1 شهریور 91
رفتیم سفر. الموت. تالش، فومن، ماسوله. صبح شنبه از تهران راه افتادیم. آفتاب که زد. دو تا ماشین بودیم. از خانه ی خاله پری. خانواده ی فاطمه بودند و خانواده ی دایجون. یک پژوی 206 سفید و یک ال نود مشکی. ما سوار ماشین سفید بودیم. شش نفر. من دلم نمی خواست بروم. سخت بود. فایده نداشت. رفتنمان سختی جسم خانواده ی فاطمه را به دنبال داشت نرفتمان آزار روحشان را. هرچه اصرار کردیم نشد. مجبور بودم بروم. گفتم من با ماشین های خطی می آیم. نقشه ی سفر اجازه نمی داد. من جلو نشستم چون اندام درشت تری داشتم . جا برای چهار نفر عقب تنگ بود. عقب ماشین سفید به دو نفر هم سخت می گذشت. چه برسد چهار نفر. آن هم در جاده هایی پر از پیچ و خم. گاهی هم فاطمه و عادله جلو می نشستند. وقتی که احتمال می دادیم پلیسی منتظرمان نباشد. پلیس که بود همه ی ماشین با هم داد می زدند برو پایین. آنوقت عادله سرش را می برد پایین و ما پنج نفر می شدیم در ماشین سفید. توی ماشین سیاه بود و زن دایی. دخترشان ریحانه. پسرشان رضا و عروسشان مطهره. رضا و مطهره هم مثل ما برای خرید خانه ماشینشان را فروخته بودند . آن ها هم در ماشین سیاه مثل ما شش نفر بودند. به قول معروف بر شیشه داشتند. مطهره کوچولویی پنج ماهه در شکم داشت. معماری خوانده بود.
جاده ی الموت نرسیده به قزوین با خش خش رادیو شروع شد. با ترکیبی از رنگ های زرد و سبز. زیر نور خورشید از تپه ها گذشتیم. جاده به سمت بالا می رفت. دره ها و پرتگاه هایی همیشه کنارمان بودند. گاهی سمت راستمان می افتادند و گاهی سمت چپمان. این نشانه ی آن بود که جاده مثل مار دور کوه ها و تپه ها می پیچد و بالا می رود. در جاده ی الموت و بعد ترش در جاده ی اسالم خلخال که ازپنجره بیرون رفته بودم و خودم را ب دست مه های جاده سپرده بودم به این فکر می کردم که کی این جاده ها کشیده شده. جاده های که گذشتنشان سختی داشت و حوصله می خواست و چه بسا بی خطر نبود ساختنشان چقدر سختی می توانست داشته باشد. چقدر طول کشیده بود. در طول کشیدنش برف آمده بود، باران گرفته بود. یخ زده بود. شاید کسی پرت شده بود. به این فکر می کردم که باید اول هر جاده تابلویی درباره ی آن جاده بزنند یا کسی باشد و کتاب قصه ی جاده را دست مسافرانی بدهد که پا به آن جاده می گذاشتند. دوست داشتم کتاب قصه ی جاده را می خواندم. از اولین روزهایش تا آن روز. شک نداشتم جاده پر از قصه های تلخ وشیرین است.
بیشتر سفر را محمد رانندگی می کرد. مثل همیشه تند و پر شتاب. به رانندگی آرام اعتقادی نداشت. در جاده ی الموت سر یک پیچ با مرگ ملاقات کردیم. مردیم و زنده شدیم به کشک مکیدنمان ادامه دادیم. جز بابای فاطمه کسی به محمد اعتراض نمی کرد. اعتراض او هم بیشتر حس گریه ی مظلومانه داشت تا اعتراض پدرانه. بقیه به جای اعتراض می خندیدند و جیغ می کشیدند. من هم در ظاهر مثل بقیه بودم. مرگ از یک قدمی مان گذشته بود و ما سر شوخی را باز کرده بودیم. ته قلبم اما دلم می خواست همه ی آن پیچ و خم ها آرام دور بخورند . ماشین سفید آهسته تر می رفت. آنوقت می شد به درخت های گردو و گیلاس بیشتر خیره شد، دشت های گندم دیمی که بر فراز کوه ها به رقص می آمدند را نظاره کرد و حتی مقابل خانه هایی که باغچه هایشان پر از گل های آفتاب گردان بود کمی درنگ کرد. سرعت فقط یک جا لذت داشت. جایی که شیب جاده آنقدر زیاد بود و تو آن شیب را با سرع بالا می رفتی و احساس می کردی در حال پرتاب شدن به قلب آسمانی. از بس که نمی شد برای جاده امتدادی تصور کرد.
میان راه یک بار ایستادیم و میوه خوردیم. ریحانه یک سبد میوه مثل سبدهای شنل قرمزی درست کرده بود. یک جا هم ایستادیم و خرید کردیم. نوشیدنی و گوجه و آبلیمو و چندتا خرت و پرت دیگر. ناهار روز اول را کنار دریاچه ی لاوان توقف کردیم. جوجه به سیخ زدیم. روز دوم کنار شالیزارهایی در جاده ی فومن. کباب لقمه سرخ کردیم. روز سوم را در جنگل ها سرابان . ماهی ساختیم. لاوان هرچقدر از بالایش زیبا بود پایینش توی ذوق بزن بود. کثیف بود و آلوده. در یاچه را یک حلقه از نی های بلند محاصره کرده بود و دور آن حلقه ای از زباله و کثافت شکل گرفته بود. ورودی اش تابلویی داشت که می گفت آنجا منطقه نمونه ی گردشگری ست. زر مفت می زد. زباله دانی بیش نبود. زیر سایه ی درخت ها برای خودمان جایی دست و پا کردیم. کنارمان یک گروه گردشگری نشستند. معلوم بود تجربه دارند. من آشغال های اطرافمان را توی کیسه زباله ریختم. تا آنجا که حوصله ام کشید. آن ها در اولین گام آتش به پا کردند و هرچه آشغال در محوطه بود را سوزاندند. ما زیر سایه درخت کویج نشسته بودیم. هنورانه خوردیم. قرمز بود. زن دایی ولی می گفت به نسبت قرمزی اش شیرین نیست. جوجه به سیخ زدیم، برنج پختیم. ناهار خوردیم. من و رضا در نرم افزار کتابخانه ی تاریخ درباره ی حسن صباح جستجو کردیم. رضا اول مهندسی خوانده بود. حالا داشت فوق مدیریت می گرفت. آرام و متین و خوش اخلاق بود. از آن هایی که نمی شد حتی تصور کرد از سر اختیار بد کسی را بخواهد. مهربان و صبور و با ادب. صدایش هیچ وقت بالا نمی رفت. در این سال ها همیشه همین جوری دیده بودمش. بی ادعا، متواضع و در عین حال عمیق و دقیق و اهل عمل. صدای خوشی داشت. در طول سفر برایمان آواز می خواند. آوازهایی از عقیلی، اصفهانی، شجریان، بنان، افتخاری. ما می نشستیم پای رودخانه ها، دریا، شالیزارها، میان جنگل ها و او برایمان می خواند. دم غروب ها هم برایمان اذان می گفت. غروب اول روی کوه الموت. غروب دوم کنار دریا. غروب سوم کنار رودخانه ی فومن. اذان هایش باری از غم و غربت داشت.
پای کوه الموت برای اولین بار لذت الاغ سواری را تجربه کردم. لذت واژه ی درستی نبود. بیشتر عذاب وجدان داشت. چهار تا الاغ گرفتیم. من، فاطمه، عادله و دایجون. تا پایین پله ها سه هزار تومان می گرفتند. ما تا بالای پله ها رفتیم. پنج هزار تومان شد. دلم برای الاغ ها می سوخت. راه که سخت می شد می خواستم از الاغ پیاده شوم. صاحبش نمی گذاشت . می گفت با این کارت الاغم را تنبل می کنی.
نماز عید فطر را در روستای پای کوه الموت خواندیم. روحانی سالخورده ای داشتند. از همه جالبتر زنان محلی بودند که به مسجد می آمدند. هیچ کدام چادر نداشتند. پیراهن های رنگی و دامن به تن کرده بودند. برای عید نان شیرمال و خرما می دادند. بیرون مسجدشان را زیبا بازسازی کرده بودند. داخلش هم ساده ی ساده. همان سادگی اش دوست داشتنی اش کرده بود.
تالش پیشنهاد من بود. یعنی اصلش را شبی که در الموت ماندیم با شیر و خط انتخاب کردیم. میان شرق و غرب قرعه کشیدیم. شرق به سمت رامسر می رفت. ناهار محرم رشت روز عید و خاور خانم فردایش را به دنبال داشت. غرب به سمت ماسوله و تالش می رفت. ما قبلا چندباری این مسیر را رفته بودیم. خانواده ی دایی نرفته بودند. دلشان می خواست بروند ماسوله. برای ما فرقی نمی کرد. شیر و خط کردیم. ماسوله و تالش آمد. بابای فاطمه هیچ وقت این شکلی سفر نرفته بود. با شیر و خط. از آنهایی بود که دلشان می خواست در سفر همه چیز معلوم باشد. نقشه ی سفر از اول تا آخر، محل های اقامت. برنامه های غذا. سبکش با من فرق می کرد. من باری به هر جهت بودم. دلم می خواست بی نقشه و بی برنامه به سفر برویم. آنوقت به جای این که ما برای سفر برنامه بریزیم سفر برای ما برنامه می ریخت. بابای فاطمه اما حرص می خورد. تصمیم گیری نهایی با مادر فاطمه بود. تصمیم های مادر فاطمه منطبق با سبک و سیاق جوانانه ی ما بود و در عین حال آرام بخش برای بابای فاطمه. آرامش به معنای این نبود که حرص نمی خورد. آرامش به معنای یک تسلیم عاشقانه بود. بابای فاطمه به معنای واقعی کلمه عاشق همسرش بود.
بدترین چیز سفرها خستگی بود. خستگی آدم ها را از مدار خارج می کرد. کم حوصله می شدند و بهانه گیر. گاهی سکوت می کردند و گاهی بهانه می گرفتند. مادر فاطمه که خسته می شد سکوت می کرد. سکوت او مدیریت سفر را به هم می ریخت. یک جورهایی در جمع فامیل یک قانون نانوشته وجود داشت که حرف حرف خاله اعظم است. همه ی خصوصیات لازم برای رهبری و برنامه ریزی یک گروه را داشت. منظم بودو زبر و زرنگ خوش اخلاق ، مهربان، با جوان ها می جوشید. نه توی حرف هایش نبود. به پیشنهادها احترام می گذاشت و مهمتر از همه این بود که همه دوستش داشتند . به خاطر همین ها بود که همه ی فامیل دوست داشتند با خاله اعظم سفر بروند. همه ی این ها تا وقتی بود که خسته نمی شد. وقتی خسته می شد که ناهماهنگی پیش می آمد. یا احساس می کرد دیگر نباید همه ی حرف ها را او بزند. ظهر روز عید خسته شده بود. خانواده ی دایی سر انتخاب نوع ناهار معطل می کردند. پیشنهاد ما تن ماهی بود. برای این که روند سفر را تسریع می کر. آن ها نه مخالفت می کردند نه موافقت. نه چیزی به جایش پیشنهاد می دادند. وضعیت مطهره هم بی تاثیر نبود. عروس که بود که هیچ بار شیشه هم داشت . در گرمای رودبار به آستانه ی کلافگی رسیده بودیم. در این جور مواقع من وارد عمل می شدم. موقعی که کسی حرف نمی زد. موقعی که کسی تصمیمی نمی گرفت. موقعی که همه در آستانه ی بهانه گرفتن بودند. رک و صریح وارد عمل می شدم. می گفتم امکان دارد نیم ساعت مدیریت سفر را به من بدهید. می دادند. دادند. آنوقت دیگر به حرف کسی گوش نمی کردم. خودم انتخاب می کردم و پیش می بردم تا دوره ی کلافگی و خستگی آدم ها بگذرد. خودم که خسته می شدم اما سکوت می کردم. فقط و فقط همین.
دیدن منازل بکر و رؤیایی مثل همیشه سرم را به درد می آورد. در درونم چیزی برانگیخته می شد که به اوج نمی رسید. احساس می کردم از دل آن همه زیبایی باید یک جور انتقال صورت بگیرد. دقیقا نمی دانستم دنبال چه چیزی هستم. فکر می کردم باید دنبال چیزی شبیه به ارگاسم باشم. اتفاق نمی افتاد. نمی دانستم چرا. در همه ی سال هایی که دماوند زندگی می کردم با این رنج مواجه بودم. منظره هایی می دیدیم که دلم می خواست با آن ها به اوج برسم . یک جور انفجار، یک جور انتقال ، یک جور پرش . اما اتفاق نمی افتاد. سرم درد می گرفت . یک واقعیت وجود داشت. هیچ یک از شعر ها و حس هایم در چنین موقعیت هایی خلق نشده بود. نه در زیر باران، نه هنگام طلوع ماه، نه کنار دریا، نه در عمق مه، نه در پیچ و خم جاده های رؤیایی، اگر آن انتقال ها و اوج ها صورت می گرفت شاید بزرگترین شاعر دنیا می شدم. بیمار بودم.