سه شنبه 23 آبان 91

چند تکه نان بربری یخ زده گذاشتم کنار قوری، روی کتری که در حال قل زدن بود. با کمی پنیر و کمی عسل. با هر لقمه ای لباسی را از تنم در می آوردم و با لقمه ی بعدی لباسی دیگر می پوشیدم. رادیو موسیقی پخش می کرد و بین موسیقی ها خبرهایی از یل در شهرهای شمالی می داد. هوا بارانی بود. به اندازه ی دو لقمه نان جویدن و چند جرعه چایی سر کشیدن توی تراس قدم زدم.  حس خوبی داشت. باد باران را کج کرده بود. هرچقدر هم که از لبه ی تراس دور می شدم از قطره های باران در امان نمی ماندم. لپ تاپ و کتاب هایی را که می خواستم توی کوله گذاشتم. کوله را روی دوشم آویزان کردم و هشت طبقه پایین رفتم. با آسانسور. چند روزی بود دیگر کوله ام را روی ترک دوچرخه نمی گذاشتم. این احتیاطی بود که شرایط اقتصادی اجتماعی تحمیل می کرد. کوله ی روی ترک دوچرخه هم در معرض افتاده بودن بود و هم در آستانه ی دزدیده شدن. به خاطر قمیت ها، دزدی در آن اوضاع و احوال کار به صرفه ای بود. رواج هم داشت. گوشی موبایل علیرضا را دزدیده بودند. لپ تاپ فردوسی را. دوربین و لپ تاپ هادی صفا را. دروبین احسان را. چند وقت پیش که با فاطمه چادر مشکی زنانه قیمت می کردیم به این نتیجه رسیدیم که حتی دزدیدن چادر از سر زن ها هم می تواند کلی سود داشته باشد. طلا که جای خودش را داشت.

اولین بار بود که زیر باران دوچرخه سواری می کردم. این اولین بار در بهترین مسیر ممکن اتفاق می افتاد. دانشگاه مفید. در خیابانی که از میان حجم وسیعی از درخت های کاج و اکالیپتوس و زیتون عبور می کرد و به محوطه ای سرسبز و پر از باغچه های گل کاری شده می رسید. زیتون های روی درخت ها دیگر برای خودشان کسی شده بودند. چشمک می زدند و برای چیدنشان وسوسه می کردند. در تلاقی صبح و باران و درخت های زیتون برای خودم ترانه هایی آشنا زمزمه می کردم. حدس می زدم یکی دو ماهی با آن خیابان دوست داشتنی عجین شوم. کتابخانه ی مدرسه ی هنر تعطیل شده بود. به علت جا به جایی، تا اطلاع ثانوی. چیزی شبیه به موقعیتی که در مصاحبه های کلیشه ای تصور می شود برایم پیش آمده بود. مجال انتخاب ده کتاب از برای جزیره ی تعطیلات را داشتم. تسلی بخشی های فلسفی دوباتن را برداشتم، پرسش های زندگی فرناندو ستر  را، ابر قورباغه و پای عسلی موراکامی را، پاگرد شهسواری را، همنوایی شبانه ی ارکستر چوبی رضا قاسمی را، گریه ی آرام کنز اوبروئه را، زندگی نو ارهان پاموک را، و دست آخر جلد سوم از مجموعه آثار چخوف را . این ها نخوانده ها بودند. از خوانده ها دیوانه بازی بوبن را برداشتم. دوست داشتم دوباره بخوانمش. حتی قبل از نخوانده ها.

تا ظهر به کارهایم مشغول بودم.  فقط یک بار برای چایی خوردن بیرون رفتم. اذان که دادند وضو گرفتم و به نمازهانه رفتم. بعد از نماز دکتر ادیب نهج البلاغه می گفت. تا به حال از نزدیک ملاقاتش نکرده بودم. معلوم بود آدم با سواد و فاضلی ست. حواشی سیاسی دور و برش هم البته انگار کم نبود. از شاگردان و ارادتمندان آقای منتظری بود. به گمانم سابقه ی بازداشت شدن هم داشت. خطبه ی قاصعه را شرح می داد. علی بی نظیر بود. پای خطبه هایش خون در رگ های آدم به جوش می آمد. رسیده بود به آنجا که از وحدت می گفت: فانظروا کیف کانوا حیث کانت الاملاء مجتمعة و الاهواء مؤتلفة و القلوب معتدلة و الایدی مترادفة، و السیوف متناصرة و البصائر نافذة و العزائم واحدة ألم یکونوا أربابا فی أقطار الأرضین و ملوکا علی رقاب العالمین. فانظروا إلی ما صاروا الیه فی اخر أمورهم حین وقعت الفرقة و تشتت الألفة و اختلفت الکلمة و الأفئدة و تشعبوا مختلفین و تفرقوا متحاربین قد خلع الله عنهم لباس کرامته و سلبهم غضارة نعمته و بقی قصص أخبارهم فیکم عبرا للمعتبرین. یکی از زیباترین خطبه های نهج البلاغه بود.

برنامه که تمام شد خواستم به کتابخانه برگردم. اعلامیه ی نمایش فیلم یک حبه قند توجهم را جلب کرد. به تالار دانشگاه رفتم. نقریبا پر شده بود. برنامه متعلق به کانون دانشجویی بود با نام دایره. اگر دانشگاه آن چیزی بود که آنجا اتفاق می افتاد من دانشگاه نرفته بودم. دانشگاه ما بیشتر به یک پژوهشکده می مانست که به قول اهل بخیه برای رفع کتی دانشجو هم گرفته بود. دانشگاه به دانشجویانش معنی پیدا می کرد. مفید یک دانشگاه به تمام معنی بود. بچه ها، بچه ها، مفید بچه ها را داشت. بچه های دوره ی کارشناسی. رنگ چهره هایشان با آن ها که به ارشد و دکتری رسیده بودند فرق می کرد. نوع نگاه هایشان، شور و شوقشان، خنده هایشان، قهقهه زدن هایشان، شیطنت های دختر پسری شان. معلوم بود در رؤیا زندگی می کنند. رؤیایی که به آن ها امید و انرژی می داد. من همه ی راه را وارونه می رفتم. با فاصله ای دوزاده سیزده ساله رفته بودم قاطی بچه ها نشسته بودم.  سال ها بود که خودم را در آینه نگاه نکرده بودم. مجری مراسم می گفت گرد هم آمده ایم تا بگوییم دانشگاه زنده است. صدایش را با موسیقی دلنشینی همراه کرده بودند. تیتراژ فیلم که شروع شد از سالن بیرون زدم. فیلم را دوبار دیده بودم. بچه های زیادی ایستاده فیلم را تماشا می کردند. به کتابخانه برگشتم. تا کمی بعد از دو به کارهایم رسیدم. آمدنی زمان گرفته بودم. پانزده دقیقه از خانه تا کتابخانه ی دانشگاه راه بود. بازگشتش کمتر می شد. از دانشگاه بیرون زدم. فاطمه ناهار خانه نمی آمد. توی یخچال پیراشکی اسفناج داشتیم. حال داغ کردن نداشتم. چایی از صبح مانده را داغ کردم. غذا خوردم. پانزده دقیقه خوابیدم. بیدار شدم. پانزده دقیقه تا دانشگاه رکاب زدم. هوای بعد از ظهر هم ابری بود.