فرداشبش مهمان داشتیم . قرار شد پس فردا برویم خون بدهیم. با کارت ملی این بار. بدبینی های مخالفان کار خودش را کرده بود. پیش خودم چرتکه انداختم که طبق آمار دو سه هزار نفر بیشتر مجروح نشده اند. صف های انتقال خون خیلی بیشتر از این ها بود. بقیه ی خون ها را چه می کردند؟ مخالفان می گفتند می برند سوریه و فلسطین و لیبی. علیرضا گفت عموی مهدیه خانم را هم در لیبی گرفته اند نه سوریه. بچه های هلال احمر را در لیبی به گروگان گرفته بودند. زندگی بیش از هر چیز دیگر به اعتماد نیاز داشت و حکومتی ها و مخالفان دست به دست هم داده بودند و در آن سال ها اعتماد را از ما گرفته بودند. به نظرم می آمد اعتماد به حکومت حیاتی تر از اعتماد به بقیه باشد. افسار زندگی مان تمام عیار دست حکومت بود. شبیه مسافری بودم که نه به راننده اطمینان داشت، نه به ماشین، نه به جاده، نه به هم سفری ها، نه به ماشین هایی که از کنار و روبرو می آمدند، نه به درستی انتخاب مقصدی که به سمت آن می رفتیم. سفر در چنین وضعیتی جز حالت تهوع نتیجه ای نداشت. پیاده هم نمی شد. دست کم ما نمی توانستیم پیاده شویم.
طول شب را به پیاده روی گذراندیم. سر راه در یک کلیلینیک دندان پزشکی دندانم را پانسمان کردم. دکتر در اتاق اطفال معاینه ام کرد. وضع بچه های آن دوره زمانه خیلی بهتر از ما بود. اتاق دندان پزشکی شان پر بود از نقاشی و بادکنک و رنگ و اسباب بازی. دکتر زن جوان و مهربانی بود. فکر کردم دندان پزشک بچه ها بودن اعصاب آهنی بخواهد. بابا همیشه می گفت سخت ترین معلمی ، معلمی کلاس اول است. روی همین حساب می گفتم. باز هم قدم زدیم . از یک فروشگاه بزرگ برای مهمانی فردا شب خرید کردیم و باز هم قدم زدیم. میدان رسالت از هم جدا شدیم. دربست گرفتم. راننده طلبه ای میانسال بود. مهربان و صمیمی و متواضع. از چهره و رفتار نجیبانه اش می شد فهمید طلبه است ولی قرار نبود به روی هم بیاوریم. صحبتمان که گل انداخت دستمان برای هم رو شد. از این که مجبور به مسافر کشی بود خجالت می کشید. یاد روزهایی افتادم که خودم مجبور بودم گهگاهی مسافر کشی کنم. یاد بچگی هایم افتادم. یاد کاسه ی قرمز پر از پول خردی که زیر صندلی پیکان دولوکس بادمجانی رنگ بابا بود و من هر باری یک پنج تومانی از آن کش می رفتم و برای خودم هله هوله می خریدم. در بچگی تصورش هم آزارم می داد. حالا می فهمم بابا چقدر مرد بود. عصرها این طرف و آن طرف معلم خصوصی می شد و در راه هم حتی از کار کردن دریغ نمی کرد. چرخ زندگی با حقوق معلمی آن روزها نمی چرخید. مسافر کشی را دوست داشتم. به نظرم مصداق رزق حلال و نقدی بود که آدم دوست داشت داشته باشد. با این که قبل از سوار شدن با هم مسیر را طی کرده بودیم خجالت کشیدم با طلبه ی میانسال مثل یک راننده ی آژانس برخورد کنم. سر خیابان اصلی پیاده شدم و ما بقی راه را پیاده رفتم. به حرف های معصومانه ی طلبه فکر می کردم که با بغضی پنهان می گفت: آقا! آخه این جوری که نمی شود. به خدا دارند اشتباه می کنند. خیلی زود با هم هم دل در آمده بودیم.
در همه ی مدتی که از خانه بیرون بودم فاطمه گلدان های خانه را که از از اسباب کشی به این طرف خالی مانده بود پر از گل کرده بود. خانه روح گل گرفته بود و بوی مست کننده ی قرمه سبزی .