28 آبان 91
یکشنبه 28 آبان 91
با جان کندن از خواب بیدار شدم. ساعت کمی از هفت گذشته بود. به دقیقه ها التماس می کردم. قرار بود فردوسی حوالی هفت و نیم بیاید دنبالم. آن روزها به شوخی به بچه ها می گفتم چند راننده ی دکتر دارم. به فاطمه گفتم اگر با می آید عجله کند. وقتی برای صبحانه خوردن نداشتم. با عجله یک دانه از کنجدکزوهایی که فاطمه شب قبلش از سنندج آورده بود توی دهانم گذاشتم. چند نمونه شیرینی کردستانی دیگر و یک مشت گلابی کوهی و چند ظرف سفال لاله جینی هم آورده بود. برای من چیزی میان پارچ و لیوان خریده بود. گفت برای تشنگی های نیمه شبم است. کنجد کزو طعم خوبی داشت. فاطمه را تا سر خیابانی که به کانون ختم می شد رساندیم. رویم نمی شد از فردوسی بخواهم تا خود کانون برساندش. باید چند دقیقه ای پیاده می رفت. حساب سرمای اول صبح را نکرده بود. سردش بود.
فاطمه که پیاده شد برگشتیم به مثال دیروز کلاس حقوق بشر و از خنده روده بر شدیم. خنده مان بیشتر از گیر سه پیچ فردوسی بود که ول کن ماجرا نمی شد. بحث دکتر اسلامی از نامه ی مارتین لوتر کینگ به نظریه ی من- تو و من- آن مارتین بوبر رسیده بود. به عنوان یک نمونه ماجرایی از یک گروه پژوهشگر نقل می کرد که خودشان را به عنوان دیوانه جا زده بودند و برای ثبت مشاهدات و تحقیقاتشان رفته بودند داخل دیوانه خانه بین دیوانه ها. شاهد مثال استاد آن بخشی از گزارششان بود که نقل کرده بودند یکی از پرستارهای زن در اتاقی که دیوانه ها مشغول تماشای تلویزیون بودند بی اعتنا به آنها لباس زیر خودش را مرتب کرده بود. به نظر اعضای گروه، دیوانه ها از نگاه آن پرستار زن مثل اشیای بی جان داخل اتاق بودند و رابطه ی پرستار با آن ها رابطه ی من- آن بود نه رابطه ی من- تو. از دست سؤال های فردوسی کلی خندیده بودیم و هنوز هم می توانستیم از ظرفیت خنده هایش برای اول صبح استفاده کنیم.
با دکتر مفتاح هم زمان رسیدیم. کلاس الهیات مسیحی داشتیم. مثل همیشه صندلی آخر و گوشه ی کلاس را انتخاب کردم. یک جورهایی به همه ی کلاس مسلط بود. نزدیکی به پریز برق هم بی تأثیر نبود. هنوز لپ تاپم گرم نشده بود و بالا نیامده بود که یاسین حجازی اسم اسی از قول کافکا داد که " کسی چه می داند... شاید این جهان جهنم سیاره ی دیگری باشد" هنوز کلاس شروع نشده بود. برایش نوشتم مرض داری اول صبحیه حال آدم را می گیری؟ جوابم را با یک دو نقطه و یک پرانتز داد. قرار بود دو نقطه و پرانتز نشانه ی خنده باشد اما خیلی وقت بود که دیگر نشانه ی چنین چیزی نبود. به شوخی برایش نوشتم " اینجا که ما هستیم که بهشت است. آن جهنم درّه ی تهران را ول کن و بیا قم" حرفم بار طنز داشت. می خواستم قم را مسخره کرده باشم. یاسین جدی گرفته بود. نوشته بود : " همین امروز سلام و استکانت منو برسون به صاحبه ی بهشت" میان اسم اس بازی های من و یاسین کلاس شروع شده بود. بحث از انسان شناسی مسیحی بود و آموزه ی گناه نخستین و فیض و سرشت انسان و از این حرف های همیشگی کلاس ها و کتاب های الهیات مسیحی. بیشتر بحث به توضیح دیدگاه پلاگیوس و آگوستین گذشت. اواخر کلاس بحث از تفاوت دیدگاه کاتولیک ها و پروتستان ها بر سر آموزه ی آمرزیدگی و رابطه ی ایمان و عمل داغ شده بود که من و فردوسی برای بیرون رفتن از کلاس اجازه خواستیم. بچه های بیرون کلاس از بس زنگ زده بودند و اس ام اس داده بودند کلافه مان کرده بودند. ساعت نه با رییس دانشگاه قرار گذاشته بودند. به بهانه ی شکایت از دکتر مسجد جامعی و با انیگزه ی انتقاد از وضعیت کلی گروه. دلم نمی خواست بروم. اینقدر تجربه کسب کرده بودم که این اعتراض ها و انتقادها همیشه در اول دوره های تحصیلی شروع می شود. به اصطلاح آن وقت ها حاصل جو گیری بود. با این حال مجبور بودم بروم. مخالفت با جمع و ساز مخالف زدن کار درستی نبود. اینقدر جو سنگین شده بود که جرأت نمی کردم بگویم به رفتارهای اخلاقی دکتر مسجد جامعی انتقاد دارم اما از کلاسش واقعا استفاده می کنم. حتی بیشتر از بقیه ی اساتید. دکتر مفتاح در جریان ماجرا بود. یعنی فکر کنم همه ی دانشگاه در جریان بودند. به شوخی گفت اغتشاش نکنیم. اعتراضمان مسالمت آمیز باشد. خندیدیم و از کلاس خارج شدیم. هنوز پله های مارپیچی که از طبقه ی همکف تا اتاق رییس دانشگاه می رفت را بالا نیامده بودم و نفسم را تازه نکرده بودم که فهمیدم من باید به عنوان نماینده ی بچه ها حرف بزنم. لجم گرفته بود. نفس نفس زنان وارد اتاق شدم.
رییس گرم و صمیمی تحویلمان گرفت. حرف هایمان را زدیم. گفت همه را می پذیرد. تازه از بوسنی برگشته بود. قرار شد برای کلاس فکری بکند. از هر دری برایمان صحبت کرد. از ماجرای نماز جمعه ی اهل سنت در تهران تا ماجرای بریده شدن پای مصطفی ملکیان از دانشگاه. می گفت دانشگاه در وضعیت شعب ابی طالب اقتصادی سیاسی است. به شوخی گفتم بحمدالله سر و روی پیغمبرهای شعب های ما که خوب است. بلند بلند به خنده افتادیم. قرار شد اساتید ترم بعد را خودمان پیشنهاد کنیم. بعد از جلسه با او درباره ی این که آقای فنایی داور پایان نامه ام باشد صحبت کردم. ابولالقاسم فنایی را می گفتم. قبول کرده بود به ایران بیاید و پایان نامه ام را داوری کند. رییس گفت اطلاعات به هیچ عنوان اجازه نمی دهد. پرسیدم از طریق ویدئو کنفرانس چه. پاسخش همان بود؛ اسمش را هم نیاور.
سر راه خانه نان سنگک خریدم. گرسنه بودم. فاطمه گفته بود ناهار را با هم باشیم. شب قبل نرسیده بود غذا درست کند. قرار شد برنج و تن ماهی بخوریم. خانه که رسیدم لباس کنده و نکنده چایی گذاشتم، از یخچال پنیر در آوردم و برای خودم لقمه های نان و پنیر گرفتم. برنج خیسانده را داخل پلوپز ریختم. شوید خشک را با دست هایم له کردم و روی برنج ها ریختم. روغن و نمک و ادویه ی پلویی و کمی زردچوبه اضافه کردم. درجه ی پلوپز را تا همان رنگ نارنجی پیچاندم. بیرون آفتاب ملایمی داشت. اذان می دادند. سجاده ام را بردم در تراس پهن کردم. نسیم خنکی به صورتم می خورد. حیف بود آن هوا را از دست بدهم. کتاب هایم را بردم همانجا ولو شدم تا فاطمه بیاید.