سه شنبه 16 آبان 91


بیش از هفتاد و چند روز ننوشته ام. از آن هفتاد و چند روز تصویرتب آلودی در خاطره ام مانده است. تصویر روزهای  کسل شهریور که به بهانه ی پایان نامه نوشتن خودم را در خانه حبس کرده بودم. خودم را به یاد می آورم از صبح تا شب پشت میز ناهارخوری، پشت میز مطالعه، چمباتمه زده توی تراس بزرگ خانه مان، ولو شده روی کاناپه و گاه در تاریکی شب سوار بر دوچرخه ، بی هدف، پرسه زنان در کوچه ها و خیابان ها. در خاطرم مانده است که فاطمه آن روزها  دیر خانه می آمد. درگیر برگزاری یک جشنواره بود. حتی یادم هست که خیلی روزها را در سفر بود. من در ترکیبی از امید و نا امیدی دست و پا می زدم پایان نامه ام را تا آخرین روزهای شهریور برسانم. می خواستم فرصت ثبت نام در دوره ی دکترایی که قبول شده بودم را از دست ندهم. از آن روزهای خودم تصویری خسته و غمگین به یاد دام. یادم می آید که روزهای آخر اعتماد به نفسم را از دست داده بودم شاید به خاطر خانه نشینی بود. شاید به خاطر تنهایی. ولی مگر می شد نقش غم های شهریوری را نادیده گرفت.

کاریکاتوری از پایان نامه را آماده کرده بودم. آنقدری که بشود امضایی از اساتید پای برگه ای انداخت که مجوز ثبت نام بود. هفته ی آخر شهریور. کارم بدجور گره خورده بود. استاد راهنمایم رفته بود سفر خارجه. به قول خودش اینترنت در آنجا مثل آب رحمت آباد بود. شب هایی را به خاطر می آورم که تا صبح چشم هایم به مانیتور کامپیوتر خیره می ماند و با هربار اضافه شدن عددی به شماره ی ایمیل هایم از جا می پریدم به این امید که شاید استاد پایان نامه ام را دیده باشد و دو خط به نشانه ی تایید نوشته باشد. شب ها به صبح می رسیدند. صبح ها به شب. اما اتفاقی نمی افتاد. تمام این روزها نباید بیشتر از یک هفته طول کشیده باشد اما از آن یک هفته در ذهن من تصویری کش آمده و طولانی نقش بسته است. شبیه به حس مسافرت با تنی خسته و روحی غمگین در جاده ای که خورشید در سمتی از آن غروب می کند و هر دقیقه ای برای مسافر ساعتی محاسبه می شود. 

از آن روزها خودم را در روزی به یاد می آورم که پنجشنبه بود. یک روز مانده به آخرین روز شهریور. صبح زود از خواب بیدار شده بودم. خوابی که نداشتم. تمام طول شب را نقشه کشیده بودم که فردایش کی بروم. چه شکلی بروم. چی بگویم که بگیرد. با چه لحنی. با چه حسی. زودتر از همه ی کارکنان خودم را به دانشگاه رسانده بودم. خودم را به یاد می آورم با دهانی تلخ روی صندلی های پشت اتاق معاون آموزش دانشگاه، حتی یادم هست گلویم درد می کرد، بعدترش خودم را به یاد می آورم که با لحنی ملتمسانه با معاون حرف می زدم و او را که در اتاق را باز کرده بود که یعنی برو بیرون. یادم هست که فریاد می زد سال دیگر دوباره امتحان بدهم. خودم را به یاد می آورم تحقیر شده و شکست خورده و نا امید. آن روز آخرین فرصت ثبت نام بود. رؤیاهایم سوخته بودند. آن روزها را با رؤیاهایم زندگی کرده بودم. رؤیای دکتر شدن. مثل کسی بودم که از خوابی خوش پریده باشد. حیرت زده بودم. هیچ تصوری از چنین موقعیتی نداشتم. چند ماه با این رؤیا گره خورده بودم. برای روزها و شب هایش نقشه کشیده بودم. حتی برای شیوه ی راه رفتنم، سخن گفتنم، نوشتنم، معاون آموزش با تحقیر، با دعوا، با بدخلقی از خواب بیدارم کرده بود. یادم هست از دانشگاه که بیرون می آمدم روی شانه هایم خستگی عجیبی احساس می کردم. خستگی پایان نامه نویسی فشرده در تمام وجودم مانده بود. با این همه چیزی داشتم که زندگی به من داده بود. امید. ناامید نبودم. آنقدر امیدوار بودم که حتی برای خودم هم باور پذیر نبود. تصور حالتی که در آن آدم هم غمگین باشد، هم خسته، هم بیمار، هم تحقیر شده، هم شکست خورده و در عین حال امیدوار باید تصور سختی باشد. من اما این حالت را تجربه کرده بودم. مثل یک سرباز شکست خورده در جنگ به سمت خانه برمی گشتم. خبر شکست را به فاطمه داده بودم: نشد! یادم هست که هرچه فاطمه تلفن زد جوابش را ندادم. نشد پاسخ همه ی سوال های او بود. برای مادرم پیامک دادم که برایم دعا کند. نوشتم بدجور کارم گره خورده. جواب داد: ( به امید خدا مادر، خیلی برایت دعا و نذر کردم. هرچه صلاح است. امیدوار باش.) در اوج نا امیدی امیدوار بودم. باید یک نشانه ی خوب پیدا می کردم. این که یک آخوند میانسال کرایه ی تاکسی ام را حساب کرد می توانست چنین نشانه ای باشد.

به خانه که رسیدم گلویم درد می کرد. گرسنه بودم. دلم تخم مرغ آب پز خواست. گذاشتم آماده شود. نشستم پای کامپیوتر. سه ساعت بیشتر وقت نمانده بود. در این سه ساعت باید اتفاقی می افتاد. اتفاقی که در طول یک هفته نیفتاده بود. به ذهنم رسید برای مجتبی ایمیل بزنم. استاد رفته بود آلمان. مجتبی هم آلمان درس می خواند. شاید همدیگر را دیده بودند. مجتبی ایمیلم را جواب نداد. موبایلم که زنگ خورد آخرین امیدم هم نا امید شد. شماره ی ایران مجتبی بود. ماجرا را برایش گفتم. تازه از آلمان رسیده بود. گفت اتفاقا استاد را آنجا دیده. گفت اتفاقا استاد آنجا یک خط اعتباری داشته. حرف هایش اما پایانی ناامید کننده داشت: بعید است دیگر آن خط جواب بدهد. استاد رفته بود فرانسه.

از متروی فرانسه خاطره ی شیرینی در ذهنم مانده است . بعد از یک ساعت تمام تکرار شماره ای که هر بار بعد از کلی معطلی و سکوت بوق اشغالی تحویل می داد، ناگهان بدون بوق این صدای آشنا بود که می گفت: آقای دیانی! من پاریس هستم. دارم سوار مترو می شوم. احتمال دارد قطع بشود. از جانب من بگویید تایید است. صدای استاد با صدای قطارهای متروی پاریس درهم می آمیخت. اگر یک روزی گذرم به پاریس می افتاد حتما در مترویش تمام این خاطره ها را به یاد می آوردم

یادم هست که در آن روز همه ی کارهای عقب افتاده ام را بلیط قطاری که در دست داشتم حل می کردم. یک بلیط قطار بود برای مشهد. برای تولد امام رضا گرفته بودم. برای خودم و بابا و مامان. فاطمه برای جشنواره زودتر از ما می رفت. برگشتنی برای او هم بلیط گرفته بودم. همه ی کارهایی که کش و قوس داشتند با همین بلیط کوتاه می شدند. بلیط را می گذاشتم جلوی کارمندهای دانشگاه و می گفتم فردا مسافر مشهدم. کارم را حل کنید تا دعایتان کنم. مثل آب خوردن کارهایم حل می شد. یکی دورکعت نماز بالا سر حضرت می خواست. یکی یک زیارت جامعه. یکی سلام از جلوی پنجره فولاد. یکی هم التماس دعای مخصوص داشت.

از آن روزها خاطره های تب آلودی در ذهنم مانده است. خوشحالم که این روزها را ننوشته بودم. از بعضی چیزها باید خاطراتی مبهم و تب آلود و مجمل داشت. جزییات خراب می کند این ابهام و اجمال و تب را