28 آذر 90
دوشنبه 28 آذر 90
گوشی ام را روی پنج و نیم کوک کرده بودم . زنگ که زد بیدار شدم ، وضو گرفتم ، نماز خواندم . خوابم می آمد . به تخت خواب برگشتم . میان خواب و بیداری پرسه می زدم . چشم هایم سنگین شده بودند که اذان دادند . از چند گوشه ی شهر اذان می دادند . بعضی ها مرده بودند ، بعضی ها زنده . زنده پیرمردی بود که اذانش را با صلوات شروع کرد و یکدست ، بی آن که به صدایش فراز و نشیبی بدهد تا آخر ادامه داد . لجم گرفت . آن دو رکعت می توانست نماز شب باشد نه نماز صبح بیهوده . به یاد محسن افتادم . یوحنای طلاب خیابانی . از مسجد جامع دماوند که به سمت حوزه بر می گشتیم زمزمه می کرد : " نماز های بیهوده . تا بوده همین بوده " . شاید از نماز انتظار دیگری داشت . صبح از مجتهد شبستری چیزی می خواندم . می گفت : سخن خداوند سخنی ست که افق عالم درون را می شکافد و وسعت می دهد . سخن بنا بر اثری که در شنونده می گذارد سخن خدا می شود . اگر اثری که یک سخن در شنونده می گذارد توجه دادن به خداوند و افق گشایی باشد آن سخن ، سخن خداوند است خواه آن سخن از دهان نبی شنیده شود خواه انسان دیگری . اگر افق گشایی نداشته باشد آن حکایت و اصوان منظوم هرقدر هم که فصیح و زیبا باشد سخن خداوند نیست . سخنی ست در میان دیگر سخن ها . " مدرسه ی هنر بودم . ورودم با شهادت همراه بود . روبروی درختی که زیر سایه ی بریده بریده و روی برگ های ریخته اش ماشین را پارک کردم تفت زده بودند . عبدالباسط قرآن می خواند . خانه دیوار آجری داشت . رنگ زرد لیمویی روی در آهنی قدیمی حس غم و کهنگی داشت ، عکس اما جوان بود . بالای در پارچه زده بودند که عروج آسمانی جانباز شهید محسن عرفانیان فرزند آیت الله غلامحسین عرفانیان را به امام زمان و مقام معظم رهبری تسلیت می گوییم . جز صدای قرآن هیچ صدایی به گوش نمی رسید . نه صدای گریه ای ، نه صدای پخت و پزی ، نه صدای بچه هایی که بی خیال مرگ و عزا شادمانه در خانه بدوند و شیطنت بکنند نه حتی صدای گریه ی بچه ی شیرخواره ای . عجیب بوی غربت می آمد .
روی میزی که پشتش نشستم کتاب سفر نوشته ی کازانتزاکیس بود . از آن متن های دو زبانه ای که عنوان تجربه های معنوی را یدک می کشیدند . با بی میلی تورقش کردم . تنها صفحه ای که خواندم نوشته بود : " من درتنگنا هستم و خرد شده ام . می خواهم بگریزم . این فریا بی وقفه گوی زمین را ویران می کند و بارور می سازد . این فریاد از بدنی به بدن دیگر ، از نسلی به نسل دیگر ، از نوعی به نوع دیگر می جهد و مدام قوی تر و گوشت خوار تر می شود . همه ی والدین فریاد می زنند ما می خواهیم فرزندانی بهتر از خودمان به بار بنشانیم . " کتاب استیور را با خودم برده بودم . حس بچه ای را داشتم که اسباب بازی اش را همراه خودش به میهمانی می برد تا محتاج دیگران نباشد . این بار کتابخانه چیزی بیش از یک میز و صندلی بیرون خانه نبود . از خلوت خانه گریخته بودم . با لیوان قرمزم که کمکم می کرد هرچقدر دلم می خواهد چایی بنوشم بی آن که حال لبم از لیوان های یک بار مصرف به هم بخورد .
کنار کتاب استیور مجبور بودم مقاله های متعددی را نگاه کنم . اغلب رویکرد انتقادی داشتند . به این فکر می کردم که در جامعه ی علمی مان چقدر به نقد نقد نیاز داریم . نقدها گاهی بی اخلاق ، گاهی خشن ، گاهی ساده لوحانه و گاه ساده انگارانه بود . نقدهایی از این دست از مرزهای کشور بیرون می رفتند و اگر زور اسلحه و تبلیغات و تکفیر و تردید و تک صدایی پشت سرشان نبود چونان ساختمان فرسوده ای بر روی هولناک ترین گسل ها با کوچک ترین تکانی فرو می ریختند .
امام جماعت بین دو نماز از همت بلند گفت . حدیثی خواند که هیچ شرافتی بالاتر از همت بلند نیست . تا سه کتابخانه بودم . ناهار شوید پلو با تن ماهی داشتیم . فاطمه قبل از رفتن برنج خیسانده بود ، من قبل از رفتن برنج ها را توی پلوپز ریخته بودم . از بچگی به برنج پلوپزی عادت داشتیم . مادرم معلم بود ، سر کار می رفت ، ما هم ته دیگ پلوپزی را دوست داشتیم . شوید ریخته بودم . ادویه ی پلویی اضافه کرده بودم ، روغن و نمک و زردچوبه هم اضافه کرده بودم . بعد دکمه اش را تا وسط رنگ نارنجی پیچانده بودم و از خانه بیرون زده بودم . با فاطمه با هم رسیدیم . توی یک بشقاب گوجه خرد کرد ، خیارشور خرد کرد ، زیتون ریخت . من تن ماهی را توی آب جوش انداختم . ده دقیقه بیشتر جوشید .
ناهار که خوردیم فاطمه خوابید ، من کمی فوتبال دیدم . چایی دم گذاشتم . برای یک نشریه متنی درباره ی یه حبّه قند نوشتم . با چایی و بیدل خودم را گرم کردم . بیدل همان غزلی را داشت که همیشه دوستش داشتم : خرد به عشق کند حیله ساز جنگ و گریزد / چو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد . کنار امن مجویید از آن محیط که موجش / زجیب خود به در آرد سر نهنگ و گریزد . تا آنجا که به اوج می رسید : رمیدنی ست ز شور زمانه رو به قفایم / چو کودکی که سگی را زند به سنگ و گریزد . شب با فاطمه طول ریل را قدم زدیم . خانه ای که صبح ها سوت و کور بود آن وقت شب پر بود از رفتگران نارنجی پوش . کشف تازه ای بود . ریل هر بار کشف تازه ای داشت . برای صبحانه نان خریدیم و خامه . شام را از مطعم لبنانی خریدیم . بطاقه ی اسفناج و گوشت .. روی نیمکت وسط میدان رسالت خوردیمش . سرمان اساسی کلاه رفته بود .