پنجشنبه 26 مرداد 91

در خانه ماندم. نیازی به بیرون رفتن نداشت. کتاب ها و مقاله هایی که نیاز داشتم روی میزم بود. تنها بودم. اسپیلتی که در سالن کار می کرد هوای خانه را بهاری خنک کرده بود. میز مطالعه ام به پنجره ای در طبقه ی هفتم چسبیده بود مشرف به درخت های جنگل دانشگاه مفید . پنجره ای که یکی از زیبا ترین چشم اندازهای دنیا را داشت. چه چشم اندازی می توانست زیباتر از جاده ای باشد که یک رشته کوه را شکافته بود و با شیبی تند و با نیم قوسی دوست داشتنی به سمت بالا می رفت و و پیچ می خورد و گم می شد. جاده ای که پایین پایش یک آبشار مصنوعی سنگی ساخته بودند. پرده که کنار می رفت درخت بود و جاده و کوه شکافته شده ای که اگر کمی  سر می جنباندم از همان پنجره امتدادش را تا کوه خضر می دیدم. پرده می توانست کنار هم نرود. منظره می توانست روی میز خلق شود. اتاق تاریک می شد. چراغ مطالعه روشن بود. پرده به شلف هایی چسبیده بود که بالای سر میز نصب شده بودند. سه تا بودند. به رنگ قهوه ای سوخته. بالایی از دو تای پایینی بیست سانتی کوچکتر بود. فاصله ی میان دیوار تا پنجره را پر کرده بودند. یکی دو کتاب و یک سبد گل خشک و چند آلبوم موسیقی تمام آن چیزی بود که روی شلف ها گذاشته شده بودند. از همه بیشتر جامدادی سفالی با گل های آبی اش را دوست داشتم. با نگاه کردن به آن چیزی درونم زنده می شد واحساس می کردم سهمی در هنر و ظرافت به کار رفته در آن دارم. دیوار که به انتها می رسید به سمت راست پیچ می خورد . میز هم به امتداد دیوار پیچ می خورد. روی دیوار پر بود از کاغذپاره هایی با اندازه های مختلف که رویشان با خودکار مشکی چیزی نوشته شده بود و بعد با چسب کاغذی بدون هیچ نظمی به دیوار چسبانده شده بودند. این بار برای یادداشت برداری این شیوه را انتخاب کرده بودم. در هر کتابی نوشته هایی بودند که دوستشان داشتم. آنقدر که می خواستم باز و باز و باز بخوانمشان. تا قبلش توی سر رسیدها می نوشتمشان. سر رسیدها اما امانت دار خوبی نبودند. یادداشت ها را می بردند توی گاوصندوق. برای روی مبادا. از یادداشت ها خاطره می ساختند: " یادش به خیر. هفت سال پیش صائب می خواندم. ایناها! بیت هایی که دوست داشتم را اینجا توی این سر رسید سبز با روان نویس آبی یادداشت کرده ام. وای خدای من! چقدر بد خط بوده ام آن روزها" . ولی من گاو صندوق دوست نداشتم. دلم می خواستم نوشته ها جایی باشند همیشه مقابل چشم هایم. در جایی شبیه به ویترین یک مغازه ی دوست داشتنی یا یک گالری آثار هنری. چه سعادتی بود. پشت میز نشسته بودم ، هربار به سمت دیوار سمت راستم که سر می چرخاندم چشمم به شعری از محمود درویش می افتاد که جایی خوانده بودمش و از من دل برده بود: " در دفتر یاد داشت های خود می نویسم / پرتقال را دوست دارم/ و از بندرگاه بیزارم/ و اضافه می کنم: / در بندرگاه ایستادم / سرمای سخت زمستان بود / و پوست پرتقال از آن ما/ و پسِ پشت ِ من بیابان بود " آن طرف ترش بعد از تکه کاغذی از بوبن کاغد پاره ی کوچکی بود که رویش شعری داشت که یک ظهر گرم تابستانی برای مادرم اس ام اس کرده بودم: " عکسم را با نسیم بینداز/ یک نسخه / به کولر خانه مان بده / تا آسوده بخوابد/ مادرم / در ظهر تابستان " و آنسوترش تک بیتی از بیدل : " چشم مروتی کو کز ما نظر نپوشد / دست غریق یعنی فریاد بی صداییم " .

با این همه در خانه که می ماندم قفل می کردم. این بار هم تا بعد از ظهر قفل بودم. مثل یک مجسمه . مثل یک مرده. کتاب ها حتی یک صفحه هم ورق نخوردند. خیره به صفحه ی مونیتوری بودم که حتی در آن هم پنجره ای باز و بسته نمی شد. گوش به ترک موسیقی داشتم که مدام دور می زد و جایش را به ترک دیگری نمی داد. لحظه ها می گذشت و من خیره به جاده ی پیچ خورده مانده بودم بی آنکه حواسم باشد ماشینی از سینه کشی جاده بالا رفته یا پایین آمده. تنها راهی که برای فرار از این مردگی و خیرگی به نظرم می رسید آب گرمی بود که با فشار سعی می کرد ذهنی که مرده بود را دوباره زنده کند و بدنی که قفل کرده بود را به حرکت وادارد.

تا بعد از ظهر همین آش بود و همین کاسه. کار که به اینجا می رسید سراغ کتاب هایی می رفتم که می دانستم از اول برای همین لحظه ها نوشته شده بودند. داستان های یودیت هرمان ، نوسینده ی زن آلمانی بی نظیر بودند. خانه ی ییلاقی بعدا، سونیا و پایان چیزی را از کتاب گذران روز خواندم. خود گذران روز نوشته ی اینگو شولتسه که اصلا برای همان اوضاع و احوئال نوشته شده بود. یک داستان کوتاه هفت هشت خطی بیشتر نبود.جمله ی آخرش را تمام وجودم درک می کردم : " هنوز یک عالم از روز را پیش رو داشت"  از اینگو شولتسه برف را هم خواندم. دلم برای پاییز و زمستان تنگ شد. تابستان مثل مهمانی بود که چند روزه به خانه ی آدم می آمد. مهمانی که چند روزه می آمد اولش ذوق و شوق داشت اما روزهای آخر برای رفتنش لحظه شماری می شد. گذزان روز را کنار گذاشتم و باز سراغ هنر سیر و سفر دوباتن رفتم. از خواندنش به رقص می آمدم. آنقدر شاد می شدم و انرژی می گرفتم که  مطالعه را نمی توانستم یک دست و آرام ادامه بدهم. قایمش هم نی توانستم بکنم. به میر اس ام اس  دادم و برای چندمین بار بابت هدیه کتاب از او تشکر کردم. به علی اسم اس دادم و برای چندمین بار بابت معرفی کتاب از او تشکر کردم. چراغ سبز ایمان در جی تاک را دیدم و به او پیشنهاد کردم کتاب را بخواند . قبلش هم پیشنهاد داده بودم. گفت گیر نیاورده. گفت نسخه ی لاتین کافکار در کرانه را برایم فرستاده ایران. پی دی اف دیوانه بازی بوبن را برایش فرستادم. قرار شد یک نسخه از هنر سیر و سفر را بدهم برایش ببرند آنجا.

دوباتن رازهای بزرگ زندگی را برای آدم فاش می کرد. دوباتن برایم آشکار می کرد که چرا در اتاق مطالعه ام با آن چشم انداز زیبا و دوست داشتنی و آن آرامش خاطر بی نظیر قفل می کردم و کار از پیش نمی بردم. دوباتن می گفت : " اسباب و اثاثیه ی خانه مصرانه القاء می کنند که نمی توانیم عوض شویم چون آن ها نمی توانند عوض شوند. چیدمان خانگی انسانی را که در زندگی عادی هستیم ، نه آن کسی که را که در اصل هستیم، در بند می کند.

بعد از چند سال  با خواندن دوباتن تازه می فهمیدم چرا بعضی غروب های دماوند چیزی وادارم می کرد تا سر جاده بروم، سوار ماشین های تهران بشوم، یک ساعتی را در راه باشم . تهران که رسیدم برگردم آن طرف جاده سوار ماشین های دماوند بشوم  و همان راه را دوباره برگردم بی آنکه در تهران درنگی کرده باشم. در جاده و موسیقی های ماشین های جاده ای دنبال چیزی می گشتم که نمی دانستم و حالا دوباتن برایم رازش را آشکار می کرد. می گفت: " سفرها قابله ی افکارند...ظاهرا افکار درونی که به درجا زدن گرایش دارند با گذر سریع مناظر به تحرک در می آیند. شاید ذهن زمانی که باید بیندیشد از فکر کردن باز می ایستد. فکر کردن زمانی که بخش هایی از ذهن بعه کار های دیگری معطوف می شود بهتر انجام می گیرد. مثلا با گوش دادن به موسیقی یا تماشای ردیف درخت های کنار جاده. گویی آهنگ موسیقی  یا منظره برای لحظه ای آن بخش عملی، عصبی و خرده گیر مغز را که به هنگام بر آمدن فکر دشواری در ناخود آگاه تمایل به بسته شدن دارد و از خاطره ها، نیازهاو افکار اصیل و درونگرا دور می شود منفک می کند و در عوض افکار غیر شخصی و سازنده را ترجیح می دهد. " دماوند که می رسیدم در امتداد رودخانه قدم می زدم، در حیاط حوزه روی نیمکتی که زیر درخت بید مجنون وسط حیاط بود می نشستم و بعد یک راست می رفتم و می خوابیدم.