28 آذر 90

دوشنبه 28 آذر 90

گوشی ام را روی پنج و نیم کوک کرده بودم . زنگ که زد بیدار شدم ، وضو گرفتم ، نماز خواندم . خوابم می آمد . به تخت خواب برگشتم . میان خواب و بیداری پرسه می زدم . چشم هایم سنگین شده بودند که اذان دادند . از چند گوشه ی شهر اذان می دادند . بعضی ها مرده بودند  ، بعضی ها زنده .  زنده پیرمردی بود که اذانش را با صلوات شروع کرد و یکدست ، بی آن که به صدایش فراز و نشیبی بدهد تا آخر ادامه داد . لجم گرفت . آن دو رکعت می توانست نماز شب باشد نه نماز صبح بیهوده . به یاد محسن افتادم . یوحنای طلاب خیابانی . از مسجد جامع دماوند که به سمت حوزه بر می گشتیم زمزمه می کرد : " نماز های بیهوده . تا بوده همین بوده " . شاید از نماز انتظار دیگری داشت . صبح از مجتهد شبستری چیزی می خواندم . می گفت : سخن خداوند سخنی ست که افق عالم درون را می شکافد و وسعت می دهد . سخن بنا بر اثری که در شنونده می گذارد سخن خدا می شود . اگر اثری که یک سخن در شنونده می گذارد توجه دادن به خداوند و افق گشایی باشد آن سخن ، سخن خداوند است خواه آن سخن از دهان نبی شنیده شود خواه انسان دیگری . اگر افق گشایی نداشته باشد آن حکایت و اصوان منظوم هرقدر هم که فصیح و زیبا باشد سخن خداوند نیست . سخنی ست در میان دیگر سخن ها . " مدرسه ی هنر بودم . ورودم با شهادت همراه بود . روبروی درختی که زیر سایه ی بریده بریده و روی برگ های ریخته اش ماشین را پارک کردم تفت زده بودند . عبدالباسط قرآن می خواند . خانه دیوار آجری داشت . رنگ زرد لیمویی روی در آهنی قدیمی حس غم و کهنگی داشت ، عکس اما جوان بود . بالای در پارچه زده بودند که عروج آسمانی جانباز شهید محسن عرفانیان فرزند آیت الله غلامحسین عرفانیان را به امام زمان و مقام معظم رهبری تسلیت می گوییم . جز صدای قرآن هیچ صدایی به گوش نمی رسید . نه صدای گریه ای ، نه صدای پخت و پزی ، نه صدای بچه هایی که بی خیال مرگ و عزا شادمانه در خانه بدوند و شیطنت بکنند  نه حتی صدای گریه ی بچه ی شیرخواره ای . عجیب بوی غربت می آمد .

روی میزی که پشتش نشستم کتاب سفر نوشته ی کازانتزاکیس بود . از آن متن های دو زبانه ای که عنوان تجربه های معنوی را یدک می کشیدند . با بی میلی تورقش کردم . تنها صفحه ای که خواندم نوشته بود : " من درتنگنا هستم و خرد شده ام . می خواهم بگریزم . این فریا بی وقفه گوی زمین را ویران می کند و بارور می سازد . این فریاد از بدنی به بدن دیگر ، از نسلی به نسل دیگر ، از نوعی به نوع دیگر می جهد و مدام قوی تر و گوشت خوار تر می شود . همه ی والدین فریاد می زنند ما می خواهیم فرزندانی بهتر از خودمان به بار بنشانیم . " کتاب استیور را با خودم برده بودم . حس بچه ای را داشتم که اسباب بازی اش را همراه خودش به میهمانی می برد تا محتاج دیگران نباشد . این بار کتابخانه چیزی بیش از یک میز و صندلی بیرون خانه نبود . از خلوت خانه گریخته بودم . با لیوان قرمزم که کمکم می کرد هرچقدر دلم می خواهد چایی بنوشم بی آن که حال لبم از لیوان های یک بار مصرف به هم بخورد .

کنار کتاب استیور مجبور بودم مقاله های متعددی را نگاه کنم . اغلب رویکرد انتقادی داشتند . به این فکر می کردم که در جامعه ی علمی مان چقدر به نقد نقد نیاز داریم . نقدها گاهی بی اخلاق ، گاهی خشن ، گاهی ساده لوحانه و گاه ساده انگارانه بود . نقدهایی از این دست از مرزهای کشور بیرون می رفتند و اگر زور اسلحه و تبلیغات و تکفیر و تردید و تک صدایی پشت سرشان نبود چونان ساختمان فرسوده ای بر روی هولناک ترین گسل ها با کوچک ترین تکانی فرو می ریختند .

امام جماعت بین دو نماز از همت بلند گفت . حدیثی خواند که هیچ شرافتی بالاتر از همت بلند نیست . تا سه کتابخانه بودم . ناهار شوید پلو با تن ماهی داشتیم . فاطمه قبل از رفتن برنج خیسانده بود ، من قبل از رفتن برنج ها را توی پلوپز ریخته بودم . از بچگی به برنج پلوپزی عادت داشتیم . مادرم معلم بود ، سر کار می رفت ، ما هم ته دیگ پلوپزی را دوست داشتیم . شوید ریخته بودم . ادویه ی پلویی اضافه کرده بودم ، روغن و نمک و زردچوبه هم اضافه کرده بودم . بعد دکمه اش را تا وسط رنگ نارنجی پیچانده بودم و از خانه بیرون زده بودم . با فاطمه با هم رسیدیم . توی یک بشقاب گوجه خرد کرد ، خیارشور خرد کرد ، زیتون ریخت . من تن ماهی را توی آب جوش انداختم . ده دقیقه بیشتر جوشید .

ناهار که خوردیم فاطمه خوابید ، من کمی فوتبال دیدم . چایی دم گذاشتم . برای یک نشریه متنی درباره ی یه حبّه قند نوشتم . با چایی و بیدل خودم را گرم کردم . بیدل همان غزلی را داشت که همیشه دوستش داشتم : خرد به عشق کند حیله ساز جنگ و گریزد / چو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد . کنار امن مجویید از آن محیط که موجش / زجیب خود به در آرد سر نهنگ و گریزد . تا آنجا که به اوج می رسید : رمیدنی ست ز شور زمانه رو به قفایم / چو کودکی که سگی را زند به سنگ و گریزد . شب با فاطمه طول ریل را قدم زدیم . خانه ای که صبح ها سوت و کور بود آن وقت شب پر بود از رفتگران نارنجی پوش . کشف تازه ای بود . ریل هر بار کشف تازه ای داشت . برای صبحانه نان خریدیم و خامه . شام را از مطعم لبنانی خریدیم . بطاقه ی اسفناج و گوشت .. روی نیمکت وسط میدان رسالت خوردیمش . سرمان اساسی کلاه رفته بود .

 

26 آذر

شنبه 26 آذر 

صبحانه یک لیوان شیر خوردم با کیک یزدی . کیک ها را شب قبلش علی از اصفهان آورده بود . سالگرد فوت برادرش بود . زودتر از همیشه دفتر بودم . آنقدر زود که آقای خراسانی چایی دم نکرده بود . بدون چایی چه کار می توانستم بکنم ؟ کسی هم که نبود . تنهایی چه کار می توانستم بکنم ؟ نان خشک با خودم برده بودم . نان خشک خوردم و توی اینترنت پرسه زدم . خیلی وقت بود به فیس بوک سر نزده بودم . حس خوبی داشت . همه ی رفقا جمع بودند . چقدر فیس بوک خوب بود . حس کسی را داشتم که ایامی طولانی از جمع رفقایش جدامانده باشد و حالا،  یک وقتی که همه گرد هم جمعند او هم خودش را برساند . همه بودند . دست کم اسم هایشان که بود ، عکس هایشان که بود ، شوخی هایشان که بود . این ها که بودند اهمیتی نداشت که چراغ هایشان روشن باشد یا خاموش . با چراغ های روشن حال و احوال کردم . میثم چراغ چشمک زن داشت . می رفت و می آمد . پر بود از تبریک های تولد . برایش غزل حافظ را نوشتم : ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر . به همیشه به آنجایی که حافظ می گفت بی عمر زنده ام که می رسیدم در مقابل حافظ به خاک می افتادم . بیدل می گفت : بی تو زنده ام یعنی مرگ بی اجل دارم . فیس بوک چایی آقای خراسانی را دم آورد . بچه ها حلقه ی دخان راه انداخته بودند . دلم می خواست بالای صفحه ی فیس بوک را می دادند به من . به قاعده ی یک نوار کوچک . اگر می دادند رویش می نوشتم اینجا بحث سیاسی ممنوع . فیس بوک را می گذاشتم برای تداوم دوستی ها فارغ از خط ها و ربط ها و رنگ ها و ننگ ها .

دبیر تحریریه بودن گند ترین کار دنیا بود . مجبور شدم با مرتضی تند شوم . شرایطمان را درک نمی کرد . یا درک می کرد و برایش مهم نبود . ده روز زمان کمی نبود . ده روز تحمل کرده بودیم . لنگش بودیم . گندترین کار دنیا این بود : آدم با آن هایی که دوستشان داشت تند شود . سکوت کوچه را صدای بچه ها شکست . کنار دفتر نشریه یک مهدکودک قرآنی داشتیم . بچه ها با هم سرود می خواندند . لابد در طول روز اینقدر سر و صداهای دیگر بلند بود که صدای شعر خواندن بچه ها را نمی شنیدیم . آقای خراسانی کسل به نظر می رسید . چند روزی می شد . سرما خورده بود اما حدس می زدم دلش هم گرفته باشد . سرفه می کرد . تا دو و نیم دفتر بودم . سه و نیم خانه بودیم . گاز نداشتیم . از قبل گفته بودند گاز نداریم . کنتوررا عوض می کردند . ناهار مرغ و هویج و آلو داشتیم . برنج را توی پلو پز گرم کردیم . مرغ را هم بعد از کشیدن برنج توی همان پلوپز گرم کردیم . غذا که تمام شد داور سوت سوزد . استقلال با نفت بازی داشت . خوابمان می امد . خاموشش کردیم . تا نزدیک اذان خوابیدیم .

چایی و هل و چوب دارچین مقدمه ی اول مطالعه بود . با چایی گرم می شدم . مقدمه ی دوم بیدل بود . سال ها بود با بیدل گرم می شدم . می گفت : بیدلان خرده ی جانی که نثار تو کنند / نم آبی که ندارند به دریا بخشند . می گفت : مردیم تشنه  در طلب آب تیغ او / آخر ز سر گذشت و نصیب گلو نشد . می گفت : کو قاصدی که در شکن دام انتظار / پیغامی از تو آرد و ما را زما برد . کتاب استیور را ادامه دادم . اینجا هم صحبت از آنتونی فلو بود و مثال جهانگردها و باغبان نامرئی اش . فاطمه از اعیان و اشراف اصفهان و شیراز و بختیاری قرن یازده می گفت که نشانه ی اشرافیتشان این بوده که طراحی و نقش فرش هایشان عینا با رنگ و روغن روی سقف خانه هایشان هم کار می شده . می گفت اغلب عکس زتان خوش صورت فرنگی را کار می کرده اند . پژوهشی در فرش ایران ژوله را می خواند . برای کسی اس ام اس زدم : " ساختن آینده آرامش می خواهد نه سیلاب و توفان . عشق و دوستی می خواهد نه کینه و نفرت ، وحدت می خواهد نه پارگی . مصلح ارام می خواهد نه قهرمان پرشور . نسیم می خواهد نه گردباد " خوشش می آمد توفانی در راه باشد .

 

شام را پای رادیو هفت خوردیم . شیر بود و کورن فلکس بادام و عسل . کاکاوند اجرا می کرد . قصه ی لیلی و مجنون می خواند . بعد یارنارنجی راپخش کرد . شام و رادیو هفت که تمام شد نشستم به نوشتن . در خانه ی ما  از تلویزیون تا آشپزخانه ای که دیگر اتاق مطالعه ی من شده بود هفت شاید هم هشت قدم بیشتر راه نبود . کاکاوند بلافاصله همین چند قدم را آمده بود و توی رادیو دو موج کوچکم که روی میز بود اجرا می کرد . مطلبی درباره ی شکر نعمت نوشتم . ساعت دوازده را رد کرده بود . خوابم نمی آمد .

 

24 آذر 90


پنجشنبه 24 آذر 90

 صبح حال خوشی نداشتم . رادیو زور می زد سرحالم بیاورد : صبحت مثل بارون صبحت پر از دیدار / صبحت الهی شاد ،  یه صبح بی تکرار/ صبحت یه زیتون زار،  یه مزرعه گندم / صبحت پر از لبخند به خاطر مردم . اخشابی که خسته شد جایش را به سالار عقیلی داد . سیاوش کسرایی از حنجره اش به همدردی برخاسته بود : " ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد / تمام روزهای ماه را/ فسرده می نماید و خراب می ‌کند/ و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ‌/دلم هوای آفتاب می کند " آفتاب لب پنجره بود . آسمان پر بود از رگه های بنفش و زرد . سالار ادامه می داد : " نه آشنا نه همدمی / نه شانه‌ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی/تویی و رنج و بیم تو/تویی و بی پناهی عظیم تو/ نه شهر و باغ و رود و منظرش / نه خانه ‌ها و کوچه‌ ها نه راه آشناست/  نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست / تو و هزار درد بی دوا / تو و هزار حرف بی جواب / کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می‌ کند " آب توی کتری به جوش آمده بود ، خون توی رگ هایم . شیشه ها بخار گرفته بودند . با نوک انگشت رویشان نوشتم : نگفتمت دلم هوای آفتاب می کند !؟ دلم هوای باران کرده بود . نمی آمد . رادیو گفت قیمت طلا در بازرهای جهانی پایین آمد . همه چیز در حال پایین رفتن بود . من صد و چهل و چهار پله پایین رفتم . دلم می خواست با پاهای خودم پایین بروم . آسانسور آینه ی قدی داشت . خودم را نمی خواستم ببینم . دلم برای خودم می سوخت . آنوقت شاید آسانسور سقوط می کرد . یک ایستگاه زودتر پیاده شدم . رادیو می گفت اگر هر روز یک ایستگاه زودتر پیاده شویم سالم می مانیم . از کوچه پس کوچه رفتم که ساللمتر بمانم . سربازهای لب بیت ها و مؤسسه ها حالم را بد کردند . کت و شلواری هایی که به سربازها دستور می دادند بدتر می کردند . نبش کوچه ی نشریه یک درخت اکالیپتوس بود . من سعی می کردم همیشه بیدمجتون ببینمش . با هم دوست شده بودیم . یک ایستگاه که زودتر پیاده می شدم ، از سربازها و آخوندها و کت و شلواری ها که رد می شدم می توانستم دوستم را ببینم . با هم دست می دادیم . نه آنقدر محکم که برگ هایش کنده شوند . خودش برایم برگ کنار می گذاشت . من تا آخر روزها با دوستم بودم .

 روزگار چرخ می خورد و چرخ می خورد . تمام مدتی که با طراح جلسه داشتیم روزگار چرخ می خورد . طراح که رفت روزگار چرخ می خورد . آقای خراسانی که چایی می آورد روزگار چرخ می خورد . محمدرضا که حرف می زد روزگار چرخ می خورد . من که دلم می خواست محمدرضا کمی سکوت کند روزگار چرخ می خورد . من عصر یک روز پاییزی کنار رودخانه ی جاجرود بودم . یک شلوار شش جیب آمریکایی پوشیده بودم . مادرم از لبنان برایم خریده بود . آن روزها نمی دانستم روزگار چرخ می خورد . هوا را دود سفید گرفته بود . سوارانی  بر اسب تیز می تاختند . باد می آمد و موهایم بلند بود . من که نمی دانستم این باد دارد فرفره ی روزگار را چرخ می زند . اگر می دانستم به بغل دستی ام می گفتم . بغل دستی ام هم نمی دانست روزگار چرخ می خورد . بغل دستی ام لبنان بود . کنار ساحل قدم می زد . با هم کنار رودخانه ی جاجرود قدم می زدیم . من یک شلوار شش جیب آمریکایی پوشیده بودم . بعدها آخوند شدم . یک روز لب ساحل خزر با شلوارک قدم زدم . یک آخوند دیگر لب ساحل دریاهای لبنان با شلوارک قدم زده بود . بغل دستی ام نمی دانست روزگار چرخ می خورد . خدا روی کوه کنار مجسمه ی مریم نشسته بود و فرفره ی روزگار ما را فوت می کرد . من لب ساحل خزر ، کنار رودخانه ی جاجرود ، فکر می کردم نسیم می آید . من یک صبح بهاری توی دماوند ، زیر سایه ی خنک درخت گیلاس نشسته بودم . پیرمردی که روبرویم بود می گفت خودتان را گرفتار سنت های خدا نکنید . پیرمرد مالزی بود . من قم بودم . ما گرفتار سنت های خدا شده بودیم . باید توبه می کردیم .

 توی خانه کسی نبود . فاطمه کلاس داشت . دیر می آمد . با پدر ممال نشستیم پای مسابقه ی راه آهن – پرسپولیس . بابای ممال را شب قبلش فاطمه برایم آورده بود . کلاه قرمزش را تا روی چشم هایش کشیده بود . با من نه تخمه شکست نه چایی خورد . او طرفدار پرسپولیس بود . من طرفدار علی دایی بودم . مساوی شدیم . خدا شاید روی سکوهای آزادی نشسته بود و فوت می کرد . بیدل می گفت : " حرز امنی نیست جز محرومی از نشو و نما / خوشه سان گردن مکش زین کشت بی حاصل بلند " . فاطمه که آمد گرسنه بودیم . دلم تخم مرغ خواست . نداشتیم . صد و چهل و چهار تا پله را پایین دویدم . چهار تا پله ی آخر هر طبقه را می پریدم . بچه بودم . طبقه ی چهارم  بلند عطسه کردم . از همان " آپوچی های بلند " . بابای ممال طبقه ی هشتم کله پا شد . گوجه خریدم . نان باگت . لیموی ترش . تخم مرغ . خیار شور توی خانه داشتیم . تخم مرغ ها را آب پز کردیم . گوجه ها را نمک زدیم . تخم مرغ ها را فلفل . جعفری که نداشتیم لای ساندویچمان بگذاریم...

 

 

 

 

 

 

23 آذر 90

چهارشنبه 23 آذر 90

از خواب که بیدار شدم حس خوبی داشتم . گذاشتم به حساب زود خوابیدن شب قبلش . زود ساعت یازده و نیم بود . به جای آب جوش سیب سرخ خوردم . می گفتند کوفتگی بدن را کم می کند . نشستم پای کامپیوتر . مقاله ای در القدس العربی خواندم . عنوانش این بود ": صعود الاسلام السیاسی ، هل للمسلمین ان یفرحوا ؟ " فاطمه تا یک ربع به هفت خوابید . صبحانه نان و پنیر و عسل خوردیم . من نان خشک خوردم . فاطمه نان سنگک . دو لقمه نان و پنیر خالی گرفتم برای میان وعده ی پیش از ظهر . نزدیک اذان که می شد دلم ضعف می رفت . تی تاپ های دفتر را دوست نداشتم . ماشین تعمیرگاه بود . واشر سر سیلندر سوزانده بود . فاطمه با تاکسی تلفنی رفت . ساعت هفت و ربع بود . من تا هشت خوابیدم . پر بودم از خواب های خوب . تا ده توی خانه ماندم . " دین و باور دینی در اندیشه ویتگنشتاین " را تورق کردم . نوشته ی عطیه زنده بود . دکتر بیات معرفی کرده بود . یازده دفتر نشریه بودم . محمدرضا زودتر آمده بود . گفتگو با آقای شاه آبادی را ویرایش کردم . نزدیک به شش هزار کلمه بود . باید از چهار هزار تا کمتر می شد . صالح باز هم بدقولی کرد . از جواب ندادن تلفن بیشتر از بدقولی اش ناراحت شدم . مرتضی هم بدقولی کرد . صبرم تمام شد . از محمدرضا خواستم شماره ی بعد را با مرتضی کار نکنیم . فاطمه عرب زاده وعده ی جمعه را داد . رفتیم سراغ مطالب جایگزین . حسن مقدمی آمد . مطلبی نوشته بود در باب نسبت اخلاق دینی و تکنولوژی . خوب بود اما کم بود . خواستم کمی بسطش بدهد . یکی دو پیشنهاد هم دادم قبول کرد . حسن که رفت میثم آمد . به وضعیت علمی دانشگاه معترض بود . نگران اساتید ترم بعد شان بود  . می گفت اساتید خوب را گذاشته اند برای دکتری . بیشتر تحت تاثیر حرف بچه های قبلی بود . ترم اولش بود . سعی کردم نگاهش را نسبت به دوره ی ارشد عوض کنم . دختری از محمود آباد تلفن کرد . شماره ی وحید ملتجی را می خواست . از مقاله ی مهندسی فرهنگی اش خوشش آمده بود . می گفت عضو بنیاد نخبگان است . می گفت تحقیقی دارد در همین زمینه . می گفت به مشورت با وحید نیاز دارد . گفتم باید اجازه بگیرم . با وحید صحبت کردم . خدا قوت گفتم . گفتم خسته نباشید . منظورم خستگی برنامه های عاشوراییان بود . وحید گفت نمی داند چه باید بگوید . فلاش بک زدم به خاطرات گذشته . دوازده سال پیش . وحید مسئول ستاد محرم عاشوراییان بود . من دبیر ستاد بودم . مراسم توی یک پارکینگ بزرگ قدیمی برگزار می شد . چسبیده بود به میدان امام . دم غروب که می شد ، هیجان که به اوج می رسید ، به قول قمی ها همه چیز که می رفت به هم ور بشود ، دست وحید را می گرفتم می بردم دوغ و گوشفیلی روبروی پارکینگ . یک دالان بود ، آخرش گشاد می شد . پیرمرد با صفایی بود . نوه اش هم کمکش می کرد . بعضی شب ها دوغ و گوشفیل می خوردیم ، بعضی شب ها فرنی و شیره . برمی گشتیم مراسم شروع شده بود . گفتم دیگر نزدیکتان مغازه ی دوغ و گوشفیلی که نیست . گفت اگر هم باشد کسی نیست که با هم برویم . از آن سال ها به بعد ذائقه ام عوض شده بود . وحید گفت هر جور صلاح می دانم . لهجه ی شمالی دختر با مصلحت تنافی نداشت . تلفن باز هم زنگ خورد . صدا، صدای یک مرد جا افتاده بود . حدس زدم چهل را رد کرده باشد . به یکی از عکس نوشت ها معترض بود . عکس درباره ی بیداری اسلامی بود . در متن آمده بود : " از آغاز بیداری اسلامی تا کنون سه حکومت دیکتاتور عربی سرنگون شده . اوضاع در یمن بحرین و سوریه بحرانی ست " می گفت چرا اسم سوریه را کنار حکومت های دیکتاتور آورده ایم ؟ به مرتضی تذکر داده بودم  مشکل ساز می شود . گفتم مگر در سوریه دیکتاتوری نیست . مرد با اطمینان خاطر پاسخ داد نه . در سوریه حکومت اسلامی و مردمی ست ، مثل ایران خودمان . عصبانی شدم . دست پیش را گرفتم . گفتم ایران ما را با سوریه مقایسه می کنید ؟ گفتم این ظلم در حق امام و شهداست . گفتم ما هرسال در این کشور یک انتخابات داریم . همه با رأی مستقیم یا غیر مستقیم مردم انتخاب می شوند . دلم برای مرد سوخت . یک ربع تمام قسم می خورد که منظورش یکی دانستن حکومت ایران و سوریه نبوده . تحویلمان گرفته بود . باز هم زنگ می زد . این را به تجربه می دانستم .

دو از نشریه بیرون زدم . تاکسی دربستی گرفتم . پراید بود . راننده اش جوانی تکیده اما سرخوش بود . رانندگی اش حال به هم زن بود . هر حرفی را هزار بار تکرار می کرد . گفتم جاده ی اراک روبروی کارخانه ی یخ . هزار بار تکرار کرد خاج خاتون . دو و نیم گرفت . تعمیرگاه شصت و دو و نیم گرفت . ساعت دو و نیم شده بود . به فاطمه زنگ زدم می روم دنبالش . سر راه ماست محلی گرفتم . ناهار پلو شوید و گوشت داشتیم . فاطمه از صبح گوشت ها را توی زودپز ریخته بود . زودپز را روی شعله پخش کن گذاشته بود . دقیقه ی نود رسیده بودیم . چند دقیقه بیشتر تا سوختن راه نداشت . به فاطمه گفتم سر میز ننشینیم . دلم سفره می خواست . جلوی تلویزیون نشستیم . شبکه ی سه آشپزی داشت . یک جور سالاد ماکارونی آموزش می داد . دلم ماکارونی خواست . با قارچ فراوان . فاطمه یک بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشت ، یک بسته سویا . شبکه ی دو انیمیشنی ایرانی پخش می کرد . داستان ضحاک ماردوش بود . به نظرم خوب آمد .

غروب از خانه رفتم بیرون . از سرچهارراه قارچ خریدم و چراغ مطالعه . از همان چراغ های آنتنی که یک زمانی توی دماوند داشتم . خانه که برگشتم رفتم سراغ آشپزی . کلم قرمز و سفید خرد کردم . هویج رنده کردم . فاطمه با آب لیمو و روغن زیتون و نمک سس درست کرد . ماکارونی پر از قارچ بود .

شام که خوردیم می خواستم کتاب بخوانم . قبلش سری به اینترنت زدم . حالم بد شد . دلم گرفت . دل و دماغ خواندن نداشتم . باورم نمی شد صبح به آن خوبی ، شب به آن گندی را در پی داشته باشد . توی رختخواب که می رفتم ساعت از یک و نیم گذشته بود

21 آذر 90

دوشنبه 21 آذر 90

بعد از نماز صبح نخوابیدم . هوا تاریک بود . آب توی کتری ریختم گذاشتم جوش بیاید . نشستم پشت میز صبحانه خوری پای پنجره ی آشپزخانه . خط سرخ ناگهان بین زمین و آسمان می افتاد . از کوه خضر شروع می شد تا جمکران کش پیدا می کرد و بعد به سمت شرق می رفت . شاید هم از شرق شروع می شد و تا غرب کشیده می شد . آب جوش آمد . شکر ریختم . سینه ام باز شد . خط سزخ آرام آرام هاشور می خورد . مشغول نوشتن شدم . هوا روشن شد . فاطمه هفت و ربع از خانه بیرون رفت . صبحانه نان و پنیر و حلوا ارده خوردیم . خوابم می آمد . تا هشت و نیم وقت داشتم . ساعت را هشت و ربع کوک کردم . بیدار که شدم ساعت ده و نیم . به خودم سخت نگرفتم . گذاشتم پای خستگی . شاید هم سودای خونم بالا رفته بود . باید حجامت می کردم . همتش نبود . یازده دفتر نشریه بودم .

نویسنده ها عذر و بهانه می آوردند . مریض می شدند . نوشته ها فرستاده می شد اما نمی رسید . تلفن ها زنگ می خورد اما کسی جواب نمی داد . دعوت به صبر می شدم . کاری از دستم بر نمی آمد . خونسرد شده بودم . به بدقول ها دیگر سفارش مطلب نمی دادم . مرتضی استثنا بود . از همه بدقول تر بود . خبری از میان وعده های دفتر نبود . دلم ضعف می رفت . با خودم پول نیاورده بودم . از حسن کمی پول گرفتم . از مغازه ی سر کوچه بیسکوییت و پف فیل خریدم . صاحب مغازه خوش اخلاق بود اما جوری نگاه می کرد که فرصت انتخاب  کم می شد . دو صفحه ی نشریه را بهانه ی شوخی با محمدرضا قرار داده بودم . می خواست مطلبی درباره ی موقوفات آستان قدس کار کنیم که با یک تیر دو نشان زده باشیم . هفته ی وقف در پیش بود ، شهادت امام رضا هم . من اصرار می کردم مطلبی از خودم کار شود . می گفتم این شکلی حق التحریرش توی جیب من می رود . تا دو و نیم توی دفتر بودیم . با هم بیرون زدیم . صفاییه را پیاده رفتیم . سه خانه بودم . فاطمه هم همان حدود رسید .

ناهار کوفته داشتیم . از اصفهان آورده بودیم . مادرم پخته بود . با کمی روغن و آب داغشان کردیم . مامان وسط کوفته ها آلو گذاشته بود . طعم خوبی داشت . ناهار که تمام سد ساعت نزدیکی های چهار بود . توی اتاق مطالعه زیر آفتاب بی رمق بعد از ظهر مهرنامه ای قدیمی را ورق می زدم . مال چهار ماه قبل بود . پرونده ای برای سوریه داشت . قدیمی نشده بود . سرمقاله که تمام شد خوابم برد . شش از خواب بیدار شدم .

نماز خواندیم . کمی توی آشپزخانه پرسه زدیم . احسان زنگ زد برویم استخر . راه دستم نبود . دوشنبه بود . نود داشت . تنها برنامه ی تلویزیون که من می دیدم . نود بعد از دربی بود . استیلی استعفا کرده بود . حدس می زدم برنامه ی داغی باشد . استخر تازه نه و نیم شروع می شد . تا یک ادامه پیدا می کرد . نود ده و چهل و پنج دقیقه روی آنتن می رفت . گفتم می آیم . دلم اما می خواست نروم . به دلم گفتم می روم یازده بر می گردم . تنهایی فاطمه را بهانه می کردم . پرسه زدن توی آشپزخانه تا هفت و نیم طول کشید . فاطمه گلیم های روی اپن را عوض کرد . گلیم های تازه را از نایین خریده بودم . از کارگاه های عبا بافی محمدیه . از یک پیرمرد نود ساله ی نایینی . پدر شهید بود . می گفت شهیدش را نفروخته است . من گل گاو زبان دم کردم . لیمو عمانی تویش انداختم . رنگش به سرخی می زد ، نبات زعفرانی توی لیوان ها انداختم . گل گاو زبان تنها نوشیدنی گرم مشترک من و فاطمه بود . نسکافه و کاپوچینو و هات چاکلت گاه گداری پیش می آمد . چایی که دیگر جای خودش را داشت . استکان های کمر باریک کوچک و سینی های طلایی فاطمه را هم وسوسه می کردند .

هفت و نیم تا نه فلسفه ی زبان دینی استیور را ادامه دادم . بحث بر سر روش تمثیلی آکویناس بود . مجبور شدم چند مقاله ی دیگر بگیرم تا حرف آکویناس را بهتر بفهمم . مقاله ها را دانلود کردم . فرصتی برای خواندن باقی نمانده بود . به محمد تلفن کردم که آماده باشد . ساعت از نه گذشته بود . کمی از نه و نیم گذشته لب استخر بودیم . من با محمد بودم ، احسان با علیرضا . احسان لبوخریده بود . من اشتها نداشتم اما لبوی داغ را دوست  داشتم . کمی گاز زدم . موقع ورود به استخر کفش ها و شماره هایمان قاطی شد . یک اشتباه آقای استخری عالمی را به هم ریخته بود . خندیدیم . توی اسخر دکتر حقیقت را دیدیم . دکترای علوم سیاسی داشت . عضو هیئت علمی مفید بود . با احسان رفتیم سراغش . توی کم عمق قدم می زد . درباره ی سوریه و ترکیه گپ زدیم . مفید بود . یازده و ربع از استخر بیرون زدیم . یک ور دلم می خواست باز هم توی استخر بمانم . باز هم بروم جکوزی و باز هم بپرم توی حوض آب یخ . ور دیگر دلم نود می خواست . تخمه می خواست . هیجان می خواست . حاشیه می خواست . ماشین اما روشن نمی شد . استارت هم نمی خورد . احسان و علیرضا می گفتند از سرباتری هاست . کمی که صبر کردیم روشن شد . دود می کرد . احسان گفت اگزوزش سوراخ است . من دلم پیش نود بود . محمد با احسان رفت ، علیرضا با من آمد . علیرضا گفت نرسانمش . نرساندمش . به خودش هم گفتم نه به خاطر سردی هوا نه به خاطر تنهایی فاطمه ، به خاطر نود بود که نرساندمش . درست سر وقت رسیدم . تازه نوبت دربی رسیده بود . شام خوردیم . لوبیا پلوی روضه بود . فاطمه خوابش برد . من پای نود نشستم . تخمه شکستم . چایی دم کردم . میوه خوردم . نود اما چیزی کم داشت . در هفته ای که گذشته بود تیم علی دایی بازی نداشت . نود که تمام شد ساعت از دو گذشته بود . سه خوابم برد . دو تا سه به فکر و خیال های دوست داشتنی توی رختخواب گذشت . توی تاریکی وقتی همه خواب بودند راحت تر می توانستم توی رؤیاهایم غرق شوم . دو تا سه کسی  بودم که نه پیش از دو بودم نه بعد از سه .

20 آذر 90

یکشنبه 20 آذر 90

حوالی سه نیمه شب خوابیدیم . علیرضا میهمانمان بود. میهمانی به افتخار ال کلاسیکو بر گزار شده بود . کار روزگار به جایی رسیده بود که علیرضا روحش هم خبر نداشت آن شب ال کلاسیکوست . در این سال ها بارسلونا که می برد علیرضا جشن می گرفت . آخرین بار فکر می کنم رستوران ایتالیایی بود . شاید هم جای دیگری . من اما همیشه دلم می خواست رئال ببرد . منی که به اندازه ی انگشتان یک دست اسامی بازیکنان دو تیم را نمی دانستم . برای من طرفداری از یک تیم در لحظه پیش می آمد . قرعه ی لحظه ای که فهمیدم مربی به نام مورینیو وجود دارد و رقابتی به نام ال کلاسیکو به نام رئال رقم خورد . به علیرضا گفتم سر راه تخمه بگیرد . خودش می دانست باید از میدان صفاییه تخمه کانادایی درجه یک داغ بگیرد . یک پلاستیک پر گرفته بود . هیجان بازی سرعت تخمه شکستنمان را زیاد کرده بود . من با چایی آشتی کرده بودم . این به خاطر استکان های کمرباریک طلایی بود که فاطمه برایم هدیه خریده بود . کوچک بودند . امتحان کردم سه تای از آن ها به اندازه ی یک استکان کوچک معمولی جا می گرفت . استکان ها را توی سینی های طلایی چیدیم که مادرم قبل ها با چند تا جام کوچولوی زردرنگ هدیه کرده بود . از همان سینی هایی که توی روضه ها برای آخوندها و مداح ها چایی قندپهلو می بردند و از همان جام های کوچکی که تویش پولکی یا قند می ریختند . ما توی یکی از جام ها پولکی لیمویی ریختیم . جام ها هفت تا بودند . مامان به بهانه ی چیدن هفت سین برای فاطمه خریده بود . رئال باز هم باخت . قرعه ی بدی به نام من افتاده بود .

صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدم . علیرضا بعد از نماز نخوابیده بود . خانه ی ما که می آمد صبح ها را بیدار می ماند . تماشای طلوع خونی خورشید از پنجره های خانه مان را دوست داشت . خانه ی مان آنقدر پنجره داشت که از طلوع تا غروب می شد خورشید را دنبال کرد . صبح که می شد سرخی خورشید تمام آسمان شرق را شتک می زد . من دلم می خواست تا هشت و ربع بخوابم . این جوری برنامه ریزی کرده بودم . نگذاشتند . صبحانه نان سوخاری و پنیر و عسل خوردیم . در خانه آبی نمانده بود تا چایی دم بگذارم . علیرضا چایی از دیشب مانده توی فلاکس را ریخت . من هم ریختم . ملول بود . میان دو نیمه ی بازی دم کرده بودیم . فاطمه گفت ماشین نمی برد . تلفن کرد تاکسی بیاید دنبالش . می رفت کتابخانه های عمومی . داوری داشت . وقت رفتنش هر دو آسانسور خراب بود . دلم برایش سوخت . هشت طبقه را از پله ها پایین رفت . یاسین اس ام اس دیشب را صبح جواب داد . اس ام اس داده بودم اگر کوله ی فرشی اش را می خواهد برای برد رئال دعا کند . قبل از عاشورا تلفن کرد که برایش بخرم . از همان هایی می خواست که سال قبل با هم از میدان امام خریده بودیم . من نایین بودم اما می دانستم آن روز فاطمه و مادرش رفته اند میدان گردی . به فاطمه گفتم زحمتش را بکشد . یاسین نوشته بود کار این بارسا که بنده و شما می بینیم گذشته از دعا . دست به دامان حاج آقا (...) و آقای م . و جمکران باید شد جنگیری ، رمّالی ، روح – بازی ، چیزی به جان پپه بیندازد . جوابش دادم یک " آه " کفایتشان می کند . خوشش آمد . آه اسم کتابش بود .

کمی توی خانه پرسه زدم . لباس اتو کردم . پنیر را توی یخچال گذاشتم . میوه های دیشب را هم . پوسته تخمه ها را توی سطل ریختم . به یاد بچگی هایم یک سیب سرخ گذاشتم توی کیفم ، دو تا ویفر رنگارنگ . بچگی هایمان نامش را گذاشته بودیم تغذیه . خوشمزه ترین تغذیه های کودکی ام اما لقمه های نان سنگک و پنیر ی بود که پر از سبزی خوردن بودند . همیشه دلم می خواست مادرم روی نان زیاد پنیر بمالد ، توی سبزی خوردن ها تره هم بگذارد و لقمه ها را توی پلاستیک بگذارد .

از خانه که بیرون زدیم یک ربع از هشت گذشته بود . هوا سرد نشان می داد . علیرضا می رفت دانشگاه من می رفتم دفتر نشریه . با آقای شاه آبادی قرار مصاحبه داشتم . موضوع پرونده ی ویژه نشریه دین داری در جامعه ی امروز بود . تا قبل از مصاحبه پیگیر بقیه ی مطالب شدم . بعضی ها فرستاده بودند . مابقی وعده ی آخر شب را می دادند . دفترمان به دفتر آقای شاه آبدی نزدیک بود . تا سر کوچه رفتم دنبالش . از سرما خودش را لای عبا پیچیده بود . روی یک برگه ی سفید با ماژیک آبی نوشتم : " مشغول مصاحبه . لطفا مزاحم نشوید " آقای خراسانی برایمان چایی آورد . یک بشقاب پر از قطاب یزد هم آورده بود. مسئول خدمات دفتر بود . مهربان بود و دوست داشتنی . یک ربعی که گذشت عکاس هم آمد . زیر چشمی براندازش کردم . دست چپش از مچ قطع شده بود . عکس هایش را قبلا دیده بودم . فکر نمی کردم دست نداشته باشد . گفتگو یک ساعتی طول کشید . خوب بود .

تا یک و نیم در دفتر بودم . قبل از بیرون آمدن دختری تلفن کرد . به ذکر نکردن نام انتشارات کتاب سقای آب و ادب معترض بود . خبرش در سرویس فرهنگ و هنر با تیتر فروش بالا در آستانه محرم کار شده بود . گفتم نشر نیستان کار کرده . دختر با لحنی عاقل . خطاب به سفیه گفت می داند . ادامه داد خواسته یک نکته ی حرفه  ای را گوشزد کرده باشد . حق با او بود . این را که گفتم آرام گرفت . تشکر کرد ، تشکر کردم . محمد رضا و علی بانشی را تا میدان صفاییه رساندم . پردیسان می رفتند . سر راه آب برداشتم . پانزده لیتر . تا به خانه برسم ساعت از دو گذشته بود . لباس هایم را در آوردم . مشغول تمرین زبان شدم . فاطمه حوالی چهار آمد . گذر زمان را نفهمیده بودم . ناهارش را با خودش آورده بود . برنج و جوجه بود . ته دیگ رویش را دو نیمه کردیم . رنگش به سوختگی می زد ، طعمش اما نسوخته بود . آنقدری گرسنه بودیم که یک پرس غذا کفافمان را نمی داد . توی یخچال کمی برنج و مرغ داشتیم . گرم کردم . فاطمه ماست و کرفس کوهی توی کاسه ریخت . خوابمان می آمد . رادیو روشن بود . زن توی رادیو از قول بالزاک می گفت قرارداد توافقی ست که فقط برای طرف ضعیف لازم الاجراست . خوابمان می آمد . گوشی ها را بی صدا کردیم آفتاب غرب از پنجره ی اتاق مطالعه سرک کشیده بود . اتاق خواب هم همان پنجره و همان آفتاب را داشت . اتاق مطالعه اما گرم تر بود . خوابیدن روی فرشی که از زیرش لوله های شوفاژ ها رد شده بودند حس خوبی داشت . همانجا خوابیدیم . ساعت را جوری کوک کرده بودم که پیش از اذان بیدار شویم . تا شش خوابمان برد . حس بدی نداشتم مامان تلفن کرده بود . یکی از نویسنده ها اسم اس داده بود . نماز خواندیم . من نشستم سر میز صبحانه خوری توی آشپزخانه . فاطمه رفت توی اتاق مطالعه . برای گرم شدن بیدل خواندم . از نو شروع کرده بودم به خواندنش می گفت :      نشسته ام از لباس بیرون دگر چه لفظ و کدام مضمون / به خامشی نیز ساز مجنون هزار آهنگ فاش دارد . می گفت : عبث به فکر قماش ثبات جامه مدر / به عالمی که تویی انقلاب می بافند . تا یازده یکسره فلسفه ی زبان دینی دان استیور را خواندم . یازده گرسنه بودیم . رادیو را روشن کردم . درباره ی آثار محمرضا لطفی صحبت می کرد . فاطمه دو تا سیب زمینی را نازک حلقه حلقه کرد . سه تا تخم مرغ توی یک ظرف شکست و هم زد . سیب زمینی ها را سرخ کرد . نمک ، فلفل ، پودر سیر ، برگ ریحان و تخم مرغ ها را اضافه کرد . من کلم های سفید و سرخ را ریز کردم . هویج رنده کردم . نمک زدم ، آبلیمو اضافه کردم . روغن زیتون ریختم . شام و سالاد معرکه ای داشتیم . با نان سنگک و بچه های کوچولویی که توی برنامه ی رادیو هفت پر بودند خوردیمشان .

 

19 آذر 90

 شنبه 19 آذر 90

شصت و هفت روز تمام ننوشتم . می شد دو ماه و یک هفته. نوشتن بهانه می خواست،  ننوشتن هم . دو ماه و یک هفته جنگ بهانه ها بود. نوشتن بهانه های زیادی داشت. هر بار با هر بهانه فکر می کردم طلسم ننوشتن شکسته می شود . شب میلاد امام رضا که تهران تنها بودم و گذرم به مهدیه خورده بود فکر می کردم بوی گل هایی که مهدیه را پر کرده بودند . چند شبی که در قم تنها بودم با خودم می گفتم چه بهانه ای بهتر از تنهایی . قطار سریع السیری که تهران تا مشهد را زیر باران رفت به اندازه ی یک خط بهانه داشت : " تمام طول مسیر شرق و غرب را گم کرده بودم . تمام طول مسیر باران می بارید. باران ها همیشه از غرب می باریدند . ما به سمت باران می رفتیم " آن پیر مرد صوفی که تمام طول باران را برایم از عطار و مولانا و نظامی و ابن عربی خواند هم بهانه ی نوشتن نشد . تمام خوشی ها و خاطره ها و شب نشینی های مشهد همراه با محسن حسام و صالح و میثم و هادی و خانواده هایمان هم کارساز نیفتاد .بر خلاف همه ی تصوراتم دیوانه بازی بوبن هم یخ قلمم را وا نکرد . آهنگ هایی که دوستشان داشتم هم . هیچ یک از فکر ها و ایده های آن شبی که تمام طول جاده ی قم سمنان را زیر باران راندم به روی کاغذ نیامد .  زیر باران که با احسان آتش کردیم فکر می کردم حتما از قارچ ها و بادمجان ها و سیب زمینی ها و کدوها و پیازهایی که به سیح کشیده شدند و لذیذ ترین کباب عمرم را رقم زدند چیزی خواهم نوشت . فکر می کردم هزار رنگ جاده ی سمنان فیروزکوه کاری بکند . روزهایی که به کسالت و بطالت گذشتند هم بهانه ی نوشتن نشدند . رنگو هم با همه ی قهرمان بازی هایش نتوانست کاری بکند . نایین که می رفتم با خودم گفتم شاید در نایین و از نایین بنویسم . نایین بوی پهلوانان نمی میرند را می داد . نه هفت محله اش ،  نه حسینه هایش ، نه بازار قدیمی اش که متروکه شده بود،  نه نارنج قلعه اش، نه مسجد خواجه اش ، نه مسجد جامعش ، نه آب انبار های قدیمی اش که تا آن جا که چشم نمی دید پله می خوردند نه حتی آن پیر مرد نود ساله ی کارگاه های عبا فروشی محمدیه و نه حتی تر میهمان نوازی خانواده ای که میهمانشان بودم هیچ کدام افاقه نکرد جز مرگ . شوهر عمه ام که مرد یک روز قبل از تاسوعا بود . نوشتم : " عباس آقا مرد . دوستش داشتم . پدر شهید بود . دوستم داشت . یک جورهایی برایش یاد آور سعید بودم . شاید هنوز مرا به آن سال هایی می شناخت که در بسیج محله عضو بودم . سرطان گرفت . سه ماه بیشتر طول نکشید . بار آخری که اصفهان بودم رفتم عیادتش، پوست و استخوان شده بود . پیشانی اش را بوسیدم . گفتم ان شاء الله تا عاشورا خوب می شود . دهه های دوم محرم خانه ی دامادشان منبر می رفتم . منبر اول مال من بود . عباس آقا پا منبری ثابتم بود . گفتم قرارمان مثل هر سال توی روضه . این اوج ناامیدی بود . منبر را نپذیرفته بودم . الکی وعده می دادم . محسن صبح زود تلفن کرد . من خواب بودم . گفت می خواسته حالم را بپرسد . بعدها گفت نخواسته خبر را در خواب آلودگی ام بدهد . اس ام اس کرده بود . من گوشی را سایلنت کرده بودم . از خواب اما پریدم . خبر را که خواندم باز خوابیدم . باز بیدار شدم . رفتم سر جاده . با شش تا هیوندای شاسی بلند رفتم تا باغ رضوان اصفهان . شش تا هیوندای پشت یک تریلر بودند . با تریلر رفتم تا اصفهان . وقتی رسیدم جنازه را از غسالخانه بیرون آوردند . فاطمه زودتر آمده بود بیرون استقبالم . نگران بود . گفت تو را که ببینند شیون ها از نو شروع می شود . من خودم آماده ی ترکیدن بودم . وارد غسال خانه که شدم به هیچ کس نگاه نکردم ، مستقیم رفتم زیر تابوت . صدایم با بغض به هم آمیخته بود . فریاد زدم به حرمت و شرف لا اله الّا الله . تابوت را روز زمین گذاشتند . برای دومین بار در تمام روزهای آخوندی ام نماز میت خواندم . در بین نماز گریه ام می آمد . یاد فیلم یه حبّه قند افتادم . تمام طول جاده که در تریلر بندهای نماز را یادآوری می کردم به یاد یه حبه قند بودم . نماز که تمام شد مادر بزرگم را در آغوش گرفتم . خیس خیس بود . انگار از زیر باران بهار رد شده باشد . گریه می کرد و می گفت کجا بودی . من گریه می کردم و ساکت بودم . می گفت چقدر گفتم توی حرم حضرت معصومه دعایش کن . می گفت مگر توی حرم امام رضا دعایش نکردی . من یادم آمد غروب عرفه زیر قبّه چسبیده به ضریح برای عباس آقا دو رکعت نماز خوانده بودم . عمه ام را در آغوش گرفتم . بهت زده بود . چیزی نمی گفت . عباس آقا را که توی خاک می گذاشتند می دانستم چیزی درونم زنده شده . بهانه ای از جنس مرگی که توی چشم های همه موج می زد . مرگ عباس آقا پیام آور پیر شدن ها بود . خانواده ای که فقط دو سه تا عروسی برگزار نشده داشت از این به بعد بیشتر با مرگ گرد هم جمع می شدند تا عروسی . پیر شده بودیم . بوی مرگ زیر بینی ها بود .